آخرین فیلم لارس فون تریا 25 دسامبر 2013 در سینماهای دانمارک به روی پرده رفت. این خبر میتوانست تنها یک خبر باشد در کنار خبر نمایش فیلمهای دیگر، ولی از یک ماه قبل همه منتقدان فیلم  منتظر این روز بودند تا ببیند این بار این کارگردان سنت شکن دانمارکی چه چیزی برای ارائه دارد به ویژه اینکه نام فیلم به تنهائی کافی است که کنجکاوی هر کسی را برای دیدن این فیلم بر انگیزد. “نایم فو مانیاک” را احتیاج بیمار گونه به رابطه جنسی در زنان تعریف کرده اند، شهوت سیری ناپذیر، و در فرهنگ عامه یک انحراف اخلاقی محسوب میشود و در بهترین حالت یک بیماری روانی.(1) تنها لارس فون تریا میتوانست با انتخاب چنین موضوعی، رنج انسان بودن را بر پرده سینما به تصویر بکشد و بدون رعایت معیارهای رایج اخلاقی با نشان دادن انسان عریان، به عریانی روان انسان  بپردازد. قبل از نمایش عمومی فیلم در رسانه ها این پرسش مطرح بود که آیا لارس فون تریا یک فیلم پورنو گرافیک ساخته است؟ و شاید بودند کسانی که انتظاری بیش از این نداشتند و برایشان قابل تصور نبود که با انتخاب چنین موضوعی بتوان اثری خلق کرد که چیزی بیش از جفت گیری انسانها و به تصویر کشیدن تخیلات گوناگون جنسی باشد، انتظاری که در طول نسخه 4 ساعته فیلم بر آورده نمیشود.

Nymphomaniac poster composite

چرا که لارس فون تریا از ظن خود به مساله نگاه نمیکند، او به دنبال دستیابی به اسرار درون است. این که تا چه حد در این دستیابی به اسرار درون موفق بوده است بحث دیگری است به ویژه اینکه نسخه تدوین شده او بیش از 5 ساعت است و او با اکراه پذیرفت که برای نمایش عمومی نسخه ای 4 ساعته تدوین کند، با این شرط که نسخه کامل فیلم در تابستان به نمایش گذاشته شود. بر مبنای همین نسخه کوتاه شده میتوان گفت که این فیلم مانند دیگر فیلمهای او از دشواری انسان بودن و رنجی که انسان بودن به همراه دارد سخن میگوید.

اما کیست این دانمارکی ژولیده که پیوسته به نزد روان شناس میرود تا بر هراس خود از زندگی غلبه کند؟ به رسم معمول نگاهی به زندگینامه شناسنامه ای او میکنیم و سپس تلاش میکنیم تا شاید بتوانیم گوشه هائی از ذهن او را با مروری بر گزیده ای از فیلمهایش(2)، ببشتر بشکافیم. او در 30 آپریل 1956 در کپنهاک به دنیا آمد، مادرش اینگا تریا و پدرش اولف تریا کارمند ارشد دولت بود که در سال 1978 درگذشت. او یهودی تبار بود و به همین دلیل لارس فون تریا همیشه خود را بخشی از ملت ستم کشیده یهود میدانست، تا اینکه در سال 1989ما درش در بستر مرگ رازی را فاش کرد که زندگی لارس تریای جوان را دستخوش آشوب کرد.

مادرش به او گفت که پدر واقعی او فریتز هارتمن کارمند عالی رتبه وزارت امور اجتماعی است، پدری که علاقه ای به بر قراری ارتباط با فرزندی که به یکباره ابراز وجود کرده بود از خود نشان نداد. لارس که همیشه خود را یهودی تبار تصور میکرد بخشی از هویتش به زیر سوال رفت. مادر لارس یک فمینست و کمونیست شناخته بود و زنی بود که در مسائل اجتماعی همیشه نظرات مستقل خودش را ابراز میکرد. اولین بار در سن 10 سالگی با دوربین 8 میلیمتری که هدیه گرفته بود به فیلمبرداری پرداخت و بعد ها در مدرسه عالی سینما در کپنهاک به تحصیل مشغول شد و در سال 1983 در رشته کارگردانی از این مدرسه فارغ التحصیل شد.

