news.2009.Xchomosomesمقدمه و معرفی:

«حوزه رفتار انسانی همیشه یکی از مهمترین دغدغه های بشری بوده و هست. در آغاز این مهم را ادیان به عهده گرفتند. و در دنیای جدید با آغاز قرن بیستم فلسفه ای بنام فلسفه اخلاق رسما آغاز به کار کرد. این فلسفه با تحقیق بر روی معیار های ارزشگذاری و به دور از دستورات دینی پرداخت. این شروع کم کم به مبجث دیگری منجر شد بنام روان شناسی اخلاق. اما امروزه روان شناسی بدون در نظر گرفتن عصب پژوهی امکان دریافت درست روان شناسی هم امکان پذیر نیست, به همین مناسبت مدتی است که دانشی بنام عصب پژوهی اخلاق به وجود آمده تا عوامل فیزیولوژیک تاثیر گذار بر رفتار اخلاقی را بررسی کننند. مطلب زیر معرفی مختصری است از این دانش. »

پیشرفت های جدید در عصب پژوهی به پرسش های اخلاقی معطوف به ظهور قلمرو بدیع، یعنی،عصب پژوهی اخلاق، منتهی شده است. تعریف عصب پژوهی اخلاق اجمالاً و به نحو مقدماتی این است که بین مشاهدات عصب پژوهانه و مفاهیم اخلاقی پیوندهایی را ایجاد می کند. روسکیس بین اخلاقِ عصب پژوهی و عصب پژوهی اخلاق فرق می گذارد. اخلاقِ عصب پژوهی با مسائل اخلاقی در عصب پژوهی سروکخلاار دارد که ناشی از صور بدیع دخالت های در مغز است، در حالیکه عصب پژوهی اخلاق با سازوکارهای عصبی ای سروکار دارد که چه بسا بر مفاهیم و کارکردهای اخلاقی مانند رضایت آگاهانه، حکم اخلاقی، اراده آزاد و غیره تأکید می ورزد.
هیچ فرق روشن و سرراستی بین عصب پژوهی اخلاق و اخلاقِ عصب پژوهی وجود ندارد. به نمونه هایی از رضایت آگاهانه دقت کنید: چقدر معتبر است رضایت آگاهانه بیمارانی که توانایی های شناختی و عاطفی شان به وسیله طبیعت اختلال شان از بین رفت و دگرگون شد، به عنوان نمونه،چنانکه در جنون و اسکیزوفرنی (روان گسیختگی) اینطور است؟ این، مسئله ای در حوزۀاخلاقِ عصب پژوهی است. این مسئله همچنین باعث تحقیقات تجربی دربارۀ آن دسته از کارکردهای عصبی و شناختی ای است که در به دست دادن رضایت آگاهانه معتبری که بیشتر به قلمرو عصب پژوهی اخلاق تعلق دارد، درگیر است.
نمونه دیگری از این دست که محل تلاقی عصب پژوهی اخلاق و اخلاقِ عصب پژوهی است بحث جدیدی دربارۀ حکم اخلاقی است. حکم اخلاقی چیست و چگونه بر تصمیمات اخلاقی مان در عصب پژوهی جدید تأثیر می گذارد؟ پرسش از ماهیت حکم اخلاقی موجبِ تحقیقات عصب پژوهانۀ فراوانی فراگرد سازوکارهای عصبی می شود با تأکید بر حکم اخلاقی ای که متذکرِ عصب پژوهی اخلاق می شود. با این وجود، تمرکز بر تأثیر حکم اخلاقی بر تصمیمات اخلاقی در عصب پژوهی چه بسا تقریباً پرسشی در مورد اخلاقِ عصب پژوهی به شمار آید. از اینرو بحث از حکم اخلاقی محل تقاطعی را به دست می دهد که هردوی عصب پژوهی اخلاق و اخلاقِ عصب پژوهی یکدیگر را در آن قطع می کنند و با هم تلاقی می کنند. اگرچه تمایزی روشن و سرراست بین عصب پژوهی اخلاق و اخلاقِ عصب پژوهی وجود ندارد، آنها تمرکزشان بر مسائل تجربی را قسمت می کنند؛ به اینکه آنها اکثراً عصب پژوهانه هستند، چنانچه در اخلاقِ عصب پژوهی است، یا اینکه آنها تقریباً کاربردی یا اخلاقی هستند، چنانکه در عصب پژوهی اخلاق است. با این حساب، شخصی ممکن است هردوی عصب پژوهی اخلاق و اخلاقِ عصب پژوهی را ذیل چتر حمایتی آنچه شاید نام عصب پژوهی اخلاقِ تجربی را به خود بگیرد، قرار دهد. نخستین هدف مقاله پیش رو برجسته کردن پیشرفت های جدید در عصب پژوهی اخلاق تجربی، و به موجب آن متمرکز شدن بر رضایت آگاهانه و حکم اخلاقی است.
عصب پژوهی اخلاق تجربی
عصب پژوهی اخلاق تجربی بر تجربه، یعنی، بر موقعیت های عصبی و روان شناختی که چه بسا بر مفاهیم اخلاقی مانند رضایت آگاهانه، اراده آزاد، و غیره تأکید می ورزند، پای می فشارد.
