
Image: Courtesy of Street artist Banksy (from the album “Banksy on Capitalism”)
سونامی گرسنگی در مصاف با «ماشین مرگ»
تحریریهی کارگاه دیالکتیک
۹ دی ۱۴۰۴ |۳۰ دسامبر ۲۰۲۵
۱.
دولت جمهوری اسلامی اگرچه همانند هر نظام استبدادی و ضدمردمی بر سازوکارهای سرکوب عریان استوار است، اما خودویژگیهایی دارد که آن را در میان دولتهای خودکامهی معاصر کمابیش تکین و یگانه کردهاند. درست است که فرایند تولد و استقرار و تثبیت این دولت – در قامت یک نظام ضدانقلابی – مستلزم کشتار و سرکوبهای عریان و تداوم زنجیروار این رویه بود، اما در گذر زمان به دلایل زیادی رویههای قتل دولتی (اعدام) و تکثیر مرگ (کشتار غیرمستقیم) به مولفههای جداییناپذیر حیات این نظام بدل شدند. نتیجه آنکه جمهوری اسلامی بهلحاظ کارکردهای ساختاریاش هرچه بیشتر – در معنای واقعی کلام – به یک «ماشین مرگ» نزدیک شده است؛ طوری که اینک ترم «ماشین مرگ» دیگر نه یک دشنام سیاسی، بلکه توصیفی فنیست برای فهم مابهازای حیات جمهوری اسلامی. آنچه مدتهاست در قالب سونامی اعدامها میبینیم اگرچه هولناکترین وجه کارکردهای این ماشین مرگ است، اما تنها نوک کوه یخ را نمایان میکند. چون بقا و بازتولید این نظام سیاسی مستلزم ارزشزُدایی سیستماتیک از جان انسانها و از نفس زندگی بوده است؛ و به این اعتبار، جمهوری اسلامی در معنای واقعی کلام یک «نظام مرگبنیاد» است. برای فهم روشنتر این خصلت باید رد و نشان دهها هزار «مرگ ارزان» سالانه (نظیر دهها هزار مرگ سالانه در اثر آلودگی هوا، سوءتغذیه، کمبود/نبود دارو و امکانات درمانی، حوادث کاری در محیطهای کاری فاقد ایمنی حداقلی، تصادفات رانندگی با خودروهای غیراستاندارد در جادههای ناایمن و غیره) را پی گرفت که پیوند مستقیمی با سیاستگذاریهای دولتی دارند.
مساله اساسی این است که این «مرگهای اجتنابپذیر» نه صرفا ناشی از ناکارآمدی و بیتوجهی دولت، بلکه ناشی از نیاز ساختاریِ دولت به «عادیسازی مرگ» و «ارزانسازی زندگی» در روندی چرخهوار رخ میدهند. توضیح آنکه چون جمهوری اسلامی در قامت یک دولت ضدمردمی و غارتگر غایتی جز بازتولید ارکان حیات خود ندارد، تنها درصورتی قادر است پیامدهای سیاسی–اجتماعیِ بازتولید حیات مرگآورش را مدیریت کند که بتواند اساسا تکرار مرگ را عادیسازی کند. بدینسان، همانطور که سازوکار «نمایش مرگ» (مثل اعدامها)، بهمیانجی ارعاب عمومی، معطوف به تامین اقتدار قهرآمیز دولت و نهایتا تضمین حیات آن است، تکثیر مرگ نیز کارکرد مشابهی دارد؛ با این تفاوت عمده که دامنهی شمول آن بسیار وسیعتر و متنوعتر است.
از این منظر، سازوکار تکثیر مرگ شکل پیچیدهای از راهبرد «مرگسیاست» (necropolitics) است که – در کنار سایر اَشکال مرگسیاست – در راهبرد حکمرانی جمهوری اسلامی حک شده است. کاربست حاکمانهی این شیوهی خاص مرگسیاست نیز همانند سایر اَشکالِ آن معطوف است به نابودسازی امید به تغییر، امکان مقاومت و امکان تکوین سوژگی مقاومت نزد تودهی ناهمگون ستمدیدگان. با این همه، برای اجتناب از پیچیدگیهای شکلِ کلیتیافتهی موضوع، در ادامهی این یادداشت صرفا بر برخی دلالتهای همان «نوک کوه یخ» (سونامی اعدامها) تمرکز میکنیم.
۲.
