تغییر برای برابری: تازه از سر کار به خانه برگشته و مشغول درست کردن شام بودم.غروب بود و طبق معمول به ترانه های رادیو فردا گوش می دادم که خبری توجهم را جلب کرد. “زنان فردا به خیابان می آیند”. آشپزی را رها کردم و روی صندلی نشستم. منتظر خبرهای بعدی شدم. “زنان برای اعلام خواسته هایشان می آیند”. توضیح بیشتری در کار نبود. منبع دیگری هم برای کسب اطلاعات نداشتم، نه به اینترنت دسترسی داشتم و نه دوست نزدیکی کهبیشتر از خودم مطلع باشد.

فردا صبح قبل از شروع به کار با همکاران زن راجع به این خبر حرف زدیم و قرار شد به بقیه دوستانمان هم اطلاع دهیم. همه فقط یک سوال داشتند:”مطمئنید؟ خبر موثق است؟” چند بار به مامور خرید کارخانه که در شهر رفت و آمد داشت، زنگ زدیم:” شهر چه خبر است ؟” او هم در جواب فقط می گفت فعلا خبری نیست، همه چی عادی است. بی خبری باعث شد تا عده ای به خانه زنگ بزنند و از اعضای خانواده بخواهند که پای رادیو بنشینند تا خبرهای بعدی را به ما برسانند. تا این که همسر یکی از همکاران به ما اطلاع داد که محل تجمع جلوی دانشگاه است ! هرچند بعدا فهمیدیم که چندین بار از ساعت یازده صبح رادیو فردا به اشتباه محل تجمع را جلوی دانشگاه تهران اعلام کرده بود. آن روز من و همکارانم به ده ها نفر از دوستانمان که علاقمند به مسائل زنان بودند با موبایل اطلاع رسانی کردیم . حتی تعدادی ازهمکاران مرد ما هم به وجد آمده بودند و همه از صبح راجع به این موضوع با همدیگرصحبت می کردند که بالاخره جامعه زنان به خیابان می آیند تا حق خود را پس بگیرند. البته ماجرا به قبل از این برمی گشت. وقتی شیرین عبادی پس از گرفتن جایزه نوبل به ایران برگشته بود، ما هم از طریق رسانه های خارجی با خبر شده بودیم و عده زیادی از همکاران ودوستانمان به فرودگاه مهرآباد رفته و تا پاسی از شب در آن جا منتظر بودیم. آن موقع هم هر کس را که می شناختیم از همکاران زن ومرد و اقوام و دوستان مطلع کرده بودیم.اما خُـب؛ از فردای آن روز ما دوباره به سر کار و زندگی برگشتیم و دیگر در جریان مسائل زنان قرار نگرفتیم و هیچ گونه ارتباطی هم با فعالان زن نداشتیم.

آن روز هم طبق معمول همکاران مرد ما هم در جریان بحث های ماقرار گرفتند. عده ای مشتاق بودند تا ببینند چه شده و چرا زنان به خیابان می آیند و خواسته هایشان چیست؟ رهبر این گروه کیست؟ و با نشاط خاصی می گفتند:”دیگر جلوی زن ها را نمی شود گرفت آنها که به خیابان بیایند شاید خیلی چیزها تغییر کند”.

اما گروه دیگر می گفتند: باید دید چه کسی این ها را تحریک کرده ؟ زن ها چه می خواهند که باید به خیابان بیایند؟ مگر این مملکت قانون ندارد! وقتی زن ها به خیابان بیایند بقیه هم فکر می کنند برای خواسته هایشان باید به خیابان بیایند ومملکت هرج ومرج می شود. می گفتند مگر این زن ها چند نفرند؟ مگر دفعه قبل جلوی دانشگاه ندید صد نفر هم نبودند؟ بقیه هم در ادامه حرف آنها می گفتند: این ها یک مشت دانشجو هستند که استادان دانشگاه آنها را تحریک می کنند.

متاسفانه به دلیل احضار یکی از دوستانمان به “کمیته پی گیری” بهجرم این که برای عده زیادی پیام فرستاده بود که به خیابان بیایند یک ساعتی معطل شدیم و دیرتر از موعد مقرر به محل تجمع رسیدیم. از دوستمانفقط خواسته بودند بگوید که چه کسی او را از تجمع مطلع کرده؟. و در نهایت از او تعهد گرفتند که دیگر به درخواست رادیو فردا زنان را تحریک به تجمع نکند. به محل مقرر رسیدیم و نیم ساعتی هم جلوی دانشگاه تهران راه رفتیم، اما خبری از تجمع نبود. از یکی از کتابفروشی ها، سراغ گرفتیم و فهمیدیم که باید به میدان هفت تیر برویم. دیر به محل تجمع رسیدیم. اما تعدادی از دوستان مان که زودتر از ما رسیده بودند و چند نفری هم با موتور سیکلت همسرانشان آمده بودند، گفتند حتی فرصت ندادند که از موتور پیاده شویم و پلیس با خشونت به آنها گفته بوده که متفرق شوید. ما هم که به محل تجمع رسیدیم فقط افرادی را دیدیم که حیران ومتعجب بودند و از هر کس که پرسیدیم چه شده گفتند: بردند! کتک زدند. زنان را دستگیر کردند و اصلا نگذاشتند که حرف بزنند.

