IMG_9883در سالگرد وداع آخرین نیمای نازنین، با حضور جمع وسیعی از دوستان همدل در فضائی مملو از تأمل و تعمق و سرزندگی ، در تموج رنگ ها و جلوۀ تابلوهائی گویا که هریک با زیبائی زوایائی از زندگی عاشقانۀ نیما و زندگی به طور کلی را در گذر زمان بازتاب می دادند، همراه با فیلمی تأثیرگذار از زندگی ویژۀ نیما، یاد او با جرعه های شراب در نوای موسیقی مرغ سحر گرامی داشته شد . این سالگرد در نوع خود ابداع فرهنگ نوینی در گرامیداشت هنرمندانۀ یاد یک عزیز با تأثیرپذیری مستقیم از زندگی او و بدور از تحمیل های سنتی مرسوم بود که در خاطره ها و یاد ها باقی خواهد ماند.

یک سال از وداع آخرین با نیمای عزیزمان می گذرد. جای نیما به گونه ای محسوس در کنار ما خالیست در حالیکه یادش لحظه ای ما را ترک نکرده است. ، یاد نیما برای من ترکیب متناقضی است از اندوه و نشاط توأمان. یاد چهره و نگاه خالص، مهربان،و رفتار شوخ و در عین حال جدی و تأثیرگذار نیما مرا به وجد می آورد و فقدان او اندوه گین می سازد. همان گونه که زندگی نیما نیز شوخ طبعی و تراژدی را همزمان با خود داشت.شاید او با این شوخ طبعی، به قولی، تراژدی ای را که تحمیلش شده بود به سخره می گرفت . تراژدی همزاد نیما بود اما او ، اعظم و بهروز تسلیم سرنوشت محتوم نشدند. حاصل آنکه نیما جنبۀ مثبت زندگی را بازتاب داد و خوشبخت بود. بهروز و اعظم نیز با عشق نیما هر یک به سهم خویش در این رابطه خوشبخت بودند و حاصل این رابطه سرزندگی نیما بود. فقدان نیما این تعادل را به هم ریخت.

در این مجال کوتاه قصد آن ندارم بیش از این از زندگی نیما بگویم. زوایائی از آن را در فرصت هائی بیان کرده ام و هریک از شما نیز بی شک از او خاطره ها و برداشت های ویژه ای دارید. آنچه راکه می خواهم با شما درمیان بگذارم برداشتی است از پروسۀ زندگی ویژۀ نیما در کنار اعظم و بهروز، و همچنین پس از فقدان نیما. پروسه ای که به یقین از آن به عنوان انکشاف یک فرهنگ نوین یاد می کنم. فرهنگی که هرسۀ این عزیزان در تکوین آن نقش داشته اند و با همدلی و همیاری دوستان و خویشان و محیط تکمیل شده است.
آغاز بیماری تراژیک فرزند و تداوم آن می تواند هر خانواده ای را اگر نه به سراشیب نیستی اما به انزوا و درخود بودن و افسردگی بکشاند. اما نیما و بهروز و اعظم با چنان روحیه ای عنصر زندگی را در این پروسه تقویت می کنند که حیرت انگیز است. من که در آغاز متأثر از فرهنگ غالب با عشقی که به آنها داشتم ناخودآگاه با نگاهی دلسوزانه آنان را می نگریستم، در پروسۀ برخورد با این همه قدرت عشق و سرزندگی که با صرف تلاش و زحمتی خستگی ناپذیر توأم بود، خود را ضعیف احساس کردم و از دلسوزی به همدلی رسیدم. نیما ، اعظم و بهروز دید من و بسیاری دیگر را نسبت به انسان هائی با مشکلاتی این چنینی که یا حذف می شدند یا با رفتاری مبالغه آمیز روبرو بودند، به گونه ای مثبت تغییرداد. و همۀ ما چه لحظات خوب و برابری را در پی این پروسه با آنان داشته ایم. این فرهنگ تازه ایست و به همین جا و پس از وداع با نیمای نازنین نیز ختم نمی شود.

مرگ نیما اگرچه فاجعه ای بود قابل پیش بینی اما وقوع آن شوک آور بود و مشاهدۀ آن بهت انگیز. من زمانی از بهت بدر آمدم که بهروز و اعظم گفتند نیما را خودمان حمام آخرین می کنیم. هنگامی که این کار را بدور از تابوها با هم انجام دادیم ، متوجه شدم که علیرغم احساس دردناک لمس رخت بربستن گرما و حیات ا ز وجودی نازنین ، اما بخشی از زندگی را نیز به عینه لمس می کنی و می پذیری که این خود ادامۀ روال زندگی ست و بخشی از تابلو بزرگ زندگی ، می دیدم که وسائل کمکی زندگی نیما که اینک بی مصرف بودند، در این وداع ملموس چگونه با دقت و وسواس از او جدا می شدند تا جزئی از تابلو زندگی نیما گردند. او با همان دلبستگی همیشگی و با آرامشی اعجاب انگیز در بستر همیشگی اش به خواب ابدی سپرده شد.

