هنگامی که در آرشیو به کار مشغول بودم، خبرِ آخر سال به یادم آمد: «حافظیه شیراز در نوروز ۱۴۰۵ تعطیل خواهد بود.» با خودم گفتم دیوان حافظ شیراز را که می توان باز کرد و مانند هر سالِ نو فالِ نو گرفت و برای همه حالِ نو آرزو کرد. بر آن شدم که در این نوروز در غربت، برگرفته ای را از آنچه با عنوان «آرزوی نوروزیِ ایران: الگوی عدمِ خشونت گاندی یا تولستوی؟ (پاسخی به رامین جهانبگلو)» در مرکز صلح میر طرح کردم، به فارسی آماده کنم و در اینجا بگذارم.
شاید بگویید اوضاع این روز و روزگار برای بسیاری دل و دماغِ نوروز و فرصتِ آرزو داشتن نگذاشته است، امّا رسمِ نوبهارِ دلنشین از پس زمستانِ سخت بارها به ما آموخته است که باید نیت کرد، فال گرفت و برای همه، دوست و دُژمن، آرزوی بهبود کرد:

ای خُرّم از فروغِ رُخت لاله ‌زارِ عمر
بازآ که ریخت بی‌گلِ رویت بهارِ عمر
از دیده گر سِرشک چو باران چِکد رواست
کاندر غمت چو برق بِشُد روزگار عمر
این یک دو دَم که مهلتِ دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
بی عمر زنده‌ام من و این بس عجَب مدار
روزِ فراق را که نهَد در شمار عمر
حافظ، سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش مانَد از قَلمت یادگار عمر

همه می دانیم که جامعه ایرانی بر سر دوراهی بلکه چندراهی قرار گرفته است. خیزش سراسری که در دی ماه گذشته فوران کرد، با سرکوب خشونت بارِ حاکمیت روبرو شد، اسرائیل و آمریکا با جنگ بی سابقه ای برای تغییر رژیم بر این چرخه خشونت افزودند.

همگام با نویدِ نوشدن در بهارِ آرزو، پرسشی وجدانی، اخلاقی و مدَنی اجتناب‌ناپذیر خواهد بود:

ایرانیان چگونه می‌توانند بدون همدستی در چرخه‌های کشتار، به گونه ای با هم گفت وگو و رفتار کنند تا از این ستم، خشونت و بیدادِ روزافزون سر بر آرند؟

محققانی مانند رامین جهانبگلو بر خشونت پرهیزیِ ماهاتما گاندی بویژه آنچه در «ساتیاگراها» آمده، به عنوان الگویی برای مقاومت مدنی، اخلاقی و بسیج توده‌ای، تأکید کرده‌اند. در حالی که درس‌های گاندی برای هندوستان حیاتی بود، زمینه فعلی ایران نیازمند فضاهای نزدیکتری است نسبت به جامعه هنوز استعمارزده ای که با آن جمعیت میلیاردی جستجوگرِ گوگلِ درستی به زبان هندی ندارد چه برسد به زبان بیان خود. از مقایسه هویت فرهنگی و نفوذ قدرت که بگذریم، ایرانِ جان بر کف، بهتر خواهد بود اگر هفت سین امسال را همچنان با همان دیوان حافظ و «شریعتِ بی آزاریِ» او مزیّن کند:

مباش در پی‌آزار و هرچه خواهی‌کن
که در شریعتِ ما غیر ازین گناهی نیست

در کنار تأمل بیشتر در دیوان آن کاشف اسرار، لئو تولستوی نیز دریچه ای به سوی فضای مشترک ادبیات معنوی و فلسفه اخلاق بر ایرانیان امروز خواهد گشود. بد نیست امسال فالی هم به آثار تولستوی بزنیم. ببینید در تصویرآفرینی آغاز رمان رستاخیز، چقدر زیبا از سبزه نورسته از لابلای سنگفرش خیابان پرده گشوده است:

