faheshehبه سن بلوغ رسیده بودم و مساله جنس مخالف ذهنم را پر کرده بود. جیغ های بنفش هورمونها جنس مخالف را به معمای بزرگی تبدیل کرده بود. دختر هائ محله که تا چندی قبل با آنها همبازی بودی حالا از تو کناره گبری میکردند. معصومیت کودکانه آنها جایش را به طنازی های دلپذیری داده بود که رمز گشائی آنها آسان نبود. بر جستگی پستانهایشان را در بلوز تنگی که به تن میکردند به رخت میکشیدند و نمی فهمیدی که چه چیزی را طلب میکنند. جسمت در تغییر دائمی بود و هزارن پرسش بی پاسخ بود که نمیدانستی از چه کسی باید بپرسی. در تخیلت با هنر پیشه های سینما که بدن نیمه لخت آنها را در فیلم دیده بودی به هم آغوشی میرفتی. نیازی سرکش در درونت شعله میکشید و میخواستی که آن را بر آورده کنی. با پسرهای هم سن و سال لاف دانائی میزدی و هر کدام در وصف جنس مخالف گوی افسانه سرائی را از دیگری میربودیم. تا اینکه روزی پولهایمان را پس انداز کردیم و به شهر نو رفتیم. ” زود باشید ژتون بخرید، ۳۵ تومن ” دختر جوانی در جلوی مشتری ها قدم میزد و پیرهن نازک بدن نمائی به تن داشت. اتاقها پر و خالی میشد و خانم رئیس همچنان داد میزد ” ژتون نمیخوای برو” به خانه بعدی رفتیم و به این سیر و سیاحت ادامه دادیم. هر چه جلو تر میرفتیم زنها پلاسیده تر میسدند و قیمتها ارزان تر. به آخر شهر نو رسیدیم، زنی با سینه های آویزان در جلوی آلونکی مخروبه نشسته بود. چشمهایش را به سختی باز میکرد، چادری را روی پاهایش کشیده بود و در یک صندلی چوبی خودش را ول کرده بود. قیافه اش داد میزد که معتاد است. در کنارش مردی لاغر با لباسی ژنده روی زمین چمباته زده بود و سعی میکرد که سیگارش را که به انتها رسیده بود به لبانش برساند. معلوم بود خمار است و مواد بهش نرسیده. صدای ما را که شنید مثل دستگاه های اتومات که با انداختن سکه به حرکت در می آیند با صدائی لرزان و ضعیف گفت: لخت و خوش اخلاق ۵ تومن. نگاهی به زن کردم، مشتی گوشت بود که نفس میکشید. چیزی در درونم فرو ریخت. آنچه من دنبالش بودم این نبود. همگی به خانه باز گشتیم و هنوز باکره بودیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)