از عراق تا غزه: امپراتوری دیگر نیازی به کشتار کامل ندارد؛ کافی است زندگی جمعی را نابود کند
نویسنده: جوان زریق
۱۴ نوامبر ۲۰۲۵
ترجمه : مجید ملکی میقانی
تا کجا پیش میروند انسانها تا آیین پرستش جمعی خود را بیکموکاست به جا آورند؛ آیینی که حتی در هولناکترین بیعدالتیها و جنایتها، حس تقوای خودپسندانهای برایشان میسازد.
ـ توماس مرتون، عشق و زندگی
بسیاری از آنچه میتوان دربارهٔ عراق گفت، ذهن را فلج میکند؛ حتی نمیدانیم از کجا آغاز کنیم. مثل بیشتر مردم خاورمیانه، ما نیز آموختهایم آنچه در عراق رخ داد را «جنگ داخلی» یا «نبرد علیه یک دیکتاتور» بنامیم. پس چرا باید من ـ یک عرب از جایی دیگر ـ اهمیت بدهم؟ ما را عادت دادهاند فقط درون مرزهای خودمان را ببینیم، فقط «مسئلهٔ خودمان» را مهم بدانیم و شعارهای توخالی «مصر در درجهٔ اول»، «لبنان در درجهٔ اول» و دهها نسخهٔ مشابه را تکرار کنیم. نسخهٔ آمریکایی این منطق کاملاً عریان است: «اول آمریکا».
این شرطیسازی یکشبه پدید نیامد. دههها پروژهٔ «پسااستعماری» ملتسازی آن را نهادینه کرد. نظامهای آموزشی طراحیشده توسط استعمارگران پیشین، رسانههایی که حاکمیت محدود و تکهتکهشده را ستایش میکردند و حتی اتحادیهٔ عرب (تأسیس ۱۹۴۵) بیش از آنکه حامل همبستگی پانعربی باشد، منطق دولتـملتهای جداافتاده را تثبیت کرد. هر دولت مرزهای خود را مقدس دانست، مخالفت داخلی را به نام «وحدت ملی» خاموش کرد و جمعیتهای عرب همسایه را «بیگانه» نامید؛ نه بخشی از یک مردم و جامعهٔ گستردهتر.
این ساختار عمداً طراحی شد تا جمعیتها را از یکدیگر جدا کند، منافع خاص امپراتوری را تضمین کند و ملتهایی را که قرنها در کنار هم زیسته بودند، روبهروی هم قرار دهد.
وقتی میگوییم «مصر در درجهٔ اول» یا «سوریه در درجهٔ اول»، دقیقاً چه چیز را به درجهٔ دوم میرانیم؟ و چه چیزی کلاً حذف میشود؟ این شعارها ذهن را از پرسیدن دلایل واقعی جنگها و تعرضها بازمیدارند: چرا حاکمیت عربی اینگونه اجازه یافت زیر پا گذاشته شود؟ چگونه جنایت علیه برادران خونیمان تا این حد پیش رفت و هنوز ادامه دارد؟ اگر توانستند یک ملت را به دولتهای جداگانه تقسیم کنند، گام بعدی چه بود؟
به عراق امروز بنگرید: کشوری تکهتکهشده بر اساس خطوط فرقهای و قبیله. سرزمینی که ابتدا با توافق سایکس–پیکو (۱۹۱۶) ـ همان توافقی که استعمار فلسطین را ممکن ساخت ـ تقسیم شد و سپس درون خود دوباره به قطعات کوچکتر بریده شد. امروز عراقیها، مانند لبنانیها و سوریها، نه فقط ملیت بلکه مذهب خود را نیز باید در هر لحظه اعلام کنند؛ گویی ممکن است در «قبیلهٔ اشتباه» به دنیا آمده باشند و همین کافی است تا جانشان را از دست بدهند.
