مقدمه
جنگ ۴۰ روزه بین آمریکا-اسرائیل و ایران درست ۲ ساعت مانده به پایان التیماتوم دونالد ترامپ مبنی بر نابود کردن یکی ازقدیمی ترین تمدن های تاریخ بشری در شامگاه سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ (۷ آوریل ۲۰۲۶) با میانجی گری نخست وزیر پاکستان، شهباز شریف، منجر به یک توافق آتش بست دوهفته ای شد که ازآن استقبال می کنیم و باید منتظر ماند که آیا طرفین به آن وفادار خواهد ماند یانه.
این جنگ در میان مذاکرات ایران و آمریکا در اسفند ماه قبلی با فشارهای لابی اسرائیل در کنگره آمریکا، ناگهان متوقف شد و دربامداد شنبه (۲۸ فوریه ۲۰۲۶) ساعت ۱۰ به وقت تهران با حملات نطامی وحشیانه آمریکا و صهیونیست های اسرائیل آغازشد. هد ف ضمنی سقوط الیگارشی مذهبی در ظرف یک هفته براساس اطلاعات نادرست موساد و جریان رضا پهلوی، پایان دادن به برنامه هسته ای و نیز از بین بردن موشک های بالستیکی رژیم بود.
این حمله به زندگی یکی ازجبارترین حاکمان نظام های تاریخی بشری سید علی خامنه ای(۱۴۰۴-۱۳۱۸) درسن ۸۶ سالگی بعد از حدود ۳۶ سال قدرت بلامنازع پایان داد وبا مرگ او یکی از مهمترین ستون های رژیم فروریخت ولی گذر زمان نشان داد که رژیم می تواند بدون اودوام بیارد. علیرغم این ضربه جدی، درحال حاضر هیچیک ازاهداف سه گانه فوق که جنگ به خاطرآن شروع شد ه بود برآوده نشد. آیا می توان آنرا یک شکست ازجانب بانیان جنگ دانست؟
طرح مسئله
در ادبیات کلاسیک روابط بینالملل، شکست عمدتاً بهعنوان عدم تحقق اهداف نظامی یا استراتژیک تعریف میشود. با این حال، چنین تعریفی قادر به تبیین وضعیتهای پیچیدهی معاصر نیست؛ وضعیتهایی که درآنها کنشگران ممکن است از نظر نظامی برتری داشته باشند، اما در سطح مشروعیت و ادراک جهانی دچار بحران شوند. این جستار در پی پاسخ به این پرسش است: چگونه میتوان «شکست» را در چارچوبی انسانشناسانه بازتعریف کرد، و چه نسبتی میان این بازتعریف و ناتوانی در فهم انسان بهعنوان سوژهای پیچیده وجود دارد؟
در نگاه نخست، «شکست» مفهومی نظامی یا ژئوپلیتیک به نظر میرسد؛ اما در انسانشناسی سیاسی، شکست پیش از آنکه در میدان نبرد رخ دهد، در سطح معنا، مشروعیت و بازنمایی اجتماعی شکل میگیرد. آنچه میتوان از «دو شکست» سخن گفت، نه صرفاً ناکامی در تحقق اهداف استراتژیک، بلکه فرسایش تدریجی قدرت نمادین است؛ همان قدرتی که امپراتوریها را بیش از زرادخانههایشان سرپا نگه میدارد.
از نگاه آنتونیو گرامشی(۱۹۳۷-۱۸۹۱)، فیلسوف و انقلابی ایتالیایی، Antonio Gramsci، هژمونی به معنای توانایی یک قدرت در کسب رضایت و طبیعیسازی نظم خود است. شکست هژمونیک، زمانی رخ میدهد که این توانایی از میان برود و روایت مسلط، دیگر باورپذیر نباشد.
آمریکا : شکست در اقناع و ناتوانی علیرغم قدرت جهانی
ایالات متحده بعد از جهان دو قطبی شدن و بویژه از دهه های ۲۰۰۰، به عنوان یک ابرقدرت، در دهههای اخیر با نوعی پارادوکس مواجه شده است که یکی از بزرگترین جامعه شناسان روابط بین الملل، برتراند بدیع، استاد روابط بین الملل در دانشکده علوم سیاسی پاریس، آنرا این گونه فرموله می کند : وفورقدرت سخت در کنار کاهش توان اقناع و ناتوانی آن(L’ impuissance de la puissance). از منظر انسانشناختی، این وضعیت را میتوان گسست میان «تصویر خود» و «تصویر دیگری» دانست. آمریکا هنوز خود را حامل نظم، آزادی و دموکراسی میبیند، اما در بسیاری از جوامع، این تصویر جای خود را به قرائتی انتقادی داده است که آن را نیرویی مداخلهگر و گاه بیثباتکننده میخواند. این شکاف، همان نقطهای است که شکست آغاز میشود: وقتی روایت مسلط دیگر باورپذیر نیست.
