جمال صفری : بمناسبت یکصدمین سالگرد تولد فرانتس فانون

۲۰ جولای ۲۰۲۵

« فرانتس فانون در ژوئیه ۱۹۲۵ در جزیره مارتینیک فرانسه در کارائیب در پایتخت شهر فورت- دو- فرانس، به دنیا آمد. ویپنجمین فرزند از شش فرزند خانواده بود. پدرش، فلیکس کازیمیر فانون (۱۸۹۱- ۱۹۴۷)، کارمند گمرک بود. مادرش، الئونورمدلیس فانون (۱۸۹۱- ۱۹۸۱)، زنی دورگه با ریشه‌ های آلزاسی بود. او که یک مغازه لوازم خانگی و پارچه فروشی داشت،مسئولیت بزرگ کردن فرزندان را بر عهده گرفت. خانوادۀ دو درآمدی، به یک خانوادۀ مرفه طبقۀ متوسط با خدمتکاران تبدیل شد. تجربۀ زندگی خانوادگی گسترده، در مفهوم بعدی فانون از “جامعه نوین درمانی” جریان یافت».

موقعیت و فرصتی پیش آمد که تأثیر قابل توجهی بر فرانتس فانون گذاشت: در یک اردوی مدرسه‌ ای، با مشاهدۀ بنای یادبودویکتور شولشر (۱۸۰۴- ۱۸۹۳)، طرفدار لغو برده‌ داری و نمایندۀ فرانسه از مارتینیک در مجلس ملی فرانسه، در سال ۱۹۳۵،فانون از خود پرسید: شولشر چه کاری انجام داده است که بعنوان تنها آزاد کنندۀ برده‌ داری مورد تجلیل قرار گرفته است؟ اوتوجیه استعماری نهفته در ستایش شولشر را درک می‌ کرد، چرا که چندین شورش بردگان عملاً منجر به آزادی او تا ماه مه۱۸۴۸ شده بود.

دوران کودکی فرانتس فانون شاد بود، تا اینکه برای اولین بار در سال ۱۹۳۹، تبعیض نژادپرستانه را از سوی سربازانفرانسوی تجربه کرد. مادرش، پسرانش را در لباس دخترانه پنهان می‌ کرد تا از آنها در برابر خدمت اجباری محافظت کند. با اینوجود، فرانتس فانون در سال‌ های ۱۹۴۴‌/۴۵ داوطلبانه برای جنگیدن در شمال آفریقا و فرانسه، به فرانسه رفت».

«در سال ۱۹۴۶، در سن ۲۲ سالگی، تحصیل در رشته پزشکی را در شهر لیون آغاز کرد. او عاشق دانشجوی ادبیات، ماری ژوزفدوبلی، شد و در سال ۱۹۵۲ با او ازدواج کرد. در کلینیک سن آلبان، او در مورد رویکرد های جامعه‌ درمانی، از روانپزشکفرانسوا توسکلز (۱۹۱۲-۱۹۹۴) آموخت».

«در ژوئن ۱۹۵۳، فرانتس فانون در آزمون دولتی قبول شد، و در نوامبر همان سال، بعنوان پنجمین روانپزشک در بیمارستانروانپزشکی بلیدا در بلیدا- جوینویل، شمال الجزایر، استخدام شد. پسرش، اولیویه، در سال ۱۹۵۵ متولد شد. فانون دو بار درکنگره نویسندگان و هنرمندان سیاه‌ پوست (در پاریس در سال ۱۹۵۶، و رم در سال ۱۹۵۹) شرکت کرد و در سال ۱۹۵۷ به تونسرفت، در حالی که همسرش برای رادیو تونس کار می‌ کرد. از سال ۱۹۵۷ به بعد، او خود را بعنوان یک فعال سیاسی و سخنگویFLN معرفی کرد و از آوریل ۱۹۶۰ بعنوان “سفیر آفریقا” [در حکومت موقت جمهوری الجزائر/ GPRA] خدمت کرد».