اروپا پس از انقلاب فرانسه، از دل جنگهای خونین، دولتـملت مدرن را با مرزهای ثابت و هویت ملی قلمرومحور ساخت. سپس همین مدل را به منطقهٔ شامات صادر کرد؛ نه برای حل جنگها، بلکه برای هدفی مشخص: امکانپذیر کردن صهیونیسم. بریتانیا در ۱۹۲۰ عراق را «ساخت»؛ هویت مذهبی را در اسناد رسمی اجباری کرد، رهبران را بر اساس ملاحظات فرقهای برگزید و قدرت را طبق خطوط قومی توزیع کرد. فرانسه همین کار را در سوریه و لبنان انجام داد. آنها سیستم دولتـملت را به جمعیتهایی تحمیل کردند که هیچ جنگ تاریخی با یکدیگر نداشتند و قرنها در کنار هم میزیستند. اینها «نفرتهای کهن» نبودند؛ نفرتهای مدرن و ساختهشده بودند.
وقتی میگوییم بریتانیا عراق را «ساخت»، وجود پیشین مردم عراق را انکار نمیکنیم؛ بلکه منطق جعل استعماری را افشا میکنیم. همان منطقی که بعدها صهیونیستها علیه فلسطینیها به کار بردند: چون پیش از بریتانیا «دولت رسمی» فلسطینی وجود نداشت، پس مردم فلسطین حقی بر سرزمین خود ندارند. گویی دولت مقدم بر مردم است، نه برعکس.
چرا آمریکا مقصر است؟
چون استراتژی «تفرقه بینداز و حکومت کن» میراث هزارسالهٔ ادارهٔ امپراتوریهاست؛ از هند بریتانیایی تا مداخلات آمریکا در آمریکای لاتین. پس از انقلاب ۱۹۷۹ ایران و حملهٔ شوروی به افغانستان، جیمی کارتر اعلام کرد هر تلاشی برای کنترل خلیج فارس «حمله به منافع حیاتی آمریکا» محسوب میشود. نفت به «منفعت حیاتی» آمریکا تبدیل شد؛ یعنی منابع یک کشور میتواند بدون رضایت ملت آن، توسط کشوری در هزاران کیلومتر دورتر تصاحب شود.
صدام ابتدا برای آمریکا مفید بود؛ وقتی تهدید شد، کنار گذاشته شد. پس از جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱ تحریمهایی آغاز شد که بیش از یک دهه ادامه یافت و هدفش نه رژیم، بلکه خود مردم بود. نظام بهداشت فروپاشید، آب آلوده شد و مرگومیر کودکان به حد نسلکشی رسید. وقتی در ۱۹۹۶ از مادلین آلبرایت پرسیدند آیا مرگ نیم میلیون کودک عراقی «ارزشش را داشت»، پاسخ داد: «فکر میکنیم ارزشش را داشت.»
حملهٔ ۲۰۰۳ ادامهٔ همان منطق بود؛ فقط از خفهسازی تدریجی به اشغال مستقیم گذر کرد. دکترین کارتر هنوز سیاست آمریکا در منطقه را شکل میدهد و استخراج منابع را در پوشش «امنیت» و «دموکراسی» توجیه میکند. امنیت برای چه کسی؟ آزادی برای چه کسی؟ قطعاً نه برای مردم عراق.
جامعهکُشی: ویرانی شرایط زندگی جمعی
اگر عراق درسی داشته باشد، این است که ویرانی یک کشور هرگز در همان کشور نمیماند. سوریه و فلسطین ادامهٔ همان منطقاند. ما یاد گرفتهایم یکدیگر را از دریچهٔ تفرقه ببینیم؛ نه به دلیل سرنوشت محتوم، بلکه به دلیل سیستمی که این تفرقه را «طبیعی» جلوه میدهد.
امپراتوری فقط تفرقه نمیکارد؛ ویرانی هدفمند میسازد. نه فقط جانها، بلکه شرایط زندگی جمعی را: پیوندهای اجتماعی، فرهنگ، تداوم تاریخی، آینده. این ویرانی نامی دارد: جامعهکُشی.
کنوانسیون نسلکشی ۱۹۴۸ نسلکشی را اعمالی میداند که با قصد نابودی کامل یا جزئی یک گروه قومی، نژادی یا دینی انجام شود. عزم بشاره یادآوری میکند که آنچه اهمیت دارد «نیت» است، نه لزوماً عدد کشتهشدگان. اما آنچه امروز شاهدش هستیم چیزی فراتر از نسلکشی کلاسیک است: جامعهکُشی؛ یعنی تخریب سیستماتیک ساختارهایی که زندگی جمعی را ممکن میکنند. نسلکشی بدنها را هدف میگیرد؛ جامعهکُشی توانایی و موجودیت جمعی را میخشکاند.