اسرائیل: بحران در تثبیت پیروزی
در مورد اسرائیل، مسئله نه لزوماً شکست نظامی، بلکه ناتوانی در تبدیل برتری میدانی به پیروزی نمادین است. آنچه رخ میدهد، نوعی گسست میان قدرت مادی و مشروعیت جهانی است. این وضعیت را میتوان بهعنوان نخستین تجربهی «جنگ بدون افق پیروزی روشن» تحلیل کرد؛ جنگی که در آن، نتیجه در سطح روایت تثبیت نمیشود. در چنین شرایطی، حتی موفقیتهای نظامی نیز در غیاب بهرسمیتشناسی جهانی، معنای خود را از دست میدهند. مسئله تنها به منازعهای سرزمینی محدود نمیشود، بلکه به بحران در سطح بازنمایی جهانی واخلاقی و روانی کشیده شده است. از بعد نظامی صرف، دقت و برد موشکها ای ایران نسبت به سال ۲۰۰۶ جنگ اسرائیل و حزب الله بیشتر شده و حجم حملات ایران نسبت به دورهها ی قبلی بالاتر بوده است و حمله به مراکز نظامی و هسته ای اسرائیل که هیچ گاه مطبوعات نسبت به آن حرفی نمی زنند، حتی اگر آسیب فیزیکی محدود باشد، نزدیک شدن به مراکز حساس (مثل تأسیسات هستهای) اثر نمادین بزرگی دارد و اسرائیل ازآن بیزاراست.
الیگارشی مذهبی : کنشگر مزاحم در دو جبهه، قدرت اخلال،
اما در مورد الیگارشی مذهبی، تحلیل آن به عنوان یک رژیم ضعیف بعد ازجنک اما مزاحم هم برای جامعه مدنی ایران و هم برای همزیستی صلح آمیز جهانی، پدیدهای پیچیدهتر است. ضعف، در اینجا به معنای ناتوانی در تبدیل شدن به یک قدرت هژمونیک است؛ اما مزاحمت، ناشی از توانایی در برهم زدن نظمهای تثبیتشده است. چنین رژیمی، اغلب در حاشیه نظم جهانی قرار دارد، اما دقیقاً از همین حاشیه، امکان اخلال در مرکز را پیدا میکند. در زبان انسانشناسی، میتوان آن را «کنشگر مرزی» نامید: موجودی که نه کاملاً درون نظم است و نه بیرون آن، و همین وضعیت تعلیقی، به او قدرتی نامتقارن میبخشد. در حقیقت در ۴۷ سال گذشته همواره این زیست زیرکانه بنیادگرایی با مدرنیسم غربی، یکی از چالش های بحث برانگیز ساختار بوده است.
از بعد آسیب پذیری درساختارقدرت رژیم، آمار دقیق و قطعیِ از تعداد فرماندهان و مقامات سیاسی کشتهشده چه در جنگ ۱۲ روزه ( تابستان ۱۴۰۴ / ۲۰۲۵) و چه درجنگ اخیر( ۱۴۰۴–۱۴۰۵ / ۲۰۲۶) یک عدد واحد و مورد توافق وجود ندارد، اما بر اساس گزارشهای مختلف و پژوهش نگارنده میتوان یک بازه نسبتاً قابل اتکا ارائه داد. براساس تحقیقات مستقل، تاکنون حدود ۷۰ مقام سیاسی و فرمانده ارشد و نیز متخصصین هسته ای و فیزیکی رژبم کشته شده اند. و این یکی از پیش فرض های شکستی دوجانبه است که در بالا به ان اشاره کردیم.
اینکه علیرغم این ججم نسبتا زیاد درراس قدرت، رژیم کماکان پابرجاست، به مقاله ای دیگر وامی گذارم و درحد این جستار باید تاکید نمود که ساختارهای چندلایه قدرت رژیم در نیم قرن گذشته نسبتا اب بندی شده اند. در بسیاری ازنظامها (بهویژه نظامهای ایدئولوژیک یا امنیتی)، قدرت فقط در دست چند فرد نیست. یک «شبکه» وجود دارد، نه یک رأس منفرد. جایگزینها از قبل آمادهاند، سلسلهمراتب بهسرعت خود را بازسازی میکند، بنابراین حذف افراد فروپاشی ساختارنیست. زیرا نقش “دولت امنیتی- نظامی” رژیم تعیین کننده است : اطلاعات متمرکز است، سرکوب سریع (مانند ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴) انجام میشود، نهادهای موازی وجود دارند (بسیج، شبکه های نمازجمعه، بنیاد های متعدد، )، …این نهاد ها باعث میشود شوکهای شدید جذب شوند و رژیم خود را به ظاهر محکم نشان دهند. کشتهشدن دهها فرمانده ارشد برای رژیم «بسیار سنگین» بوده، اما بهتنهایی برای فروپاشی یک نظام کافی نیست. نظامها معمولاً زمانی فرو میریزند که ضربه نظامی، بحران داخلی، شکاف در نخبگان همزمان شوند. امری که باید منتظر بود درروزهای آینده مجتبی خامنه ای از کما در می آید و نهاد ولایت فقیه را فعال می کند یانه؟
برخی از تحلیلهای سیاستگذارانه، متأثر از روایتهایی بودهاند که جامعه ایران را در آستانه فروپاشی سریع تصویر میکردند—روایتهایی که ممکن است از سوی شبکههای اطلاعاتی یا جریانهای سیاسی مخالف بویژه سلطنت تقویت شده باشند. این امر به شکلگیری نوعی «آرزواندیشی استراتژیک» انجامیده است، که در آن پیچیدگیهای اجتماعی و فرهنگی نادیده گرفته میشود.