«هنگامی که جنگ استقلال [الجزائر] در سال ۱۹۵۴ آغاز شد، او مجبور بود آسیب‌ های روانی قربانیان شکنجه و برخی ازشکنجه‌ گران را درمان کند. او به سرعت ماهیت غیرقابل دفاع وضعیت استعماری را تشخیص داد. او و بخشی از تیمپزشکی‌اش با ماکی‌ ها (Maquis) تماس گرفتند. پس از آن دستگیری‌ هایی رخ داد و یکی از دانشجویان دکترای او زیر شکنجهدرگذشت. او به همراه چند تن از همکارانش، در سال ۱۹۵۵ پست خود را ترک کرد و به تونس، مقر دولت در تبعید الجزایر، رفت. در آنجا او مراکز روانپزشکی برای پناهندگان آسیب‌ دیده را تأسیس کرد، اما همچنین برای مطبوعات دولت در تبعید [الجزائر] کار کرد و بعنوان سخنگو و دیپلمات آن در کشورهای جنوب صحرای آفریقا فعالیت داشت. او به سختی از دو سوء قصد کهتوسط سرویس‌ های مخفی فرانسه در مراکش و رم در سال ۱۹۵۹ سازماندهی شده بود، جان سالم به در برد، او که از سرطانخون رنج می‌ برد …».

اولین کتاب او با عنوان “پوست سیاه، نقاب‌‌های سفید”، در سال ۱۹۵۲ منتشر شد.

محتوای این کتاب، هم اکنون در رفتار، گفتار و کردار بنیامین نتانیاهوی جنایتکار و نسل‌کش، و نیز دولت فاشیست و آپارتایداسرائیل ملموس است. دولتی که نماینده وحشیگری غرب بر علیه مردم و بومیان در خاورمیانه، بویژه مردم فلسطین است وسودای تجزیه ایران را مدّ نظر دارد!! توجیه فریدریش مرتس صدر اعظم فعلی آلمان [در رابطه با تجاوز اسرائیل به وطن ما]حاکی از اینکه نتانیاهو «کارهای کثیفِ ما را» را انجام داد، بمثابۀ حمایت گستاخانۀ برلین از جنگ‌‌افروزی آشکار آمریکا و رژیمصهیونیستی در خاورمیانه و علیه ایران است. این اظهارات فریدریش مرتس، از موضع همیشگی غرب و آمریکا و ناتو کهتلاش کرده‌‌اند تا با چشم‌‌پوشی بر جنایت‌‌های اسرائیل، هر گونه اقدام خلاف حقوق بین‌ المللی آن را مشروعیت بخشند، فراتررفته است.

دولت‌های اروپایی، از جمله آلمان، به سرکردگی آمریکا، همواره در تلاش بوده‌اند تا با حمایت از اسرائیل، این رژیم، قدرتِ برتر- از نظر امنیتی و نظامی- باشد و از منافع کلان غرب در منطقۀ خاورمیانه حفاظت کند. بدیهی است که دست برتر اسرائیل درمعادلات منطقه در راستای پروژۀ غرب است و رژیم صهیونیستی را می‌ توان پوششی برای وجود یک پایگاه نظامی مستمر درمنطقۀ خاورمیانه در نظر گرفت. بدین لحاظ، اظهارنظر اخیر فریدریش مرتس در راستای حمایت از حملات این رژیم علیهکشورمان، گواه روشن و بی‌ پرده ای از این واقعیت است. بررسی مجموع واکنش‌ها و لفاظی‌ های سران غربی و صدراعظمآلمان- بعنوان گستاخانه‌ ترین مورد آنها-، در کنار واقعیت‌ ها از جنایت‌ های اسرائیل در خاورمیانه  می‌باشد.

