هدف از تحلیل یک پدیده سیاسی و اجتماعی باید به گونه ای باشد که نه تنها وضعیت کنونی آن را نشان دهد، بلکه تا حدی بتواند ادامه جریان رخدادهای کنونی را درآینده نیزآشکار نماید؛ تا جامعه قادر باشد با انتخابی آگاهانه نتایج حاصل از آن را درک نموده و نسبت به مصائب آن درامان باشد ودرسیرحوادث مختلف کمترین صدمات را متحمل گردد؛ براین مبنا نوشته حاضررا پی می گیریم، تا شاید بتوانیم دراین شرایط بحرانی، که جامعه ایران با بسیاری از پرسش های حل نشده درحال گذارازوضعیت کنونی می باشد،به سهم خود مردم و سرزمین خود را از صدمات ناشی ازاین تغییر بزرگ تاریخی حفظ نمائیم.
انقلاب ها قابله های تاریخند وهمان فرزندی را می زایند که ازپیش دردرون خود نهفته دارند؛ بنا براین اگر نتوانیم مبانی استدلالی درستی در جهت پی ریزی آینده وچارچوب های عملی وروشن را ترسیم نموده وارائه دهیم، هربار، با تضعیف ، افول و زوال جنبش های انقلابی مردم و تزلزل و عدم پایداری آن و درادامه با مرگی انقلابی ویا چهره تخریب شده آن روبرو خواهیم بود.
بدون غلبه بر بحران ها ی ایدئولوژیک وموانع و مشکلات اپوزسیون، ورود به دورانی جدید ازرشد،پیشرفت وشکوفایی جامعه ای دموکراتیک درایران آینده امری دشوار خواهد بود، وبسیاری از ظرفیت ها وتوانایی های دموکراتیک و ملی به هدرخواهد رفت؛ به همین جهت* دراینجا در پی بررسی دو بحران بسیار جدی و شاید بتوان گفت تعیین کننده برای آینده جامعه ایران روبرو هستیم ؛ ابتدا چگونگی مواجهه با پدیده همبستگی ملی و ملت ایران ودیگری نوع نگاه و انتظارات ما از دموکراسی و یا حکومت دمو کراتیک است*؛ و تنها هنگامی می توان درپی پاسخ منطقی دراین رابطه بود، که درک درستی ازارتباط این دوپدیده با یکدیگربربسترتاریخ ایران داشته باشیم؛ بنا براین پرسش اساسی عبارت ازاین است، راه حل غلبه برموانع موجود و رسیدن به جامعه ای دموکراتیک وحل مشکلات مربوط به مسئله همبستگی ملی عبارت از چیست و چگونه می توان به آن دست یافت ؟ پرسشی که عدم پاسخ منطقی به آن به صورت بسیار جدی آینده مردم و سرزمین ایران را تهدید می کند و تمامی جریانات سیاسی در مقابل آن مسئول هستند؛ اگر ما بتوانیم درک درست ومنطقی ازاین پدیده های تاریخی داشته باشیم وحقایق ،الزامات ونیازهای آن را درک نماییم ،خواهیم توانست ازبسیاری کشمکشها و یا تفکراتی که درذات خود آگاهانه یا ناآگاهانه حامل نوعی کینه جویی و درگیری های خونین درآینده است جلوگیری نموده و به عنوان یک الگو درسطح منطقه و جهان عمل نمائیم.
در این میان ما با دو جریان روبرو هستیم یکی هویت طلبان قومی، که معتقدند کشور ایران از گذشته های دوردارای ملل مختلف بوده ودیگری جریانی باستان گرا با اشکالی نوظهور، که به وجود یک ملت از دوران باستان معتقد است؛ ( نمود سیاسی این گفتمان ایدئولوژیک مدتی است خود را درجریان سلطنت طلبی تحت عنوان انقلاب ملی ، ملی گرایی وایرانیت یا ایرنشهری بیان می دارد ) برای اینکه بتوانیم به این پرسش مهم و درعین حال بزرگ و اساسی پاسخ دهیم ناگزیریم دراین رابطه گذشته تحولات تاریخی را، نقطه آغاز تحلیل از وضعیت موجود قراردهیم و براین مبنا نوشته حاظررا پی می گیریم.
