باوکی گلارە
در ساحت هستیشناسانهی قدرت، آنگاه که ارادهی حاکم بر مدار انجماد ایدئولوژیک قفل میشود، واقعیتی هولناک رخ میدهد: نظام سیاسی از یک موجود زنده و پویا، به یک سازهی متصلب و شکننده بدل میگردد. اینجاست که قانون دوم ترمودینامیک بر ارادهی معطوف به قدرت چیره میشود؛ آنتروپی (تمایل ذاتی به فروپاشی) در پس دیوارهای سنگی جزماندیشی انباشته میگردد تا در نقطهای از زمان، به (تکینگی سقوط) برسد.
دیکتاتور در این ساحت، نه یک راهبر، که نگهبان یک ایدهی منجمد است. او برای گریز از صیرورت مدام تاریخ و مسئولیت سنگین سوژه بودن (به مثابه موجودی پاسخگو در برابر دیگری)، به تاریکی بونکر پناه میبرد. پناهگاه در اینجا نه یک سازهی تدافعی، بلکه تجسد فیزیکی فرار از سوژگی است. او به دامان بتن میگریزد تا از نگاه قضاوتگر دیگری (مردم) پنهان بماند؛ چرا که نگاه انسان آزاد، توهم خدایگونهی او را در هم میشکند و او را به قامتِ لرزان یک فانی خطاکار تقلیل میدهد. او در بنبست این پناهگاه متافیزیکی، (مطلق) در لایههای سنگی انکار خویش جان میدهد. او مرگ در انزوا را برمیگزیند تا (بت) درونش نشکند و (انسان) بیرون متولد نشود. این فرجام، پیروزی نهایی سکون بر حرکت است؛ جایی که ایدئولوژی در اوج صلبیت، به صفر مطلق هستی میرسد و در سیاهچالهی تنهایی خویش محو میگردد.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.