به یاد داریم که افزایش شمار «اعدامهای هفتگی» (چه ترکیب غریب، ولی آشنایی!) در ایران پیوند مستقیمی با تلاطمات قیام ژینا داشت: بنا بود افزایش اعدامها انبوه معترضان بالفعل و بالقوه را مرعوب سازد تا در کنار سرکوبهای قساوتبار دولتی در خیابانها و زندانها و غیره (و استفادهی نمایشی از قتلها و قساوتها)، جسارت عمومی برای ادامهی اعتراضات را کاهش دهد. پس از افول اعتراضات خیابانی، توازن نیرو میان دولت و انبوه مخالفانش شکنندهتر از آن بود که دولت بهسادگی بتواند داعیهی پیروزیاش را باورپذیر کند: نه صرفا نزد تودهی ناهمگون مخالفان، بلکه بیش از آنْ نزد بدنهی اجتماعیِ دستگاه سرکوب، خودیها و نیز لایههای مردد و بینابینی.
خصوصا که بهرغم همهی سرکوبهایی که اعتراضات خیابانی را به مُحاق بردند، خیزش ژینا امتدادهای روشنی در حیات اجتماعی یافته بود، ازجمله و بهویژه در گسترش مقاومت علیه حجاب اجباری و پسزدنِ آن. پس، حاکمان که قادر به حذف دستوری این امتدادها نبودند، فشار بیشتری بر پدال ماشین اعدام آوردند تا در بازآرایی میدان پویای نیروهای متعارض، برتری شکنندهی خود را تثبیت کرده و تداوم آن را تضمین کنند. پس از افول اعتراضات خیابانی، رویاروییهای انضمامیِ مردمان ناراضی/مخالف با اقتدار حاکمانه در سطوح دیگری ادامه یافت: در کشاکشهای مربوط به بازگرداندن حجاب اجباری، در جنبش دادخواهی، در جنبش کارگری (که اعتراضات مکرر معلمان و پرستاران و بازنشستگان را نیز در بر دارد)، در پیکارهای روزمرهی اقلیتهای ملی و اقلیتهای مذهبی، و در مقاومتهای مردمی علیه بحران آب و تخریبهای زیستمحیطی. در اثر برآیند این مقاومتهای مردمی، ناتوانیِ انکارشده از جانب حاکمان به یک ناکامی تجربهشده بدل شد: نهتنها از مشروعیت دولت چیزی باقی نمانده بود بلکه در روند این کشاکشها هرچه بیشتر آشکار شد که اقتدار تَرکخوردهی دولت دیگر قابل بازیابی نیست. در مواجهه با این واقعیت مسلم تاریخی، دولت چه میتوانست بکند جز افزودن بر نرخ اعدامها؛ خصوصا که ایدئولوژی عظمتطلبیِ ناسیونالیستی که – در امتداد گفتار امنیت ملی – بهدقت با نظامیگرایی منطقهای و راهبرد ژئوپلتیکیِ جمهوری اسلامی مفصلبندی شده بود، دیگر آوردهی چندانی برای ترمیم شکاف عظیم بین دولت و جامعه و حتی ترمیم اقتدار افولیافتهی دولت نداشت.
۳.
با همهی اینها، برای حاکمان جمهوری اسلامی ضرورت بازیابی اقتدار قهرآمیز ضرورتی اساسی بود که اهمیت آن از ناکامی دولت در مصاف با خاطرهی دردناک و امتدادهای خیزش ژینا فراتر میرفت: چون دولت ایران بنا به ماهیتاش یا جبر پیکریافتگیِ روزافزون بر قالب تاریخچهاش (path dependency) قادر نبود/نیست انباشت بحرانهای درهمتنیدهای را که اعتراض به قتل ژینا امینی را به یک خیزش تودهای پردامنه بدل کرده بود تخفیف دهد. بهعکس، همانطور که انتظار میرفت ابعاد پیامدهای این بحرانهای چندگانه سیری صعودی یافت. در اینمعنا، افزایش مستمر اعدامها بههیچ رو به «انتقامجویی» پسینیِ حاکمان زخمخوردهی جمهوری اسلامی از سوژههای قیام ژینا قابل تقلیل نیست. چون حتی اگر خیزش ژینایی هم رخ نداده بود، جمهوری اسلامی بهمنزلهی عامل ساختاریِ بازتولید آن بحرانهای درهمتنیده ناچار بود هرچه بیشتر به ماشین اعدام متوسل شود. (حال آنکه از بخت بدِ حاکمان، در امتداد همان بحرانها قیام ژینا هم بهعنوان یک لحظهی گسست تاریخی با همهی پیامدهای تعیینکنندهاش رخ داده بود.)
در این میان، اما، تهاجم نظامی اسرائیل و آمریکا همچون نعمتی برای حاکمان ایران از آسمان نازل شد: موقعیت جنگی مستقیم طی «جنگ ۱۲ روزه» و سپس خطر جنگ بعدی امکان برقراری یک «وضعیت اضطراری» را فراهم کرد که در عمل تا امروز به اَنحای مختلف تمدید شده است. چنانکه با درد و خشم شاهد بودهایم، این موقعیت جنگی و وضعیت اضطراریِ برآمده از آنْ فرصت بسیار مغتنمی شد برای حاکمان جمهوری اسلامی تا در متن آنتاگونیسم دولت–ستمدیدگان، بر مدار آرزوهای دولت گامهای بزرگی درجهت بازسازی موازنهی شکنندهی قوا بردارند.