اگرچه صدها هزار نفر تمام تلاش خود را کردند تا تکه کوچکی از زمین را که بر آن جمع شده بودند نابود کنند؛ با نفت و قیر سنگفرش کردند، هر نشانه‌ای از گیاه را پاک کردند … باز هم بهار، بهار بود، حتی در شهر. خورشید گرم می‌تابید، هوا مطبوع بود، سبزه‌ها جانی دوباره گرفتند و از هر شکافی سبز شدند؛ بین سنگفرش‌ها و در نوارهای باریک چمن‌ها در بلوارها. درختان، پرندگان، حشرات و کودکان همه شاد بودند. اما انسان‌های بزرگسال، مردان و زنان، دست از فریب و آزارِ خود و دیگران بر نداشتند. این صبح بهاری، اصلاً برای آن انسان‌ها مقدس یا ارزشمند نبود؛ بلکه تنها در پیِ ابزار خود برای تحتِ سلطه درآوردنِ دیگران بودند…

تولستوی نیز همچون حافظ از کلیسای اُرتُدکسِ روسی و جنگ طلبیِ سردمدارانِ آنجا رنج کشیده، ریاکاری در قدرتِ دولتی و مذهبی را افشا کرده است. او نیز با نقد چنان مسیحیتِ خشونت طلبی، بر وجدان پاک و بیداری اخلاقی تأکید ‌کرد.

با ورود ایران به سال ۱۴۰۵، این کشور با لحظه اخلاقی و سیاسیِ سرنوشت سازی روبروست. فروپاشی اقتصادی، سرکوب، بی‌عدالتی و در پی آن، خشونت داخلی و دخالت خارجی هزاران کشته، زندانی و اعدامی برای چشم های نگران آیندگان بر جا گذاشته است. با این حال، در این میان، پاسخ به این پرسش حیاتی همچنان باقی است:

ایران آینده چگونه می‌تواند با شیوه ای مناسب و در گذاری بدور از خشونت، چه از بیرون و چه از درون، ادامه دهد؟

پاسخ ساده حافظ در این باره و درین سالیان دراز، اعتدال بوده است، زندگی همچون اعتدالِ بهاری:

دلا دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات
مکن به فِسق مُباحات و زُهد هم مفروش

افراط و تفریط معنوی را که دوگانه کفر و دین یا دوست و دُژ-من را در اذهان ساده و رنجِ فهم نبرده می آفریند، کنار می زند. از منظر بیرونی هم که بنگریم حتی در حد این مَثَل که دشمنِ دانا بلندت می کند. بر زمینت می زند نادان دوست، این ها بیش از اسامی و امور نسبی نیستند و نشان می دهد که دوست داشتنِ دشمن هم امر بعیدی نیست؛ همان طور که در آموزه مسیحی تولستوی هم باید بتوان دشمن را دوست داشت. نیک نهادی حافظ در همین جاست:

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت برآورد
جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

او مثل زاهد، خودبین نیست و مانند او تنها یک نیمه از انسان یعنی تنها عیب را نمی بیند، همو گفته که دیده اش را به بددیدن نمی آلاید. نهاد نیک همان وجدانی است که نیک می بیند بد نمی بیند و با وجود رنجِ زندگی و دردِ نرسیدن به آرزوی حیات بر همانست که بود. همچنین ساده و آزاده و آموزنده است. به ما توصیه می کند در عمر دوروزه هرچه می خواهی بکن ولی در پیِ آزار کسی نباش. اگرچه گاهی ناخواسته آزار می دهیم و از آزار دیگران مبرا نیستیم، بکوشیم تا کم آزار باشیم، چرا که رستگاریِ جاوید در کم آزاری است.

چرا هم برای دوست و هم برای دُژمن آرزوی بهبود کنیم؟ از آن رو که «دُژ-من» شکل دیگری از منِ شرور ماست که به صورت دیگری فرا می افکنیم. دوست و هم دُژمن درون ماست و اگر این سایه درونیِ حقیقت را نپذیرم محکوم به تکرارِ شر خواهیم بود. دست کم، آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است که با دوستان مروت و با دشمنان مدارا داشته باشیم. حافظ نه تنها این را می خواهد، بلکه خیرِ دُژمن یعنی زاهدِ خودبین را هم می خواهد:

یارب آن زاهدِ خودبین که بجُز عیب ندید
دودِ آهیش در آیینه ادراک انداز

لذا از خدا می خواهد که دودِ آهی بر آیینه ادارکِ نیمه بینِ او بیندازد تا کدورت فطرتش مگر اندک اندک پاک شود. بله آینه را با آه پاک می کنند و فهمیدن و فهماندن هم رنج دارد و هم گنج.