«بیاد بیاوریم، وحشیگری غرب، در قتل عام سرخپوستان در قاره آمریکای شمالی، بردگی آفریقائیان سیاه پوست، استعمارآسیا، آفریقا، آمریکای لاتین، کودتا بر علیه حکومت ملی  دمکراتیک دکتر محمد مصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، کودتا بر علیهپاتریس لومومبا در کنگو، کودتا بر علیه حکومت مردمی  سالوادور آلینده در شیلی در ۱۹۷۳، قتل عام ملیون ها  نفر درالجزایر، در ویتنام، در عراق، در لیبی، در سوریه، در لبنان و … . این ها همه، بازتاب های سیاست آمریکا و غرب سلطه جو،می‌باشند».

کتاب «پوست سیاه، نقاب‌ های سفید» بر اساس تجربیات فرانتس فانون از بر خورد سفید پوستانِ نژاد پرست، استعمارگر،خود برتر بین، در طول آموزش وی، در کلینیک دول خلق نگاشته شده است. وی با وجود سن کمش که تنها ۲۵ سال داشت، درآنجا در حال توسعه ایده‌ هایی بود که آثار بعدی او را شکل دادند. بر خلاف دکترین رایج آن زمان روانکاوی که شرایط روانیافراد را اساساً بر اساس فردی می‌ دید و بر اساس تجربیات زندگی شخصی تحلیل می‌ کرد، فانون بر شرایط اجتماعی تثبیت‌شده تاریخی که فرد در آن رشد می‌ کند، تمرکز کرد.»

… این مطالعه علاوه بر رویکرد روانکاوی، تحت تأثیر فلسفه وجودی و پدیدار شناسی است. طبق این نظریه، هیچ درک عینی ازجهان وجود ندارد، حتی یک جهان واحد که برای همه یکسان باشد و همه ما بتوانیم با آن ارتباط برقرار کنیم. چیستی جهان وچگونگی درک ما از آن، اساساً به دیدگاه و در نتیجه موقعیت اجتماعی- تاریخی ناظر بستگی دارد. در اینجا فانون یک تفاوتاساسی را مشخص می‌ کند، تفاوتی که وقایع جهان را تعیین می‌ کند، تفاوت بین نگاه سفید و نگاه افراد سیاه‌ پوست یا غیرسفید. با یک سلسله مراتب هژمونیک همراه است. در حالی که نگاه سفید پوستان، نگاهی منطقی، معقول و متمدن تلقی می‌شود، نگاه غیر سفید پوستان، غریزی، غیر منطقی، و وحشی تلقی می‌ شود؛ همانطور که در منطق ارسطویی، نگاه سفیدپوستان و غیر سفید پوستان، غیر مکمل و ناسازگار است. آنها یکدیگر را طرد می‌ کنند. این درک‌ های متمایز از جهان، نحوهتعامل آنها با یکدیگر را شکل می‌ دهد و تأثیرات بسیار متفاوتی بر گروه‌ های فردی دارد. برای غیر سفید پوستان، این به معنایبزرگ شدن در شرایط نژاد پرستانه و سرکوبگرانه است. نگاه سفید پوستان در بدن، در آگاهی و در کل وجود غیر سفید پوستانحک شده است. این نگاه، دیدگاه آنها را نسبت به جهان و خودشان تعیین می‌ کند. بنابراین، نه تنها سفید پوستان، سیاه‌پوستان را پست‌ تر می‌ دانند، بلکه سیاه‌ پوستان نیز خود و جامعه خود را پایین‌تر می‌دانند. این امر منجر به اقدامات جبرانیمربوطه می‌ شود.

