دراینجا برای فهم روشن ترموضوع لازم است یک نگاه کلی به دلیل پیدایش و عملکرد سیاست ایرانشهری دروضعیت کنونی وجهت گیری های آن بپردازیم.
پیدایش هرتفکرسیاسی بازتاب یا نتیجه شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه با اهدافی مشخص است ویک سری نتایج عملی را نیز در خود نهفته دارد و نمی توان آن را جدا از وضعیتی که با آن درگیر است درک نمود؛ واندیشه ” سیاست ایرانشهری” نیزازچنین قاعده ای مستثنی نیست.
سیاست ایرانشهری که توسط جواد طباطبایی بیان می شود نشان دادن روایتی آرمان شهری ،ازروند حکومت داری در دوران باستان است که پس از حمله اعراب خود را تحمیل نموده و در بطن حکومت آنان جای داده است؛ و همچنین سعی دارد ارتباط ریشه ای اندیشه مدرن که با عصر مشروطه وارد کشور ایران گشته با آن چه دوران باستان در ایران بوده و چگونگی تداوم آن را نشان دهد؛ با این تفکرو پیش زمینه ذهنی که هر جدیدی ریشه در قدیم دارد و هدف از این مباحث ویا نتایج عملی وسیاسی حاصل ازآن تلاش درجهت سازگاری روایتی از حکومت داری دوران باستان با نظام جمهوری اسلامی در جهت ایجاد تساهل و یا اعتدال دردرون آن بوده است تا همچنین بتواند از گسترش تضاد در خصوص دوران باستان که نوعی شکاف بین مردم و حاکمیت را ایجاد نموده جلوگیری نماید. درواقع سیاست ایرانشهری دراین هنگام حامل پیامی درونی در جهت سازش دوران باستان با حاکمیت می باشد.( در مقام مقایسه باید گفت همانند اندیشمندان و یا وزرایی که پس از حمله اعراب سعی داشتند به سلاطین راه و رسم حکومت داری را بیاموزند که نمونه برجسته آن خواجه نظام الملک طوسی می باشد که طباطبایی نیزدربیان اندیشه خود استفاده بسیارازآن می کند.)
این اندیشه درسطح حاکمیتی پس ازآنکه تفکرات اصلاح طلبانه کارکرد خود را از دست داده وبا شکست مواجه می شود به عنوان یک نوع ابزار دفاعی از اواخر دولت احمدی نژاد مطرح می شود ودر دهه نود با دولت (اعتدال) روحانی اهمیت بیشتری می یابد؛ اما با توجه به ماهیت حاکمیت وآنکه بسیار دیر به آن توجه شد و مجموعه شرایط حاکم وعدم پذیرش جامعه نتوانست این رسالت خود به بار نشاند؛ در نتیجه چون هدف اولیه آن با شکست مواجه شده و اساسا چون جامعه ایران وارد مرحله ای جدید از زندگی سیاسی و اجتماعی خود شده، به دنبال پیدایش این وضعیت جدید، سیاست ایرانشهری دارای یک شکاف درونی شده وبا گرایشاتی جدید در حال رشد می باشد و به طورعملی ودروجه عمده ازحاکمیت جدا گشته و مسیری متفاوتی را طی می نماید.
با توجه به آنکه ایدئولوژی سیاست ایرانشهری ازدو رکن اساسی برخوردار است یکی “شاه آرمانی” و دیگری “فره ایزدی”، اگر پیش از این به نوعی سعی داشته اند “فره ایزدی” رابه سازش با جمهوری اسلامی ودر خدمت آن قراردهند؛ اکنون “شاه آرمانی” به لحاظ ماهیتی تجسم خود را در حکومت پهلوی می یابد به همین جهت در سیاست ایرانشهری جواد طباطبایی ،عمدتا تکیه به تاریخ پس از حمله اعراب و قرون اسلامی دارد و دیگرگرایشات آن متکی به تاریخ ایران باستان است؛ بنا براین اگردرگذشته “فره ایزدی” پیش گام وجلودارسیاست ایرانشهری بود اکنون” شاه آرمانی” است که ایفا نقش می کند؛ در واقع نوعی شکاف عمیق به لحاظ سمت و سوی آن بر بستر شرایطی که جمهوری اسلامی پروسه زوال خود را طی می کند، درمیان حامیان سیاست ایرانشهری پدیدار گشته و در وجه غالب در خدمت سلطنت طلبان در جریان است؛ چراکه پیدایش این اندیشه سیاسی ایرانی، ملی و وطنی باید نمودار و کارکرد عملی خود را در جایی نشان دهد بنا براین به نوعی در پیوند با قدرت سیاسی قرار می گیرد در نتیجه به جهت گرایش فرقه گرایانه به ایجاد اختلاف بین مردم بر مبنای آنچه در “قدیم “بوده دامن می زند؛ وقتی نگاه ما به تاریخ آلوده به نگاهی فرقه گرایانه و اغراض سیاسی باشد نتایج حاصل از آن نیز نمی تواند کارکرد درستی را به دنبال داشته باشد و همواره مرز بین چگونگی وقایع تاریخی ومفاهیم ایجادی درحال جابجایی است؛ بی جهت نیست اگرپیش ازاین سلطنت طلبان به طورعمده با اتکا به وقایع مشروطه به خود بار ایدئو لوژیک می بخشیدند اکنون تحت عنوان انقلاب ملی، ملی گرایی، ایرانیت وتکیه برملتی باستانی اهداف خود را به پیش می برند ؛ واین در وضعیتی است که ،مردم ایران ، چنانکه در طول تاریخ نشان داده اند یکی از روش هایی که درجهت ایجاد همبستگی،مقاومت،مبارزه و حفظ هویت خود در مقابل مهاجمین در پیش گرفته اند استفاده از تاریخ و فرهنگ باستان ،همچون سنت ها و جشن ها ی باستانی بوده است و سلطنت طلبان با بیان انقلاب ملی و ملی گرا نامیدن خود سعی دارند با سوار شدن براین موج وتاریخ باستان ازآن درجهت منافع خود استفاده نمایند.