حافظ و تولستوی در کنار هم اگر خوب خوانده و درک شوند به ما خواهند آموخت که چگونه و چرا ایران آینده بیش از قدرتِ سیاسی یا نظامی و حتی اقتصادی، خواستار چارچوب دیگری است که ریشه در دیدگاهِ انسانی، وجدانی و اخلاقیِ سازش‌ناپذیر با خشوتِ حاکمیتی، ملی، مرجعیتی، رسمی، درونی یا بیرونی داشته باشد. چنان چارچوب انسانی، وجدانی و اخلاقی، لازم است با انتخاب فردی و انسانی آغاز شود، از خود ما آغاز شود. حافظ از آشفتگیِ اجتماعی و تشتت فکری روزگارش به پیر میکده که همان آموزگارِ فطرت استوار و وجدانِ بیدارش باشد، برگشت و جسورانه دریافت که آنچه، زاهد و صوفی یا مفتی و واعظ از دفترهای کودکانه خود می لافند بلکه به هم می بافند، به درد انسانِ دردمند و هوشمند نمی خورد. حافظ و تولستوی هر دو به ما درس ساده ای می دهند:

ز مُلک تا مَلَکوتش حجاب بر دارند
هر آن که خدمتِ جامِ جهان نما بکند

تولستوی در «ملکوتِ خدا درونِ توست» دریچه ای از وجدان و اخلاق مستقل در برابر انحراف کلیسا و خشونت دولت روسیه قرن نوزدهم بیرون کشید که عمیقاً با نگرش وجدانی فوق، نقد معنوی قدرت و تجربه زیسته مردمِ عادیِ تحتِ قدرتِ استبدادی در پیوند است.
راستی تا کنون چقدر دقیق و عمیق شده ایم که منظور حافظ واقعاً چیست و خدمتِ جامِ جهان نما چگونه خدمتی است؟ مسلماً خدمت اجباری نبوده است. جام جهان نما یا جام جم چیست؟ روشن است که منظورش شبکه صدا و سیما نبوده است. او در شعر درخشان زیر، آن راه وجدانی را با رجوع به پیر مغانش به سادگی هرچه بیشتر و شگفتانه ترین شکلِ ممکن نشان داده:

سالها دل طلبِ جامِ جم از ما می کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می کرد

گمشدگانِ لب دریا کی اند؟ آنها که بر لب دریا هستند. پس چرا و از چه گم شده اند؟ از خود گم شده اند از گوهر درونی یعنی فطرت پاک و وجدان بیدار. و درباره چنان گوهر درونی و نادیدنی که در صدفِ کون و مکان یعنی عالم ظاهر نمی گنجد، و درباره آنچنان گوهر پاک در صدفِ غفلت مانده، از کسانی بپرسیم که دریا کنارشان است و نمی بینندش! این تصویر هم چون خواب رازناک و سورئالیسی است و هم چون حماقتِ حیات، طنزآلود و آیرونیک. گمشدگان کی اند؟ در گام اول، ماییم تا هشیاریم و به مستیِ وجود تن نداده ایم تا گوشه ای از راستی های آن را ببینیم. چقدر تن بودیم و چقدر جان نبوده ایم. چون با خود و دیگران راست نیستیم. ببخشید، احمقیم که می پنداریم می دانیم کی هستیم و کجاییم. احمقیم که نمی بینیم چقدر کوریم. کوریم به خود و دُژمن ما و این در گام دوم فهم حرف حافظ است. ما همه کوریم. کوریم که گمان می کنیم غیره و دیگرانی احمق تر از مایند و چه بسا ما احمق تر از غیری باشیم که دُژمنی را به صورت او فرافکنده ایم:

زاهد ایمن مشو از بازیِ غیرت، زنهار
که ره از صومعه تا دیرِ مغان این همه نیست

آنانی که در پس نقاب (ادای ملایکه را درآوردن)، بازی مضحکی را توام با شرارت بیخودی در این عمر کوتاه از سر گرفته اند، غیرتِ سختِ حق را بر خواهند انگیخت، به خاطر برگزیدن قدرت و ثروتِ دو گیتی به جای آسایش دو گیتی، به جای عشق او و عشق به مخلوقِ او و همنوع خود. غیرتی که چون دستی از غیب برون آید و کاری بکند. آیا این سخن حافظ چیزی جز باورِ بودایی کارماست:

دورِ فلکی یکسره بر منهَجِ عدل است
خوش باش که ظالم نَبَرد راه به منزل

از هر دست بدهی از همان دست می گیری. زدی ضربتی، ضربتی نوش کن!

حال اگر کسانی رنجِ فهمِ حماقتِ خود و زیستن با احمق ها را ببرند، در یافتنِ گنجِ معنا بکوشند و در این آمدشدِ روز و شب، گاهی به فطرت پاک و آن وجدان بیدار پی ببرند، به عبارتی، فیض روح القُدُس شاملِ حالِ شان شود تا در لحظه هایی به آن نزدیک شوند، نیازی به پیام رسولان خدا دارند؟ نه. غرض از همه آن هزاران کاروان رسولان، یادآوری به فرزندانِ کجراهه رفته آدم بوده که برگردند به همان. این است که حافظ و تولستوی هر دو در دوسوی تاریخ به این باور رسیدند که:

فیضِ روح القُدُس اَر باز مدد فرماید
دیگران هم بکُنند آنچه مسیحا می کرد

نقشه راهِ شان ارزانیِ خودشان. چه می توان کرد با آنانی که به جای طلبِ گوهرِ خود، در طلبِ کاتالوگ راه اندازی شان از دست گمشدگان لب دریایند یا به دنبالِ فتوشاپ چهره احمقانه خود به صورت رسولان. بگذاریم رنج ببرند مگر بفهمند اگر بشنوند.

بگذاریم فالِ امسالِ حافظ، گشودن این دو صفحه خوب و بد از وجود ما باشد.

ریاکاری نهادینه در دولت و دستگاه مذهبی اش

نقد حافظ و تولستوی هرگز انتزاعی نبود. حافظ تنها درس قرآن نمی داد بلکه درس دوست داشتن را برای رفتار انسانی و وجدانی ضروری می دانست. به همین دلیل در شعر زیر اول بر عشق تاکید کرده که حتی اگر قرآن را در چهارده روایتِ گوناگون هم از بر بخوانی، سرانجام عشق فریادرسِ توست:

عشقت رسد به فریاد، ار خود به سانِ حافظ
قرآن ز بَر بخوانی، در چارده روایت

افشای ریاکاری و قشری گری بویژه برای ایرانیان امروز بسیار ضروری است، زیرا با حاکمیتی روبرو هستند که بارها و بارها مشروعیت دینی، وظیفه میهنی و آرمان‌های انقلابی را برای توجیه سرکوب به کار می‌گیرد، در حالی که واقعیت روزمره تناقضات را به راحتی آشکار می‌کند. همان نهادهایی که عدالت را موعظه می‌کنند، ظلم را اعمال می‌کنند، مخالفان را ساکت می‌کنند و فساد را نادیده می‌گیرند. ناهماهنگی اخلاقی بین آنچه ادعا می‌کنند و تجربه زیسته مردم، منعکس‌کننده ریاکاری است که حافظ نیز آن را محکوم می کند:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمندِ مجلس باز پُرس
توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟
گوئیــا بـاور نمی‌دارند روزِ داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یارب این نودولتان را با خرِ خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

