استبدادِ برچسب‌زنی و فاشیسمِ روشنفکرانه

پیش از ورود به جزئیات، باید گریبانِ منطقِ حاکم بر این متن را گرفت: استفاده‌ی ابزاری و شلخته از برچسب «فاشیسم». نویسنده در حالی برچسب فاشیسم را به پیشانی هر حرکتِ خودانگیخته یا شعارِ خشمگینانه‌ی توده‌ها می‌چسباند که آگاهانه یا ناآگاهانه، در حال بازتولید یک «استبدادِ گفتمانی» است. لیبل فاشیسم در اینجا نه یک ابزار تحلیلی، بلکه یک «سلاحِ حذفی» است؛ سلاحی برای خلعِ سلاح کردنِ هر نیروی مخالفی که لزوماً با آدابِ «نزاکتِ بورژوایی» و فرمول‌های دیکته‌شده‌ی روشنفکرانِ ویترینی همخوانی ندارد.
خطرناک‌ترین بخشِ این رویکرد آنجاست که نویسنده، با متهم کردنِ جامعه و مخالفان به فاشیسم، دقیقاً در لحظه‌ای که حاکمیت مشغولِ سرکوبِ عریان است، جبهه‌ی دومی علیه معترضان می‌گشاید. او با این کار، عملاً در کنارِ دستگاهِ سرکوب قرار می‌گیرد؛ چرا که با «اهریمن‌سازی» از توده‌ها، به سرکوبگر مشروعیت می‌دهد تا بگوید: «ببینید، مخالفانِ ما حتی از نظرِ روشنفکرانِ خودشان هم فاشیست هستند!» این نوع تحلیل، «فاشیسمِ سفیدِ» نخبگانی است که از ترسِ از دست دادن مرجعیتِ خود( امری که اتفاقا در این دوره از اعتراضات مردمی در ایران و حتی در میان ایرانیان خارج از کشور به صورت کاملا روشن قابل رویت است)، ترجیح می‌دهند با چماقِ برچسب‌زنی، هرگونه پتانسیلِ رادیکال را در نطفه خفه کنند. وقتی مرز میان «خشمِ مشروعِ ستمدیده» و «ایدئولوژیِ فاشیستی» آگاهانه مخدوش می‌شود، نویسنده نه یک دیده‌بان، بلکه به یک «همکارِ افتخاریِ نهادهای امنیتی» تبدیل می‌شود که وظیفه‌اش شناسایی و اخته کردنِ کانون‌های شورش است.
آقای دارالشفا من به شما پاسخ می دهم:

۱ . نقد مفهوم «فاشیسم اجتماعی» (تقلیل امر سیاسی به امر روانشناختی)

نویسنده متن مدعی است فاشیسم در «روان جمعی» و «زبان روزمره» مردم ریشه دوانده است.
اما این یک تحلیل ایده‌آلیست و بورژوایی است. جناب شما به جای بررسی «روابط تولید» و «تضاد طبقاتی»، به سراغ اخلاق و روانشناسی رفته اید. چیزی را که شما بی محابا «فاشیسم اجتماعی» می‌نامید، در واقع خشمِ انباشته‌ی «پرولتاریای اتمیزه شده» و طبقه متوسطِ در حال پرتاب به قعر فقر است. در اینجا شما با متهم کردن مردم به فاشیسم، در واقع «قربانی» را به جای «ساختار» نقد می‌کنید. شما نمی‌بینید که این «زبان خشن»، واکنشِ ناخودآگاه به خشونتِ عریان ساختار اقتصادی و نهاد سرکوبگر است. متهم کردن توده‌ها به فاشیسم، پناهگاهی است برای روشنفکرانی که از حرکتِ زمخت و غیرکنترل‌شده‌ی توده‌ها می‌ترسند.

۲ . نقد تبارشناسی تاریخی (برابرنهادن ۱۵ خرداد و قیام دی ماه ۱۴۰۴ با فاشیسم)

استدلال شما این است که باید ریشه‌های فاشیسم اجتماعی را در ۱۵ خرداد ۴۲ و شعارهای رکیک انقلاب ۵۷ جستجو کرد.
پاسخ من به شما این است که این یک خوانش اراده‌گرایانه و غیرماتریالیستی از تاریخ است. شما آگاهانه یا ناآگاهانه، مبارزه طبقاتی علیه استبداد وابسته به امپریالیسم (پهلوی و امروز جمهوری اسلامی ) را با فاشیسم یکی می‌گیرد. شعارهای رکیک یا مذهبی در آن دوران، «فرمِ» مبارزه بودند، نه «محتوای» آن. رد کردن جنبش‌های توده‌ای به بهانه‌ی «بی‌ادبانه» بودن یا «غیرسکولار» بودن شعارها، لغزیدن به دامن همان گفتار راستِ مدرنیستی است که هرگونه شورش فرودستان را «ارتجاع» می‌نامد. شما با این کار، عملاً به تطهیر دیکتاتوری ها می‌پردازید تا خطر فاشیسم آینده را بزرگنمایی کنید.

