fardiaatسالهاست کنارهم در این شهر زندگی می کنیم و روزمرگی را به تن می کشیم روزانه هزاران تصویر جدید و قدیمی از چهره ی افراد و مناظر اطراف می بینیم.روزانه از کنار صدها نفر با بی اعتنایی میگذریم و سر مان به کار خودمان است شاید تصور کنیم این نمودی از فردیت در اوج زندگی اجتماعی است. یا اینکه بگوییم حریم شخصی در اینجا پرنگ تر جلوه میکند و دلیل بیاوریم که کمتر کسی در کار های ما نظر می دهد و ما را نصیحت میکند اما این دلیل وجود فردیت را به صورت کلی توجیه نمی کند چرا که می شود از نصایح و تجارب دیگران استفاده کرد و اصالت و استقلال فردی نیز داشت البته که فرد مختار است که از آن تجارب استفاده کند یا نکند. در زندگی اجتماعی افراد در ارتباط بودن با دیگران و توجه و زیر نظر داشتن اطرافیان نقش های اصلی را ایفا می کند ، حال با این وضعیت چگونه می شود فردیت را احساس نمود؟ باید برای پاسخ این سوال ابتدا مسئله را مطرح کنیم.در واقع اصل مطلب اینجا است که هنوز نتوانسته ایم فردیت را در اجتماع خود تعریف کنیم و سپس به بومی سازی و به کار گیری آن برای بهتر زیستن در فرهنگی متناسب با شرایط اجتماعی جامعه بپردازیم.

هزاران سال پیش پدران ما در کاخ هایی که بر خی از آن ها هنوز استوارند و تمدنی بزرگ و نامدار زند گی می کردنند و پدران اروپایان در چادر وقت میگذراندند، اما امروز کاملا بر عکس است شاید خانه هایمان با آن ها تفاوت زیادی نداشته باشد اما فرهنگ ما خود را با شرایط زمانی مکانی و زیر ساخت های اجتماعی وفق نداده است. بسیار جالب است در اوج مدرنیته فرهنگ پیشه پا افتاده ای را در بر گرفته ایم و پز مدرن بودن را از دهن نمی اندازیم.امروز فرهنگ مقلد داریم و تقلید اساس شکل گیری فرهنگ و تغییراتش را تشکیل داده است و نمی شود که ساخت اجتماعی و ساخت ارزشی را تجربه کنیم در شهر من روشنفکری جور دیگری تعبیر می شود و بدتر از آن مردم افراد را به نام روشنفکر می آرایند که از آن ها برای آسایش خود استفاده کنند.امروز زیبایی نه به تعبیر زیبایی شناسی بلکه با میزان هوس اندازه گرفته می شود.اتومبیل های یک میلاردی در شهر ما جولان میدهد و ما آن را زیبا می شناسیم چون حسرت نداشتن آن را داریم.امروزه نیستی زیبایی را مشخص می کند تا هستی.نقش فردیت در این شرایط که خودش روبه زوال است بیشتر مشخص می شود.
اما فردیت چیست؟ آیا لزومه ی فردیت کشیدن دیواری بلند به دوره خود است؟ اینگونه نیست فردیت است که تفاوت را عین همبسگی می کند،و بر خلاف تصور برخی نمی توان فردیت را ایجاد تضاد در تفکر و مخل اتحاد اجتماعی دانست.همانگونه در ادامه توضیح می دهم فردیت می تواند دلایلی را که اجتماع را به وجود می آورند را تقویت کند و میتواند برای اجتماع متناسب ترین فرهنگ را به بار آورد.امروزه در این شهر -اکثرا- یا معنی فردیت را نمی داند یا آن را پرچینی برای جدایی از جامعه تعبیر می کنند. حریم شخصی تنها اتاقی که میتوان درش را کلید کنیم نیست؛ بلکه ایجاد اصالت فکری است -البته که لزومه اش آزادی و تنوع است.در واقع فردیت باعث می شود ما هر آنچه که هست را با میزان تفکر خود بسنجیم و انجام دهیم حتی رسم و رسومی که شدت آنها به اندازه ی زندگی اجتماعی است.برای ایجاد این نمود از فردیت فرد باید کاملا به شرایط فرهنگی خود و اجتماعش،شرایط زمانی و مکانی و حتی شرایط بیولوژیکی خود آگاه باشد چراکه این آگاهی به وی کمک خواهد کرد که در آینده تفکر و حضوری متناسب با شرایط خود داشته باشد.