پروسه دولت – ملت سازی درجهان غرب براساس موقعیت ها وشرایط تاریخی هریک از آنها به اشکال مختلفی صورت گرفته است و گاه روند پیدایش مولفه هایی که شاخص دولت مدرن شناخته می شود منطبق بر یکدیگر نیست؛ و این پدیده به عنوان یک امر طبیعی دقیقا برخواسته از شرایط تاریخی متفاوت ، خصوصیات درونی وویژگی های متمایز در کشورهای مختلف است؛ درنتیجه نمی توان چگونگی این گذار تاریخی را براساس الگو وتعاریف مشخص وازپیش تعیین شده وبه صورت یکسان بر کشورهای مختلف منطبق نمود؛ درعین حال پیدایش دولت – ملت در شکل کلاسیک آن در اروپای غربی همچون نظام اقتصادی – اجتماعی و یا شیوه تولید سرمایه داری یک پدیده تکاملی بوده وبا رشد و تکامل یکدیگردرطول تاریخ برهم انطباق می یابند؛ بنا براین چگونگی شکل گیری دولت مدرن ودر یک ارتباط متقابل با آن پیدایش ملت، به صورت تدریجی دریک تداوم تاریخی روبه رشد خود را آشکار ساخته و بیان می دارد؛ پروسه ای که آغازتکوین آن با معاهده وستفالی در سال ۱۶۴۸ “که به موجب آن تحقق دولت تنها با اقتدار سیاسی و حق انحصاری در یک سرزمین معین می شد” و به عنوان روبنای سیاسی نظام اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری که در حال پیدایش و شکوفایی ازبطن نظام فئودالی بود خود را نمایان می ساخت.
به بیان دیگر معاهده وستفالی موجب پیدایش دولت-ملت نمی شود، بلکه تنها نقطه شروع پیدایش آن از طریق فراهم نمودن شرایط آن، در یک پروسه تاریخی است. (شرایطی که به نوعی قبل از انقلاب مشروطه در ایران فراهم بوده است)
پدیده دولت – ملت سازی به عنوان یکی ازمظاهر،الزامات و ضرورت های اساسی و تاریخی درفروپاشی وگذارازنظام فئودالیستی به نظام سرمایه داری دراروپای غربی در تاریخ ایفای نقش نموده ، وبه تدریج به عنوان بخشی ازتکامل جوامع بشری خود را به سراسر جهان گسترش داده است؛ اما ازآنجایی که این پدیده درشرایط وموقعیت های تاریخی یکسانی درغرب و شرق صورت نپذیرفته است و دراین کشورها محصول تکامل تاریخی درونی این جوامع نبوده بلکه همچون نظام سرمایه داری به عنوان یک پدیده انتقالی در گذ ارازجهان غرب به شرق عمل نموده است؛ درقالب، ویا با بسیاری ازپیش شرط های ایدئولوژیک به عنوان بستراین انتقال، که ازماهیت چنین پدیده ای بر می خیزد همراه بوده و نقاط ضعف ، کمبودها و خصوصا منافع طبقات و گروه های اجتماعی و سیاسی که دراعمال آن ایفا نقش نموده اند، موجبات ایجاد تضادها،مخاصمات و درگیری هایی را به همراه داشته است ؛ درنتیجه بسیاری از موانع و مشکلات حاصل از این انتقال تاریخی و وضعیت جدید پیش ازآنکه همچون اروپای غربی محصول یک تکامل تاریخی درونی باشد، نتیجه ایدئولوژی حامل این پدیده جدید تا ریخی وچگونگی انتقال آن بوده است؛ ایدئولوژی هایی که همچون دوران مشروطه به عنوان یکی از پایه های اساسی انتقال نظام سرمایه داری ازغرب به شرق خود را نمایان نموده اند؛ پدیده ای که در غرب نیز، به عنوان خاستگاه آن، مشکلات و موانع خاص و مربوط به خود را همراه داشته،وراهی طولانی همچون عصررنسانس ،جنبش اصلاح دینی مارتین لوتروپروتستانیسم را با درهم شکستن قدرت کلیسای کاتولیک و جنگ های سی ساله که با فجایع انسانی بسیاری همراه بوده است ومنجربه صلح وستفالی درسال ۱۶۴۸ گردید؛ وهمچنین انقلاب کبیرفرانسه رادرگسترش و حاکم نمودن وضعیت جدید شاهد بوده است.
