عصر شنبه ۲۷ دی‌ماه ۱۴۰۴ (۱۷ ژانویهٔ ۲۰۲۶)، از ساعت ۱۵ تا ۱۸، پاریس شاهد برگزاری تظاهراتی در همبستگی با جنبش مردم ایران بود که بنا بر تخمین‌های مختلف، میان ۴ تا ۵ هزار نفر در آن مشارکت داشتند. این تجمع به دعوت شبکه‌ای متکثر از انجمن‌های پناهندگان، سازمان‌های فمینیستی، نهادهای حقوق بشری، انجمن‌های کُرد، اتحادیه‌ها و سازمان‌های چپ فرانسوی شکل گرفت و میدان پانتئون را به صحنه‌ای از کنش جمعی دیاسپورای ایرانی بدل ساخت. این رویداد را می‌توان نخستین لحظهٔ برجستهٔ ورود دیاسپورای ایرانی با محوریت جمهوری خواهی به میدان عمومی فرانسه در قالب کنشی نسبتاً سازمان‌یافته از آغاز جنبش اخیر دانست.

با بهره‌گیری از چارچوب نظری پیر بوردیو(۱۹۳۰-۲۰۰۲)، این تظاهرات را می‌توان به‌مثابه برهم‌کنش چند میدان اجتماعی تحلیل کرد: میدان سیاسی دیاسپورا، میدان کنشگری مدنی فرانسه و میدان نمادین جنبش ایران. دیاسپورای ایرانی در این میان نه به‌عنوان مجموعه‌ای همگن، بلکه به‌مثابه میدان نیروهایی ناهمگون ظاهر می‌شود که کنشگران آن حامل اشکال متفاوتی از سرمایهٔ سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و نمادین هستند.

تنوع چشمگیر شرکت‌کنندگان ــ از جریان‌های مختلف چپ و ملی‌گرا گرفته تا اقلیت‌های قومی چون کُرد و بلوچ، هواداران شورای ملی مقاومت و دیگر گرایش‌ها ــ بیانگر هم‌زیستی “عادت واره های” سیاسی متفاوت در یک فضای مشترک است. این گراسش ها، که محصول تاریخ‌های اجتماعی، تجربه‌های تبعید، سرکوب و شکست‌های سیاسی پیشین‌اند، معمولاً در وضعیت تعارض یا بی‌اعتمادی متقابل قرار دارند. با این حال، تظاهرات پاریس نشان داد که در شرایط خاص، امکان تعلیق موقت منازعات درون‌میدانی و شکل‌گیری نوعی اجماع حداقلی وجود دارد.

این اجماع نه بر پایهٔ برنامه‌ای ایجابی، بلکه عمدتاً بر محور نفی‌های مشترک سامان یافته بود: نفی سلطنت، رد رهبری کاریزماتیک، مخالفت با اقتدار دینی و تأکید بر لائیسیته. از منظر بوردیویی، این نفی‌ها را می‌توان شکلی از مقاومت در برابر خشونت نمادین اما خاض الیگارشی حاکم دانست؛ خشونتی که هم از سوی نظم سیاسی حاکم در ایران اعمال می‌شود و هم از طریق بازتولید اشکال خاصی از ان در دیاسپورا در تبعید.

شعارهایی چون «زن، زندگی، آزادی»، «نه شاه و نه ملا» و «نه سلطنت و نه رهبر» حامل سرمایهٔ نمادینی‌اند که قابلیت ترجمه در میدان‌های مختلف را دارند. این شعارها با حداقل وابستگی ایدئولوژیک، امکان گردش میان میدان داخلی ایران، میدان دیاسپورا و میدان افکار عمومی غربی را فراهم می‌کنند. از این رو، می‌توان آن‌ها را ابزارهایی برای انباشت سرمایهٔ نمادین فراملی دانست؛ سرمایه‌ای که برای دیده‌شدن، شنیده‌شدن و مشروعیت‌یابی جنبش در سطح بین‌المللی ضروری است.

حضور قابل توجه شهروندان فرانسوی ــ که بنا بر برخی برآوردها حدود ۳۰ درصد جمعیت را تشکیل می‌دادند ــ نشانه‌ای از موفقیت نسبی دیاسپورا در تبدیل سرمایهٔ فرهنگی و اخلاقی خود به سرمایهٔ نمادین در میدان سیاسی جامعهٔ میزبان است. این مشارکت، بیانگر آن است که دیاسپورای ایرانی توانسته است روایت خود را در قالب‌هایی هم‌خوان با گرایش های  سیاسی و حساسیت‌های حقوق‌بشری جامعهٔ فرانسه بازصورت‌بندی کند.

در مجموع، تظاهرات پاریس را می‌توان لحظه‌ای از خودآگاهی میدان دیاسپورا دانست؛ لحظه‌ای که در آن، کنشگران می‌کوشند موقعیت خود را در نسبت با قدرت، مشروعیت و نمایندگی سیاسی بازتعریف کنند. با این حال، از منظر جامعه‌شناسی انتقادی، پرسش بنیادین همچنان باقی است: آیا این انباشت موقت سرمایهٔ نمادین می‌تواند به نهادینه‌شدن کنش جمعی و تولید اشکال پایدار نمایندگی سیاسی بینجامد، یا آنکه میدان دیاسپورا بار دیگر به منطق رقابت‌های درونی و پراکندگی بازخواهد گشت؟

نکته آخر، تظاهرات با حاشیه‌ای محدود اما معنادار همراه بود. در ابتدای تجمع و در میدان پانتئون، چند نفر با سر دادن شعار «پهلوی برمی‌گردد» کوشیدند فضای تظاهرات را به سمت تنش، اختلال و درگیری سوق دهند. این اقدام با واکنش سریع پلیس مهار شد و مانع از گسترش تنش گردید. با این حال، از منظر جامعه‌شناختی، این رخداد کوچک را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک اتفاق حاشیه‌ای نادیده گرفت، چونکه در کشورهای دیگر شدیدتر بودو در مقاله ای دیگر به ان خواهیم پرداخت

پاریس، نادروهابی، شنبه ۲۷ دیماه ۱۴۰۴ (۱۷ ژانویه ۲۰۲۶)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)