چرا جنبشهای اجتماعی منطقه از نیروی جمعی خود بهره نمیبرند؟
مجید ملکی
مقدمه: پارادوکس انزوا و اشتراک
ایران در حلقهای از آتش ایزوله شده است. این انزوا را میتوان در دو سطح تحلیل کرد: نخست، در سطح حکومتها که به دلایل ژئوپلیتیک (سیاست جغرافیایی)، تحریمهای فلجکننده و فشارهای بینالمللی، ارتباط با تهران را به حداقل ممکن کاهش دادهاند. دوم، در سطح جوامع مدنی و جنبشهای اجتماعی که علیرغم اشتراکات عمیق تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و حتی مبارزاتی با مردمان منطقه، نتوانستهاند به ظرفیت کامل همکاری و همافزایی دست یابند. این یک پارادوکس بزرگ است: مردمانی که تاریخ، دین، اسطورهها، موسیقی، و حتی دردهای مشترکی دارند (از استعمار تا دیکتاتوری و فقر ساختاری)، در عرصه مبارزه برای آیندهای بهتر، اغلب جزیرهای جدا از هم عمل میکنند.
این مقاله با رویکردی انتقادی که سلطهگری قدرتهای بزرگ و همپیمانان منطقهای آنها را عامل اصلی بیثباتی و استثمار میداند، به واکاوی این تناقض میپردازد. پرسش محوری این است: چرا با وجود نمونههای پراکنده اما موفق همکاری (مانند ارتباط جنبش زنان افغانستان با ایران)، جنبشهای اجتماعی در ایران و منطقه نتوانستهاند یک جبهه فراگیر ضدسلطه تشکیل دهند؟ برای پاسخ به این پرسش، باید لایههای مختلفی از موانع ساختاری، سیاسی و ایدئولوژیک را کالبدشکافی کرد.
فصل اول: ایران در محاصره ساختاری؛ اقتصاد، سیاست و چیرگی سلطه
انزوای کنونی ایران ریشه در ترکیبی از عوامل داخلی و بینالمللی دارد. از منظر تحلیل ضدسلطه، این انزوا صرفاً یک انتخاب دیپلماتیک نیست، بلکه نتیجه یک راهبرد حساب شده برای مهار کشوری است که در منطق مسلط قدرتهای غربی و شرقی نمیگنجد.
· تحریمها به مثابه سلاح جنگ اقتصادی: تحریمهای یکجانبه و چندجانبه علیه ایران، فراتر از یک ابزار فشار سیاسی، به یک پروژه ویرانگر اقتصادی تبدیل شدهاند. این تحریمها به عمد اقتصاد ایران را “کوچک” کرده و ارزش مبادلاتی آن را برای بسیاری از کشورها کاهش دادهاند. همانطور که پژوهشگرانی اشاره میکنند، تحریمها به شکلی طراحی شدهاند که جامعه هدف را از دسترسی به شبکه مالی جهانی و فناوریهای حیاتی محروم کنند. نتیجه این شده که حتی کشورهایی که تمایل به همکاری با ایران دارند، از ترس “خشم آمریکا” و قطع شدن از سامانه بانکی بینالمللی، روابط خود را به حداقل میرسانند. این یک شکل از اعمال زور ساختاری است که امکان همکاریهای دوجانبه سودمند را سلب میکند.
· چیرگی امنیتی و دشمنتراشی: نظام سیاسی حاکم بر ایران نیز با اتکا به گفتمان “مقاومت” در مقابل “استکبار”، خود را در تقابلی ایدئولوژیک با نظم موجود تعریف کرده است. این تقابل، اگرچه در مواردی ریشه در واقعیتهای سلطهجویانه دارد، اما توسط دو طرف مناقشه تشدید شده تا فضایی برای گفتوگوی سازنده باقی نماند. از سوی دیگر، قدرتهای منطقهای مانند عربستان سعودی و اسرائیل، با سرمایهگذاری روی گفتمان “تهدید ایران”، به تقویت این محاصره دامن میزنند. به عنوان مثال، اسناد منتشر شده و تحلیلهای مراکز تحقیقاتی نشان میدهد که چگونه سیاستهای خصمانه این کشورها با هدف محدود کردن نفوذ ایران در منطقه، مستقیماً به انزوای بیشتر آن میانجامد. این بازی ژئوپلیتیک، مردمان منطقه را در گردابی از تنشهای قومی و مذهبی غرق کرده و فضایی برای همکاریهای فراملی مردمی باقی نمیگذارد.