درایران به جهت آنکه هم نظام سرمایه داری والزامات اقتصادی واجتماعی آن وهم ساختارسیاسی آن پدیده ای وارداتی از غرب بوده است بدون آنکه هم چون کشورهای غربی رشد طبیعی وتاریخی خود را طی نماید؛ ساختارهای ایدئولوژیک اکتسابی ازغرب توسط متفکرین عصر مشروطه چگونگی انتقال آن را تعیین نموده است؛ در نتیجه همواره به صورت وارداتی،آمرانه، دستوری وازبالا با مدلهای اکتسابی واز پیش تعیین شده با خطاها و تضادهای نهفته درخودهمراه بوده و موجب بسیاری ازچالش ها ی سیاسی و اجتماعی گشته که از ویژگی های مختص به آن برمی خیزد. بنا بر این دولت -ملت سازی در غرب و شرق دارای تفاوت اساسی در مبانی شکل گیری آن است؛ آنچه دراروپای غربی صورت گرفته، نتیجه ، برآیند ومحصول تکامل تاریخی والزامات پیدایش نظام اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری از درون جامعه فئودالی و دریک روند تاریخی طولانی مدت ،از پائین و بطن جامعه در طی چند صده پدیدار گشته؛ در حالی که در کشورهایی همچون ایران در یک فشردگی تاریخی و وضعیت و شرایطی متفاوت با اعمال فشارازبالا انجام یافته وبه صورت یک پدیده وارداتی که عمدتا متکی به روشنفکران بوده پیش ازمشروطه شکل گرفته ودر زمان مشروطه تداوم یافته ودرجهت ساخت یک ایده ملی برای نزدیک نمودن مردم ایران ابراز گردیده ودرعین حال، چون با شکست مشروطیت در ایجاد حاکمیتی دموکراتیک همراه بوده، از طریق رضا خان با سیاستی آمرانه و استبدادی با رد پایی ازاستعمارانجام یافته؛ که همواره دچار کمبودها، تنگناها و تضادها و چالش های مخصوص به خود بوده است؛ وبرخی به جای آنکه نقطه ضعف های آن را بیابند ودر جهت حل آن تلاش نمایند ،آن را درجدا سازی ویا هویت بخشی های ملی هرچه متنوع تر و بیشتری می یابند که در ذات خود خصومت های داخلی را می پروراند.
با توجه به آنکه پیش ازمشروطه درجامعه ایران اغلب حکومت های مستقردرطول تاریخ ،ریشه وهیئت ایلی و عشیره ای داشتند؛ که درنتیجه قدرت یابی یک ایل و ضعف حکومت مستقر و سرنگونی آن وتشکیل حکومت جدید در یک تسلسل تاریخی تا زمان قاجارادامه داشته است و ساختار سیاسی کهنه ای را حاکم نموده که بیشتر مشاغل، مناصب و مقام های دولتی یا موروثی بوده ویا با پرداخت رشوه از سوی اشخاص به حکومت تعیین می شد؛ در این وضعیت به لحاظ اجتماعی وسیاسی وجه اشتراک هویت بخش گروه های مختلف اجتماعی تعلقات آنها به عنوان رعیت پادشاه و ساکنین کشور و سرزمین ایران بوده است؛ بنا براین هویت ایرانی در بر گیرنده رعایای پادشاه در کشور ایران بود، که درایلات و طوایف ساکن در ایران که نزدیک به یک سوم جمعیت را تشکیل می دادند دراحساس تعلق آنان به ایل , طایفه و قبیله خود را بیان می کرد و در میان آنها هویت ایلی و عشیره ای در یک سلسله مراتب، قدرت حاکم بوده ودرعمل نیز خود گردان و مستقل بودند ودر یک ارتباط متقابل این استقلال و خود مختاری ازسوی حکومت در مقابل وفاداری وارائه خدمات نظامی از سوی آنها به رسمیت شناخته می شد؛ در واقع این پدیده به عنوان بخشی از ساختار قدرت حاکمه ویا حکمرانی به شیوه سنتی، برخواسته از شرایط اقتصادی –اجتماعی وسیاسی کشورایران پیش ازمشروطه بوده است.