نتایج حاصل ازاستفاده پدیده باستانی تحت عنوان سیاست ایرانشهری و اندیشه سیاسی وتعمیم آن به قدرت حاکمه و روشی از حکومت داری، از یک سومناقشات سیاسی بی سرانجام و مضحکی را درمورد چگونگی این گذشته و پرتاب شدن در میان کتیبه های باستانی وازیک حکومت دینی به حکومت دینی دیگر درپی دارد؛ که تنها موجب غفلت از زندگی و دانش سیاسی امروزگردیده وازسوی دیگرهمراه با جهت گیری و بهره مندی از آن در خدمت یک جریان سیاسی خاص می باشد؛ درواقع سیاست ایرانشهری نه تنها یک راه حل برای مردم ایران نیست بلکه به عنوان یک مانع و معضل عمل میکند و دامن زدن به اختلافات بین مردم را با خود حمل می کند؛ یعنی همان سیاستی که جمهوری اسلامی همواره به دنبال آن بوده است.
اما درصورت استفاده از گذشته باستانی به عنوان یک پدیده تاریخی و فرهنگی و میراث مشترک مردم ایران بدون آنکه به اغراض سیاسی وایدئولوزیک آلوده شود، ودرخود امری ستیزه جویانه را حمل نماید؛ می تواند به رسالت تاریخی خود در جهت همبستگی بین مردم ایران با بهره مندی از گذشته باستانی به عنوان یک میراث مشترک عمل نماید.
درواقع برابر نهاد هویت طلبی ملی، روایت های سیاست ایرانشهری است؛ با ساختارهای ایدئولوژیک واپس گرا و ضد تاریخی و نمونه ای بارزازوارونگی تاریخی که تاریخ را به صورت برعکس می فهمند و چگونگی زندگی سیاسی امروز را درگذشته می جویند؛ از گذشته باستانی خصوصا دوره ساسانیان استفاده شده حوادث و وقایع تاریخی را که صدها سال پیش دردل تاریخ مدفون شده اند بیرون می کشند و می خواهند آن را به زندگی امروز تسری دهند؛ مردمی که هنوز نتوانسته اند وقایع پس از مشروطه و یکصد سال اخیر را با خود حل کنند، حال برای گسترش دشمنی بین آنها باید شاهنشاهی ساسانیان را نیز به ان اضافه کرد، که آیا انوشیروان دادگر،برحق بوده است یا مزدک که جان خود را به دست انوشیروان برای عدالت و برابری از دست می دهد؟ اگرایران ساسانی به دست اعراب مهاجم شکست می خورد، این نشان میدهد که ازیکسو به خاطراستبداد مذهبی، فساد ونا کارآمدی، پروسه زوال خود را طی میکرد و پایگاه اجتماعی و مردمی خود را از دست داده بودند و از سوی دیگربه خوبی توانسته بودند رقبای سیاسی خود را در درون کشور سرکوب نمایند؛ کسانی که می توانستد نقطه امید مردم قرار گیرند و حکومت نوبنیاد و جدیدی را ایجاد نمایند که بدون شک این توانایی را داشت تا با نیرویی تازه نفس درمقابل مهاجمین عرب قرارگیرد واز تهاجم آنها جلوگیری نماید؛ دیگرعوامل ابرازی در شکست ساسانیان خود بازتاب و تابعی از چنین وضعیت تاریخی بوده ودرچنین ارتباطی قابل فهم خواهد بود ؛بنا براین نتیجه حکومت طولانی مدت ساسانیان نابودی به دست اعراب را در پی دارد.