فرانتس فانون این پویایی را اینگونه خلاصه می‌ کند: «سیاه‌ پوست از دیدگاه سفید پوستان، پست‌ تر به نظر می‌ رسد، اما برعکس، سفید پوستان با “دستاوردهای” تمدن، فرهنگ و به طور خلاصه، عقل خود، برتر و شایستۀ تقلید هستند». برای اینکهسیاه‌ پوستان درک شوند، باید ماسک سفید پوست بر خود زنند. «برای سیاه‌ پوستان، تنها یک سرنوشت وجود دارد، و آنسرنوشت سفید پوستِ پوست سفید است. سیاه‌ پوستان مدت‌ هاست که برتری بی‌چون‌ و چرای سفیدپوستان را تشخیصداده‌اند و پذیرفته اند و تمام تلاش‌ هایشان معطوف به تحقق وجود در قالب سفید پوستان است». برای انجام این کار، سیاهپوست باید فرهنگ، زبان و رفتار خود را رها کند و عادت‌ وارۀ سفیدپوستان را بپذیرد. در نتیجه، او از اجتماعی شدن و ازخودش بیگانه می‌ شود. گاهی اوقات، او شروع به تکرار روایت‌ های تحقیر آمیز برای برادران و خواهرانش می‌ کند تا در ایننفی، خود را معقول و منطقی، بعنوان یک انسان واقعی معرفی کند. اصل مطلب: فرد غیر سفید پوست می‌تواند هر چقدر کهمی‌ خواهد وجود خود را انکار کند، می‌ تواند فرانسوی یا انگلیسی را به طور کامل صحبت کند، یا در بهترین دانشگاه‌ هایجهان تحصیل کرده باشد، اما هنوز توسط سفید پوستان بعنوان انسان‌ های برابر به رسمیت شناخته نمی‌ شوند. هیچمیزانی از جذب، کافی نیست. فرد غیر سفید پوست، همچنان ناقص است.

همین بینش‌ های وجودی- فلسفی در مورد سرنوشت اقلیت غیرسفید پوستان است که « پوست سیاه، ماسک‌ های سفید» را بهیک اثر کلاسیک از نظریه ضد استعماری و ضد نژاد پرستی تبدیل می‌ کند. بویژه بینش فرانتس فانون مبنی بر اینکه نژادپرستی و یهود ستیزی باید بعنوان تجلیات یک حکومت سرکوبگر واحد در اندیشۀ مسیحی سفید پوستان درک شوند، برایاین پیشگامانه بود که می گفت، «استاد فلسفۀ من، یک آنتیلیایی بومی، روزی به من یادآوری کرد: “وقتی می‌ شنوی که مردماز یهودیان بد می‌ گویند، گوش‌ هایت را تیز کن، آنها دربارۀ تو صحبت می‌کنند”»؛ «و من فکر می‌ کردم که او کاملاً درست می‌گوید، تا جایی که من، جسماً و روحاً، مسئول سرنوشتی هستم که بر برادرم تحمیل می‌ شود. از آن زمان، متوجه شده‌ ام کهمنظور او صرفاً این بوده است: یک یهود ستیز، لزوماً با سیاه‌ پوستان دشمن است.»

 

فانون پس از انتشار کتابش، در سال ۱۹۵۳، بعنوان رئیس بخش روانپزشکی کلینیک بلیدا- جونویل در الجزایر مشغول به کارشد. در آنجا او عمدتاً افراد غیر سفید پوست را درمان می‌کرد و با درگیر شدن با داستان‌ های آنها، نظریه‌ های خود را تأیید می‌کرد. با شروع جنگ الجزایر بین قدرت استعماری فرانسه و جبهه آزادی‌بخش ملی (FLN) که خواهان استقلال بود، در سال۱۹۵۴، کلینیک او پذیرای تعداد فزاینده‌ ای از بیمارانی بود که در یک طرف یا طرف دیگرِ درگیری بودند. فانون در برخورد باآسیب‌ ها و اختلالات آنها، از خشونت کامل نظم استعماری موجود و رنجی که همراه با مبارزه آزادی‌ بخش- هم برایستمدیدگان و هم برای ستمگران- بود، آگاه شد.