مطمعنا در طی زندگی مدنی هر فرد از راه های متفاوت اطلاعات و آگاهی هایی به دست می آورد و نیز ذهن او به سمت یک ایده ی مشخص که زاییده تفکر یا تفکر دیگران است میل می کند-البته که این مهم نیاز مند به تلاش و مطالعه ی بسیار است- در این حال فردی که ایده ی متناسب با شرایط خود را برگزیده و در آن تفکر کرده است می تواند به اصالتی در فکرش برسد و به اصطلاح تفکر و عقلش معیاری منحصر به فردی برای سنجش سایر رفتار های مدنی و عقاید دیگر شود و هموار تصمیماتی که می گیرد متناسب با شرایطش است چراکه هیچ کس جر خود فرد بر شرایط خود آگاهی بیشتری ندارد. این انحصاری بودن معیار سنجش ارزشی در افراد نمود اصلی از فردیت است که فرد را به عنوان یک فرد مدنی موفق در جامعه معرفی می کند. اگر توجه شود جامعه و اجتماعات بر پایه ی یک سری اشتراکات و تضاد هایی به وجود می آید ازجمله علایق مشترک ، منافع مشترک یا متضاد و … که این ها مستلزم شناخت دقیق افراد دیگر و خود است چرا که این منجر به شناخت علایق و منافع افراد نیز می شود .حال جامعه ای را در نظر بگیرید که فردیت در آن به اوج رسیده است.مادامی که فردیت به اوج رسیده باشد افراد علایق و منافع خود را بهتر می‌شناسند و چون اصالت فکری هم دارا اند می توانند که علایق و منافع دیگر افراد را هم با معیار منحصر به فرد خود به سنجند و در صورت توافق، به قرادادی که منجر به تشکیل اجتماع می‌شود دست زنند.حال اگر آن جامعه شکل به گیرد همبستگی آن نیز در اوج است چرا که اکثر افراد آن با آگاهی کامل از شرایط دست به تشکیل اجتماع زده اند و حس تعلقی فزایند به اجتماع دارند. تاثیر مهم تر مبحث فردیت در ادامه ی راه مشخص می شود.بعد از تشکیل اجتماع برای شروع زندگی افراد در لقای اجتماع نیاز مند یک سری ارزش و هنجار و قانون هستیم که باعث شود نزاع‌هایی که در ادامه ی راه اجتماعی شدن بوجود می‌آیند به حداقل ممکن برسد این ارزش ها و قانون ها نیز تعیین شده از طرف افراد جامعه است چون این افراد یا بهتر بگوییم اکثر افراد این جامعه آگاهی زیادی نسبت به خود و دیگران و در کل به اجتماعشان دارند متناسب ترین ارزش ها و قوانین را برای اجتماع خویش تعریف می‌کند.حال می شود دید که بر روی کاغذ فردیت و اصالت فکری چه تاثیر بزرگی بر زندگی اجتماعی ما می‌گذارد.
می شود از خود پرسید چرا از عرش به فرش آمیده‌ایم؟ ما عقب نمانده‌ایم بلکه خود را در روند رشد تکامل اجتماعی به عقب کشیده ایم.اما چرا؟ دلایل بی شماری را می شماریم اما کمتر کسی است که به نبود فردیت فکر می کند اکثر کسانی هم که به این مهم می پردازند فردیت را به خوبی درک نکرده اند.آری نمای زیبای فردیت از آناتومی شخصیت پاک شده و ما به دنبال توجیه هستیم تا راه حل.

در طول تاریخ -به خصوص در شرق-مادامی که رسوم اوج می‌گیرد فردیت به حاشیه رانده می‌شود.رسوم عامل یکسان کردن جامعه و کر و کور کردن افکار مردم است شاید در دوران کلاسیک یکسان کردن اجتماع عامل همبستگی جامعه می شد اما امروزه تفاوت است که همبستگی را می سازد البته که این تفاوت تضاد نیست.همانطور که گفته شد فردیت ایجاد اصلات فکری را تسریع می بخشد که این خود می تواند عامل پیدایش عقاید و نظرات متفاوت در افراد شود و این مهم، تفاوت را در نهاد ها و گروه های اجتماعی درپیش دارد.تفاوت مانع ایستاست چرا که تفاوت پیچیدگی را به دنبال دارد مادامی که یک نهاد پیچیده باشد از خطر یکسان بودن و عادت به حالت ایستا در امان است.عادت به یک شرایط قدرتی بلا منازع است که افراد را از هرگونه نو آوری و تفکر بر راه ها و نظرات نو می ترساند پس چون تفاوت در مقابل ایستاییست و ایستایی هم تفکر را به حاشیه می راند چون رسوم یکسان کننده‌اند بنابراین می‌توانند که دشمن اصلی فردیت باشد و همانگونه تفاوت پیچ و مهره عامل چفت کردن دو جسم به هم است تفاوت هم عامل همبستگی نهاد ها ی اجتماعی است.اما پدران ما به ما آموخته اند برای فرار از رسوا شدن هم رنگ جماعت شویم.پادشاهان و حاکمان گذشته‌ی ما برای تداوم حکومت و لاپوشانی گند کاری‌های خود به فکر راهی برای مشغول کردن مردم بودند و این راه ها باعث ایجاد ارزش های نو و رسوم نویی شد که روز به روز شدت آن ها افزایش می یافت و نسل به نسل غربال شد و به ما رسید.