معماری جامعهکشی در تحریمها عریانتر از هر جای دیگر است؛ آنقدر تدریجی که «جنگ» به حساب نمیآید، اما آنقدر ویرانگر که بمبها به پای آن نمیرسند.
همان منطقی که در عراق آزموده شد، در محاصرهٔ هفدهسالهٔ غزه ـ حتی پیش از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ ـ به نسخهٔ کاملتر و صنعتیترش رسید. اعداد بهتنهایی گویا بودند:
• بیکاری ۴۵٪
• ۹۵٪ آب آشامیدنی آلوده
• برق تنها چند ساعت در روز
اینها نتیجهٔ «جنگ» نبودند؛ نتیجهٔ محرومیت مهندسیشده بودند. اسرائیل هر کالری، هر دارو، هر کیسه سیمان را تنظیم و محدود میکرد. هدف محاصره فقط بستن مرزها نبود؛ کنترل کامل زیستن بود.
تحریمها و محاصره ابزارهای اصلی جامعهکشیاند: خفهکردن اقتصادی، نابودی بازتولید اجتماعی، تبدیل جمعیتها به زیستهای محصور و فاقد امکان سیاسی. عراق آزمایشگاه بود؛ غزه نسخهٔ صنعتی و بهینهشدهٔ آن است.
با هر آتشبس، فراموشی آمد. غزه از گفتوگوهای عربی و جهانی حذف شد. مطالبهای پایدار برای پایان محاصره شکل نگرفت. ما هرگز واقعاً نگران آزادی غزه نبودیم؛ فقط از تماشای ویرانیش ناراحت بودیم.
هولناکتر از همه، سهولتی است که انسانهای عادی ـ حتی کسانی که پیوند خونی دارند ـ از رنج سیستماتیک دیگران فاصله میگیرند و میگویند: «ما چه کار میتوانیم بکنیم؟»
اما این پرسش نیازمند پاسخ است. و مهمتر از آن: وقتی بتوانیم تظاهر به ناتوانی را کنار بگذاریم، چه خواهیم کرد؟
شناخت امپراتوری یعنی شناخت چندلایهٔ کارکرد آن: شورای امنیت، اتحادهای نظامی، تحریمها، ساختارهای بدهی، روایتهای رسانهای. و نیز روبهرو شدن با حقیقتی تلخ: امپراتوری فقط علیه ما عمل نمیکند؛ از طریق ما نیز عمل میکند. ما منطق آن را درونی کردهایم. این همدستی است، نه فقط قربانیبودن.
حملهٔ ۲۰۰۳ به عراق را نمیتوان از دکترین کارتر ۱۹۷۹، از کودتای ۱۹۵۳ ایران، از سایکس–پیکو یا از تأسیس اسرائیل جدا کرد. اینها لایههای یک معماری سلطهٔ انباشتهاند؛ معماریای که نه فقط با زور، بلکه با تکهتکهکردن آگاهی جمعی ما عمل میکند.
نوشتن دربارهٔ این ویرانیها احساس عذاب وجدان میآورد؛ چطور میتوان مرگ و رنج را به «درس سیاسی» تقلیل داد؟ اما این کار لازم است؛ نه برای تحلیل خالی، بلکه برای نجات جان بعدی. برای دیدن امپراتوری آنگونه که هست و کنار زدن دروغهایش. پرسش امروز این نیست که آیا الگو را میبینیم یا نه؛ پرسش این است که آیا میتوانیم از آنچه امپراتوری دربارهٔ خودمان به ما آموخته، رها شویم یا نه.
جوان زریق نویسندهٔ فلسطینی ساکن عمان است و در نوشتههایش به کاوش نظامهای قدرت، تبعید و مقاومت میپردازد.
منبع اصلی مقاله:
Jowan Zureik, “Elimination by Other Means”
https://znetwork.org/znetarticle/elimination-by-other-means/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.