آنها از رواداری و دگرپذیری کوروش سخن می گویند، اما خود حاملان بدترین نوع عداوت و دشمنی بین مردم هستند یکی را می گویند چپ های بی وطن و دیگری را می گویند تجزیه طلبان مزدور و انواع عناوین کینه توزانه دیگررا به کار می برند و تبلیغ می کنند، زیرا آنها چیزی بیش از بازیگران زمین جمهوری اسلامی و سلطنت طلبان نیستند؛ چراکه این دوجریان هستند که از آن سود میبرند جمهوری اسلامی با دامن زدن به اختلافات و دشمنی بین اپوزسیون و مردم وسلطنت طلبان مبانی ایدئولوژیک باستان گرایی سلطنتی و آنچه که تحت عنوان ایرانیت ازآن نام میبرند استفاده نموده وپایگاه اجتماعی خود را تقویت می کنند درواقع به لحاظ ماهیتی متحدین تاکتیکی جمهوری اسلامی واستراتژیک سلطنت طلبان هستند.
آنها درمورد گذشته باستانی ایران به دشمنی ها دامن می زنند ؛ تاریخ ، سنت ها وجشن های باستانی ،تنها باید به عنوان یک میراث مشترک و پدیده تاریخی و فرهنگی درجهت هویت ملی ایفا نقش نماید؛ هرگاه به عنوان یک پدیده سیاسی، تحت عنوان سیاست ایرانشهری ازآن بهره برداری شود، نقشی واپس گرایانه ، مر تجعانه و ضد تاریخی ایفا خواهد کردو با پرورش تعصبات تاریخی بر ضد اصل وجودی یا مورد ادعای خود که همانا نزدیک نمودن مردمان سرزمین ایران به یکدیگراست عمل می نماید و موجب دشمنی بین آنها می گردد؛ واختلافاتی را ازدل تاریخ ایران بیرون کشیده سعی به روز نمودن آن دارند که تنها زاده ذهن های مغرض یا ساده اندیش و نادان است ، بدون آنکه به نتیجه افکار خود بیندیشند.
*گذشته تاریخی هنگامی می تواند به عنوان یکی از مولفه های وحدت ملی ایرانیان نقش مترقی و تاریخی خود را ایفا نماید که به عنوان یک امر فرهنگی و نه سیاسی در ذیل پدیده ای به نام دموکراسی ، حقوق شهروندی و جامعه مدنی قرار گیرد؛ در غیر این صورت، خود مستقلا به عنوان ابزاری در جهت سرکوب مخالفان سیاسی عمل خواهد کرد*، پدیده ای که هم اکنون جمهوری اسلامی جهت اختلاف افکنی در میان مردم و اپوزسیون بر سر این گذشته تاریخی ازآن بهره می جوید.
در ایران آینده، گذشته باستانی تنها نقشی فرهنگی- تاریخی را ایفا خواهد کرد و دقیقا باید از دخالت درسیاست های حاکمیتی جدا گشته و دموکراسی برآمده ازحاصل و نتیجه تمدن بشری در این دوره تاریخی یا عصر حاضر، مورد اتکا قرارگرفته وایفا نقش نماید؛ پدیده ای که از زمان مشروطه تاکنون در جریان تحولات تاریخ معاصر ایران، با فقدان آن، نتایج بسیار زیانباری را متوجه جامعه ایران نموده است.
سیاست ایرانشهری یک راه نیست بلکه یک بی راهه، دردی بر روی تمام دردهای حل نشده است؛ اگرتاکنون بزرگترین مشکل و گرفتاریهای ما تاریخ معاصرایران بوده است، اکنون باید به اختلافاتی باستانی بپردازیم که حکومت ساسانیان چه بوده یا نبوده اند وبر اساس این استنباط تاریخی آن را برای تاریخ امروز ایران به کار بندیم؛ اینکه تعدادی باستان شناس یا پژوهنده تاریخ به مباحثه برسرآن بپردازند سخنی در میان نیست اما اینکه بخواهند آن را به امر سیاست گذاری به زندگی امروزو عرصه عمومی تعمیم دهند هم به تمسخر گرفتن تاریخ وهم مردم است.
آنها مولفه هایی همچون گذشته تاریخی وفرهنگی را که باید به عنوان یک گزینه و میراث مشترک درجهت اتحاد ملی مردم ایران عمل نماید، با انتقال آن به صحنه سیاست، ازآن به عنوان ایدئولوزی سیاسی استفاده نموده با حقانیت بخشیدن به آن به جای آنکه موجب همبستگی ملی مردم ایران گردد، به عنوان یکی از نقاط کانونی اختلافات خود را گسترش خواهد داد؛ در نتیجه، برخلاف این اصل که تاریخ مشترک ویا ذهنیت پرسابقه تاریخی باید موجب همبستگی مردم گردد علت جدال و افتراق بین آنها می شود؛ و آنچه را که به عنوان گذشته باستانی ایرانیان ازجانب برخی اندیشمندان و روشنفکران دوران قاجاروعصرمشروطه همچون آخوند زاده و آقاخان کرمانی در جهت وحدت ملی ایرانیان مطرح می شد، اکنون با سمت وسویی فرقه گرایانه به عنوان ابزاری در جهت شکاف و جدایی مردم استفاده می شود تا هرگونه نیروی رقیب را با دامن زدن به تعصبات تاریخی از صحنه سیاسی بیرون رانده یا در هم شکست.