کتاب «نقد عقل دیالکتیکی»- ژان پل سارتر که با اشتیاق از آن کتاب استقبال کرده بود-، شباهت‌ هایی وجود دارند. سارتر نیز ازیک تضاد غیرقابل عبور در وضعیت استعماری صحبت کرده است. او استدلال کرد که نهادهای مسلمانان «بدون اینکه به آنهااجازه داده شود که از نهادهای ما «لذت ببرند»، نابود شده‌ اند. یعنی بدون اینکه آن نهادهای جامعۀ مسلمان به بخشیمساوی از جامعه دموکراتیک تبدیل شوند، از طریق سلب مالکیت زمین به نفع مهاجران اروپایی، “اتمیزه” و “کلوشاردیزه” ( کلوشاد به افرادی گفته می شود که زندگی جمعی را ترک کرده و در خیابان زندگی می کنند) شده اند. و افراد آن جامعه دروضعیت استعماری، به ارتش ذخیره‌ ای از ارزان‌ ترین نیروی کار تبدیل شدند. برخلاف اروپایی‌های استثمار کننده شده،استعمار شدگان، این شیوه زندگی غیرارادی را نه بعنوان بیگانگی، بلکه بعنوان اجبار محض درک می‌ کردند، به همین دلیل،حضور مداوم ارتش ضروری بود. بنابراین، استعمار، به خودی خود، خشونتی است که خود را توجیه می‌ کند، خشونتی کهخود را بعنوان خشونت معرفی شده، خشونت متقابل، و دفاع مشروع، ارائه می‌ دهد”.   تنها راه خروج این است: «نفی کاملرا با نفی کامل، در مقابل هم قرار دادن؛ خشونت را با خشونتی برابر در مقابل هم قرار دادن؛ پراکندگی و اتمیزه شدن را باوحدتی در ابتدا منفی، نفی کردن، که محتوای آن در مبارزه تعیین خواهد شد:  “خشونت” ملت الجزایر. (…) خشونت”شورشی”، در مقابل خشونت ارباب استعمارگر است؛ هرگز خشونت دیگری وجود نداشته است».

در سال ۱۹۵۷، سارتر در دفاع از قاتل الجزایری، بن صدوق، که معاون رئیس مجلس نمایندگان الجزایر را به قتل رسانده بود،شهادت داد. او اعلام کرد که این یک مورد تروریستی نیست، بلکه یک قتل سیاسی است. قتل‌ هایی ازاین نوع، در دوران مقاومت،قهرمانانه تلقی می‌ شدند.

ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در تظاهرات و اقدامات خطرناکی شرکت کردند که منجر به چندین سوء قصد به جان سارترتوسط جنبش زیرزمینی فرانسه، سازمان ارتش مخفی  (OAS) شد. مجله “Les temps modernes” که آن دو مؤسس‌اش بودندو در آن همکاری داشتند، بر خلاف حزب کمونیست فرانسه، از همان ابتدا از جنگ آزادی‌ بخش‌الجزایر حمایت کرد و پرونده‌‌هایزیادی، بعنوان مثال، در مورد شکنجه‌‌های دسته جمعی، اعدام‌‌های بدون محاکمه، تجاوز به زنان، جابجایی‌‌های اجباری، وغیره، منتشر کرده بود. این مجله بر علیه اعدام های تروریست‌ های زن، مانند جمیله بوهیرد و جمیله بوپاچا بو پاشا مبارزهمی‌ کرد. این مجله، قبلاً مقالاتی از فرانتس فانون را نیز منتشر کرده بود. سارتر، فرانسه را که بیش از پیش در منازعۀ الجزایردرگیر می‌ شد، در فرآیندی از روان‌‌پریشی و فاشیسم می‌ دید. …».

