روایت های زنان از آزار جنسی
داشتم میرفتم سمت ماشینم خانمی سرآسیمه آمد سمت من. داشتم  ماشین را باز
می کردم که از من پرسید ماشین شماست و باشنیدن جواب بله ی من جلوتر از من
پرید توی ماشین و گفت سریع بشین و در ماشین را قفل کن. آنقدر زن ترسیده
بود که من از این حرکتش احساس اینکه دزد باشد یا بخواهد آسیبی به من بزند
بهم دست نداد. نشستم توی ماشین در را قفل کردم و گفتم چه شده؟ اتفاق
نادری نبود، مردی وسط کوچه با دیدن زن پایین تنه اش را لخت کرده بود
وشروع کرده بود به ور رفتن با خودش و استفاده از واژه های رکیک خطاب به
زن. وقتی با ماشین از کنارش رد شدم داشت دکمه اش را میبست.

پریروز – ساعت 18:00 – اتوبان همت – ترافیک سنگین
داشتم موسیقی گوش میدادم و در لاین سرعت آرام  همراه ترافیک پیش میرفتم
که صدای چندبار بوق از کنارم باعث شد سرم را برگردانم. مردی حدودا 40
ساله بود. اشاره کرد که شیشه ماشین را پایین بدهم تا حرفی بزند. شیشه
ماشین را پایین دادم که لبهایش را خیلی محکم و با صدا جمع کرد و صدای ماچ
پر صدایی تولید کرد و شروع کرد به قربان صدقه های رکیک رفتن که شیشه
ماشین را کشیدم بالا و صدای ضبط را بیشتر کردم تا آن صدای کثیف از گوشم
برود بیرون.  کنار به کنار ماشین می آمد، از خروجی کردستان رسیده بودیم
به خروجی مدرس و هنوز می آمد و بوق میزد. خیابون کیپ تا کیپ ماشین بود
ایست کردم تا مجبور شود برود جلو و ماشینم رو بردم توی لاینی که خودش بود
و با فاصله ی دو ماشین شروع به حرکت کردم که دوباره لاین عوض کرد و آمد
کنار دستم. تا ورودی صیاد شیرازی همراه ماشین من آمد تا من در یک حرکت
ناگهانی وارد خروجی صیاد شدم و او را جا گذاشتم. بوق سه تا ماشین را در
آوردم تا در روم، فقط خوشحال بودم که باعث تصادف نشدم.

دیروز- ساعت 7:15- خیابان پاسداران- ترافیک سنگین.
ترافیک سنگین است و ماشین جلویی سم سم میکند، راهنما میزنم و راه را از
او میگیرم و وارد بلوار شهرزاد میشود. همان موقع که راه را میگیرم برایم
بوق میزند که یعنی هوی! یا هوش! مهم نیست راه را ادامه میدهم تا میرسم به
ابتدای شریعتی حواسم نبوده که پشت ماشین تا اینجا آمده. سر پیچ ظفر بد
میپیچد جلوی ماشین دستم میرود روی بوق که میبینم همان ماشین است و بوق
نمیزنم. نمیخواهم فکر کند تلافی کرده. شیشه ماشین پایین است و دارم سیگار
میکشم و با موسیقی میخوانم. می آید کنار ماشین میگوید خوب داری حال میکنی
و حال مردم را میگیری. گفتم تهش یک بار من راه گرفتم از شما یکبار شما از
من، میماند یک بوق که من بدهکارم به شما. و یک بوق زدم. داشتم شیشه ماشین
را میکشیدم بالا که گفت مجردی؟ نگاهی کردم و جواب ندادم. به طرز احمقانه
ای شروع کرد به رانندگی چسبیده به ماشین من هی چراغ میزد و بوق و صدا
میکرد، کمی ترسیده بودم که اخر بخاطر اینکه از دست این دیوانه فرار کنم
بزنم به عابری چیزی، گفتم متاهلم و قبل از گفتن این حرف انگشترم را کرده
بودم توی انگشت حلقه. دستم را گرفتم بالا و گفتم متاهلم که ولم کند. آمد!
تا دم شرکت با من آمد. از پاسداران تا سعادت آباد آمد و وقتی من رفتم توی
پارکینگ شرکت دیدم پارک کرد. تا نیم ساعت میترسیدم یکهو وارد اتاق شود که
نشد.

امروز – ساعت 7:30 بلوار شهرزاد – ترافیک سنگین
کسی دارد با چراغ علامت میدهد، نگاه میکنم همان آدم دیروزی است. دلم هوری
میریزد. نمیدانم چرا یکهو عصبی میشوم و سیگارم را پرت میکنم بیرون و شیشه
ها را میکشم بالا. حس نا امنی نمیدانم از کجا می آید. ضبط را خاموش
میکنم. دارم فکر میکنم از چه میترسی کاری نمیتواند بکند. بهترین کار بی
محلی است. به خودم میگویم هیچ کاری نکن، حتی لاین عوض نکن، بگذار بوق
بزند و چراغ بزند و بیاید. کمتر از 5 دقیقه دوام می آورم. حالت تهوع
گرفته ام و سرم درد میکند. آنقدر بلند میگوید یک لحظه شیشه را بده پایین
من یکساعته منتظرتم که با شیشه های بالا میشنومش. رسیده ام به پمپ بنزین
ولنجک. گوشی را بر میدارم زنگ میزنم به 110. میگویم کسی در خیابان مزاحمم
شده با چه کسی صحبت کنم. خانمی است و خیلی آرام میگوید در کدام خیابانی،
میگویم در اتوبان چمران. میپرسد چگونه مزاحمتی، گفتم دو روز است از
خیابان پاسداران تا میدان کاج مردی سپر به سپر ماشینم می آید. میپرسد چه
درخواستی دارد، میگویم میخواهد حرف بزند ولی من نمیشناسمش و حس نا امنی
میکنم از این پیگیری. میگوید خودت را معرفی کن. اسم و فامیلم را میگویم.
میگوید پلاک و مدل و رنگ ماشین را بگویم، میگویم، میگوید جایی نگه دار و
معطلش کن تا ما پلیس بفرستیم. میگویم نمیتوانم همین الانش حس نا امنی و
انزجار باعث شده از پلیس تقاضای کمک کنم. گفت مسیرت را بگو اگر توانستیم
کسی را میفرستیم. گفتم،  نفرستادن. رسیدم شرکت توی پارکینگ زنگ زدم به
110 و گفتم خواستم تشکر کنم! به من گفت باید با شورای حل اختلاف ماجرا را
پیگیری کنم.  از فردا مسیرم را عوض میکنم. به همین راحتی آدمی که
نمیشناسمش، دارد مسیر حرکت روزانه ام را تغییر میدهد. علیرضا و وحید
نمیگذارند دیگر توی همان کوچه حوالی میدان هفت تیر تنها تا دم ماشین
بروم. فکر میکنم به مسیرهای مهمتری در زندگیم که آدمهایی اینچنین تغییر
داده اند. آدمهایی که شاید آنقدر حقیرند که نتوانند کوچکترین حرکتی در
زندگی خودشان بکنند و زندگی من را تغییر میدهند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)