فصل دوم: موانع سر راه همبستگی مردمی؛ از ناسیونالیسم تا سرکوب
علیرغم این شرایط خفقانآور حکومتی، جنبشهای اجتماعی در ایران و منطقه دارای پتانسیل عظیمی برای ارتباط هستند. اما چند مانع عمده، تحقق این توانایی را مسدود کرده است:
· بار سنگین ناسیونالیسم و فرقهگرایی: حکومتهای منطقه، برای تداوم بقای خود، همواره بر تفاوتهای قومی، مذهبی و ناسیونالیستی تأکید کردهاند. دولتهای عربی حاشیه خلیج فارس، با تبلیغ یک ناسیونالیسم عربی ضدایرانی، و دولت ایران با تبلیغ یک ناسیونالیسم مبتنی بر برتری فرهنگی، مانع از شکلگیری یک هویت مشترک ضداستبدادی شدهاند. این ناسیونالیسمهای دولتی، که ریشه در تقسیمبندیهای استعماری دارند، در اذهان عمومی نیز رخنه کردهاند. به عنوان مثال، یک فعال کارگری در مصر ممکن است مبارزه همتای ایرانی خود را “مسئله داخلی ایران” ببیند، به جای آنکه آن را بخشی از یک مبارزه جهانی طبقه کارگر در برابر نئولیبرالیسم بداند. پژوهشهای روشنفکران عرب به خوبی نشان میدهد که چگونه دولتهای عربی با دستکاری در گفتمان هویتی، اعراب را در مقابل ایرانیان قرار دادهاند.
· فشار داخلی و محدودیت فضای جامعه مدنی: جنبشهای اجتماعی در ایران، به ویژه پس از سرکوب گسترده دهه ۶۰ و سپس جنبش سبز و خیزشهای اخیر، عمدتاً در حالت بقا به سر میبرند. سرکوب سیستماتیک، فضای امنیتی شدید و اختناق، انرژی و منابع فعالان را به سمت مسائل فوری و داخلی معطوف کرده است. هنگامی که بقای یک تشکل مدنی در خطر باشد، برنامهریزی برای ایجاد اتحادهای منطقهای به یک “امر تجملی” تبدیل میشود. از سوی دیگر، در بسیاری از کشورهای عربی همسایه نیز فضای سیاسی بسته است. بنابراین، امکان ایجاد شبکههای پایدار و امن برای تبادل تجربه و سازماندهی مشترک به شدت محدود است.
· تفاوت در اولویتها و اشکال مبارزه: جنبشهای اجتماعی در کشورهای مختلف، بسته به شرایط خاص خود، اولویتهای متفاوتی دارند. برای جنبش زنان در عربستان سعودی، مبارزه برای حق رانندگی ممکن است در یک مقطع خاص اولویت داشته باشد، در حالی که برای جنبش زنان در ایران، مبارزه با حجاب اجباری در صدر قرار دارد. اگرچه هر دو، مبارزه علیه ساختارهای مردسالارانه و حکومتهای مذهبی است، اما تفاوت در مصادیق عینی میتواند مانع از درک فوری اشتراکات راهبردی شود. همین مسئله در مورد جنبشهای کارگری، دانشجویی و محیط زیستی نیز صادق است.
فصل سوم: جرقههای امید؛ نمونههای موفق همکاری فراملی
علیرغم این موانع، تاریخ اخیر منطقه شاهد نمونههایی از همکاریهای الهامبخش بوده که نشان میدهد این مسیر غیرممکن نیست. این نمونهها باید به عنوان نقطه آغاز برای نظریهپردازی و عمل آینده مورد بررسی قرار گیرند:
· همبستگی جنبش زنان: جنبش زنان افغانستان، به ویژه پس از بازگشت طالبان، ارتباطات قابل توجهی با فعالان زن ایرانی برقرار کرده است. آنها از منابع مطالعاتی، بیانیهها و تجارب مبارزاتی فعالان ایرانی استفاده میکنند. این ارتباط، یک همبستگی ارگانیک است که بر اساس اشتراک در مبارزه با پدرسالاری بنیادگرا شکل گرفته است. این نمونه نشان میدهد که وقتی تهدید مشترک به اندازه کافی بزرگ باشد (مانند حاکمیت تمامعیار یک رژیم زنستیز)، مرزهای ساختگی کمرنگ میشوند. مقالات منتشر شده در نشریات فمینیستی عربی به بررسی این اشکال نوین همبستگی پرداختهاند.
· مبارزه مشترک زیست محیطی: بحران آب و هوا مرز نمیشناسد. فعالان محیط زیست در کردستان عراق و ایران، به دلیل اشتراک در بومسازگان زاگرس و رودخانههای مرزی، ناگزیر به همکاری هستند. آنها در زمینه مقابله با ریزگردها، مدیریت آب و مقابله با سیاستهای مخرب دولتی تبادل تجربه میکنند. این نوع همکاری، مبتنی بر یک منافع کاملاً ملموس و فراملی است و نشان میدهد که چگونه مبارزه برای عدالت زیستمحیطی میتواند به عاملی برای همگرایی تبدیل شود.