فرانتس فانون از طریق ناشرش ماسپرو (François Maspero)، از ژان پل سارتر خواسته بود که مقدمه‌‌ای بر کتاب «دوزخیانروی زمین» بنویسد. سیمون دوبوار گزارش داد که آنها این کتاب را «مانیفستی افراطی از جهان سوم» می‌دانستند، «روان وآتشین، اما در عین حال پیچیده و ظریف». وقتی ژان پل سارتر، سیمون دو بووُار، با فرانتس فانون در تابستان ۱۹۶۱ در رمملاقات کردند، وی به شدت بیمار، و در حالت تب و تاب و هیجان بود. فرانتس فانون، تأثیرگذارترین متون جنبشضداستعماری، بویژه “دوزخیان روی زمین” (“les damnés de la terre”) را نوشت. “دوزخیان روی زمین” با پیشگفتار ژان پلسارتر، اندکی پیش از مرگ فرانتس فانون، در سال ۱۹۶۱ منتشر شد. ناگفته نماند که  ترجمه این  کتاب را به فارسی،  بطورجداگانه، علی  شریعتی  و ابوالحسن  بنی صدر   انجام داده‌اند و«دوزخیان روی  زمین» از “انتشارات مصدق”  ترجمه‌یابوالحسن بنی صدر است.

ژان پل سارتر در پیشگفتار آن کتاب می نویسد:

«بیایید وقتمان را با مناجات‌‌های بی‌‌ثمر و تقلیدهای تهوع‌‌آور تلف نکنیم. این اروپا را رها کنید، جایی که هرگز از صحبتکردن دربارۀ انسان دست نمی‌کشند، اما در هر کجا که آنها را پیدا می‌‌کنند، در گوشه و کنار هر خیابان خودشان، در تمام گوشهو کنار جهان، انسان‌‌ها را به قتل می‌‌رسانند. قرن‌‌هاست که تقریباً تمام بشریت را به نام یک تجربه به اصطلاح معنوی خفهکرده‌‌اند». لحن جدید است. چه کسی جرأت دارد چنین صحبت کند؟ این یک آفریقایی است، مردی از جهان سوم، یک «بومی» سابق.

او اضافه می‌ کند:

«اروپا اکنون با چنان سرعت دیوانه‌‌وار و بی‌‌ملاحظه‌‌ای زندگی می‌‌کند که با سر به ورطه، سقوط می‌‌کند؛ بهتر است از آن دوریکنیم. به عبارت دیگر، کار او تمام است. حقیقتی که بیان آن خوشایند نیست، اما همه ما، اروپایی‌‌های هموطن، در مغزاستخوان خود به آن متقاعد شده‌‌ایم، مگر نه؟»