امروزدقیقا خطرازآنجایی آغازمی شود، که ازیک پدیده فرهنگی می خواهند یک پدیده سیاسی همچون سیاست ایرانشهری بسازند؛ در واقع پدیده ای فرهنگی را به ساختاری ایدئولوژیک تبدیل نمایند؛ به همین جهت دراینجا امرفرهنگی اگرفاصله وگسست خود را ازآن حفظ ننماید بر ضد اصل وجودی خود عمل خواهد کرد و آرمان شهری خیالی و سیاسی شده را جایگزین ایرانشهر می کند و خود نیز به یک معضل تبدیل می شود؛ چرا که پدیده فرهنگی در خدمت یک ایدئولوژی سیاسی است ونه مردم و سرزمین ایران وبرای آینده امری بسیار خطر آفرین خواهد بود.
اندیشه سیاسی ای که همراه با پیدایش نظام سرمایه داری در غرب پدید آمد در هر مرحله از تکامل ، نیازها والزامات وجودی آن را بیان می کرد؛ اما اندیشه سیاسی ایرانشهری چون در عصرحاظرپایگاه اقتصادی واجتماعی مستقلی ندارد،بدون چنین ارتباطی، آنرا ازدوران باستان استنتاج نموده تا بر نظام سرمایه داری منطبق نماید که به لحاظ عملی دارای تناقضات و بحران کارکردی بسیار بزرگ ونتایج حاصل ازآن فاجعه بار خواهد بود واین پدیده نتیجه نگاهی ایدئولوژیک به تاریخ است ودر ماهیت خود کار کردی ضد تاریخی و مرتجعانه خواهد داشت.
دموکراسی ،جامعه مدنی ، حقوق شهروندی ، مطبوعات و رسانه های آزاد، احزاب ،صندوق رای ،تفکیک قوا، قوه قضاییه مستقل همگی نتیجه وبرآیند تکامل جامعه بشری وبه عنوان روبنای سیاسی نظام سرمایه داری و بخشی از موجودیت آن پدید آمده و عمل می نماید، وهرگزنمی توان یک روبنای سیاسی را خارج از ساختارها و مناسبات اقتصادی- اجتماعی که موجد یا پدیدآورنده آن می باشد به عنوان یک امر کلی و خارج ازاین ارتباط و پروسه تکاملی آن در نظر گرفت ودر دوران های تاریخی مختلف در یک جامعه که حامل نظام های اقتصادی و اجتماعی متفاوت می باشد تحت عنوان سیاست ایرانشهری منطبق وغالب نمود؛ واگر هم از دست آوردها و یا سیاست های حاکم بر نظام سرمایه داری استفاده می شود این دیگرارتباطی با سیاست ایرانشهری ندارد بلکه ملغمه ای درهم جوش از اندیشه های مختلف وارداتی همانند خود نظام سرمایه داری است که تنها نگاهی ایدئولوژیک زده به پدیده سیاست به آن مشروعیت بخشیده و بدون شک به عنوان یک مانع خطرناک درآینده کشورو ملت ایران ایفا نقش خواهد کرد.
در جهت ارئه تحلیل درست از تاریخ ایران، وقتی اصول بنیادینی که نگرش خود را بر مبنای آن نهاده ایم نادرست باشد، با افتخاراتی اساطیری و فضل فروشی های عالمانه، حتی اگر تمامی کتیبه های باستانی را واکاوی نماییم چون از مبانی استدلالی و تحلیلی درستی برخوردار نیستیم توانایی فهم آن را نخواهیم داشت؛ به همین جهت همواره دچارفقرتحلیلی و ناتوان درفهم آگاهی به سر می بریم و نتایج غلط را استنباط نموده و ارائه خواهیم داد در نتیجه با آفرینش منابعی بی اعتماد و بی اعتبارروبروخواهیم بود.
تفاوت اساسی باستان گرایی درانقلاب مشروطه و پیش ازآن، که توسط افرادی همچون آخوند زاده ومیرزاآقاخان کرمانی درجهت کسب هویت ملی مردم ایران بیان میشد، که در زمینه سازی فکری انقلاب مشروطه به سهم خود ایفا نقش نموده ؛ این بود که آنها می خواستند در میان ایرانیان این حس خود آگاهی و بیداری جمعی وغرورملی درمقابل استبداد حاکم وسلطه غرب درجهت پیش رفت را زنده کنند ودرگذشته ای تاریخی ،عظمت، بزرگی و شکوه باستانی ایرانیان را یادآور شده تا ازاین عقب ماندگی تاریخی رهایی یابند و مسیر پیشرفت هایی که در غرب انجام یافته در پیش گیرند؛ اما آنچه که اکنون ازباستان گرایی تبلیغ می شود با آلوده شدن به اغراض گروهی وفرقه گرایانه بدون آنکه درمقابل قدرت حاکمه ایفا نقش نماید، درجهت عقب راندن رقبای سیاسی قرارمی گیرد به طوری که به عنوان یک شمشیر دولبه عمل می کند، هم حاکمیت با دامن زدن به اختلافات درمیان اپوزسیون از آن سود می برد و هم سلطنت طلبان به عنوان یک ابزار ایدئولوزیک جهت منافع سیاسی و گسترش پایگاه اجتماعی خود آز آن تحت عنوان انقلاب ملی، ملی گرایی، ایرانیت یا ایرانشهری بهره می جویند و نتیجه عملی ان نیز همچون دوران پهلوی بیشتر در خدمت اقتدار گرایی قدرت حاکمه عمل می کند نه رشد فرهنگ ملی مردم ایران به همین جهت نیزدرهنگام سقوط پهلوی نتوانست کمکی به آن نماید.