· سنت چپ و میراث بینالمللگرایی: جنبش چپ در منطقه، به ویژه در دورههای پیش از انقلاب ایران و در بین گروههای افقانستانی، همواره گرایشهای بینالمللی داشته است. اگرچه این جنبشها تضعیف شدهاند، اما میراثی از اندیشه ضداستعماری و همبستگی فراملی از خود به جا گذاشتهاند. احزاب و گروههای چپ در لبنان، فلسطین و حتی ترکیه، در گذشته ارتباطاتی با نیروهای مترقی در ایران داشتند. بازخوانی این تاریخ میتواند درسهای ارزشمندی برای ساختن اتحادهای جدید داشته باشد.
فصل چهارم: راهکارها؛ به سوی یک همبستگی بینالمللی جدید مردمی
برای عبور از انزوا و تحقق توانایی همبستگی منطقهای، نمیتوان به تغییر در سیاست حکومتها اکتفا کرد. این تغییر باید از پایین، از دل جامعه مدنی و جنبشهای اجتماعی آغاز شود. راهکارهای پیشنهادی از این قرارند:
۱. ساختن گفتمان مشترک فراملی: اولین قدم، ایجاد زبانی مشترک است. روشنفکران، هنرمندان و کنشگران مستقل منطقه باید با تولید محتوا (مقاله، پادکست، مستند) بر روی اشتراکات ساختاری تأکید کنند: مبارزه با دیکتاتوریهایی که حافظ منافع قدرتهای بزرگ هستند، مقابله با اقتصاد نئولیبرالی که منابع منطقه را به یغما میبرد، و ایستادگی در برابر سیاستهای جنگافروزانه. این گفتمان باید به صراحت سلطه آمریکا، اروپا، روسیه و چین و نیز همپیمانان منطقهای آنها را به عنوان ریشه مشکلات معرفی کند.
۲. ایجاد شبکههای ارتباطی امن و غیرمتمرکز: در عصر دیجیتال، ایجاد شبکههای ارتباطی که از سانسور دولتی بگذرند، ممکن است. استفاده از سکوهای (پلتفرمهای) امن، برگزاری گفتوگوهای برخط (وبینار) رمزگذاری شده و ایجاد کانالهای تبادل اطلاعات میان نهادهای دانشگاهی و پژوهشی مستقل میتواند فضایی برای گفتوگو ایجاد کند. این شبکهها باید غیرمتمرکز و افقی باشند تا وابستگی به یک هسته مرکزی آسیبپذیر را کاهش دهند.
۳. تمرکز بر مسائل فرامرزی و عینی: به جای پرداختن به اختلافات ایدئولوژیک انتزاعی، همکاری باید حول مسائل ملموس شکل گیرد. مبارزه با شرکتهای چندملیتی که به غارت منابع منطقه مشغولاند، دفاع از حقوق کارگران مهاجر، مقابله با بحران زیست محیطی مشترک و حمایت از زندانیان سیاسی در سراسر منطقه میتواند نقاط آغازین قدرتمندی باشد.
۴. بازخوانی انتقادی تاریخ مشترک: باید تاریخ منطقه را خارج از روایتهای ناسیونالیستی دولتی بازخوانی کرد. تأکید بر تاریخ مبارزات ضداستعماری مشترک، اشتراکات فرهنگی و پیوندهای اقتصادی پیشااستعماری میتواند حس تعلق به یک سرنوشت مشترک را تقویت کند.
نتیجهگیری:
انزوای ایران تنها با شکستن حلقه محاصره ساختاری و ایدئولوژیک ممکن خواهد بود. این شکست، اما، نه از طریق مذاکرات نخبگان حاکم، که از طریق احیای یک “همبستگی بینالمللی مردمی” جدید در منطقه میسر است. جنبشهای اجتماعی ایران و کشورهای همسایه در نهایت با دشمنان مشترکی روبرو هستند: دیکتاتوریهای وابسته به قدرتهای بزرگ، سرمایهداری غارتگر نئولیبرال و ایدئولوژیهای فرقهگرا و ناسیونالیستی که مردم را از یکدیگر جدا میکنند. نمونههای پراکنده همکاری نشان میدهد که این مسیر اگرچه دشوار، اما ممکن است. وظیفه کنشگران ضدسلطه، تبدیل این جرقههای پراکنده به آتشی است که بتواند تاریکی انزوا و استبداد را از میان بردارد و افق جدیدی از همبستگی و آزادی را برای تمام مردمان خاورمیانه رقم بزند. آینده به کسانی تعلق دارد که بتوانند مرزهای ساختگی را به چالش کشیده و رویای یک منطقه عادلانه و آزاد را در قالبی فراملی بپرورانند.
منابع مورد استناد
۱. بشاره، عزمی. “اعراب و ایرانیان: خوانشی در تاریخ و فرهنگ.” مرکز مطالعات وحدت عربی، ۲۰۱۸.
۲ “بحران زیست محیطی ایران: تهدیدی برای ثبات منطقه.” بنیاد کارنگی برای صلح بینالملل، ۲۰۱۸.
۳. “همبستگیهای فمینیستی در خاورمیانه: جنبشهای زنان ایران و افغانستان.” نشریه جدلیه، ۲۰۲۲.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.