1-                  ادعا می شود « برای رسیدن به دموکراسی، مساله نفت مانع و خاکریز مهم واول است و بدون عبور از این  خاکریز این چنینی هیچگاه به دموکراسی نخواهیم رسید». آیا شما با این ادعا موافق اید؟

 

 

نه من با چنین ادعائی موافق نیستم. برای پاسخگوئی به این سئوال شما باید روشن شود که این دوستان با چه استدلالی به چنین نتیجه ای رسیده اند. ازهمین ابتدابگویم که به گمان من این جورادعاکردن ها بعید نیست به واقع پوششی باشد برای بیان چیزهای دیگر و اجرای برنامه های دیگر که برای جذاب ترشدن و پذیرفتنی کردن آن چه که می خواهند بکنند ولی از پذیرشش مطمئن نیستند، دراین پوشش عرضه می شود دلیل عمده ای که مرابه چنین نتیجه گیری رسانده این است که ببینید ازکجا به کجا رسیده اند که استبدادوخودکامگی- مقوله ای چندین هزارساله درتاریخ و فرهنگ ایران- را به مقوله ای ربط داده اند که حداکثرتاریخی صد ساله دارد. درتاریخ ایران آن چه که « جدید» است نفت است نه استبداد، حالا چطور می شود که این مقوله جدید، علت غائی آن چه ای باشد که قرنها قبل از آن وجود داشت، این گونه استدلال کردن درعقل من نمی گنجد. بعلاوه، اگراین رابطه درست باشد، باید از این دوستان پرسید که خوب، شما استبداد ناصرالدین شاه قاجار و شاه عباس صفوی را با چه مقوله هائی توضیح می دهید. ازطرف دیگر، حتی درهمین دوره و زمانه خودمان هم کم نیستند کشورهائی که بدون این که درآمد نفتی داشته باشند، استبداد و خودکامگی دارند و هم چنین کشورهائی که حتی به نسبت بیشتر از ایران درآمد نفتی دارند ولی استبداد و خودکامگی ندارند. زیمبابوه تا جائی که من می دانم نفت ندارد ولی خودکامگی و استبداد دارد و به عوض، اهمیت نفت دراقتصاد نروژ حتی از اهمیت نفت دراقتصاد ایران هم بیشتر است ولی درنروژ شما استبدادو خودکامگی  و یا « دولت نفتی» ندارید.
یعنی دارم براین نکته انگشت می گذارم که دراستدلال این دوستان یک حلقه هائی گم است. و اما، اگراشتباه نکنم استدلال این دوستان این است که چون دولت درآمد نفتی دارد پس لازم نیست از مردم مالیات بگیردوچون مالیات نمی گیرد، درنتیجه خود را موظف به جواب گوئی به همان مردم هم نمی داند. به این حساب اگردرآمدهای نفتی را ازدست دولت در بیاورید، خوب، لابد بقیه مسایل هم حل می شود. خوب، نمی شود. بی تعارف، دراین جا دوستان دارند مردم را پی نخود سیاه می فرستند. ناتوان از درک علل استبداد درایران، و حتی می گویم ناتوان از مقابله موثر با این عوامل، برایش یک علت سهل و ساده یافته اند. اگر این استدلال درست باشد، تخفیف استبداد و خودکامگی هم بسیار ساده می شود. بخش نفت را به بخش خصوصی واگذار می کنید و بعد دولت ،هم به راه راست هدایت خواهد شد. به اعتقاد من، این شیوه استدلال بیشتر از آن چه برتاریخ و یا حتی برمنطق استوار باشد، نه تنها یک دیدگاه ایدئولوژی زده، بلکه براصل « خداکریم است» استوار است. یعنی زمینه را برای واگذاری بخش نفت به بخش خصوصی آماده می کنیم، انشاالله بقیه هم درست می شود. حتی فراتر رفته و می گویم که این ادعای دوستان هزار و یک پیش گزاره دیگر هم دارد که تقریبا هیچ کدام درجامعه ای چون ایران وجود ندارد.همین مدل دولت مالیات ستان را درنظربگیرید. دربطن اش هزار و یک پیش گزاره خوابیده است برای این که این ادعا درست دربیاید.
نهاددولت حاکمیت و مشروعیت اش را ازمردم می گیردو می پذیرد که همان مردم حق و حقوق بطور مشخص تعریف شده ای دارند که نمی تواند بازیچه بلهوسی های هرجوجه مستبدی بشود. جریان اطلاعات و اطلاع رسانی به مقدار زیاد باز است و بدون ممیزی، ابزارهای ارتباط جمعی درانحصارو کنترل دولت ها نیست. البته هزار و یک مورد دیگر هم هست ولی اجازه بدهید از آنها بگذریم. و اما، درعرف وقوانین ایران، من و شمای ایرانی هیچ حق و حقوق تعریف شده ای نداریم که دستخوش بلهوسی های هرجوجه مستبدی نشود. از آن مهم تر، اگردولتمردی یا دولت زنی به من و شمای ایرانی گیر بدهد، هیچ نهادی وجود ندارد که از من و شمای ایرانی دربرابر زیاده روی های دولت و یا دولتمردان یا دولت زنان حمایت قانونی بکند. دلیل اش هم از جمله این است که ما تقریبا درهیچ دوره ای از تاریخ مدرن مان، قوه قضائیه مستقل از قوه مجریه نداشته ایم. مطبوعات آزاد که نداشتیم و نداریم و قرار هم نیست داشته باشیم.
این دوستان که بی تعارف بطور مکانیکی این الگوهای دولت مالیات ستان غربی را به جامعه ای چون ایران کلیت می دهند، در نظر نمی گیرند که فقرنهادها درایران چقدر جدی و ریشه دار است. هنوز که هنوز است نه مالکیت خصوصی دراین جامعه مقدس است و درپناه قانون ازآن حمایت می شود و نه حق و حقوق فردی درعمل وجود دارد . من کاری به ادعاها ندارم که درقوانین تفتیش عقاید ممنوع است و یا فلان و بهمان کار آزاد است. مسئله اساسی و تعیین کننده این است که درواقعیت زندگی وضع ما چگونه است. در همان قوانین مدون ما، تا 1357 قرار بود شاه یک مقام تشریفاتی باشد و مسئولیت نداشته باشدو فقط سلطنت کند نه حکومت. خوب این گونه نبود. درهمان قوانین مدون، انتخابات باید بدون دخالت دست انجام بگیرد، خوب نمی گیرد. شما دوره ای از تاریخ مدرن ما را نشانم بدهید که حضرات به این پیش گزاره ها عمل کرده باشند. دموکراسی اگرچه یک بعد مهم اقتصادی هم دارد- ولی نه به این معنائی که این دوستان بکار می گیرند- ولی مسئله اصلی این است که آزادی و برابری باید درذهنیت جمعی جامعه نهادینه شده باشد. باید نهادهای لازم برای اجرای آن چه که موردتوافق قرار گرفته است ایجاد شده باشد. ازاینها مهم تر باید عمل به قانون دراجزای جامعه جاری باشد. هم مردم به قانون عمل کنند و هم دولتمردان. خوب هیچ کدام از این دو خصیصه درایران وجود ندارد.
این که دولتمردان به قانون عمل نمی کنند- عمدتا نه به خاطر پول نفت- بلکه به این خاطر است که عمل به قانون محدودیت می آوردو از شما « اختیار» را می گیرد و اگر شما کسی باشید که عمل به قانون را حالا به هر دلیل نپذیرفته باشید، واگرنهادهای لازم برای مجبورکردن شما به عمل به قانون وجود نداشته باشند، شما هم طبیعتا، به قانون رفتار نمی کنید. شما به تاریخ 200 سال گذشته ما نگاه بکنید خواهید دید که درسالهائی که نفت نداشتیم و چه دردوره ای که نفت پیداکردیم، دولتمردان با قانون مند شدن امور جمع شدنی نبودند. به اعتقاد من، امیرکبیربه این دلیل به قتل نرسید که مادرشاه با او مخالف بود. امیرکبیرراکشتند چون کوشیده بود تا حدی که برایش درآن دوران امکان پذیربود اموردرایران آن روز قانونمند شود. نه ناصرالدین شاه قاجار این محدودیت را می پذیرفت و نه رجال ناصری- چون آنها هم بهرحال مگسان دورشیرینی دربار بودند. من حتی براین باورم که سرنگونی مصدق هم – گذشته از نقشی که نیروهای امپریالیستی دراین کودتای ننگین بازی کردند- علت اصلی و داخلی اش این بود که پیرمرد درباره قانون و عمل به قانون علاقه وتمایلی نزدیک به وسواس داشت ولی شاه و درباریان و کاشانی و بقائی و دیگران پروژه دیگری داشتند. من اتفاقا معتقدم که بدون کاردرهزار و یک زمینه دیگر که برای آزادی و دموکراسی درایران ضرورتی اجتناب ناپذیر دارند، از راه بالا وپائین کردن نفت به جائی نخواهیم رسید. به گمان من، مشکل درجای دیگری است.