رضایت آگاهانه و عواطف
رضایت آگاهانه در پژوهش های علمی بالینی دربارۀ افراد سالم و بیماران روانی حیاتی و اساسی است. این مسئله به پژوهشی عمیق و گسترده دربارۀ عوامل و کارکردهایی منجر شده است که نوع رضایتی که بیماران روانی از خود بروز می دهند را مشخص می کند، به اینکه آیا آنها مشارکت تحقیق و مطالعه را می پذیرند، رد می کنند، یا در قبال آن مردد می مانند. با فرض اینکه رضایت مستلزم توانایی تصمیم گرفتن، یعنی، تصمیم گیری است، تصمیم گیری فرایند پیچیده ای است که هم کارکردهایی شناختی هم عاطفی را دربرمی گیرد، آنگونه که از طریق تحقیق و مطالعه عصب پژوهانه جدید نشان داده شد.
کارکردهایی شناختی در تصمیم گیری معطوف به توجه، حافظه مؤثر، کارکردهای اجرایی، و غیره است. به ویژه، توانایی تصمیم گرفتن در رضایت آگاهانه، به اصطلاح توانایی تصمیم گیری، کارکردهای شناختی مانند فهم، ارزیابی، و استدلال را شامل می شود. بنابراین، این کارکردهای شناختی به نحو نظام مندی توسط ابزار تخمین توانایی و کارآمدی ام ای سی آرتور برای تحقیق بالینی (MacCAT-CR) مورد بررسی قرار گرفت. MacCAT-CR اکثراً بر کارکردهای شناختی مانند فهم، ارزیابی، استدلال، و بیان انتخابی که احتمالاً درگیر توانایی تصمیم گیری برای رضایت آگاهانه است، تأکید می ورزید.
افزون بر کارکردهای شناختی، تصمیم گیری به طور کلی و توانایی تصمیمی در رضایت آگاهانه، به ویژه، شامل همدلی و عواطف است. همدلی توانایی شریک شدن در زندگی درونی عاطفی و شناختی شخص دیگری را توصیف می کند. شراکت همدلانه بین شخص راضی و پژوهنده چه بسا حیاتی و اساسی است در تعیین توانایی تصمیمی و در نهایت خود رضایت. این تنها زمانی ممکن است که شخص راضی قادر باشد عواطف شخص پژوهنده را بازشناسی کند، بر این اساس مستلزم بازشناسی عاطفه است. در برابر کارکردهای شناختی، تأثیر همدلی و بازشناسی عاطفه بر توانایی تصمیمی و فرایند رضایت تا کنون به نحو تجربی، مورد بررسی قرار گرفته است. دخالت و شرکت کارکردهای عاطفی و شناختی خاص در رضایت آگاهانه ممکن است همچنین سرنخ و نشانه هایی را درباره مکانیزم های عصبی اساسی ممکن فراهم آورد. کارکردهای شناختی مانند حافظه مؤثر و توجه مشهورند که با فعالیت عصبی در قشر پیشانی جانبی(lateral prefrontal cortex) پیوند دارند، درحالیکه کارکردهای عاطفی تقریباً محدوده های قشری و زیرقشری میانی(medial cortical andsubcortical regions) را دربرمی گیرند. اگر اینطور باشد، تعادل بین، مثلاً، کارکردهای قشر پیشانی جانبی و میانی (lateral prefrontal cortical) شاید در برساختن نوعی تصمیم گیری که در رضایت آگاهانه حیاتی است، حساس و تعیین کننده باشد. جالب اینکه، تحقیقات تصویری جدید تغییر و تعدیل دوسویه بین فعالیت عصبی در قشر پیشانی جانبی، و قشر پیشانی میانی در ظرف کارکردهای شناختی و عاطفی را اثبات کرد. این مطلب بیان می دارد که رضایت آگاهانۀ معتبر شاید به نحو ضروری ( اگرچه نه به قدر کافی ) مبتنی باشد بر تعادل خاصی بین کارکردهای عاطفی و شناختی، و در نتیجه بین قشر پیشانی جانبی و میانی. اگر فعالیت عصبی قشری پیشانی جانبی – کناری یک سویه و متغیر است که، مثلاً، در افسردگی و اسکیزوفرنی اینطور است، ساخت تصمیم گیری دال بر رضایت آگاهانه ممکن است تصنعی باشد. این متناوباً اعتبار رضایت را کاهش می دهد. سناریوهایی از این دست حتی در این نقطه تا اندازه زیادی حدسی و فرضی هستند، چرا که تاکنون هیچ تحقیق تصویری در ظرف تصمیم گیری در مورد رضایت آگاهانه اجرایی نشده است.