در ادامه آن به این مهم اشاره می کند: «… سربازان ما در خارج از کشور، با رد جهان‌ شمولی کشور مادر، «شرط تعداد» را درمورد نژاد بشر اعمال می‌کنند: از آنجایی که هیچ کس نمی‌‌تواند همنوع خود را بدون ارتکاب جرم به بردگی بگیرد، غارت کند یابکشد، آنها این اصل را وضع می‌‌کنند که بومی، یکی از همنوعان ما نیست. به قدرت تهاجمی ما مأموریت داده شده است کهاین قطعیت انتزاعی را به واقعیت تبدیل کند: دستور داده شده است که ساکنان کشور ضمیمه شده را به سطح میمون‌‌های برترتقلیل دهیم تا رفتار مهاجران با آنها بمانند حیوانات بارکش توجیه شود. خشونت در مستعمرات نه تنها هدف خود را دور نگهداشتن این مردان برده از یکدیگر قرار می‌‌دهد، بلکه به دنبال غیرانسانی کردن آنها است. همه چیز برای از بین بردن سنت‌ هایآنها، جایگزینی زبان ما بجای زبان آنها و نابودی فرهنگ آنها، بدون دادن فرهنگ خودمان به آنها انجام خواهد شد. خستگیجسمی محض، آنها را گیج خواهد کرد. اگر دهقانی گرسنه و بیمار، روحی برایش باقی مانده باشد، با ترس کار را تمام می‌کند، اسلحه‌ ها به سمت او نشانه گرفته می‌ شوند. غیرنظامیان می‌ آیند تا زمینش را تصرف کنند و با شلاق او را مجبور بهکشتِ زمین برای خود کنند. اگر او مقاومت کند، سربازان شلیک می‌ کنند و او مرده است. اگر تسلیم شود، خود را تحقیر می‌ کندو دیگر اصلاً انسان نیست. شرم و ترس شخصیت او را از هم می‌ پاشد و اعماق وجودش را تکه‌ تکه می‌ کند. این کار با موفقیتو توسط متخصصان انجام می‌ شود: “خدمات روانشناسی” دیروز تأسیس نشده بودند، و شستشوی مغزی هم وجودنداشت. با این حال، علیرغم این تلاش‌ ها، اهداف آنها در هیچ کجا محقق نشده‌اند: نه در کنگو، جایی که دست‌ های سیاه‌پوستان قطع می‌ شد، و نه در آنگولا، جایی که تا همین اواخر لب‌ های ناراضیان را سوراخ می‌ کردند تا با قفل ببندند. من نمی‌گویم که تبدیل یک انسان به حیوان غیرممکن است، من فقط می‌ گویم که بدون تضعیف قابل توجه او، به آنجا نخواهید رسید. ضربات هرگز کافی نیستند، شما باید گرسنگی را بیشتر کنید؛ و این مشکل برده‌ داری است».

کتاب «دوزخیان زمین» (les damnés de la terre) اثر فرانتس فانون بر مفاهیم مختلف «جنبش ۶۸» در مورد «سوژه انقلابی» تأثیر گذاشت! این نویسنده که در سال ۱۹۲۵ در مارتینیک متولد شد، یک «سوژه انقلابی» جمعی را به شیوه‌ ای بدیع- از نظرجامعه‌ شناختی و روان‌ شناختی- در جنبش‌ های آزادی‌ بخش ضداستعماری که تغییرات تاریخی- جهانی مهمی را در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ ایجاد کردند، توصیف کرده بود. فرانتس فانون، از زمانی که «مفهوم خشونت» او در مورد درگیری‌ هایاجتماعی در کشورهای غربی بکار گرفته شد، از دنیا رفته بود.

او استعمار زدایی را «ملاقات دو نیروی ذاتاً متخاصم» توصیف کرد. از این رو، برای او، استعمار زدایی «همیشه پدیده‌ ایخشونت‌ آمیز است. به هر کجا که نگاه کنید، از جمله: برخوردهای شخصی، تغییر نام باشگاه‌ های ورزشی، ترکیبمهمانی‌های کوکتل، پلیس، هیئت مدیره بانک‌ های دولتی یا خصوصی. استعمارزدایی صرفاً “نوع” خاصی از افراد راجایگزین می‌ کند. بدون گذار، جایگزینی کامل و تمام‌ عیار رخ می‌ دهد». هدف، نهادهای کاملاً جدید اند: «…ظهور یک ملتجدید، تأسیس یک  دولت جدید، روابط دیپلماتیک آن، جهت‌ گیری سیاسی و اقتصادی آن.»

فرانتس فانون ، در فصل اول، «درباره خشونت»، اشکال مختلف خشونتی را که بین استعمارگران و استعمارشدگان نقشداشته است، تجزیه و تحلیل می‌ کند. خشونت، نه تنها تهدید علیه بدن‌ های فیزیکی است، بلکه خشونت ساختاری را نیز در برمی‌گیرد: تمام اشکال بی‌ قانونی که منجر به تبعیض سیستماتیک از نظر غذا، مسکن، بهداشت، آموزش و مشارکت سیاسیمی‌ شوند. فانون استدلال می‌ کند که خشونت فیزیکی مورد استفاده توسط استعمار شدگان، نشان‌ دهنده یک خشونت متقابلضروری تاریخی است. این خشونت علیه خشونت فیزیکی و ساختاری است که قدرت استعماری، دائماً علیه استعمارشدگانبکار می‌ برد.

