علی جلالی
چهلوپنج سال از انقلاب اسلامی گذشته و دستگاههای اطلاعاتی غرب هنوز نتوانستهاند ماهیت واقعی جمهوری اسلامی را بفهمند. از سال ۱۹۷۹ که رابرت گیتس، مدیر وقت سیا، صادقانه گفت «ما چیزی از بنیادگرایی اسلامی نمیدانستیم»، تا امروز که نهادهای اطلاعاتی اروپا و آمریکا در تحلیل رفتار هستهای ایران دچار همان خطاهای قدیمیاند، هیچ چیز تغییر نکرده است. شاید ابزار تغییر کرده باشند، زبان تحلیلها آکادمیکتر شده باشد، و میزهای اندیشکدهها پر از گزارشهای براق، اما عمق نادانی همان است که بود.
غرب، آن روز انقلاب را ندید چون نمیخواست چیزی جز مدل ذهنی خودش را ببیند. امروز هم مسئله همان است. درک آنان از ایران، نه بر اساس ساختارهای درونی قدرت، بلکه بر پایهی آرزوهای خودشان ساخته شده است. مسئله تنها در آن نیست که تحولات ایران را غلط تفسیر میکنند، بلکه مشکل آنجاست که حتی متوجه نمیشوند چه چیز را نمیفهمند.
این ناتوانی یک پدیده تازه نیست. در همان سالهای پیش از انقلاب، تحلیلگران اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا با وجود موج اعتراضات و سخنرانیهای انقلابی، همچنان بر این باور بودند که «شاه ثبات را حفظ خواهد کرد». سازمان سیا در پاییز ۱۹۷۸ گزارش داد که “حکومت شاه سقوط نخواهد کرد”، در حالیکه خیابانها تهران شعلهور بود و نوارهای سخنرانی خمینی به خانههای مردم راه پیدا کرده بود. رابرت جرویس، تحلیلگر برجستهای که بعداً گزارشی داخلی برای سیا نوشت، اذعان کرد که «نقش نیروهای مذهبی و تأثیر روحانیت در ساختار اجتماعی ایران اساساً نادیده گرفته شده بود». تحلیلگران، از بستر فرهنگی و زبانی جامعه ایران بیاطلاع بودند، و بیشتر با نخبگان غربزده مصاحبه میکردند تا صدای واقعی خیابان و حوزه.
جک استراو، وزیر خارجه سابق بریتانیا، هم سالها بعد گفت: «ما ساختار قدرت در جمهوری اسلامی را نفهمیده بودیم». حتی ولی نصر، مشاور وزارت خارجه آمریکا در دوره اوباما، گفت که غرب هنوز نمیفهمد چرا جمهوری اسلامی با فشار خارجی رادیکالتر میشود، نه ضعیفتر.
این اعترافات صادقانه، شواهد تاریخی بیواسطهای هستند از یک الگوی ناتوانی مزمن در فهم ایران. اما پرسش اساسی اینجاست: آیا این تجربهها باعث اصلاح ساختار تحلیل امنیتی غرب شد؟ پاسخ، متأسفانه منفی است.
در همین روزها، سازمان اطلاعات اتریش در گزارش سالانهاش هشدار میدهد که جمهوری اسلامی همچنان در پی دستیابی به ظرفیت ساخت سلاح هستهای است. این اولینبار نیست که یک نهاد اطلاعاتی اروپایی چنین مینویسد، اما آنچه اهمیت دارد، محتوای گزارش نیست، بلکه بیاعتنایی مزمن به نتایج آن است. این نهادها هشدار میدهند، اما دستگاههای سیاسی غرب همچنان در بند تحلیلهای مبهم و تعارفهای دیپلماتیک باقی ماندهاند.
غرب در تحلیل سیاست هستهای ایران بار دیگر مرتکب همان خطای انقلاب شده است. آنچه آنان از آن با عنوان «حق ملی»، «غرور تمدنی» یا «هویت تاریخی» یاد میکنند، فقط پوستهای است که جمهوری اسلامی برای مصرف خارجی تولید کرده. واقعیت در جای دیگریست. سیاست هستهای ایران نه یک برنامه فنی است، نه یک پروژه علمی، بلکه بخشی از دکترین امنیتی نظام است؛ ابزاری برای بقای ساختار قدرت، نه پیشرفت ملت. هدف، ساختن سلاح نیست به معنای متعارف، بلکه دستیابی به یک وضعیت ابهامآلود است که دشمن را مردد، و منطقه را نگران نگه دارد. بازی در آستانه، همان جایی است که جمهوری اسلامی استاد آن شده است.
کسانی که سالها از درون این سیستم را دیدهاند، میدانند که ایران امروز، نه تنها به دنبال حفظ قدرت هستهایاش است، بلکه آن را به عنوان ابزار بازدارندهای تعریف میکند که در نبودِ قدرت اقتصادی، مشروعیت اجتماعی یا جایگاه بینالمللی، میتواند جای همه را پر کند. این یک محاسبه سرد است، نه هیجان ملی. و غرب اگر این را نفهمد، نه تنها ابزار مناسبی برای مواجهه با ایران ندارد، بلکه خود را بار دیگر در مسیر یک فاجعه تحلیلی قرار داده است.
آنچه در دهه پنجاه شمسی رخ داد، یک غافلگیری اطلاعاتی نبود، یک شکست مفهومی بود. امروز نیز با تمام پیشرفتهای فنی، با تمام دادهکاویها و گزارشهای امنیتی رنگووارنگ، اگر این ساختارهای فکری اصلاح نشوند، اگر تحلیل ایران از روی زمین و از درون ساختار آن صورت نگیرد، اگر به جای شنیدن صدای رسانههای تبعیدی و اتاقهای بسته، واقعیات قدرت در تهران دیده نشود، غرب بار دیگر قربانی همان فریب خواهد شد. فریب شناختی، که اینبار شاید هزینهاش فقط اشغال یک سفارت نباشد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.