لارس فون تریا یک فیلم ساز مولف است، او نویسنده فیلنامه ، کارگردان و در بسیاری موارد فیلمبردار فیلمهای خود است. بدون شک زمانی که مشغول ساختن سریال تلویزیونی “ریئت” ”Riget” (3) که روایت ویژه او از تاریخچه بیمارستان کشوری دانمارک بود، هرگز تصور نمیکرد 13 سال بعد به خاطر افسردگی شدید در همان بیمارستان برای مدت چند ماه بستری شود. همین نا آرامی روان اوست که در فیلمهایش ظاهر میشود و او را به آن سو سوق میدهد که فیلمسازی غیر متعارف باشد. به گفته خودش در مصاحبه های مختلفی که داشته است بار ها این مساله را عنوان کرده است که ذهن او بر خلاف ذهن همگان فاقد صافی های لازم برای تصفیه فکر ها ی نا خواسته است.

در سال 1996 در فیلم ” شکستن امواج”   ”Breaking the waves”  به عشق و ایمان توامان میپردازد. او هراسی ندارد که منتقدان چه میگویند و همین به او این شهامت را میدهد که حرفش را دندان نزند، صریح و واضح میگوید که نمیتوان کاسبکارانه عاشق بود، در دنیای عشق و ایمان جائی برای حسابگری نیست و باید از جان گذشت.ایمان امری است شخصی و برای رسیدن به آن نیازی به یک دستگاه دینی به نام کلیسا نیست.  در رقاصه در تاریکی “”Dancer in the dark  انسان بی گناهی به سادگی در سیستم قضائی به محاکمه کشیده میشود و به سادگی اعدام میشود. دستگاه قضائی به شیوه ای بنیان گذاشته شده است که خیلی راحت میتوان با بازی با کلمات حقیقت را وارونه جلوه داد، عدالت تنها یک خیال باطل است به ویژه اگر شما انسان فقیری باشید.  سر بی گناه خیلی راحت تر بالای دار میرود. در فیلم مورد علاقه خودش “داگویل” ”Dogville” به ما میگوید که همه ما فی نفسه میتوانیم دست به جنایت بزنیم، کافی است که  امکانش را پیدا کنیم، و در یک توافق جمعی جنایت را به امری ضروری ، همگانی و قابل قبول تبدیل کنیم.

او سینما گری است صاحب سبک، او یکی از بنیانگذاران جنبش “داگما فیلم” ” Dogma film”  بود، جنبشی که تیز هوشانه متوجه توانائی ویژه فیلمبرداری دیجیتال شد و این توانائی را برای ساختن فیلم با بودجه کم به کار گرفت. به کارگیری راوی در فیلمهایش و در بعضی موارد عدم رعایت اصول کلاسیک تدوین و زیر پا گذاشتن آنها همواره به تماشاچی یاد آوری میکند که آنچه میبیند یک فیلم است، اوج به کار گیری این روش را میتوان در داگویل دید که تمام فیلم بر روی صحنه اتفاق میافتد و تقسیم بندی ها با خط کشی سفید شبیه آنچه در جاده ها برای مشخص کردن مرز سمت چپ و راست استفاده میشود صورت گرفته است، کارکردی که در رقاصه در تاریکی به عهده موسیقی و رقص گذاشته شده است. در شکستن امواج با تقسیم فیلم به بخشهای مختلف و نامگذاری هر بخش به تماشاچی یاد آوری میکند که این یک داستان است که بر روی پرده سینما روایت میشود، روشی که در نایم فو مانیاک با  ترکیب با اشکال دیگر تکامل پیدا کرده است.