پیگیری اسامی دستگیر شدگاندر روزنامه ها ، باعث شد تا ما هر چه بیشتر مشتاق شویم که به این حرکت بپیوندیم. بعد از یک سالی توسط یکی از دوستان روزنامه نگارم به کمپین یک میلیون امضا پیوستم همراه دوستانم در کارگاه های آموزشی آن شرکت کردم. و بعدها با دفترچه هایی که به دستمان رسید متوجه شدیم که خواسته هایی که این زنان مطرح کردند، زندگی و حقوق نداشته خود ماست.

بعد از شرکت در کارگاه های مختلف کمپین، نگاه جنسیتی پیدا کردم ؛ حقیقتی که همیشه جلوی چشمانم بود؛ مشکلات زندگی زنان،فقر و تبعیضو نابرابری هایبسیاری را می دیدم اما نگاه جنستی نداشتم که مسائل را این گونه ببینم.همیشه آرزوهای بزرگ داشتم وحتی فکر تغییردنیا؛ اما بعد از آشنایی با کمپین به این نتیجه رسیدم که تغییر را باید از نزدیک ترین راه و دم دست ترین مسائل شروع کنم. یعنی به تعبیری دیگر از همین مشکلات همیشگی و روزمره زندگی زنان ، زنانی که سال ها از نزدیک با آنهاکار کرده و رابطه داشتم؛ ولی چاره ای برای حل مشکلاتشان مثل تبعیض ها و نداشتن حق حضانت و طلاق و تضییع حقوق شان نداشتیم جز تلاش و چاره جویی های فردی . شناخت قوانین و تبعیضات آشکار نسبت به حقوق زنان در آن ، باعث شد که توزیع دفترچه های کمپین و گرفتن امضاء جزیی از کار روزانه ام شود.هرجایی که می رسیدم سر حرف را با زن و مرد باز می کردم و در مورد کمپین حرف می زدم، چون ضرورت تغییر قوانین تبدیل به اعتقاد راسخ زندگی امشده بود. به همین دلیل به کار گروه امضا پیوستم و در بهار و تابستان،سرما و گرما و برف و باران در کوچه و خیابان و کوهستان برای آگاهی رسانی درباره قانون تبعیض آمیز و گرفتن یک امضا تلاش می کردیم؛ گاهی حتی ساعتی به مردمتوضیح می دادیم و به سوالاتشان جواب می دادیم اما به دلایل مختلف موفق به گرفتن امضا نمی شدیم، یکی از دلایل ترس مخاطبین از عواقب احتمالی که تصور می کردند بود. همچنان روزی را به خاطر می آورم که توانستیم چندین اکیپ تشکیل دهیم و هفتصد امضا در طول یک روز جمع کنیم. آن روز را فراموش نمی کنم، با صدای بلند امضاها را می شمردیم و از شادی نفسمان بند آمده بود تا به هفتصد رسیدیم، باور نکردنی بود. در روزی سرد ، زمستانی و برفی ؛ گرمایی وجودمان را اکنده بود. شور بود و هیجان و شوق و امید که همه زندگی مان را فرا گرفته بود.

دیگر همه جا بین فامیل، دوستان و آشنایان با کمپین شناخته می شدم و هر وقت بینشان حرف از مسائل زنان و مشکلات آنان بود،مرا معرفی می کردند . گفتگو در باره مسائل زنان، باعث شده بود که همه اطرافیان و دایره آشنایان هم به این موضوعحساس شوند و مسائل را پیگیری کنند.یادم می آید که یکی از زنان مسن فامیل چندین بار از من مقادیر زیادی دفترچه خواست و وقتی از او سوال کردم که این ها را برای کجا می خواهد ؟ گفت : می خواهم ببرم جلسه مذهبی مان تا بین خانم ها پخش کنم وامضا بگیرم چون خانم جلسه ای ما هم متقاعد شده که باید این قوانین تغییر کنند.

آشنایی با کمپین و آگاهی در باره گفتمان برابری حتی در زندگی شخصی خود من هم تاثیر گذاشت. خیلی متفاوت است که خشونت علیه زنان را در نوشته ها بخوانید و یا این که در زندگی شخصی خود و در دوران کودکی و نوجوانی به صورت مستقیم تجربه کرده باشید. درونی شدن این آگاهی و اعتقاد باعث شد که با دوستانمان تلاش کنیم علاوه بر کارگاه های کمپین (شناخت حقوق زنان) در تهران و دیگر شهرهای مختلف، کارگاه هایی علیه “خشونت”برگزار کنیم، کارگاه هایی که در آن ها بیشتر در جریان مسائل زنان قرار می گرفتیم و در حقیقت از مشکلات زنان می شنیدیم و با مشارکت خود آنان به راه کارهایی برای بهبود شرایط شان می رسیدیم. در نهایت تلاش در جهت آگاهی زنان جامعه مان در مورد قوانین تبعیض آمیز بخشی دائمی از زندگی ما شد. اگر چه تعداد امضا ها در این مدت به یک میلیون نرسید و منجر به تغییر قوانین تبعیض آمیز نشد ولی برای بخش هایی از زنان حساسیت نسبت به تبعیضات آشکار بر علیه زنان چه در قوانین و چه در عرصه اجتماعی ؛ به امری غیر قابل برگشت تبدیل شد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)