 

2-                  به نظر شما، استغنای مالی دولت ها و اتکای آنها به نفت به جای مالیات، ایا سدراه دموکراسی درایران است؟
همان گونه که درجواب پرسش پیشین شما گفتم استدلال دوستان دقیقا همین نکته را تداعی می کند. دولت درآمد نفتی دارد و درنتیجه به مالیات ستانی وابسته نیست و چون این طوری است، پس….

 

پیشتر هم گفتم من با این استدلال موافق نیستم یا بهتر است بگویم که ارتباط اش را نمی فهمم. برای این که مالیات ستانی نقش اش را ایفا کند، شما هزار و یک نهاد دیگر هم لازم دارید. اجا بدهید مثال بزنم. حتما یادتان هست پس از جنگ افغانستان، امریکا متهمان افغانی و عراقی و دیگران را به آن بخشی از کوبا که درکنترل امریکا ست منتقل کرد و به امریکا نبرد. تا جائی که من می دانم این کار یک دلیل عمده داشت. درقوانین و نهادهای امریکا آن چنان این مقوله را چند میخه کرده اند که درخاک امریکا نمی توان انسان را شکنجه کرد. نقطه. درامریکا یک زندانی مستقل از این که به چه اتهامی درزندان است حق و حقوق به رسمیت شناخته شده ای دارد که باید به آن احترام گذاشته شودو نمی توان از آنها گذشت. ولی همین قوانین و نهادها دربیرون از امریکا وجود ندارد. به همین دلیل هم بود که با شماری از کشورهای دیگر هم قرار و مدار گذاشته بودند و شماری از متهمان را به آن کشورها منتقل کرده بودند. غرضم از اشاره به این موارد جلب توجه به این نکته اساسی است که وقتی نهادهای لازم برای اجرای قانون وجود داشته باشد، حتی خواسته و تمایل دولتمردان هم کارساز نیست.
یعنی هرچه آقای بوش و دیگردولتمردان درآن دوره می خواستند- درست یا غلط مد نظر من نیست- ولی درداخل امریکا اجرای آنها غیر ممکن بود. وقتی این نهادها باشد، مالیات ستانی با مدد مطبوعات و رسانه های عمومی آزاد می توانند نقش موثر ومفیدی ایفا نمایند. مطبوعات و رسانه های عمومی و به طور کلی بحث و جدل های آزاد عمومی اطلاعات لازم را فراهم می کنند که شهروندان هم می توانند براساس این اطلاعات تصمیم گیری بکنند و بعد فرایند انتخابات هم طوری است که دروجه عمده بدون دخالت دست انجام می گیرد، خوب دراین مجموعه، می توان چنین ادعائی داشت که وابستگی مالی دولت به مردم می تواند پاسخگوئی را به دولت تحمیل کند. درکشوری چون ایران، هم در قبل از 1357 این گونه بوده ایم و هم اکنون هم چنان ایم. ما خیلی ایده ها و حتی نهادها را از غربی ها گرفته ایم ولی آنها را از درون مایه شان تهی کرده و به کاریکاتورمضحکی از خود بدل کرده ایم. مجلس را درنظر بگیرید، هم درقبل از 1357 نمایندگان « وکیل الدوله» بودند وهم اکنون این چنین اند. درقبل از بهمن 1357حتی با تغییراتی که درقانون اساسی می دهند، شاه حق انحلال مجلس را هم دارد.
خوب شما انتظار دارید که درمجلسی که می تواند به چرخش قلمی منحل شود، کاردرست و حسابی هم صورت بگیرد! حالا بماند که حتی وکلای همان مجلس هم به آزادی ازسوی مردم انتخاب نمی شدند.  الان هم که الحمدالله « حکم حکومتی» داریم که همه چیز را می توان با آن جابه جا کرد. ازخرابکاری های مکرر شورای نگهبان دیگر چیزی نمی گویم. دراین فضای کلی و به خصوص وقتی که نهادهای لازم هم وجود ندارند، مالیات ستانی نه حرکتی درراستای رسیدن به دموکراسی بلکه بار اضافه ای می شود بردوش مردم که هزینه بدکاری ها و کم کاری های دولتی که به قانون عمل نمی کند از کیسه های کوچک مردم تامین مالی شود.
3-                  آیا نفت این « طلای سیاه» به راستی « بلای ایران» شده است یا این که علت بلا را باید درحوزه های دیگری جست؟
لابد خبردارید که بیش از 70 سال پیش زنده یاد ابوالفضل لسانی کتابی نوشت تحت عنوان « نفت: طلای سیاه با بلای ایران»، که درآن همان طور که ازعنوان کتاب هم برمی آید، نویسنده معتقد است نفت بلای ایران شده است. ولی از سوی دیگر، تصورش برای من دشوار است که دراین مملکت اگرقراربود دیگر امور به همین شکل بگذرد، ولی نفت نداشتیم درکجا می بودیم! به گمان من، علت بدبختی ما نه این که پول نفت باشد، بلکه به واقع این است که با پول نفت چه کرده ایم و چه می کنیم. به سخن دیگر، گرفتاری ما نه یک مشکل اقتصادی که دقیقا یک گرفتاری درحوزه سیاسی است. یعنی چه کسانی و با چه قابلیت هائی در موقعیتی قرار می گیرند که از دلارهای نفتی استفاده نمایند.