در اینجا مساله صرفا آن نیست که با بهانهی کذاییِ «خیانت به امنیت ملی» و غیره در شرایط جنگیْ دامنهی سرکوبهای سیاسی بهطرز رسوایی افزایش یافت و مشخصا شمار اعدامها بهطرز چشمگیر و هولناکی (تا مرحلهی سونامی اعدامها) افزایش یافت؛ چون هر دوی اینها بهعنوان بخشی از ثمرات «نعمت جنگ» برای حاکمان، قابل انتطار بودند. بهلحاظ تحلیلی، مسالهی مهمتر آن است که در پوشش شرایط جنگیْ جمهوری اسلامی موقتا قادر شد نفس تقابل آنتاگونیستیاش با ستمدیدگان جامعهی ایران، و این واقعیت را که اعدامها سلاح اصلی دولت در مصاف با ستمدیدگان هستند، به حاشیه ببرد. مشخصا جمهوری اسلامی ضمن استفاده از سونامی اعدامها برای ارعاب مخالفان بالفعل و بالقوهاش درجهت پیشبرد نبرد اصلیاش، چنین وانمود میکند که گویا میدان اصلیِ آنتاگونیسم نیروها، تنازعات «ایران–اسرائیل/آمریکا» است؛ و در همین راستا، سونامی اعدامها را نیز بخشی از ملزومات نبرد کذایی با «دشمن خارجی» بازنمایی میکند. [حال آنکه – همه میدانیم – آن بهاصطلاح «دشمنان خارجی» نهتنها ماهیتاً خویشاوندان سیاسی و طبقاتیِ حاکمان ایران هستند بلکه در عمل هم خواه با هدیهکردن «نعمت جنگ» به حاکمان ایران، خواه با تحریم اقتصادی و تشدید فلاکت عمومی و حتی کشتن مستقیم غیرنظامیان، و خواه با حمایت مستقیم از اپوزیسیون دستساز و خویشاوند جمهوری اسلامی (و نهایتا با بیاعتبارکردن اپوزیسیون)، دوستان راهبردی جمهوری اسلامی و دشمنان ماهوی مردمان ستمدیدهی ایران هستند.]
اما این صحنهسازی راهبردیِ دولت هم محکوم بود که شکننده و موقتی بماند. چون نیروی گرسنگی اگر انباشته شود گاه میتواند امواجی از اعتراضات تودهای را خلق کند که ارتفاعی بلندتر از سونامی اعدامها داشته باشد. جمهوری اسلامی بهطرز ناگزیر و قابل انتظاری بار دیگر با سونامی اعتراضات تودهای روبرو شده است که اینبار بیش از همیشه نیروی گرسنگی موتور پیشرانِ آن است. تمامی سدهایی که حاکمان ایران بهمدد اعدامها – و بهطور کلی با تکثیر و عادیسازیِ مرگ – در برابر این خیزش محتمل بنا کرده بودند، اینک در در اثر طغیان سونامی اعتراضاتِ جدید تا اطلاع ثانوی فروریختهاند.
معلوم نیست سیل جدید اعتراضات تودهای در ایران تا چه حد قادر است پیشروی کند و تا چه حد قادر است زیرساختهای زُمخت قدرت را جابجا کند. اما بیگمان بخشی از نتایج راهبرد حکمرانیِ دیرینِ جمهوری اسلامی بر پایهی مرگسیاست و تکثیر و عادیسازی مرگ همین بوده است که اعتراضات تودههای خشمگین و مستأصل همچون سیلی از راه میرسند، بیآنکه لزوما حول بدیل سیاسی معینی شکل گرفته باشند و حتی افق روشنی برای آنها قابل تصور باشد. چون سیاستزُدایی سیستماتیک از حیات جمعیِ ستمدیدگان یکی از اهداف و کارکردهای اساسی این راهبرد دیرینِ حکمرانی بوده است. با این همه، روند مبارزات ستمدیدگان، فارغ از شکل پدیداریاش در سپهر تاریخی، یگانه میدان دخالتگری در تحولات تاریخیست. سیاست رهاییبخشِ چپ حتی اگر پیشاپیش شانس چندانی برای عرضاندام نداشته باشد، تنها در چنین میدانی میتواند داشتههایش را به آزمون بگذارد، درس بیاموزد، نیروهایش را پرورش دهد، و سلاحهایش را صیقل دهد.
۹ دی ۱۴۰۴
* * *
پینوشت:
نقاشی صفحهی عنوانِ مطلب یکی از آثار هنر خیابانی بنسکی (Banksy) از مجموعهی زیر است:
Banksy on Capitalism

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.