بنابراین بدون شناخت موانع و مشکلات موجود وحرکت بر بستر آن جهت همبستگی ملی، هرگز به تنهایی با پدیده های تاریخی وفرهنگی نمی توان به ان دست یافت، که اکنون جهت تعمیق و گسترش آن تحت عنوان سیاست ایرانشهری بار ایدئولوژیک نیزبه آن داده می شود وظرفیت ان را دارد که منجربه افراط گرایی و گسترش خشونت گردد؛ که هم اکنون نیز بر سرشخصیت ها و وقایع تاریخی پیش ازاسلام خصوصا حکومت ساسانیان به آن عمل می شود؛ که خود نه تنها موجب وحدت ملی نیست بلکه هر چه بیشتر به تضادها وتعمیق اختلافات در جامعه دامن می زند؛ طرح چنین مباحث انحرافی، یا نشان ازعدم توان در شناخت علل وموانع مشکلات موجود دارد و یا حرکتی آگاهانه در جهت تشدید اختلافات در جامعه است؛ درواقع این ایدئولوژی های نوظهور، برآمده از شرایطی و در حالی که جامعه ناتوان از پاسخگویی به مشکلات خود است، می خواهد جایگزین آن شود؛ دراین وضعیت، در پاسخ به هویت طلبان قومی، به عنوان یکی از موانع همبستگی، چنین تفکراتی ابراز میگردند. اگر تاکنون اختلافات بر سر تاریخ پس از حمله اعراب و قرون اسلامی بود اکنون بر سر تاریخ باستانی وپیش ازورود اسلام می گردد؛و با تاریخی سیاسی شده سیاستی تاریخی را می خواهند برجامعه اعمال نموده که بار ایدئولوژیک خطرناکی با خود حمل می کند ؛بی جهت نیست که این جریان با استفاده از امکانات دولتی بخشی از پروسه حمایتی جمهوری اسلامی وهمچنین سلطنت طلبان است؛ زیرا هریک با استفاده ازآن ، بهره برداری لازم را در جهت اهداف خود می کنند؛ یکی به ایجاد ویا تشدیداختلافات بین مردم دامن می زند و دیگری از آن به عنوان ابزاری ایدئولوژیک درجهت سرکوب مخالفان خود بهره می جوید.
نقطه مقابل ناسیونالیسم قومی جدایی طلب، سیاست ایرانشهری است که باسمت وسویی از ناسیونالیسم افراطی خود را بیان می دارد؛ بنا براین در چنین شرایطی درغیاب یک موضع منطقی و اصولی در برخورد با مشکلات موجود، موجب قدرت یابی تفکرات واپس گرا و تفرقه انگیز درهردو سوی آن میگردند واگر نتوانیم در مقابله با هردو، راه کاری منطقی ارائه دهیم در نهایت موجب عقب راندن و انفعال نیروهای دموکراتیک وحقایت و قدرت بخشیدن به عناصرستیزه جووضد دموکراتیک می گردد.
وجه تمایز، تفاوت و قدرت ما مردم ایران دراین نیست که ازگذشته های دورملت یا ملت هایی در درون یک امپراطوری بوده ایم؛ بلکه تاریخ، فرهنگ و سرزمین مشترک ماست و به این اعتباراست که با گذشت قرن ها و حوادث تلخ بسیاربا همبستگی توانسته ایم درکنار یکدیگر زندگی کنیم تا کمک وپشتیبان یکدیگر باشیم ؛ با فداکاری در حفظ کشور ایران کوشیده تا با تبدیل شدن به یک ملت ، دیگر رعایای پادشاهان و حکام نباشیم و اکنون می خواهیم با تغییر وضعیت موجود نقش تاریخی خود را به عنوان یک ملت پیشرو، مترقی و آگاه چه درصحنه داخلی وچه درسطح بین المللی ویا جهانی ایفا نماییم؛ درهمین رابطه باید گفت زبان فارسی عاملی در جهت وحدت ملی است نه ستم ملی؛ زبان فارسی ازآن “فارسیست ها” نیست بلکه دستاورد و میراث مشترک تمامی مردم ایران است که قرنها ی طولانی در کنار یکدیگرمتحدانه زیسته اند ؛ زبان فارسی سنگر دفاعی وهویت بخش مردم ایران درطول تاریخ این سرزمین پرسرگذشت در مقابل تمامی مهاجمان و خصوصا اعراب بوده است تا بتوانند از موجودیت خود دفاع نمایند. تاریخ کشورایران، اسطوره ها ، فرهنگ و میراث ادبی آن همچون شاهنامه، مولوی ،حافظ و سعدی که توسط آن خود را از تمامی مهاجمان متمایز نموده ، دستاورد مشترک تمامی مردم سرزمین ایران است؛ که در بسیاری از رنج ها و حوادث تاریخی با سرنوشت ودرد مشترک در کنار یکدیگرایستاده ایم درغم از دست دادن عزیزانمان با یکدیگر به سوگواری پرداخته ایم، دراندوه کشته هایمان تسلی بخش یکدیگربوده ایم (جنبش انقلابی زن ، زندگی، آزادی که با کشته شدن ژینا امینی آغاز شد نمونه بسیار روشن وزنده این نگاه تاریخی است) و درجشن ها و شادی ها با یکدیگر به شادمانی پرداخته ایم و همراه هم مدافعانه با دشمنان جنکیده ایم ؛ بنا براین تاریخ طولانی مدت این سرزمین در قرون متمادی و ذهنیت پرسابقه تاریخی دلایل بسیاری به ما می دهد تا به عنوان یک ملت این هویت تاریخی و دستاورد مشترک را حفظ نماییم ؛ ملت ایران به اندازه تمامی تاریخ بلند مدت خود و بیشترازهرملتی درجهان شرایط، عوامل و دلایلی دارد تا به عنوان یک ملت و بخشی از روند تاریخی هویت ملی خود را حفظ نماید.