  از همه این صدسال بگذریم، ولی شما همین 8 سال گذشته را درنظر بگیرید. خبرداریم که دراین 8 سال، ایران حدودا 1000 میلیارددلار درآمد نفتی داشت. ولی با این وصف، شما هر معیاری که بکار بگیرید، وضعیت اقتصادی ما درهمین 8 سال خرابتر شده است. هم بیکاری بیشتر شده و هم تورم و هم فقر و نداری و فساد مالی و هم هزار و یک مصیبت دیگر. یعنی شما می گوئید که با این حجم عظیم ثروت به غیر از آن چه که آقای احمدی نژاد با آن کرد، هیچ کار دیگری نمی شد، کرد! به عملکرد مجلس بنگرید. آیا به وظایفی که براساس قوانین همین حاکمیت دارد آیا عمل کرده بودند! به نقش دیگرقدرتمندان نگاه کنید! به شورای نگهبان و همین طور به شورای مصلحت نظام و به مجلس خبرگان- آیا هیچ کدام از این نهاد ها به وظایفی که درتحت قوانین همین نظام دارند عمل کرده بودند! آمار دقیق ندارم ولی بخش عظیم این ثروت را صرف واردات ازچین وماچین کرده اند که اگرچه تورم را چاره نکرد ولی تتمه توان تولید داخلی را به تحلیل برد که هم موجب بیکاری بیشترشد و هم به رکودبیشتردامن زد.
من حرفم این است که اگرنظامی داشتیم که ذره ای مسئولیت شناسی داشت. اگرنهادهای لازم و نظارت گر به کارشان عمل می کردند، اگرمطبوعات آزادی بود که بتواند به مردم خبردهی واطلاع رسانی بکند. اگر می توانستیم موارد عدیده فساد را بشکافیم- تازه ترین خبرهم که می دانید کسی از بانک مرکزی جواز ایجاد بانک آریا را گرفته است ولی معلوم شد ازبانک صادرات 3000 میلیاردتومان یعنی 2.7 میلیارددلار- کلاه برداری کرده است- خوب می توانستیم از این منبع عظیم ثروت به این صورت استفاده نکنیم. یعنی شما می گوئید که این « سربازان گمنام» امام زمان که می دانید کجا یک ختنه سوران یا جشن تولد و یا عروسی برپاست و بعد می ریزند و مهمان و صاحب خانه را با خود می برند، آنها خبرندارند که درکشور از این خبرهاست! یعنی می خواهم این نکته را بگویم همان طور که درپاسخ سئوال اول شما گفته بودم، تا هزار و یک حوزه دیگر را اصلاح نکنیم، هیچ چیز به سامان نمی رسد.
4-                  آیا با « دولت نفتی» و « استبداد نفتی» موافق اید و این مفاهیم را برای رسیدن به دموکراسی درایران کارساز می دانید؟
فکرمی کنم درپاسخی که به سئوالات دیگر شما داده ام تا حدودی پاسخ این پرسش را هم داده باشم. من اصولا با این جوربازی با الفاظ زیاد موافق نیستم. به این حساب لابد دولت کوبا هم یک « دولت شکری» است یا دولت شیلی هم « یک دولت مسی» و به همین نحو خیلی کشورهای دیگر. واقعیت این است که ما درایران درهمه طول و عرض تاریخ مان استبداد و خودکامگی داشتیم و الان هم حدود صد سال است که نفت هم داریم. استبداد و خودکامگی درایران فقط ریشه اقتصادی ندارد که این گونه آن را به نفت وصل می کنیم. گیرم که حتی شما این ارتباط را قطع کرده اید خوب، تا دیگرریشه های خودکامگی و استبداد حذف نشود که شما آزادی و دموکراسی نخواهید داشت. مشکل ما این است که دردیگر حوزه ها کاری که کاری باشد نکرده ایم و بی تعارف تنها چسبیده ایم به نفت که گفتم درمقایسه با تاریخ خودکامگی و استبداد درایران، قدمتی ندارد. پیشترهم گفتم برای رسیدن به یک جامعه آزاد، باید وضع حق و حقوق فردی درعرف و قوانین مملکت روشن شود. و بعلاوه لازم است که نهادهای لازم برای حفظ و حرمت گذاری به این حق و حقوق وجود داشته باشند. وجود یک قوه قضائیه مستقل از دولت و وجود مطبوعات آزاد و بطور کلی وجود یک جریان اطلاعاتی رها از مداخلات هر روزه دولت اهمیتی حیاتی دارند. خوب ما درایران متاسفانه هیچ کدام ا زاین ها را نداریم. ما هنوز درهزاره سوم میلادی به آزادی برخوردی اخلاقی می کنیم. هنوز که هنوز است تقریبا هیچ کس دراین جغرافیائی فرهنگی ما، حاکمیت مطلقه قانون را به رسمیت نمی شناسد.
ما هنوز نپذیرفته ایم که درجامعه ای اگرقانون مندی نباشد، تقریبا هیچ چیز نیست. نوع خاصی از هرج و مرج حاکم می شود که هیچ کس به فردایش اطمینانی ندارد و وقتی این اطمینان وجود نداشت، درهیچ حوزه ای هم برنامه ریزی وجود ندارد. بطور ساده ما جامعه ای داریم که به راستی هیچ چیزش برسرجای خودش نیست و تا زمانی که این ناهنجاری کمتر نشود و حتی بطور کلی رفع نشود، نه آزادی خواهیم داشت و نه دموکراسی. البته بعید نیست درآینده ای که نمی دانم کی، ابزار اعمال سرکوب حاکمیت دیگر نتواند کارش را بکند- برای نمونه ماههای آخر رژیم گذشته- وچون ابزار سرکوب کند می شود ما گمان می کنیم که داریم به آزادی و دموکراسی می رسیم. خوب نخواهیم رسید.
چون جامعه آزاد و دموکراتیک قبل از هرچیز باید جامعه ای قانونمند باشد که افراد درپناه قانون امنیت داشته باشند. و جامعه قانون مند هم به غیر از درآوردن پول نفت از دست دولت، هزار و یک پیش گزاره دیگر دارد که باید به آن پرداخت. وقتی شما این پیش گزاره ها را مهیا کردید، گمان نمی کنم دیگر این مهم باشد که آیا پول نفت دردست دولت هست یا این که آن را هم خصوصی کرده اید. پیشتر هم به اشاره گفتم، گمان نمی کنم درنروژ کسی نگران این باشد که دولت شان « نفتی» است که نیست. یعنی می خواهم این را بگویم که این پول نفت نیست که دولت و یا اقتصاد را « نفتی » می کند بلکه این که شما با پول نفت چه می کنید تکلیف و سرنوشت شما و جامعه را رقم می زند.