گویی که واعظان نه به آنچه در وعظ هایشان بر سر منبر می گویند و نه به روز حساب و آخرت باور ندارند. با این همه، او برایشان حتی آروزی مرگ هم نمی کند و از خدا می خواهد این نودولتان یعنی تازه به دوران رسیده ها را بر خرِ خودشان که پیشتر سوار بودند، بنشاند.
تولستوی هم شاهد همکاری کلیسای روسیه و دولت تزاری برای تقدیس جنگ‌ها، سرکوب مخالفان و جذب جوامع اقلیت بود، که در آن برنامه‌های خشونت‌آمیز امپریالیستی پشت شعارهای خدا و میهن‌پرستی پنهان می‌شد. کلماتی مانند «وظیفه مقدس» یا «منافع ملی» به ابزارهایی برای اطاعت تبدیل می‌شدند و قتل را پشت مشروعیت اخلاقی پنهان می‌کردند.

در ایران امروز، دولت و اقتدار مذهبی تاکتیک‌های مشابهی را تکرار می‌کنند. کنترل ایدئولوژیک، میهن‌پرستیِ اخلاقی‌شده و سرکوب صداهای دگراندیش. مدل ارتدکس روسی-تزاری که تولستوی با آن مخالف بود، در اتحادهای دوگانه امروز دو کشور هم طنین‌انداز است، جایی که چارچوب‌های اقتدارگرایانه و مذهبی مشترک، جوامع را دستکاری می‌کنند و قدرت را در مناطق نفوذ خود اعمال می‌کنند، و این در حالی است که اجازه بروز به نقد وجدانی نمی دهند و این هر روز بیشتر و بیشتر معنای شکاف بین ارزش‌های ادعا شده و عمل خشونت‌آمیز را آشکار می‌کند.

در حالی که گاندی طرحی برای بسیج مدنی گسترده در برابر استعمارگر خارجیِ دیرینه ارائه می‌دهد، حافظ و تولستوی قطب‌نمای وجدانی و اخلاق مناسبی را برای گذار بدور از خشونت از درون ارائه می‌دهند که در آن می توان دشمن را دوست داشت و در عوض، دُژمنِ درونی را شناخت. جایی که معترضان نه برابر دشمن، که در برابر اخلاقی که خشونت شدید دولتی و سانسور وجدان را تبلیغ می کند، بسیج می شوند. مژده مهرپرستانه حافظ و اصل مسیحی تولستوی «دشمنت را دوست داشته باش» و «تو نباید بکشی» هم راهنمای ستمدیدگان است و هم کسانی که ستم را نادانسته در لفاظی‌های میهن‌پرستانه یا مذهبی پنهان می‌کنند.

در این میان، حافظ خواستار عدالت است تا مرگ، چون مرگ برای ستمگر دروغگو عدالت نیست. در جهان بینیِ مدنیِ معتدلِ خود که برخواسته از فتوای پیرِ مغان باشد، برای رهایی از دست واعظانِ بی عمل و نودولتانِ گداصفت از خدا می خواهد:

ساقی به جامِ عدل بده باده، تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پُر بلا کند

خیزش مردم ایران چیزی بیش از مقاومت تاکتیکی می‌طلبد؛ این قیام نیازمند شجاعت برای حمایت از زندگی، وجدان و شفافیت اخلاقی حتی در مواجهه با رژیم‌هایی است که با دوستی دشمن هستند و کشتن را عادی می‌کنند. دیدگاه حافظ و تولستوی نشان می‌دهد که عدم خشونت اخلاقی، انفعال نیست، بلکه امتناع فعال از شرکت در چرخه‌های مرگ در عین پرورش فضایی نمادین از عدالت، همدلی و کرامت انسانی است.

مرگ دیگریِ دگراندیش و دُژمن انگاشته، نه تنها تراپی نیست، بلکه چرخه کشتار و سردرگمی وجدانی است بی آن که گفت و گویی در میان باشد. نقطه زنیِ ایستِ بازرسی یا لذت از قافیه کفن شدن و وطن شدن هم جز تخلیه به شیوه سینمای بالیوود، گرهی از کار ما نمی گشاید.