در این رابطه میتوان کار او را به برشت در تاتر تشبیه کرد، به ویژه در داگویل واضح است که برتولت برشت تاثیر به سزائی بر او داشته است. یکی از ویژگیهای لارس فون تریا توانمندی او در کار با بازیگران است که آنها را از یک بازیگر به نقش آفرین ارتقاء میدهد، و این شامل همه بازیگران میشود. دوربین او ساکن نیست و مدام در حرکت است، او در فکر ارائه یک تابلوی نقاشی کلاسیک نیست، و از دوربین به عنوان وسیله ای  استفاده میکند که با آن تماشاچی را به انسانهای درون فیلم نزدیک میکند. آنچه که لارس فون تریا را از دیگران متمایز میکند، نگرش خاص او به انسان است. او ادامه دهنده سنت اگزیستانسیالیستی در سینمای اندیشمند اسکاندیناوی است، او ادامه دهنده کارل درایر و اینگمار برگمان است در جامعه پسا مدرن.

فون تریا بازتاب فردیت نهادینه شده در ذهنیت دانمارکی است، در فیلمهای او انسانها تنها به این دلیل که انسان هستند حق دارند آن باشند که هستند. او پیچیدگی رابطه فرد و اجتماع را به خوبی درک کرده است. انسان لارس فون تریا نه به دنبال خوشبختی است و نه در فکر مبارزه، انسانی است که نقش خود را در ساختار موجود یافته است و در این ساختار به سر میبرد، بی آنکه آرمانگرا  و یا مملو از فضیلت های ناب اخلاقی باشد.  گوئی ما همگی به این جهان پرتاب شده ایم و نا خواسته در کناریکدیگر قرار گرفته ایم و ارکستر سمفونیکی هستیم که باید سمفونی زندگی را بنوازیم، در ارکستری که نه رهبر دارد و نه یک سمفونی از پیش نوشته شده، تا هرکس نوتهای ساز خود را ببیند و بداند که چه باید بنوازد. هر یک از ما ساز خود را میزند ولی ناچار است به ساز دیگران نیز گوش فرا دهد و تا آنجا که میتواند به گونه ای ساز خود را با دیگران همآ هنگ کند. زندگی یک بداهه نوازی جمعی است که شرایط موجود تا حدودی تعیین کرده است که این سمفونی در چه دستگاهی نواخته شود. در فیلمهای لارس فون تریا هیچ قهرمانی وجود ندارد، شخصیتهائی که داستان فیلم بر محور آنها قرار دارد به شکلی جایگاه خود را در ساختار موجود نمیشناسند، آنها به شکلی با اطرافیان خود نا همآهنگند، آنها متفاوتند. آ

نها سازشان درست کوک نشده است و خارج مینوازند و توان ادامه بقا را ندارند، و دیگران به راحتی آنها را له میکنند. تریا انسانها را با معیار های اخلاقی موجود به خوب یا بد تقسیم نمیکند، او در در باره آنها قضاوت نمیکند، تنها کسانی که در فیلمهای او مستحق مرگ هستند، عقل گرایانی هستند که فرصت طلبی را در پس خیر اندیشی برای دیگران پنهان کرده اند. انسانی که لارس فون تریا به تصویر میکشد به هیچ وجه موجود زیبا و دوست داشتنی نیست، او آینه ای در برابرما میگذارد که روح ما را عریان میکند و شاید همین امر است که بیش از دو انتخاب در برابر بیننده نمیگذارد، یا باید او را ستایش کرد و یا از او متنفر بود، راه سومی وجود ندارد. شما در این انتخاب آزادید.

1ـ در فرهنگ عامه مردی که شهوت سیری ناپذیر جنسی دارد بیمار محسوب نمیشود.

2ـ فیلمهائی که مبنا قرار گرفته اند: شکستن امواجBreaking the Waves (1996)، رقاصه در تاریکیDancer in the Dark (2000)، داگویل Dogville (2003)و نایم فو مانیاک Nymphomaniac 2013  هستند.

3ـ در مرکز کپنهاک بزرگترین و مجهز ترین بیمارستان دانمارک قرار دارد به نام   ”Rigshospitalet”که در زبان مردم ”Riget”

خوانده میشود. واژه ای که معنی شاید نزدیکترین مترادف برای آن در فارسی کشور باشد. در نسخه انگلیسی به Kingdom ترجمه شده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)