 

5-                  ادعا می شود « نفت استبدادزاست» و شماری هم از « مصیبت منابع طبیعی» سخن می گویند. آیا با این مباحث موافق اید؟

 

این ادعای استبدادزابودن نفت به گمان من مضحک و خنده دار است و هیچ دلیل و زمینه ای به غیر از یک تصادف که باعث شد این دو همزمان درایران معاصر وجود داشته باشند، نیست. اگربه جای نفت، مس سرچشمه مهم می شد لابد دوستان ادعا می کردند که مس استبدادزاست! این ادعا را جدی نمی گیرم. این روایت مصیبت منابع هم داستان بسیار جالبی دارد که یا درایران خوب فهمیده نشده است و یا این که با پردازش آن، عمدا از این مفهوم پردازش شده برای پیشبرد اهداف سیاسی دیگر استفاده می کنند.
برخلاف آن چه درایران ادعا می شود این نه یک مقوله اقتصادی بلکه مقوله ای درعرصه سیاست است. تاجائی که من خبردارم درایران برای اولین بار زنده یاد لسانی، نفت را طلای سیاه یا بلای ایران خواند و درمیان معاصران هم گمان می کنم اولین دفعه آقای حسین مهدوی درمقاله ای که در1970 به انگلیسی منتشر کرد از دولت رانتی سخن گفت و این نکته را پیش کشید که پرسشی که باید به آن پرداخت این است که چرا کشورهای صادرکننده نفت که منابع زیادی دراختیار دارند جزو کشورهای با رشد بالا درجهان نیستند ودرخصوص ایران می نویسد که نرخ رشد اقتصادی ایران بطور متوسط در طول 1955-1965 سالی 2 درصد بوده است. ازموانع اجتماعی و سیاسی برسرراه رشد اقتصادی سخن می گوید و معتقد است تا این موانع برطرف نشود، درآمدهای نفتی تاثیر قابل توجهی برروی نرخ رشد نخواهد داشت. درهمین راستا اشاره می کند به ترکیب هزینه های دولت و معتقد است که افزایش هزینه های غیر مولد نمی تواند برروی نرخ رشد اقتصادی اثر مثبتی داشته باشد[1].
اگرچه این حرفها بیش از 40 سال پیش گفته شد ولی به گمان من هنوز هم درست اند. یعنی اگرچه درست است که این کشورها رشد اقتصادی بالائی ندارند ولی علت این رشد پائین نه « داشتن» پول نفت، بلکه نداشتن خیلی چیزهای دیگر است که درمیان شان مشترک است. برای نمونه ایران و عربستان را درنظر بگیرید، تنها وجه مشترک بین ما داشتن نفت نیست، بلکه درهزار و یک مورد دیگر هم مثل هم ایم. نه مطبوعات آزاد داریم و نه تحزب و نه به آزادی فردی احترام می گذاریم و نه نهادی وجود دارد که بقیه به کنار حتی مدافع اجرای قانون دراین کشورها باشد. حتی به ایران در همین یکی دو سال گذشته بنگرید، درچندین مورد رئیس مجلس رسما احمدی نژاد را به عدم اجرای قانون متهم کرد. خوب چی شد! آیا جریانی، نهادی، یا شخصی که اختیار داشته باشد مامور شد که به این موارد رسیدگی کرده و نتیجه را به کسی گزارش بدهد؟ تا جائی که من می دانم خیر.
یا مثلا مگرخودشان قانون تصویب نکرده اند که به بخش تولید باید 30% درآمدها را یارانه نقدی بدهند. خوب دولت نداده است. ما فقط در همین حد خبرداریم که دولت این کار را نکرده است و هم چنین خبر داریم که بخش تولیدی بیشتر از همیشه گرفتاری دارد و روزوهفته ای هم نیست که کارگرانی بیکار نشوند. خوب دربرخورد به این مهم چه اتفاق افتاد؟ تا جائی که من می دانم هیچ چیز. یا اگربخواهم از واژه های استاد حسین مهدوی استفاده کنم باید بگویم که مشکل اصلی نه داشتن پول نفت، بلکه وجود همان چه هائی است که او موانع اجتماعی و سیاسی می خواند.  از سوی دیگر، مصیبت منابع قرار است از دو مجرا عمل کند- یعنی روی رشد اقتصادی تاثیر منفی بگذارد. اول این که درآمدهائی ناشی از منابع طبیعی موجب پیدایش رکود دربخش صنعتی می شود- همان چیزی که به آن بیماری هلندی هم گفته می شود. دیده ام که دوستان بدون توجه به این واقعیت که ما درایران بخش صنعتی قابل توجه نداشتیم و نداریم که به دست انداز افتاده باشد، مدعی وجود بیماری هلندی درایران اند.
و دوم این که وجود این منابع، موجب تضعیف نهادها درکشور می شود. درسالهای اخیرهم عمدتا درنتیجه چند تا کار پژوهشی که جفری ساکس و وارنر انجام داده اند، بحث های زیادی درباره این « مصیبت» درگرفته است که البته به ایران هم رسیده است. بدون این که بخواهم وارد جزئیات بشوم، باید بگویم که پژوهش های ساکس ووارنر هم کمبود نظری دارد و هم کمبود تکنیکی. درحیطه نظری، متغیری که برای اندازه گیری منابع طبیعی بکار می گیرد، نسبت صادرات منابع طبیعی به کل اقتصاد است درحالی که متغیر مناسب تر، سرمایه منابع طبیعی به ازای جمعیت کشور است که بهتر می تواند اثرات منابع طبیعی را نشان بدهد. از نظر تکنیکی هم ساکس ووارنر از متد مطالعات مقطعی استفاده کرده اند درحالی که باید از داده های پانل استفاده می شد که هم مقطع را شامل بشود و هم زمان را. من زیاد مطمئن نیستم که اگراین تصحیحات انجام بگیرد همان نتایجی که ساکس ووارنر گرفته اند به دست آید. از طرف دیگر، امروز اکثریت مطلق اقتصاد خوانده ها تاثیرنهادها را برروی رشد و توسعه اقتصادی پذیرفته اند. عاملی که به اندازه وجود نهادها مهم است، کیفیت این نهادهاست. البته درمطالعات اولیه ای که درباره مصیبت منابع صورت گرفته است نه تنها رابطه منابع و نهادها در نظر گرفته نشده است بلکه از آن مهم تر، مقوله کیفیت نهادها هم مغفول مانده است. اگربخواهم نکته هایم را جمع بندی بکنم، می خواهم براین نکته تاکید بکنم که اگرچه این درست است که این کشورها، نرخ رشد کمتری دارند ولی احتمالا علت اش آن عواملی نیست که این دوستان می گویند بلکه علت اش در جای دیگری است. یکی نبودن نهادها و حتی در مواردی که نهاد هست، کیفیت نامطلوب آنها. اگربخواهم ربط اش بدهم به مباحث مربوط درایران، خوب ما نهاد مجلس را درست کرده ایم. ولی این مجلس نه در گذشته انتخابات معنی داری داشت و نه الان دارد. آنهاکه به چنین مجلسی می روند دروجه عمده، تعدادی باج خوار و رانت طلب اند که برای پرکردن جیب به مجلس می روند و به همین دلیل هم هست که اغلب نوکر خان اند نه نوکر بادمجان. یادتان نیست مدتی پیش نه حتی با صدور یک حکم حکومتی بلکه صرفا با پیغام، آقای خامنه ای مجلس را ازاستیضاح وزیران آقای احمدی نژاد بازداشت. و آنها هم استیضاح نکردند. و باز اگر یادتان باشد، مجلس ششم قرار بود قانون مطبوعات و دوسه مورد دیگر را بررسی کند. باز هم از آقای خامنه ای پیام رسید، و همین آقای کروبی که الان در زندان خانگی است، که در آن موقع رئیس مجلس بود، همان پیام را به گوش گرفت و آن لوایح بررسی نشدند. بدیهی است که با چنین مجلسی و یا چنین نهادهائی که برسرارگان به اصطلاح انتخاب شده سوار می شوند، امورمملکتی هم درست مدیریت نمی شود. در این چنین شرایطی داشتن یا نداشتن پول نفت به نظر من فرع قضیه است. به اعتقاد من، می خواهد درایران باشد یا در هرکجای دیگر، اگرحاکمیت قانون وجود داشته باشد و اگر دولت خودرا به مردم پاسخگو بداند و اگرشفافیت کافی در تصمیم گیری ها وجود داشته باشد، دلیلی ندارد که منابع طبیعی یک مصیبت باشد.