بااین وجود هنگامی که ازهویت ملی سخن گفته ویا دولت –ملت سازی بیان میشود، مولفه هایی همچون تاریخ، فرهنگ، زبان، سرزمین مشترک امری لازم اما کافی نیست ؛ پدیده ای که درقرون متمادی نیز وجود داشته است ، بلکه آن پروسه تاریخی است که جامعه مدنی وحقوق شهروندی به تدریج پدیدار گشته و رشد می نماید ودیگر مردم رعایای پادشاهان وحکام نیستند و حقوق مستقل خود را درمقابل حاکمان کسب می نمایند؛ که ارتباط مستقیم و غیر قابل تفکیکی با ساختار قدرت حاکمه قرار داشته و بدون آن معنا و مفهومی ندارد؛ همچون مجلس قانون گذاری و حق رای عمومی ؛سیستم قضایی مستقل و قوانینی که منافع مردم ونه حاکمان الویت آن باشد ؛ قوه مجریه و دموکراسی ؛ واستقلال قوای سه گانه از یکدیگررا در بر می گیرد؛ بنا براین ملت سازی به غیر از “توسعه وپیشرفت یک هویت مشترک” ، به صورت تعیین کننده ای، کلیه حقوق، همچون پیدایش و رشد چامعه مدنی، حقوق شهروندی، حق رای عمومی، دموکراسی و دولت سازی “توسعه نهادهای حکومت مداری” را دربرمی گیرد، که این موارد، به عنوان یک پروسه تاریخی پس از صلح وستفالی، شرایط ایجاد آن پیدا شده و با انقلاب کبیر فرانسه به عنوان یک نقطه عطف تاریخی تا کنون تداوم داشته است و به تدریج ازغرب به کشورایران نیزمنتقل شده است؛ وبسیاری ازمشکلات و موانع موجود که افکار تجزیه طلبانه را تقویت نموده، نتیجه آن است که کشور ایران به جهت استبداد واستبداد و دخالت های استعمار نتوانسته است این پروسه دولت – ملت سازی را به درستی به پیش ببرد؛ شکل را کسب نموده اما در محتوا هنوزپس از گذشت بیش از صد سال با ملت چنان رعایا رفتار می شود؛ و این دقیقا جایی است که هویت ملی ما بیشترین صدمات را از آن پذیرفته است. بنابراین هنگامی که می خواهیم تشخیص دهیم که ما ازکی تبدیل به ملت شدیم باید متوجه شویم که ازکی وچگونه توانستیم حقوق خود را به دست آوریم با چنین دیدگاهی نظرما معطوف به آینده خواهد بود وتلاش هرچه بیشتری خواهیم کرد تاحقوق حقه خود را به عنوان یک ملت به دست آوریم و بر این مبنا هویت مشترک ملی خود را حفظ نماییم؛ ویا بنا بر دیدگاه دیگر می توانیم نظر به گذشته داشته باشیم و به شخم زدن آن بپردازیم و وجوه تمایزو تفاوت خود با اروپا راکشف نموده که با افتخار، ما از گذشته های باستانی ملت یا ملت هایی بوده ایم ؛ که نه تنها هیچ راه کار عملی را در بر ندارد بلکه برعکس دقیقا موجب می شود نتوانیم نقاط ضعف خود را ببینیم و به بی راهه رویم و به شکل لجوجانه ای هر چه بیشتر دامن زدن به اختلافات را دربرداشته و پایمال نمودن حقوق یکدیگر است.