فالِ سالِ نوی ایران می‌تواند ساده اما عمیق باشد: ابزارهای مرگ را رد کنید، ریاکاری قدرت را که در لباس میهن‌پرستی پنهان شده است، افشا کنید و فرهنگ اخلاقیِ بدون خشونتی را در درون پرورش دهید که جامعه را در برابر کشتار انسان مسلح کند. در کشوری که اتحادهای اقتدارگرایانه بین دولت و دین، هم زندگی و هم وجدان را تهدید می‌کند، افق اخلاقی حافظ و تولستوی به سوی مسیری است که در آن مقاومت نه با سلاح، بلکه با پاسداری از زندگیِ انسان و تمامیتِ اخلاقی سنجیده می‌شود. راه پیش رو، گذاری است که نه بر پایه توسل به زور، بلکه بر اساس وجدانِ استوار و شجاعتِ اخلاقی پایدار بنا شده است.

نیروی های شریف مسلح توجه کنند چگونه تولستوی تا آخرین لحظه به عنوان کهنه‌سرباز بر باور انسانی و وجدانی ایستادگی کرد؛ چرا که فهمیده بود بزرگترین دشمن انسان، نه سربازان جبهه مقابل، بلکه «دروغ‌های نهادینه‌شده» در قالب دین و سیاست هستند.
در روز سیزدهِ امسال، بیایید جهان را از زاویه وجدان و اخلاقِ خودمان ببینیم، نه قدرت یا ترس.

از اعتدال بهاری معجزه ای بزرگ تر و عیان تر! بهشت و دوزخ را درون خودمان داریم.

نوروز امسال بیش از انتخاب صلح یا جنگ، به عملِ وجدانی، شجاعت اخلاقی و امتناع از تکرار خشونت نیاز دارد.

فال سال نوی حافظ و تولستوی و راهنمایی عملیِ ایشان این است که سایه شر را هم در درون و هم در بیرون ببینیم و بپذیریم، ولی آن را رد کنیم و بدون تداوم آن، وجدانی عمل کنیم.

برای ایرانیان، سال نو می‌تواند ساده اما دگرگون‌کننده باشد. اجبار را رد کنید، ریاکاری را افشا کنید، از زندگی حمایت کنید و پاسدار وجدان یا همان جام جم خود باشید.

در مواجهه با سرکوب، عمل اخلاقی و بیداری وجدان، قوی‌ترین مسیر به سوی عدالت است، نه فقط برای ایران، بلکه برای هر جامعه‌ای که در آن خشونت را در لباس ایمان یا بسته میهن‌پرستی می فروشند.

این چرخش ناگهانی، تنها آغاز سال یا فصلی نیست؛ لحظه‌ای است که طبیعت و وجدان انسانی، هر دو به ما یادآوری می‌کنند که رستاخیز ممکن است حتی از دل سخت‌ترین زمستان‌ها. زندگی مثل همان سبزه نوروزی، حتی زیر فشار، راه خود را پیدا می‌کند. در روز سیزده امسال، برای دفع شر و نحوسَت، بیایید از خود بپرسیم و تمرین کنیم:

چگونه می‌توان همچون سبزه‌ای که از لابلای سنگ می‌روید راهی به سوی زندگی گشود.

با چه رفتار و سلوکی در زندگی می توان بهاری را که از دست رفته، دوباره به دل بازگرداند.

آیا سخنِ حافظ، همان پیام جانباختگان و رفتار سوگواران فرزندان ایران را به یادتان نمی آورد:

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

نوروز همواره یادآور این حقیقت بوده است که حتی پس از سردترین زمستان‌ها، بهار بازمی‌گردد. در این مسیر، شاید مهم‌ترین سرمایه هر جامعه نه قدرت سیاسی، نظامی یا حتی اقتصادی، بلکه امید به بازیابیِ وجدان اخلاقی و فرهنگ همدلیِ شهروندان آن باشد. حافظ و تولستوی از چنین امیدی سخن می گویند. سیزده بدر ۱۴۰۵ می‌تواند فرصتی باشد برای بازگشت به همان سرچشمه: وجدان، زندگی و امید.

مجید بهره ور
مرکز صلح میر، کالج سلکرک، کانادا
Selkirk College – Mir Centre for Peace
Canada

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)