 

6-                  « دولت رانتی» چه نوع دولتی است؟ آیا چنین دولتی می تواند دموکراتیک هم باشد؟
من از تعریفی استفاده می کنم که درمقاله استاد حسین مهدوی خوانده ام که دولت رانتی دولتی است که بطور مستمر از منابع خارجی میزان قابل توجهی رانت دریافت می کند. رانتی که از بیرون می آید می تواند به شکل وصورت های مختلفی دربیاید. برای نمونه کشتی های که از کانال سوئز گذر می کنند باید به دولت مصر حق گذر بدهندو یا از سوی دیگر، دولت ایران یا کویت به ازای نفتی که صادر می کند از دیگران دلار دریافت می کند. این که آیا چنین دولتی می تواند دموکراتیک باشد یا نباشد، بستگی دارد که آیا شما در این کشور خاص، زیرساخت ها و نهادهای لازم را برای حفظ و تداوم دموکراسی ایجاد کرده اید یا خیر. نکته این است که ما اغلب فراموش می کنیم که دموکراسی هدیه ای خداداد نیست که خداوند تبارک و تعالی به عده ای داده باشد و از عده ای دیگر دریغ کرده باشد. درهمین جوامعی که دموکراسی دارند، به راستی که در گذرتاریخ چه خون دل ها خوردند و چه زحمت ها که کشیدند تا امروز به جائی رسیده اند که ما شاهدیم. ا زکشورهای دیگر خبرندارم ولی در این انگلیسی که من زندگی می کنم، شما مشاهده می کنید که دریک فرایند بیش از 300 ساله برای گسترش و بهبود این نهادها کوشیدند. به عنوان مثال و همین طور سردستی به چند مورد اشاره می کنم. در 1628 پارلمان تصویب کرد که بازداشت خودسرانه و جمع آوری مالیات بدون اذن پارلمان غیر قانونی است.
در1624 پارلمان انحصار را غیر قانونی اعلام کرد وما در2014 هنوز چنین قوانینی نداریم. در انگلیس همین سالها یعنی در قرن هفدهم است که علاوه برتقدس مالکیت خصوصی، حاکمیت پارلمان و قوانین عرفی تصویب می شود ولی ما حتی در 2014 تا دری به تخته ای می خورد و ولایت فقیه درباره مطلبی نطق می کند، « نمایندگان مجلس» درداخل مجلس درحمایت از ایشان تظاهرات راه می اندازند و شعار می دهند. البته دردوره گذشته، هم وکیل الدوله ها همین کار را درباره شاه می کردند. یعنی می خواهم توجه شما را به این نکته جلب بکنم که برای دموکراتیک کردن نهاد دولت هنوز هزار و یک  کار اساسی دیگر روی دستهای ما مانده است که صاحبان قدرت درجامعه هم در گذشته و هم اکنون نمی گذارند دراین راستا کاری که کاری باشدانجام بگیرد. در نتیجه نفت یا بدون نفت، نهاددولت با دعا و استغاثه و نسخه برداری از کتابهای درسی اقتصاد نئولیبرالی دموکراتیک نمی شود

 

7-                  آگر« نفت استبدادزا» باشد، آیا بهترنیست اداره اش از دست دولت خارج شده و به بخش خصوصی واگذار شود؟

 

البته پیش گزاره سئوال شما به گمان من درست نیست. ما استبداد و خودکامگی داریم و این درست است ولی خودکامگی درایران به اعتقاد من ربطی به نفت ندارد. پیشتر هم گفته ام که به اعتقاد من، احتمالا درپس پرده این ادعا، برنامه دیگری است. دوستان می خواهند بخش نفت را هم خصوصی کنند و دارند سعی می کنند برایش درواقع یک « مقبولیت» سیاسی دست و پا کنند. از نظر اقتصادی که نمی توان مدافع این واگذاری بود. چون اگرچه ما خودمان را « تولید کننده» نفت می دانیم ولی ما و دیگر کشورهای نفت خیز نفت را تولید نمی کنیم بلکه استخراج می کنیم. یعنی یا هست و یا نیست و درجائی که هست، آن را استخراج می کنیم. با این همه، حالا می خواهید نفت را مثل خیلی چیزهای دیگر به بخش خصوصی واگذار کنید، خوب، قبل از آن ولی دوکار دیگر را انجام بدهید.