در اینجا باید متذکر گردیم هنگامی که از واژه ملت استفاده می شود به معنای آن نیست که پیش ازمشروطه مورد استفاده نبوده بلکه آن مضمون ومفهومی که برآن بار می شده است به معنای مدرن آن نبوده و نمی توانست باشد، چرا که این امر مستلزم سطح معینی از تکامل جامعه متناسب با نظام اقتصادی – اجتماعی و سیاسی مربوط به خود بوده است که در گذشته وجود نداشته و پیدایش آن نتیجه تکامل تاریخ و تغییر ساختارهای آن است.
هنگامی که از دولت – ملت سازی در ایران سخن می گوییم، این پدیده از یکسو به مفهوم نشان دادن پروسه تاریخی پیدایش و یا ایجاد قدرت سیاسی درچارچوب ساختارهای جدید و نهادها یی که متعلق به دوران جدید یا دولت مدرن است؛ واز سوی دیگر بیان آن موقعیت و جایگاه تاریخی حقوق ملت دررابطه با دولت است ؛ و گذارازموقعیتی است که دیگر مردم به عنوان رعایای پادشاه وحکام محسوب نمی گردند بلکه شهروند انی برخورداراز حقوق سیاسی و اجتماعی هستند؛ وبه همین دلیل نیزاستبداد و ناسیونالیسم آمرانه با تضادهای بسیار نمی تواند پاسخگویی مناسب وراه کار جلوگیری ازهم گسیختگی ملی باشد؛ وباید ناسیونالیسم دموکراتیک جایگزین آن گردد، که در آن ناسیونالیسم در خدمت استبداد نیست بلکه در خدمت دموکراسی است؛ و دموکراسی است حدود و چارچوب های ناسیونالیسم را تعیین می کند؛ با توجه به آنکه ناسیونالیسم آمرانه پدیده ای استبدادی بوده در مقابل آن هویت طلبی ملی را قرار می دهند؛ بنا براین امروز مسئله این است که چگونه می توانیم بسترهای تاریخی را ایجاد نمائیم که ازاین دوگانه تقابل آمیز ناسیونالیسم آمرانه و هویت طلبی ملی که یکی از زمینه های قدرتمند تفرقه و اختلاف افکنی بین نیروهای اپوزسیون می باشد دوری نمائیم و اطمینان خاطری برای ملت ایران فراهم نمود تا در آینده به جای منازعه، در مسیر روندهای دموکراتیک حرکت نموده تا جنبش انقلای مردم ایران را در جهت گذاراز وضعیت موجود قدرت بخشیده وشرایطی ایجاد نماییم تا مهرپایانی بر دیکتاتوری وگذار به دموکراسی باشد. ما به جای آنکه همانند گذشتگان مسیرهای شکست خورده را تجربه نمائیم و موجب پایداری وضعیت موجود گردیم باید در پی یافتن مسیرهای جدیدی باشیم تا با حرکت بربسترهای دموکراتیک، مطالبات خود را به عنوان یک روند تاریخی در نظر گیریم وبه سمت آن هدایت نماییم؛ به جای آنکه برمبنای مطالبات حداکثری در جهت گسترش و تجهیز سازوکارهای ایدئولوژیک وتاریخی تقابل آمیز قرارگیریم؛ در نتیجه یکی از راه های بسیار مهم در جهت قدرتمندی خود و کاهش اختلافات و رسیدن به وجوه مشترک در پهنه ای هر چه گسترده تردر برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت یا حداقل وحداکثر، تغییردر نوع نگاه به آینده ودردرجه نخست برای پرهیزازدرگیری وخشونت ، نیاز داریم به بازتعریفی د وباره از مفاهیم ملیت و ودموکراسی وچگونگی کارکرد آن دست یابیم. هنگامی می توان از بازگشت به گذشته عبور کرد که بتوان در خصوص آینده، مسیر، روش و اندیشه های نومطرح نمود ونشان داد در غیر این صورت در همان گذشته باقی خواهیم ماند.
بحران ،نقطه اوج یک وضعیت پر تضاد و نامتوازن است وبا وجود وضعیت کنونی، برای آنکه دوران سرنگونی با بحران در سرنگونی همراه نگردد؛ ما باید پیش ازآن، برای پرهیز از وضعیت بحرانی وحرکت در جهت شکوفایی درآینده ،مسیری را مورد شناسایی قرار دهیم، که به جای حرکت بر بستر بحران و پی آمدهای آن با بیان وسیری منطقی و رو به رشد، حرکتی را درتاریخ ایجاد نماییم، که درهرمرحله ازآن، توانایی برخورداری ازامکانات ودستیابی به مطالبا ت را با خود به همراه داشته باشد؛ و برای آنکه بتوانیم فردای روشنی بخشی را پیش روی خود تصور نماییم باید یکدیگر را بپذیریم، خواسته های خود را تعدیل نماییم وبر سر اصول مشترک دموکرتیک بطور شفاف توافق نماییم، ترتیبی تاریخی برای مطالبات خود قائل شویم، با همکاری و کمک به حاکمیت دموکراتیک فرصت دهیم تا با تثبیت بنیان های دموکراتیک جامعه مدنی و قدرت یابی آن، ابزارهای اعمال قدرت ونقش آفرینی احزاب سیاسی و مطالبات دمو کراتیک فراهم گردد؛ و آن را به عنوان یک پروسه تاریخی درک نماییم ؛ اگر این شرایط را نشناسیم، دقیقا زمینه ساز نیروهای ضد دموکراتیک که با مضامینی جدید، تحت عنوان انقلاب ملی، ملی گرایی، ایرانیت وتکیه گاه ایدئولوژیک آن تحت عنوان سیاست ایرانشهری که نوعی ناسیونالیسم افراطی را به دنبال دارد خواهد شد.