از منظر انسانشناختی سیاسی، این خطا نشاندهنده ناتوانی دستگاه ترامپ و اسرائیل در درک رژیم به عنوان سوژهای “مقاوم و چندلایه” علیرغم فقدان مشروعیت جامعه شناختی قوی است.
طبیعت انسانی، قدرت و بازتولید منطق هابزی در جنگ اخیر
توماس هابْز،( ۱۶۷۹-۱۵۸۸)، فیلسوف رنسانس انگلیسی، که نظاره گر جنگ داخلی انگلستان بین سال های ۱۶۴۲ تا ۱۶۴۹ بود و به بریدن سر پادشاه چارلز یکم(۱۶۰۰-۱۶۴۹) منجر شد، مفهومی تحت عنوان : “انسان گرگ انسان است” دارد که از بعد انسان شناسی طبیعت انسانی مایلم این جستار را به نقش طبیعت سه قدرت سیاسی درگیر در جنگ پایان دهم.
سه رهبر سیاسی در گیر در جنگ، سید علی خامنه ای (۸۶ ساله درهنگام کشته شدن) با بیلانی حدود ۱۳۴۴۷ اعدامی (۳۷۳نفر در سال) در کارنامه ۳۶ ساله خود، دونالد ترامپ (۷۹ ساله)، جریان محافظه کار نژاد پرست و بنیامین نتانیاهو(۷۶ ساله)، محکوم به نسل کشی در دادگاه بین المللی لاهه در سال ۲۰۲۴، ما را به سمت این پرسش می برد : آیا اگر شخصیت های دیگری به جای آنان بودند، جنگ شروع می شد؟
در اندیشه هابز، انسان در وضعیت طبیعی (state of nature) موجودی است که در غیاب قدرت حاکم، در وضعیت رقابت، بیاعتمادی و ترس متقابل قرار میگیرد. جمله مشهور «انسان گرگ انسان است (Homo homini lupus) بیانگر این ایده است که بدون نظم سیاسی، زندگی انسانها به جنگی همگانی (bellum omnium contra omnes) تبدیل میشود. از این منظر، جنگ نه یک استثناء، بلکه یک امکان دائمی در بطن طبیعت انسانی است—تا زمانی که قدرتی متمرکز، این وضعیت را مهار نکند.
سه کنشگر بهمثابه سه منطق قدرت
اگر بهصورت تحلیلی به سه چهرهای که نام بردیم نگاه کنیم میتوان آنها را نه بهعنوان افراد، بلکه بهعنوان نمایندگان سه نوع منطق قدرت درک کرد:
الف) منطق امنیتی-بقا
در این منطق، اولویت اصلی حفظ بقا و ثبات سیاسی است. جهان بهمثابه محیطی تهدیدآمیز دیده میشود و کنشها اغلب در چارچوب بازدارندگی، تهدید و مقاومت تعریف میشوند. این نگاه بهوضوح با خوانش هابزی از جهان همخوانی دارد: جهانی که در آن، اعتماد کم و تهدید بالا است.
ب) منطق قدرت-نمایش
در این منطق، سیاست تا حد زیادی به صحنهای برای نمایش قدرت تبدیل میشود. تصمیمها نهفقط با محاسبات استراتژیک، بلکه با توجه به تصویر عمومی، اقتدارو اثرگذاری روانی اتخاذ میشوند. این نوع کنش، بازتابی از این است که در جهان معاصر، قدرت بدون «نمایش» معنا ندارد. تهدید های روزانه ترامپ و نتانیاهو واعدام های ۱۰ روز گذشته رژیم در ایران مصداق بارز این نمایش است.
ج) منطق امنیت-هویت
در این رویکرد، امنیت نه فقط نظامی، بلکه هویتی و تاریخی است. در اینجا، گذشته، حافظه جمعی و روایتهای تاریخی نقش مهمی در جهتدهی به کنشها دارند. این منطق نیز با تصور هابزی از ترس و ناامنی پیوند دارد، اما در سطحی نمادینتر.
پاریس، نادروهابی، پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۵ (۹ اوریل ۲۰۲۶)
کتاب شناسی
Arendt, Hannah. The Human Condition. Chicago: University of Chicago Press, 1958.
Badie, Bertrand. L’impuissance de la puissance: Essai sur les nouvelles relations internationales. Paris: Fayard, 2004.
Bourdieu, Pierre. Language and Symbolic Power. Cambridge: Harvard University Press, 1991.
Foucault, Michel. Power/Knowledge. New York: Pantheon, 1980.
Gramsci, Antonio. Selections from the Prison Notebooks. New York: International Publishers, 1971.
Hobbes, Thomas. Leviathan. Cambridge: Cambridge University Press, 1996.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.