این تغییر نهادی و جایگزینی طبقۀ سیاسی نمی‌ توانست به صورت دموکراتیک انجام شود، زیرا ویژگی اصلی استعمار،دقیقاً عدم گنجاندن استعمار شدگان به طور کلی، یا به طور کلی در سیستم‌ های دموکراتیک کشورهای به اصطلاح مادر بود. لازم به ذکر است که فرانتس فانون نظریه‌ های خود را نه فقط در رابطه با سرزمین مادری خود، جزیره مارتینیک فرانسه درآنتیل، بلکه در رابطه با الجزایر، مستعمرۀ شمال آفریقا با حقوق مدنی به مراتب محروم‌ تر، توسعه داد. حقوق مدنی سیاه‌پوستان آنتیل پیش از این در سال ۱۷۹۴ از طریق شورش بردگان هائیتی بدست آمده بود. تبعیض استعماری آنها، تنها بهصورت فشار نامحسوس از سوی زمین‌ داران بزرگ بروز می‌کرد، که مانع از انتخاب نمایندگان سیاسی توسط کشاورزان سیاه‌پوست مستاجر، تا اواخر قرن بیستم می‌ شد. فانون که در جنگ جهانی دوم در نیروهای مسلح فرانسه آزاد تحت فرماندهیژنرال شارل دوگل جنگید، تنها در اردوگاه‌ های سربازان متوجه شد که نژاد پرستی شدید، هنوز در فرانسه وجود دارد و حتی بهصورت نهادی در ارتش ریشه دوانده است.

این کتاب، از قهر، از خودجوشی، از وجدان ملی و فرهنگ، سخن می گوید و نقش هر یک از آنها را در انقلاب رهایی انسان وجامعۀ انسانی بر می شمرد».

«انیسا بومدین نویسنده، وکیل و بانوی اول سابق الجزایر است. او همسر هواری بومدین، رئیس جمهور الجزایر بود که ازسال ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۸ بر این کشور حکومت کرد. او به دویچه وله گفت: «فرانتس فانون نیز بخشی از تاریخ الجزایر است. او ازاستقلال دفاع کرد. او واقعاً فردی بی‌ نهایت محترم بود».

با این حال، حتی در الجزایر، ۶۴ سال پس از مرگش، یاد او به روشنی در یادها نیست. همانطور که لازارى لابتر، ناشری کهنوشته‌ های فرانتس فانون را به عربی الجزایری ترجمه کرده است، می‌ گوید: «نسل‌ های امروز، با گذشت زمان، چیز بیشتریدر مورد تاریخ کشورشان، و بویژه در مورد این موضوع، نمی‌ دانند. و البته، بجز محافل بسیار کوچک، بجز دانشگاه‌ ها وروشنفکران، نام فانون برای نسل‌ های جوان‌تر معنای زیادی ندارد. این ممکن است به این دلیل باشد که آثار او در مدارس،دبیرستان‌ ها و دانشگاه‌ ها تدریس نمی‌ شود.»

جمال صفری،

فرانکفورت،

۲۰ جولای ۲۰۲۵

فرانتس عمار فانون (فرانسوی: Ibrahim Frantz Fanon‎ زاده ۲۰ ژوئیه ۱۹۲۵ – درگذشته ۶ دسامبر ۱۹۶۱) نویسندهٔ فرانسوی زبان اهل مارتینیک و یک فیلسوف سیاسی، مارکسیست، مقاله‌نویس، روانپزشک و انقلابی بود. او را به اسم ابراهیم فرانتس فانون هم می‌شناسند.

جمال صفری

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)