۳ . مسئله مهاجرستیزی و ناسیونالیسم (غیبت نقد سرمایه)

شما افغانستانی‌ستیزی و عرب‌ستیزی را نشانه‌ی فاشیسم در میان مردم می‌دانید.
باید بگویم که شما به عنوان نویسنده در اینجا در سطح مانده اید. چرا توضیح نمی دهید که اتفاقا «نژادپرستی»، ابزارِ کارآمدِ سرمایه‌داری برای جلوگیری از همبستگی کارگران است. در ایران، دولت و سرمایه‌داران از نیروی کار ارزان مهاجر بهره‌کشی می‌کنند و همزمان با ایجاد رقابتِ کاذب میان کارگر ایرانی و افغانستانی، مانع از شکل‌گیری اتحاد طبقاتی می‌شوند. جناب دارالشفاء به جای حمله به «منطق سرمایه» که این نژادپرستی را بازتولید می‌کند، به «تربیت فرهنگی» مردم گیر می‌دهید آنهم بدون دیدن و در نظر گرفتن درصدی از اخبار و روایت هایی که در مورد سرکوبگران و نیروهای خارجی حاضر در خیابان ها و نیروهای متحد نظام حاکم. نقد شما «اخلاقی»- که آنهم واقعا بی طرفانه نیست- است، نه «سیستمی». شما می‌خواهید مردم «مهربان» باشند، در حالی که باید از سازماندهی «منافع طبقاتی مشترک» نیروها در برابر نظام حاکم سرکوبگر در این ۴۷ سال بگویید.

۴ . نقد «هراس از فاشیسم جانشین» (فلج کردن پتانسیل انقلابی)

آقای دارالشفا شما هشدار می‌دهید که خشم مردم ممکن است به فاشیسم جانشین (راست افراطی) ختم شود.
این استدلال اتفاقا ، نوعی «هراس‌افکنی لیبرالی» برای حفظ وضع موجود یا اصلاح‌طلبی تدریجی است. شما با بزرگ کردن لولوی فاشیسم در میان معترضان، عملاً ترمزِ رادیکالیسم را می‌کشید. اتفاقا، راه مقابله با راستِ افراطی، «ترساندن مردم از خودشان» نیست، بلکه ارائه یک پروژه سوسیالیستی مقتدر است- امری که شما و دگر نیروهای چپ گرای پر سر و صدا از انجام آن ناتوان مانده اید. شما چون خود فاقد برنامه‌ای برای تغییرِ رادیکالِ مناسباتِ اقتصادی و سیاسی هستید، فروپاشی را مساوی با فاشیسم می‌بینید. شما «سیاستِ رهایی‌بخش» را در حد یک «گفتگوی متمدنانه» تقلیل می‌دهید و از «قهر انقلابی» که لازمه‌ی هر تغییر بنیادینی است، تحت عنوان فاشیسم وحشت دارید.

۵ . متن به مثابه «سوپاپ اطمینان»

تمام متن شما، تلاشی است برای «اهلی کردنِ خشم فرودستان». شما به جای اینکه بگوید «چرا جامعه به این نقطه رسیده»، می‌گوید «چرا جامعه اینقدر بدرفتار شده است».
شما فاشیسم را نه به عنوان «آخرین سنگرِ سرمایه‌داری برای بقا»، بلکه به عنوان یک «بیماری فرهنگی» می‌بینید. از نظر گفتمان چپ، این متن خود بخشی از مشکل است؛ چرا که با «جرم‌انگاریِ خشمِ توده‌ها»، آن‌ها را به سمت انفعال سوق می‌دهید و در نهایت، فضا را برای همان فاشیسم واقعی (که از دلِ استیصالِ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بیرون می‌آید) بازتر می‌کنید.
به طور خلاصه تمام مقاله شما ناله‌ی روشنفکری است که از بوی تندِ عرقِ طبقه کارگر و خشمِ خیابان می‌ترسد و این ترس را در لفافه‌ی «هشدار علیه فاشیسم» بسته‌بندی می‌کند. نقد شما به جای نشانه رفتنِ «قلبِ هیولا» (سرمایه‌داری غارتی، دولت ناکارآمد و ساختار حاکمیت سرکوبگر)، «آینه‌ای» را جلوی مردمِ کتک‌خورده می‌گیرید و آن‌ها را بابتِ چهره‌ی برافروخته‌شان سرزنش می‌کنید.

