شاهو حسینی

مسأله، تقابل ساده‌ی میان هویتها، جغرافیای‌مرزبندی‌شده یا قشربندی اجتماعی نیست؛ این تقابل، در سطحی بنیادین‌تر، مرزی هستی‌شناختی است میان «بودن» و «وانمود بودەگی». تاریخ متافیزیک، از افلاطون تا سوبژکتیویته‌ی مدرن، همواره هستی را در چنبره‌ی مفاهیم کلی، انتزاعی و بی‌مکان اسیر کرده است. این (بی‌مکانی)، استراتژی اصلی قدرت برای هموار کردن راه سوژه‌سازی‌مطیع است؛ چرا که سوژه‌ی بی‌مکان، سوژه‌ای است که به راحتی در ماشین خوردکننده‌ی یکسان‌سازی، بازتعریف و بلعیده می‌شود. اما حقیقت آشکار و گریزناپذیر اینجاست: وجود، نه در خلاء مفاهیم، بلکه تنها در جایی رخ می‌دهد که «مکان»، اساس هستی باشد. مکان در اینجا نه یک مساحت جغرافیایی، بلکه بستر گشودگی حقیقت است.

در این افق، (کوردبودگی) نه یک میراث موزه‌ای منجمد و نه یک نوستالژی رمانتیک برای گذشته، بلکه یک (ضدگفتمان هستی‌شناسانه) و یک کنش مدام عصیان در برابر (هضم‌شدگی) است. وقتی هستی کورد، همواره در مرز میان (اعلان حضور) و (تحمیل غیبت) نوسان می‌کند، و بەسان موجودی که در افق معنایی دیگری (گفتمان حاکم) تعریف، ترجمه و تفسیر می‌شود، پیشاپیش از ساحت اصالت خویش خلع‌ید شده است. چنین موجودی، لزوما یک (موجود دست‌دوم) است؛ موجودی که بودنش نه یک رخداد آنتولوژیک، بلکه یک اعتبار عاریه‌ای است که از سوی مرکز قدرت به او تحمیل شده است.

این موجود دست‌دوم، در حالی که گمان می‌برد هست، تنها در حال بازنمایی نقشی است که گفتمان حاکم برای او نوشته است. او در زبان دیگری نفس می‌کشد، با مفاهیم دیگری می‌اندیشد و حتی رنج خویش را با کلمات دیگری روایت می‌کند. او تنها وانمود می‌کند که هست، در حالی که ریشه‌های هستی‌شناختی‌اش در نیستی تحمیلی معلق مانده است. این معلق بودن، همان (بی‌خانمانی) هایدگری است؛ وضعیتی که در آن، دازاین از خانه‌ی خود (زبان و مکان خویش) رانده شده و در فضای خاکستری (ترجمه) به بند کشیده شده است. موجود دست‌دوم، نسخه‌ای تقلیل‌یافته و بی‌خطر از یک حقیقت سرکوب‌شده است که تنها به شرط (شبیە شدن به دیگری)، اجازه‌ی تنفس در فضای عمومی را می‌یابد.

موجود اول بودن، یعنی نپذیرفتن این نقش سایه‌وار. یعنی درک قاطعانه‌ی این حقیقت که دازاین، اگر از (مکان‌مندی اصیل) خویش گسسته شود، دیگر نه یک (پاسبان وجود)، بلکه تنها یک (ماده‌ی خام گفتمانی) برای بازتولید چرخه قدرت خواهد بود. کوردبودگی در این معنا، به مثابه بازگشت به آن (مکان نخستین) است؛ جایی که هستی، لایه‌های ستبر ایدئولوژی را می‌شکافد تا خود را بدون لکنت، بدون میانجی و بدون نیاز به تایید دیگری، فریاد بزند. این متن، دعوتی است به یک نبرد رادیکال: نبرد برای نجات (بودن اصیل) از چنگال (وانمودگی تحمیلی)؛ تلاشی برای اثبات این مدعا که وجود بی‌مکان، چیزی جز یک برساخته‌ی بدلی و کدر در ویترین پرزرق‌وبرق ایدئولوژی نیست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)