حکم اخلاقی
هرروزه ما با حکم اخلاقی مواجهیم، مانند، اینکه آیا ما باید به شخص مقابلِ خودمان کمک کنیم تا روی پای خود بایستد حتی اگر این کار به قیمت دیر رسیدن به محل کار تمام شود و واکنش منفی را از طرف رئیس به دنبال داشته باشد. موقعیت هایی از این دست ما را با دوراهی ها اخلاقی مواجه می کند که آیا ما باید به نفع دیگران یا تاحدودی بر وفق منافع و اهداف خودمان عمل کنیم. تحقیقات تصویری متعدد، گزاره هایی ارائه می کنند که اشخاص موقعیت هایی از دوراهی های اخلاقی را توصیف می کنند که آنها باید بین منفعت شخصی و تصمیم های اخلاقی انتخاب کنند، یعنی، تصمیم هایی که به نفع سایر افراد جز خودشان تمام می شود. این تحقیقات تصویری حوزه هایی را نشان می دهند که به ویژه در ظرف حکم و عمل اخلاقی فعال هستند.
تحقیقات متعددی دخالت و شرکت قشر پیشانی میانی (MPFC) و شیار قدامی (ventralstriatum) را در حکم اخلاقی اثبات کردند. با این وجود، این امر مشکلات زیادی را به همراه داشت. حوزه هایی که در بالا ذکرشان رفت، یعنی شرکت قشر پیشانی میانی و شیار قدامی، نه تنها در حکم اخلاقی شرکت و دخالت دارند بلکه همچنین در فرایندهای مختلف دیگری که برآمده ازعاطفه،ذهنی کردن با استنتاج از حالات ذهنی دیگر، یادگیری امکان های ارزشمند و مفید(بازنمود ارزشمند)، و تفکر فراگرد حالات ذهنی شخصی خودمان که به خودآگاهی می انجامد، نیز شرکت و دخالت دارند. این مسئله نه تنها پرسشی دربارۀ دقت و صراحت تشریحی این حوزه های مربوط به حکم اخلاقی را به دنبال دارد بلکه همچنین پرسشی درباره عناصر روان شناختی درگیر در حکم اخلاقی را هم در پی دارد.
آیا حکم اخلاقی متضمن کارکردهای روان شناختی گوناگونی همانند یادگیری، ارضا، وصف(اسناد) حالت ذهنی، نظریه ذهن، و غیره است؟ چگونه ما می توانیم حکم اخلاقی را هم در واژه های عصبی هم روان شناختی توصیف کنیم؟ تحقیق هایی که در بالا ذکرشان رفت به روشنی نشان می دهند که عواطف و همدلی فرایندهای روان شناختیِ محوری در حکم اخلاقی هستند. این (حکم اخلاقی) به چه چیزی در ملاحظه اخلاقی اشاره دارد؟ آیا به این معناست که افرادی که از کمبودهایی در عواطف و همدلی رنج می برند حکم اخلاقی نازلی را از خودشان بروز می دهند؟ بیماران روانی به حقیقت کمبودهای سخت و جدی را در عواطف شان و در شراکت و فهم عواطف دیگران بروز می دهند، همدلی که همچنین به نظر می رسد با کمبودهایی در فعال سازی قشر پیشانی میانی همراه است. آیا این بدان معناست که آنها قادر به تحقق احکام اخلاقی مناسب نیستند؟ در مورد بیمار روانی بی شک این مطلب در مرحله رفتار صدق می کند، چنانکه آنها اغلب به راستی مرتکب جنایات می شوند، در نتیجه از عواطف خودشان و دیگران تأثیر نمی پذیرند. بنابرین ممکن است کسی فرض کند که بیماران روانی که مرتکب جنایت می شوند چه بسا کمبودهای جدی و وخیمی را در فعالیت قشر پیشانی میانی به هنگام حکم اخلاقی نشان می دهند. با این حال، این مسئله باید در تحقیقات تجربی آینده مورد آزمایش قرار گیرد. در برابر مسائل تجربی، از مسائل نظری در عصب پژوهی جدید کاملاً غفلت شده است. چگونه نوعی از مفهوم اخلاقی، همان طور که در عصب پژوهی اخلاق مسلم فرض شد، هم بر مسائل اصلی کاربردش در عصب پژوهی، هم بر طرح های مطالعاتی برای تحقیق از پیامدهای عصبی آن تأثیر می گذارد؟ و چگونه نتایج تحقیقات تجربی در هردوی اخلاق عصب پژوهی و عصب پژوهی اخلاق بر تعریف مفاهیم اخلاقی مورد بحث تأثیر می گذارد؟ این امر همچنین بیش از آنکه مسئله ادراکی باشد روش شناسانه است. چگونه ما می توانیم بین مفاهیم اخلاقی و نتایج تحقیقات عصب پژوهانه ارتباط برقرار کنیم؟ ما ناگزیریم قواعد و برنامه ریزی های روش شناسانه ای برای پیوند دادن مفاهیم اخلاقی با نتایج تحقیقات عصب پژوهانه داشته باشیم. این مسائل ادراکی و روش شناسانه شاید زیر چتر حمایتی عصب پژوهی اخلاق نظری قرار گیرند. هدف دوم ارائه کردن بحث مختصری از مسائل روش شناسانه و ادراکی است که به حوزۀ عصب پژوهی اخلاق نظری تعلق دارد.
این متن ترجمه ای است از:
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
What is neuroethics? Empirical and theoretical neuroethics
Georg Northoff

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)