من نمی‌گویم که وجود رسوم کاملا اشتباه است امامی‌ترسم چون این رسوم مراحل تاریخی و اثباتی خود را گذرانده‌اند امروز عامه ی مردم به تفکر در آن نمی‌پردازند چراکه در هر زمانی که یک عقیده نیاز مند اثبات است و حامیان آن عقیده در حال اثبات آنند هم خواص هم عوام به ارزش آن عقیده یا رسم پی می برند و در صورت عدم همخوانی با شرایط زمانی مکانی اجتماع آن را مرسوم نمی‌کنند که این خود فکر مردم را مشغول می‌کند و مردم زندگی اجتماعی‌شان را با توجه با شرایط منحصر به فرد خود ادامه می دهد حال اگر این اتفاق رخ ندهد یعنی مردم در ارزش‌های اجتماعی و رسوم تفکر نکنند ممکن است ارزش ها و رسومی که با شرایط فردی و اجتماعی امروز هماهنگی ندارند باب شود و بالا‌خره شرایط گذشته را به وجود آورد و منافع و علایق افراد که عامل تشکیل جامعه می‌باشد با بی توجهی به حاشیه رانده شود این خود عامل عدم پیشرفت است وبرای بهبود این شرایط هزینه‌ی مادی و معنوی زیادی لازم است.اما مهم ترین شری که به همراه می آورد کاهش نیاز به تفکر است و مطمعنا تفکر و فردیت رابطه‌ی تنگاتنگی دارند چراکه حق هر انسانی است که هر تجربه و رسمی را به سنجد،زمانی که فردیت در حاشیه باشد این اتفاق کمتر می‌افتد که ما تفکر کنیم و این تفکر است که نو آوری را به وجود می آورد و نوآوریست که عامل پیشرفت اجتماعی می‌شود چراکه باعث می شود ارزش ها متناسب با شرایط روز اجتماع منسوب می شوند
اما باز گردیم به بحث یکسان شدن در ابتدا باید اهمیت تفاوت را نشان دهیم در واقع مادامی که تفاوت یا اختلاف-چه در عقیده چه در رسم و رسوم و چه در ارزش اجتماعی-در یک جامعه وجود داشته باشد نیاز به تفکر نیز افزایش میابد چرا که اختلاف عین تنوع است و در صورت وجود تنوع افراد جامعه برای انتخاب کردن مجبور به مقایسه و تفکر می شوند. در ضمن گروه ها نیز مجبور به دفاع از خود در میدان بحث آزادند در این میدان نیز سلاح افراد تفکر زیادی در عقیده است پس تفاوت عامل اصلی به جریان انداختن تفکر در جامعه می‌باشد.
حال در این شهر در این جامعه، ما به دنبال یکسان شدن هستیم (البته نا آگاهانه). یکی از عوامل این یکسان شدن انتخاب الگوهای ارزشی یکسان است جوانان ما هنجارهای مشابه را از یک ارزش خاص که اغلب به صورت الگو های شخصیتی است انتخاب می‌کنند و همواره به سوی شبیه شدن با وی می شتابند اما هیچ تلاشی برای بسترسازی ارزشی آن هنجار نمی‌کنند مدل موی آن فرد مدل موی امروز من و هم سن‌هایم شده بی آنکه توجه به راه رسیدن مدل موی سر به این مدل کنیم. این کوچک ترین نمونه ای است که پیدا کردم.در شهر من اکثر الگوها یکسانند و روز به روز تفکر به حاشیه و فردیت به مرگ نزدیک می‌شود اگر هزینه ای را که صرف تقلید کرده بودیم را صرف آموزش تفکر و فردیت کرده بودیم امروزه مدرنیته را با پوست و استخوان حس می‌کردیم.باید گله کرد از متفکران.کم نبودند متفکرانی که مدرنیته را شعار خود کردند. نمونه ی بارز آن تقی‌زاده بود این فرد در متن نمود فرهنگ دوره‌ی مدرن می‌زیست و عامل اصلی عقب ماندگی ایران را عدم همبستگی می‌دانست اما این فرد به اصطلاح متفکر حماقت را به اوج رسانید و همبستگی را تشابه تعریف کرد و یا شاید عاملش را تشابه دانست و در نهایت شکست خورد نه تنها خودش بلکه اجتماعش.
حال وظیفه ی ما چیست؟ما باید ابتدا ساختار مشخصی برای افکار خود مشخص کنیم اینگونه معیاری واحد برای وزن کردن ارزشی رفتار و کنش های روزمره که شاهده آنیم دارا هستیم آن هنگام که این معیار مشخص شد تقلیدهای ارزشی و هنجاری جامعه را می شود با زیر ساخت و بستر متناسب آن ارزش و هنجار همراه ساخت.در بعد فردی نیز می شود خود را با توجه به تفکری که داراهستیم نشان دهیم و افکار را به عنوان یک ایده ی منحصر به فرد تقدیم به جامعه کنیم.
کامه‌ران موورادی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)