“این جا مهم است که بین دو مفهوم که اغلب با هم اشتباه می شوند ، تمایز قائل شویم آگاهی ملی و ناسیونالیسم . اولی به احساس تعلقی که ممکن است مردم به یک ملت خاص داشته باشند، اشاره دارد؛ دومی به نتایج سیاسی که ممکن است از آن احساس تعلق به وجود آید.”(دانیل فین دو قرن مسئله ملی) با توجه و قبول مفاهیم فوق مشکل در این نیست که مردم احساس تعلق به یک ملت خاص می کنند که خود بخشی ناگزیر درپروسه تکاملی تاریخ است؛ بلکه مشکل هنگامی پدیدار می شود که نتایج سیاسی حاصل از این تعلق با مبانی و برداشت های خطا به سمت ناسیونالیسم افراطی گذر نماید وموجب از بین بردن اصول و موازین دموکراسی گردد ؛در این وضعیت از یک پدیده تاریخی بهره برداری ضد تاریخی می شود.
چون پدیده سلطنت طلبی امروزایران، ادامه و پذیرش همان روندی است که رضا خان با سیاست های مستبدانه خود بنا نهاده است، در نتیجه این تفکر نمی تواند مشکلات وموانع جامعه ایران را تشخیص دهد و راه کاری منطقی برای آن بیابد. با شعارهای دموکراتیک نمی توان ازیک پدیده ضد دموکراتیک حمایت نمود ودرعین حال خود را مدافع دموکراسی دانست چون زیربنا و پایه تحلیلی نادرست است.
در چنین مسیری است که سلطنت طلبان با وجود تجربه صد سال استبداد که به عنوان یکی از گره گاه های تعیین کننده در نابودی حکومت های مستقر عمل نموده است؛ به جای انقلاب دموکراتیک عملا با نادیده گرفتن و موجه سازی حملات خود به دیگر جریانات سیاسی، انقلاب ملی و ملی گرایی را تحت پوشش ایرانیت یا ایرانشهری در مقابل آن قرارمی دهند؛ و به این طریق با موجه سازی اقدامات خود دموکراسی را دفن می کنند،.بی جهت نیست که سلطنت طلبان می گویند دموکراسی متعلق به دوران گذار نیست بلکه متعلق به دوران استقراراست؛ این به معنی آن است پس ازآنکه دردوران گذار رقبا یا مخالفان سیاسی خود را سرکوب نمودند و کاملا مستقر شدند، در این هنگام آنها باید تشخیص دهند کدام جریان تا چه حدودی می تواند از دموکراسی بهره مند باشد یعنی به نوعی دیگر همان راه شکست خورده حکومت پهلوی، و این تفکر نشان می دهد آنها هیچ درسی از تاریخ نیا موخته اند یعنی همان چیزی که با ناتوانی مشروطیت ،از آن به عنوان” دیکتاتوری مصلح” نام می بردند؛ در واقع آنها می خواهند تراژدی حاصل از وقایع مشروطه همچون ایران باستان و “دیکتایوری مصلح” را در شرایط تاریخی بسیار متفاوت و بصورت کمدیک و متقلبانه بر وضعیت کنونی منطبق نمایند.
اگر یکپارچگی ، وحدت و تمامیت ارضی سرزمینی در چارچوب و بستر انقلاب دموکراتیک ایران که ماهیتا به لحاظ تا ریخی بیانگر موقعیتی مترقیانه می باشد حفظ نگردد؛ میدان عمل آن در دست نیروهای ضد دموکراتیک و ارتجاعی اپوزسیون قرار خواهد گرفت ،و تنها نتیجه آن عقب راندن و شکست دموکراسی و نیروهای دموکراتیک انقلاب وازدست دادن یک فرصت بزرگ تاریخی دیگر در گذارازاستبداد به دموکراسی خواهد بود و اگر بتوانیم موقعیت و بسترهایی که در آن قرار داریم درک نماییم ، آنچه را که مشروطه خواهان نتوانستند درگذارازاستبداد به ان دست یابند پس از گذشت بیش از صد سال به صورت توانمند و شکوهمندی با دموکراسی خود به آن عمل خواهد شد. بنا براین در جهت ایجاد وحدت ملی تمامی جریانات سیاسی باید بتوانند ملت ایران را درمحورایجاد یک حکومت دموکراتیک و الزامات مربوط به آن به عنوان چراغ راهنما متحد نمایند.
کاوه۲۵/۱۱/۱۴۰۳
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.