فاشیسمِ روشنفکری و خیانت به سوژه‌ی انقلابی

متن شما، در نهایت، نه یک مانیفست ضدفاشیستی، بلکه یک «ورقه‌ی انصراف از سیاستِ رادیکال» است. شما به عنوان نویسنده با ردیف کردن مجموعه‌ای از رفتارهای ناپسندِ کلامی و کنش‌های هیستریکِ توده‌ها، عملاً به یک «پلیسِ اخلاقِ روشنفکری» تبدیل شده اید که بر سرِ جنازه‌ی سیاست ایستاده و به جای تشخیص علت مرگ، از بوی بدِ جسد شکایت می‌کند.
اولاً، این متن تلاشی مذبوحانه برای «سلب مسئولیت از تضاد طبقاتی» است. شما چنان از «فاشیسم اجتماعی» حرف می‌زنید که گویی این پدیده یک ویروس متافیزیکی است که ناگهان در خونِ مردم دویده؛ شما آگاهانه چشمانتان را بر این واقعیت می‌بندید که فاشیسم، «فرزندِ ناخلفِ نئولیبرالیسم» است. وقتی تمام فضاهای تنفسِ جمعی توسط سرمایه و استبداد بلعیده می‌شود، وقتی «نان» از سفره ربوده می‌شود و «شأن» در چرخ‌دنده‌های بهره‌کشی خرد می‌گردد، توده‌ی اتمیزه شده، تنها راهِ بقا را در «حذفِ دیگری» می‌بیند. متهم کردنِ مردمی که زیر بارِ تورم و سرکوب، استخوان‌هایشان در حال شکستن است به «میل به فاشیسم»، چیزی جز یک «اشرافیتِ تحلیلی» و وقاحتِ روشنفکرانه نیست.
ثانیاً، شما با ایجاد هراس از «بزنگاه بعدی» و ترسیم هیولایی از خودِ مردم، عملاً به «تثبیتِ وضع موجود» خدمت می‌کنید. این همان منطقِ همیشگیِ نیروهای ترسو است: «از ترسِ بدتر، به بد تن بدهید». شما با جرم‌انگاریِ خشمِ خیابان، پتانسیلِ تخریب‌گرِ (و خلاقِ) انقلاب را به نفع یک «نظمِ خیالیِ دموکراتیک» سرکوب می‌کنید. شما نمی‌فهمید (یا نمی‌خواهید بفهمید) که در لحظاتِ سرنوشت‌سازِ تاریخی، این «نزاکتِ سیاسی» نیست که تاریخ را می‌سازد، بلکه تصادمِ نیروهای مادی است. شما با این نوشته، آگاهانه ترمزِ موتورِ محرکِ فرودستان را می‌کشید تا مبادا گرد و غبارِ این حرکت، دامنِ پاکِ تئوری‌های انتزاعی‌تان را آلوده کند.
ثالثاً، این متن بزرگترین خیانت را به مفهوم «بدیل» می‌کند. شما از ضرورتِ ساختن بدیل حرف می‌زنید، اما بدیلِ مورد نظرتان چیزی نیست جز یک «محفلِ منزهِ ضدفاشیستی» که احتمالاً قرار است در آن برای مردم کلاسِ آدابِ معاشرت و مدارا بگذارند. چپِ واقعی می‌داند که تنها سدِ واقعی در برابر فاشیسم، نه «فرهنگ‌سازی»، بلکه «سازماندهیِ مسلح به آگاهیِ طبقاتی» است. فاشیسم با «گفتگو» عقب نمی‌نشیند؛ فاشیسم با در هم شکستنِ ماشینِ سرمایه، نیروی سرکوب و الغای مالکیتِ خصوصی (که ریشه‌ی همه‌ی تبعیض‌ها و نژادپرستی‌هاست) ریشه‌کن می‌شود.
در نهایت، باید گفت شما آقای دارالشفاء با این مقاله، عملاً به «سخنگوی ناخودآگاهِ بورژوازی» تبدیل شده اید. شما فاشیسم را بهانه‌ای کرده تا «اراده‌ی معطوف به تغییر» را سرکوب کنید. شما از فاشیسمِ مردم می‌ترسید، اما از فاشیسمِ ساختاریِ بازار و کارِ دستمزدی که هر روز میلیون‌ها انسان را سلاخی می‌کند، سخنی به میان نمی‌آورید. این مقاله شما اتفاقا، وصیت‌نامه‌ی جریانی است که از «انقلاب» می‌ترسد و ترجیح می‌دهد در یک «دیکتاتوریِ آشنا» بپوسد، اما شاهدِ طوفانِ توده‌هایی نباشد که دیگر حاضر نیستند به سازِ نخبگان برقصند.
آقای نویسنده! فاشیسم واقعی همین نگاهِ بالادستی و تحقیرآمیزِ شماست که توده‌های جان‌به‌لب آمده را «اوباشِ بالقوه» می‌بیند و با برچسب‌زنی، راه را برای سرکوبِ مضاعفِ آن‌ها هموار می‌کند.

تمام!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)