شاهو حسینی

پوزیسیون و اپوزیسیون، دو واژه‌ی آشنا در زبان سیاست‌اند، اما در تجربه‌ی کوردی، این دو واژه هرگز در سطح سیاسی باقی نمی‌مانند. در نظام‌های دمکراتیک، پوزیسیون نماینده‌ی قدرت مستقر است، اپوزیسیون صدای مخالف درون نظم مشروع. اما در جغرافیایی که سوژه کوردی از اساس درون ساختار مشروعیت تعریف نشده، این دوگانه معنای دیگری پیدا می‌کند؛ معنایی که ریشه در هستی دارد، نه در نهاد. در این‌جا، مسئله دیگر «قدرت» نیست، بلکه «بودن» است. در تجربه‌ی کوردی، پوزیسیون نه فقط جایگاه قدرت، که نماینده‌ی هستی مستقر است، هستی‌ای که خود را مشروع می‌داند، خود را مرکز معنا معرفی می‌کند، و هر چیزی بیرون از خود را «غیر» می‌نامد. اپوزیسیون، درمقابل، نه صرفا نیرویی سیاسی یا شورشی، بلکه وضعیت هستی طردشده است: بودن بدون مشروعیت، زیستن در حاشیه‌ی نظم هستی، و ساختن معنا از دل نیستی. اینجاست که باید از زبان سیاست به زبان فلسفه عبور کنیم؛ از پرسش “چه کسی حکومت می‌کند؟” به پرسش “چه کسی حق بودن دارد؟”. این گذار، یعنی حرکت از تحلیل نهادی به تحلیل آنتولوژیک. تجربه‌ی کوردی ما را مجبور می‌کند که سیاست را نه در سطح قانون و نهاد، بلکه در سطح هستی بخوانیم. زیرا آن‌جا که مشروعیت از اساس انکار شده، سیاست خود به شکل خاصی از هستی بدل می‌شود: هستی مقاومت، هستی نبودن، هستی طرد. از این منظر، پوزیسیون و اپوزیسیون در بطن تجربه‌ی کوردی، دیگر دو جایگاه سیاسی نیستند، بلکه دو نحوه‌ی بودن‌هستند. یکی هستی مستقر که وجودش را با مشروعیت تثبیت می‌کند، دیگری هستی طردشده که وجودش را از مقاومت و معنا می‌سازد

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)