 

–                                  با مردم ایران صادق باشید و سعی نکنید گنجشگ را رنگ کرده و به جای قناری به آنها قالب کنید. به آنها حقیقت را بگوئید که همه ادعاهای شما درباره دموکراسی و آزادی از کانال بازار آزاد می گذرد. و اگر موفق بشوید، تولید کالائی برهمه بخش های جامعه حاکم خواهد شد و تولید کالائی هم با همه ژست هائی که گرفته می شود، با استبداد مطلق پول می گردد. یعنی اولا در این نظام، نهار مجانی به کسی نمی دهند و درثانی، آن که پول ندارد تا بهای کالای مورد نیاز خود را بپردازد، به آن کالا هم دسترسی نخواهد داشت. یعنی دراین جامعه ایده آل شما، اگر پول داری که آزادی و حق انتخاب داری و اگرهم پول نیست، که نه حق انتخاب وجود دارد و نه آزادی.

 

–                                  درباره چگونگی عملکرد نظام بازار در عمل- نه دردرس نامه ها- اندکی به خودتان زحمت بدهید و به تجربه دیگران بنگرید. یعنی بگردید و نمونه ای پیدا بکنید که وضعیت نهادها و کیفیت نهادها درآنها به بدی وضعیت درایران باشد و بعد به اقتصاد شان بنگرید. اگر اقتصاد آنها رونق داشت، بنده هم پشت سر شما درحمایت از این نظام اقتصادی مورد علاقه شما شعارخواهم داد.

 

از این ها بگذریم، حتی به بقیه اقتصاد- یعنی بخش غیر نفتی اقتصاد ایران- بنگرید. دراین سالها، یعنی از 1368 به این سو که واگذاری و به اصطلاح « خصوصی کردن» یکی از ستون اساسی سیاست اقتصادی دولت درایران بوده است و خیلی چیزها را به این بخش واگذار کرده اید، خوب چه دسته گلی به سراقتصاد زده اند! از دوحال خارج نیست، یا این بخش به اصطلاح خصوصی به جای این که رقیب بخش دولتی باشد، درواقع زائده آن است که از این زائده بودن رانت خواری می کند و یا این که باید بپذیرید وقتی نهادها نباشد و نهاد دولت کارآمد نباشد، برنامه « نجات بخش» خصوصی سازی هم کار نمی کند. یعنی باز می رسیم به سرسطر آن چه که باید بشود نه تغییر شکل حقوقی مالکیت بخش نفت، بلکه تصحیح ساختار دولت و تصحیح نهادها درایران است. وقتی این کارها را انجام داده اید آن وقت، مردم می توانند دریک رقابت سیاسی آزاد تصمیم بگیرند که نفت به چه صورتی اداره شود. یعنی اگر این موانع را برطرف کنید، در آن صورت ،لابد سیاست حزبی و انتخابات بدون مداخله در مملکت پا می گیرد و کسانی چون آقای غنی نژادو  آقای عبدی هم می توانند دراحزاب خودشان مدافع واگذاری بخش نفت باشند و خوب اگر مردم دریک انتخابات آزاد به آنها رای بدهند، خوب آنها هم بخش نفت را خصوصی کنند. درنبود این نهادها و با این کیفیت خجالت آور این نهادها، خصوصی کردن بخش نفت تنها می تواند در خدمت بخش مافیا سالار اقتصاد ایران قرار بگیرد. این نکته هم باید به صدای بلند به اطلاع مردم ایران برسد.

 

8-                  ازدیدگاه شما، علت سخت جانی استبداد و خودکامگی درایران چیست؟

 

 درجواب این سئوال آخر شما به واقع می توان یک کتاب نوشت ولی اگر به اختصار بخواهم به آن جواب بدهم باید بگویم که ما هم درشناخت استبدادو ریشه هایش درایران کم کار کرده ایم و هم مرتبط با همین کم کاری، شیوه های مقابله با آن را درست نمی دانیم. به نظر من ذهنیت و زمینه های استبداد یک چیز است و اعمال استبداد یک چیز دیگر وما کمتر این دو را از یک دیگر تفکیک کرده ایم. در چارچوب فرهنگ ایرانی ما، هر آن گاه که سخن از استبداد و خودکامگی می رود بی اختیار شکل و شمایل شاهان و حکام و دیگر حکومت گران در نظر مجسم می شود. آدم بی اختیار به یاد رکن 2 وساواک و ساواما و دیگر ماموران بکن و نپرس می افتد. ترس ناشی از حضور مرئی و نامرئی این حیوانات صد چشم و فضول که همه کارهای آدم را می پائیدند و می پایند مثل جیوه ای جوشان در جان آدم به راه می افتد. دردمندانه باید گفت که از این گریزی هم نیست. با این همه اما، من بر آنم که اگرچه همه این موارد درست است ولی این ها و طبیعتا بسیاری چیزهای دیگر، عمال و ابزار اعمال استبداد و خودکامگی اند و نه خود استبداد و خودکامگی. در جامعه ای استبداد زده حال و هوای استبداد همه جا هست و ابزار اعمال استبداد هم. گرچه مبارزه با عمال و با ابزار اعمال استبداد به نوبه خود مهم است ولی از آن مهمتر مبارزه با خود استبداد و خودکامگی است. در غیر این صورت استبداد و خودکامگی می تواند با عمالی دیگر و ابزاری دیگر قد علم کند ، یعنی فراروئیدن دو باره استبداد و خودکامگی در پوششی دیگر و با ضوابط و معیارهائی متفاوت. گذشته از همه مصائبی که سر برآوردن دوباره استبداد و خودکامگی در جامعه  دارد، یکی از مهمترین پی آمدهایش همگانی شدن دلمردگی و یاس زدگی است. یعنی قربانیان استبداد و یک نظام خودکامه، اگرچه به نادرستی، ولی متقاعد می شوند که در افتادن دو باره بی فایده است چرا که از درافتادن پیشین با استبداد وخودکامگی خیری ندیده اند، و از جمله به همین خاطر هم هست که در این چنین وضعیتی نامطلوب دوباره مطلوب می شود.

 

در هر جامعه استبداد زده و  خودکامه ، حکومتگران مستبد برای انجام آنچه که کرده و می کنند به زمینه پذیرش نیازمندند. و این زمینه پذیرش تنها می تواند بر بستری فرهنگی پدیدار شود. البته می توان برای مدتی کوتاه با خشونت چیزی شبیه به زمینه پذیرش ایجاد کرد ولی این زمینه بنا شده بر خشونت، زودگذر و فانی است و دیر یا زود کاربردش را از دست خواهد داد. از آن گذشته، اعمال خشونت، پیش از آنکه به چنین هدفی دست یابد، حتی برای کوتاه مدت و بطور زود گذر، به حضور و آمادگی ابزار وعملجات اعمال خشونت نیازمند است. یعنی می خواهم بگویم که کوشش در اعمال استبداد و خودکامگی، پی آمد وجود اندیشه و تفکر استبداد سالارانه و خودکامه است و نه پیش مقدمه آن. در عین حال ولی، عمل کردن به استبداد خود موجب هم جا گیر شدن تفکر استبداد سالارانه خواهد شد.  هر چقدر که زمینه های پذیرش دیرجان تر و گشاده دامن تر باشد، نیاز به اعمال خشونت در ظاهر امر کمتر می شود ولی در هردوره ای و در هر محدوده ای، استبداد وخودکامگی همیشه باید تحمیل شود. یعنی همیشه با خشونت است که استبداد وخودکامگی حاکمیت خود را بر قرار می کند. آنچه تفاوت می کند، شکل و شیوه های اعمال این خشونت است. به این ترتیب،  خشونت مدار بودن استبداد وخودکامگی موضوعی نیست که برسرآن بحث و جدلی در میان باشد.