مراسم و دوران سوگ از دست دادن یک عزیز برای ناباوران به مذهب و جهانی ورای جهان موجود، هنوز روال ویژۀ خویش را نیافته است و اغلب ملغمه ایست از سنت و مذهب ِ ناخواسته در کنار بی اعتقادی ِ سامان نیافته.
اما مراسم وداع با نیما و برنامه های متعاقبت آن نیز برشی فرهنگی بود که با همدلی و مشارکت بسیاری از عزیزان جلوه ای ویژه یافت.

فاجعۀ انسانی از دست دادن یک عزیز آنهم جوان که بار اندوه آن انسان را از پای می افکند و می تواند به ورطۀ انفعال و زانوی غم در بغل گرفتن بکشاند، در اعظم و بهروز به گونه ای شگفت انگیز به نیروئی برای بازآفرینی تبدیل می شود. اعظم تجربه و آموخته ها و عشق و احساسات ذخیرۀ رابطۀ تنگاتنگ با نیما را برای کمک و یاری به کودکان و نوجوانان با محدودیت های جسمی و روانی بکار می گیرد و بهروز با خلق آثاری هنری با الهام از سالها زندگی مشترک عاشقانه با نیما، رد پای او را در تابلوهائی گویا تداوم می بخشد که در عین حال رد پای پر رمز و راز انسان در گذر زمان نیز می باشد. همچنین این کار پروسه ای ست دینامیک و با چشم انداز هنگامی که با پروژه ای پیوند می خورد که این تابلوها همراه با امکاناتی دیگر، در خدمت ایجاد بنیادی برای کمک به کودکان و نوجوانان نیازمند در ایران قرارگیرد.
behropoz 2این اندیشۀ بلند انسانی که فقط در عرصۀ ایده باقی نمانده و با اقدام همراه است و از حوزه های فردگرائی بسیار فراتر می رود و احساسات فردی را به عملی اجتماعی و در خدمت انسان تبدیل می کند، با کلمات قابل توصیف نیست و نوید فرهنگ بلند طبع نوینی را در برخورد با نشیب و فرازهای زندگی می دهد.

در سنت ما هنگامی که حیات رخت می بندد، جسم بی حیات روی دست بازماندگان می ماند و دریک لحظه به پدیده ای غریب استحاله می یابد که باید از آن پرهیز کرد و هرچند طی مراسمی بعضا پر شکوه باید به گونه ای محو و ناپدید گردد.
در این فرهنگ نوین جسم پس از گذر مرگ مترود و بیگانه نمی گردد بلکه به ماده ای تحول یافته است که می تواند به گونه ای به طبیعت سپرده شود و یا به کارآفرینش هنری آید، تا به تجلی اش در زندگی تداوم بخشیده شود.

زندگی نیما با وجود کوتاهی ، زندگی ویژه ای بود سرشار از عشق و سرزندگی ، در کنار حمل مداوم یک تراژدی محتوم ، تناقضی که شاید گویای فلسفۀ عمومی حیات نیز باشد.

امروز در سالگرد وداع آخرین نیما تداوم او را در مفهوم زندگی و در گذر زمان و حضورپر رمز و راز انسان با درد ها و شادی هایش در این مسیر پیچیده و پر شگفتی مشاهده می کنیم. انرژی که از چشمۀ عشق عمیق نیما سیراب شده است اینگونه با عبور از منشور هنری بدیع زندگی ساز می شود.

فضای عجیبی ست به هرجای سالن نظر می افکنی ردی از نیما می بینی که با رنگ ها احاطه شده است انگار در انبوه شرکت کنندگان، سوار بر صندلی چرخدارش از هر تابلو بیرون می آید و در دیگری ناپدید می شود. آنچه را که این تابلو ها بازتاب می دهند و بیان می کنند با کلمات قابل توصیف نیستند و این اعجاز و ایجاز هنری است که با صداقت و جسارت خود را بیان می کند و عشق و زندگی مستتر در آن را به مشاهده کننده منتقل می سازد.
مراسم امروز هم جلوه ایست خاص از آن انکشاف فرهنگی. تلفیقی هنرمندانه از یادمان یک عزیز و کار هنری به عنوان جوششی درونی ، جسورانه و بکر که نیازمند تعمقی ویژه است.

کیومرث نقی پور
11 ژانویه

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)