«نان داغ، دودسرد»

وقتی رسید، نیمه‌شب گذشته بود. تهران نه خواب بود، نه بیدار؛ چیزی بین این دو، مثل آدمی که از درد پهلو به پهلو می‌شود و هر بار خیال می‌کند صبح نزدیک است.

در راه‌پله بوی دود پیچیده بود. دودِ آشغال، دودِ لاستیک، بوی گاز. بویی که به آدم می‌فهماند آتش فقط بیرون نیست، یک جایی هم درون شهر روشن مانده.

کلید را چرخاند و داخل شد. زن کنار میز نشسته بود. چای توی لیوان سرد شده بود و هنوز همان‌جا بود، انگار کسی دلش نیامده باشد دست به چیزی بزند تا شب واقعی‌تر نشود.

زن نگاهش کرد و همان‌طور که ایستاد، گفت:

«چرا اینقدر دیر؟»

مرد چیزی نگفت. کفش‌ها را دم در درآورد. جوراب‌هایش بوی عرق خشکیده می‌داد. عرقی که اول سرد می‌شود، بعد مثل نمک می‌چسبد. آستین‌های لباسش سیاه بود. نه سیاهِ پارچه، سیاهِ روز. شلوارش انگار پوست را می‌خاراند. تهِ ناخن‌هایش سیاهی نشسته بود، مثل این که خاکستر را قاچاقی با خودش آورده باشد.

زن نزدیک‌تر آمد. بوی او را که گرفت، مکث کرد.

«تو… بوی خیابون می‌دی. بوی سوختن.»

مرد آب دهانش را قورت داد. گلو خشک بود، اما نه از تشنگی. از چیزهایی که نگفته مانده بود.

از اتاق بچه‌ها صدای نفس آمد. پسر کوچک خواب بود. دختر هم خواب نبود. یا شاید خوابش نمی‌برد. در را نیمه‌باز کرد و ایستاد. موهایش به هم ریخته بود و چشم‌هایش، بیشتر از سنش می‌فهمید.

گفت:

«بابا… توچطور  پلیسی هستی ؟»

مرد سرش را بالا آورد.

«پلیس خوب »

دختر جلوتر آمد. نگاهش افتاد به دست‌های پدر. به سیاهی زیر ناخن‌ها. به خشکی بند انگشت‌ها. بعد یک جمله را آرام گفت، طوری که انگار می‌ترسد اگر بلند بگوید، خانه بشکند:

«بیرون… می‌گن شما مردم رو می‌زنید.»

زن خواست چیزی بگوید، اما دختر ادامه داد، بدون این که به مادر نگاه کند:

«من جواب دادم. گفتم بابای من این کاره نیست. ولی… بابا، تو بگو نیست. تو بگو.»

مرد چشمش را دزدید. نگاهش رفت روی زمین، روی لکه‌ی کوچکی کنار کفش‌ها. لکه‌ای که شاید خاک بود، شاید چیز دیگر. ذهنش رفت سر خیابان: فریاد فرمانده، صدای موتور، شعارها، دود. و آن جمله‌ی تکراری که مثل چکش می‌خورد به سر آدم: «رحم نکنید.»

زن گفت:

«چی گفتن امروز؟»

مرد انگار صدایش را از تهِ سینه بیرون کشید.

«گفتن… نذارید جلو بیان. گفتن… همه‌شون دشمنن. گفتن… رحم نکنید.»

دختر با صدایی که هم بغض بود هم خشم، گفت:

«پس یعنی چی؟ یعنی ما نون بخوریم که بوی خون بده؟»

مرد تکان خورد. مثل کسی که ضربه را از نزدیک خورده باشد. دختر ادامه داد، این بار تندتر، چون کلمه‌ها داشتند از گلویش فرار می‌کردند:

«ما گرسنه می‌کشیم، بابا… ولی وجدان داریم. انسانیم. من نمی‌خوام فردا تو مدرسه بگن بابات…»

جمله را ناتمام گذاشت. نخواست کلمه‌ی آخر را بسازد. همان کلمه‌ای که اگر ساخته شود، تا سال‌ها توی دهان آدم می‌ماند.

پسر کوچک از اتاق صدا داد، نیمه‌خواب:

«بابا اومد؟»

زن سریع گفت: «بخواب عزیزم.»

پسر دوباره ساکت شد. اما همان یک جمله‌ی ساده، مثل میخی در ذهن مرد فرو رفت: «بابا اومد؟»

بابا کِی باباست؟ وقتی می‌آید؟ یا وقتی سالم می‌ماند؟

مرد بلند شد. رفت سمت کشو. گوشی‌اش آنجا بود. برداشت. صفحه روشن شد. صورت خودش افتاد روی شیشه: چشم‌های خسته، دود نشسته روی پوست، و آدمی که نمی‌دانست از کدام طرفِ خودش باید دفاع کند.

زن آهسته گفت:

«می‌خوای چی کار کنی؟»

مرد زمزمه کرد:

«فقط… نمی‌تونم برگردم سر همون جمله‌ها.»

دختر آمد نزدیک‌تر و دستش را گذاشت روی دست پدر. دست دختر گرم بود، دست پدر سرد. گرما مثل یک تکه نور افتاد روی سردی.

مرد دوربین را روشن کرد. چند ثانیه خیره ماند. صدای خودش را انگار بعد از مدت‌ها پیدا کرد؛ صدایی که دیگر شبیه فرمان نبود.

گفت:

«من پلیسم. ولی قبلش پدرم. امروز بهم گفتن رحم نکن. من… رحم کردم؟ نمی‌دونم. فقط می‌دونم هر چی کردم، بوش اومده تو خونه. دخترم بویش رو فهمید. زنم بویش رو فهمید. این بدترینشه… این که دود از خیابون نمیاد، از درون آدم میاد.»

نفسش شکست. اما ادامه داد:

«من کسی رو نکشتم. من نمی‌خوام دستم بوی خون بده. نمی‌خوام نونِ بچه‌هام بوی زجر بده. فردا… من دیگه اون‌جا نمی‌ایستم که مردم رو هل بدم عقب. من… کنار مردم می‌ایستم. اگر قراره چیزی بشکنه، بگذار اول خودم بشکنم، نه این خونه.»

ویدیو را قطع کرد. انگشتش روی «ارسال» لرزید. ارسال یعنی برگشت‌ناپذیر.

زن نگاهش کرد. چشم‌های زن گفتند: «می‌فهمم»، اما لب‌ها چیزی نگفتند. چون بعضی فهمیدن‌ها، صدا نمی‌خواهد؛ خطر می‌خواهد.

دختر آرام گفت:

«بابا… فقط دروغ نگو. فقط خودت باش.»

مرد دکمه را زد.

پیام رفت. مثل سنگی که در آب می‌افتد و موجش هنوز دیده نمی‌شود، اما همه چیز را تکان می‌دهد.

بعد، برای اولین بار در آن شب، مرد رفت سمت اتاق بچه‌ها. کنار تخت پسر ایستاد. پسر خواب بود. دهانش نیمه‌باز، بی‌خبر از این که فردا ممکن است دنیا پدرش را پس ندهد.

مرد زیر لب گفت:

«اگه فردا من نبودم… حداقل تو بدون بابات یک شب تصمیم گرفت آدم باشه.»

و چراغ را خاموش کرد.

اما 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)