 

با این وصف باید بگویم که مسئله از آنچه به نظر می رسد، کمی پیچیده تر است. یعنی، وقتی زمینه پذیرش استبداد از میان برود، خشونت هم کارساز نمی تواند باشد. نمونه دست به نقدش، تجربه خود ماست در سرنگونی سلطنت درایران. نهادی که سابقه ای طولانی داشت و خود را « ودیعه ای الهی » می دانست، با سرعتی که تعجب همگان، حتی مخالفان همان نهاد را بر انگیخت، سرنگون شد. هرچه که زمینه های نظری انقلاب اسلامی ایران باشد، واقعیت به نظر من این است که در گذشته ای نه چندان دور اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران قابلیت و زمینه پذیرش استبداد سلطنتی را از دست دادند و دیدیم که در پی آمد آن خشونت و کشتار ، تعویض مهره ها و یا وعده و وعید ها کارساز نشدند. اگرچه شاه سابق  بالاخره « صدای انقلاب» را شنیده بود، ولی مردم دیگر برای پذیرش این داستان ها « آمادگی » نداشتند. به داستان های عجیب و غریبی که ذهنیت توطئه پندار و توطئه سالار شماری از ایرانیان و به خصوص سلطنت طلبان در این راستا پرداخته اند و همه چیز را نشانی از   « توطئه شرکت های نفتی » و یا « حکومت های غربی » می دانند، دیگر نمی پردازم[2]. این ذهنیت، به بی حافظگی تاریخی ما زیادی دل خوش کرده است. از آن گذشته، معلوم نیست که حکومت سلطنتی در ایران چه می کرد که این همه مورد « غضب » همان هائی قرار گرفته بود که کودتای 28 مرداد 1332 را سازمان داده بودند و از آن تاریخ تا زمان سقوط نیز، مدافع دوآتشه همان حکومت بودند. باری.

 

نا گفته نگذارم که از دست دادن آن زمینه پذیرش خود جوش بود، نه این که با کار و زحمت در عرصه های فرهنگی ایجاد شده باشد و به همین دلیل، نتوانست از ظاهر قضایا فراتر برود. دراین زمینه خیلی کم کار کرده بودیم ویکی از عمده ترین دلایل سخت جانی استبداد و خودکامگی درایران به واقع کم کاری خود ماست دراین حوزه ها. حتی برآن سرم که درباره نقش روشنفکران دراین عرصه ها هنوز چه بسیار سخن هاست که باید گفته شود. چه درحول وحوش کودتای سوم اسفند که به روی کارآمدن رضا شاه منجرشد و تعداد قابل توجهی از این روشنفکران مدافع  روی کار آمدن یک « دیکتاتور مصلح» و حتی « استبداد قانونی» شده بودند[3] و چه دردهه 40 و 50 که « بازگشت به خویش» هم سرانجام به همان سرانجام رسید[4].  و اما منظورم از این ظاهر و ظاهر بینی فرهنگی -سیاسی این است که به جای این که زمینه پذیرش هر نوع استبدادی را از دست بدهیم- یا  دراین راستا فعالیت کنیم- زمینه پذیرش شکل مشخصی از استبداد و خودکامگی [ سلطنتی ] را از دست دادیم و از همین رو، اشکال دیگری از استبداد و خودکامگی که به شکل های مختلف خود را نمایان ساختند، توان و قابلیت عرض اندام کردن یافتند.

 

پرسش اساسی این است که آیا نمی توان با آگاهی، در برابر خود جوشی، برای از میان برداشتن آن زمینه های پذیرش دست به کار شد؟ و پاسخ صریح من این است که کار نشد، ندارد. و اما، تا زمانی که به جد و با پشتکار و صداقت در این راه قدم بر نداریم، به قول استاد پاریزی از ” خود مشتمالی ” همه جانبه و پی گیربرای شناخت خویش و خواسته های خویش آغاز نکنیم،  این زمینه پذیرش فقط به صورت خود جوش است که ممکن است به مخاطره بیافتد و به همین دلیل، استبداد وخودکامگی امکان و قابلیت تکرار و باز تولید شدن می یابد. خودجوشی در این چارچوب ، در عین حال به این معنی است که همه چیز در زمان حال متوقف می ماند. یعنی، در این که آنچه را که داریم، ولی نمی طلبیم و نمی خواهیم، حرفی نیست. اکثریتی به این نتیجه گیری می رسند. ولی در پاسخ به این سئوال ساده که  به جای آنچه که داریم و مطلوب هم نیست، چه می خواهیم؟ کمتر کسی چیزی می داند.

 

وارسیدن نهضت مشروطه طلبی و حتی نهضت ملی کردن نفت، به وضوح این مصیبت مارا نشان می دهد. به اشاره می گویم و می گذرم که در مشروطه، بر این گمان بودیم که گوئی می دانیم چه می خواهیم، یعنی، اگرچه غرض داشتن عدالت خانه و حاکمیت قانون بود، ولی، حتی برای رهبران آن نهضت هم این سئوال پیش نیامدکه مرحومان طباطبائی و بهبهانی به واقع چه کاره بودند که در همه کارها مداخله می کردند؟ اگر این دو روحانی بزرگوار می توانستند کار مجلس را مختل کنند اگرچه حتی نماینده هم نبودند- البته فقط این دو تن نبودند- کما اینکه به تکرار کرده بودند، چرا محمد علی شاه که چشم دیدن همان مجلس را نداشت چنین نکند. و دیدیم که  سرانجام همان مجلس مشروطه را به توپ بست. در طول نهضت ملی کردن نفت هم، رهبر فقید ایران، دکترمصدق،  به دفعات اجرای قانون را به خیابانها کشاند و با همه هوشمندی و  درایتی که داشت از وارسیدن این نکته بدیهی غافل ماند که اگر می توان برای « یا مرگ یا مصدق» به خیابانها ریخت، مرتجعین و مدافعان نظام عهد دقیانوسی مگر مُرده بودند؟ آنها هم با صرف پول و هزار ترفند دیگر، بخشی از همان « مردم» را به خیابانها خواهند کشاند و چیز دیگری خواهند طلبید. این که سازمان دهندگان کودتا چه کسانی بودند، یک نکته است ولی، واقعیت دارد که در همان روزها شماری از « ایرانیان» نیز به خانه مصدق حمله بردند و شماری از « رجال» نیز به طور علنی ویا در خفا با سازمان دهندگان کودتا همدلی و همراهی داشتند. و باز شماری از همین « رجال » بودندکه برای 25 سال بعد، حکومت های متعدد کودتا را اداره کردند.

 

در این وضعیتی که ما هستیم، ( منظورم اوضاع بین المللی و جهانی است) و به خصوص برای مقابله موثر با استبدادوخودکامگی درایران، نمی توانیم بیش از این از وارسیدن نقاط کمبود و ضعف های فرهنگی مان شانه خالی کنیم. نمی توانیم هم چنان به همان شیوه های صد سال پیش روزگار بگذرانیم چرا که اوضاع طور دیگری شده است. چنانچه برای پویا شدن زندگی فرهنگی مان به جد نکوشیم و واگر هم چنان با همان نگرش های عهد دقیانوسی  راه را بر نقد هر آنچه که هست ببیندیم، بی تردید استقلال فرهنگی ما به مخاطره خواهد افتاد و آنچه را که شماری از نویسندگان رادیکال، برای نمونه سمیر امین، استعمار فرهنگی نامیده اند ، صورت وقوع خواهد یافت و از آن شاید مهم تر، نه فقط استبدادوخودکامگی تداوم خواهد یافت بلکه حتی در صورت سرنگونی استبدادو خودکامگی کنونی به شکل و صورت دیگری تکرار خواهد شد. فرهنگی پویا می تواند با بهره مند شدن از امکاناتی که هست، پویا تر شود ولی، اگر برای پویا تر کردن فرهنگ  کم کاری کنیم، در آن صورت، گذشته از تلویزیون ماهواره ای، اینترنت خطری جدی خواهد بود. درداخل ایران می توان برای ممنوعیت تلویزیون ماهواره ای به صورت کنونی اش اقدام کرد، ولی با سرعت و به شیوه ای که تکنیک ها متحول می شوند، دور نیست  وضعیتی پیش بیاید که ممنوعیت دیگر عملی و امکان پذیر نباشد. و یا اینترنت که ممنوع کردنش اگر غیر ممکن نباشد، هزینه کلانی در پی خواهد داشت. به گمان من راه ارزان تر و موثرترش این است که همه نیروهامان را برای دامن زدن به بحث و جدلی هم گیر و همه جانبه برای وارسیدن علل وعوامل بازدارنده پویائی فرهنگی که بی گمان استبداد سالاری و خودکامگی یکی از عمده ترین آنهاست و ایجاد شرایطی که مشوق این نوع پویائی باشد، بسیج نمائیم. همان طور که  پیشتر هم گفته ام باید بپذیریم که وجود ذهن و ذهنیت استبدادی شرایط را برای ایجاد ابزار و عوامل اعمال استبداد هموار می کند و به استبداد و خودکامگی تداوم می بخشد. به سخن دیگر، برای این که با تداوم استبداد و خودکامگی مقابله کنیم، قبل از هرچیز به یک خانه تکانی جدی ذهنی نیازمندیم.

 

 

 



[1] H.Mahdavy: The Patterns and Problems of Economic Development in Rentier States: The case of Iran, in,  M.A. Cook [ edit] Studies in the Economic History of the Middle East, OUP, 1970, p. 434
[2] در این باره بنگرید به پهلوی، محمد رضا: پاسخ به تاریخ، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران 1375. هم چنین نگاه کنید به همایون، داریوش: دیروز، امروز، فردا، 1981 ( کتاب همایون در خارج از کشور چاپ شده است). در این دو منبع خواننده با انواع و اقسام تئوری های توطئه روبرو می شود. تو گوئی که همگان در سقوط سلطنت مقصر بودند به غیر از  خودکامگی شخص شخیص اعلیحضرت و نظامی که او بر تارک آن نشسته بود. البته کتاب همایون، از این جنبه اش که بگذریم بسیار روشنگر است و اتفاقا پادزهر همان تئوری های توطئه را در خویش نهفته دارد. جالب است که مدافعان استبداد نیز از پی آمد های مخرب خودکامگی در امان نیستند، یعنی نظام اندیشه شان مخلوط وقاطی می شود. برای نمونه بنگرید که شاه سابق چه می نویسد: «در آغاز سال 1977 چیز فوق العاده عجیبی رخ نمود. تروریسم ناگهان متوقف شد. فورا تشخیص دادم که نقشه دیگری در دست طراحی است، چون دسیسه کاران که تا آن زمان مخفی بودند ازتاریکی به در آمدند و بر سر زبانها افتادند……تمام این ها کاملا هدایت شده بود. نخستین رهبران این مبارزه را ثروتمندان تشکیل می دادند….اغلب به مجامع لیبرال وابسته بودندو تقریبا همگی با کشورهای غربی پیوند های محکمی داشتند…. » ( همان کتاب پیش گفته ء ص 329). مسئله این است که تمام این نکات توضیح لازم دارد که در کتاب نیست. چرا باید ثروتمندان در شرایطی که خود او می گوید « رژیمی که آنان [ ثروتمندان] محکومش می کردند مانع از کسب و کار سودآور و کامیابی آنان نشده بود » ( همان صفحه) برعلیه رژیم او مبارزه کنند؟. یا این که چه کس یا کسانی در غرب این طرح ها را می ریختند؟ تازه می ریختند که چه بشود؟ به جای حکومتی که دوست غرب بود، حکومتی غرب ستیز بر سر کار بیاید‍‍. می توان با جمهوری اسلامی بر سر هزار ویک مورد اختلاف نظر داشت و بر آن ایراد گرفت و حتی می توان شیوه های غرب ستیزی اش را غیر هوشمندانه خواند ولی در این که بین این حکومت برآمده از انقلاب سال 1357 و غرب تقابل آشتی ناپذیری وجود دارد، تردیدی نیست. در یک سظح کلی تر، غرب بی گمان با حاکمیتی مثل حاکمیت برآمده از انقلاب 57 مسئله و مشکل اساسی دارد و این نکته به خصوص پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی اهمیت زیادی پیداکرده است. در جای دیگر کتاب، شاه پای کمپانی های نفتی را پیش می کشد و کمی بعد وقتی در مکزیک بیمار است و پیشنهاد مسافرت به امریکا به او می کنند علنا امریکا را به سرنگون کردن حکومت خویش متهم می کند. این که در آن حالت، شاه به زمین وزمان خشم دارد طبیعی است ولی گمان می کنم آنچه شاه را رنجانده است این که پس از 25 سال « دوستی » چرا غرب برای یک بار دیگر نتوانست حاکمیتش را نجات بدهد! در واقع شکوه از عدم نجات است نه اینکه به واقع غرب علت سقوط آن حکومت باشد. این داستان به نوبه باید در جای دیگر گفته شود.
 نصرالله صالحی: اندیشه تحددوترقی درعصر بحران، طهوری،  تهران 1387 ص 219 [3]

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)