دراین شرایط ،پیدایش واقدامات رضا شاه درگذارازاستبداد سنتی به استبداد مطلقه مدرن در جهت تمرکز قدرت سیاسی، وبرای از بین بردن ایلا ت و عشایر وخودمختاری منبعث از شیوه زندگی آنها ، تنها به کشتن سران ومصادره زمین های آنها محدود نمی شد؛ بلکه اعمال سیاست تخته قاپوکردن یا یک جانشینی عشایر وایلا ت را با ازبین بردن بسیاری از حقوق فردی ، اجتماعی و اقتصادی آنها که با ظلم بسیارازجانب مجریان آن همراه بوده ،انجام می یابد وبا توجه به اینکه دامپروری مبتنی بر کوچ عشایرتامین کننده معیشت وزندگی آنها بوده است؛ بدون آنکه مقدمات ، نیازها و شرایط لازم جهت زندگی یکجا نشینی اندیشیده وتامین گردد ،عمدتا با تکیه به سرکوب خشن و بی رحمانه، سیاست های خود را عملی می کرد؛ که نه تنها با ازبین رفتن بسیاری از چهار پایان ، عشایر را دچار فقروتیره روزی وافزایش مرگ ومیردرمیان آنها نمود؛ بلکه اقتصاد کشوررا که آنها تامین کننده گوشت ، لبنیات و پوست کشور بودند دچار مشکل نمود؛ با توجه به این موارد ومجموعه سیاست های استبدادی خشن و امنیتی که رضا شاه در جهت ایجاد دولت-ملت سازی در پیش میگیرد، دربلند مدت ازدولت خود او مشروعیت زدایی می شود و در شهریور ۲۰ بدون آنکه ازجانب ملت حمایتی داشته باشد مجبور به ترک سلطنت می گردد؛ با توجه به این شرایط ،هویت طلبی ملی در میان اقوام، از یک سو ناشی ازستمگری، فقرو تبعیض نسبت به آنها، واز سوی دیگر، به نوعی بازتاب شرایط تاریخی وخلاء سیاسی ناشی از وضعیتی می باشد، که در گذشته در یک بده بستان با قدرت حاکمه مبنی بربه رسمیت شناختن استقلال و خودمختاری ایلات وعشایر جریان داشته است ؛ وآنچه که امروز تحت عنوان ملل مختلف ساکن در ایران نام برده می شود ریشه های تاریخی آن از یکسو به اعمال سیاست های سرکوبگرانه وخشن رضاخانی درایجاد فقرو فلاکت و هویت زدایی ازنیروهای اجتماعی رقیب یعنی ایلات،عشایروطوایف که متناسب با ساختار اقتصادی واجتماعی گذشته تاریخی کشور جهت ایجادهمگونی سراسری ملت ایران باز می گردد وازسوی دیگردراز بین بردن خود مختاری واستقلال آنها در جهت ایجاد تمرکزدر قدرت مرکزی، ریشه دارد؛ بنا براین برخلاف جریاناتی که ادعا دارند ما از گذشته های دور ملت هایی بوده ایم ،ایجاد فقر اقتصادی و سرکوب خشونت بارهویت و رسوم و آداب ایلی و قبیله ای وخودمختاری آن از طرف حکومت مرکزی پیشینه و ریشه تاریخی تغییرات و حرکت به سمت هویت طلبی ملی و ناسیو نالیسم قومی پس از شهریور ۱۳۲۰ می باشد.
درحالی که آنچه اززمان رضا شاه تاکنون به عنوان نیاز اساسی جامعه ایران در جهت پاسخگویی به مشکلات وحفظ حقوق مردم ایران باید ایفا نقش کند، پدیده هویت طلبی ملی از جانب اقوام مختلف ساکن درکشور ایران نیست؛ بلکه دموکراسی ، حقوق شهروندی رشد وقدرت بخشیدن به جامعه مدنی ،عدم تبعیض وتمرکز زدایی از قدرت سیاسی است ؛ وفقدان این مرحله در یک تداوم تاریخی در پروسه دولت –ملت سازی ، متناسب با نظام اقتصادی و اجتماعی مختص به آن، لازمه این گذار و بخش بسیار مهم وتعیین کننده آن بوده است که باید بر یکدیگر انطباق یابند؛ و بسیاری از مشکلات و موانع موجود و گرایشات هویت طلبی ملی اقوام در کشور ایران نتیجه عدم گذار به این مرحله تاریخی است.
درگذشته، هنگامی که درزمان مشروطه ،استبداد صغیر حاکم می شود، برای نجات کشورو مردم ایران از استبداد ، مشروطه خواهان ازشهرهای مختلف به سمت تهران حرکت می کنند وآن را از میان بر می دارند و آذربایجان قهرمان و ستارخان وباقرخان به عنوان پرچمداران آن عمل می کنند ؛چنانکه ملاحظه می شود اساسا در زمان مشروطه تفکرات تجزیه طلبانه در میان آزاد ی خواهان و مشروطه طلبان مطرح نبود، این پدیده واکنش و محصول ناامیدی و تفکری بود که رضا شاه با سیاست های مستبدانه و تبعیض آمیز خود وارد کشور نمود و بعد از شهریور بیست پدید می آید و برای مقابله با آن ، سیاست های غلط جریان های داخلی را به همراه داشته است ؛ همان سیاست سرکوبی که به واسطه مسئله حجاب از جانب رضا شاه اعمال شده بود، اثر خود را در سال ۵۷ نشان می دهد و موجب قدرت بخشیدن و تقویت روحانیت گردید و در جهت حقانیت خود، بهره برداری بسیاراز آن نمودند.
تفاوت استبداد آسیایی پیش ازمشروطه با آنچه که رضا خان اعمال می کند، در این است که هنگامی از استبداد آسیایی سخن گفته می شود این پدیده صرفا به مفهوم قدرت بی نهایت و یا مطلقه پادشاه در سلسله مراتب اعمال قدرت حاکمه نیست ؛ بلکه مجموعه بافت و ساختار قدرت سیاسی در ایجاد شرایطی است که از طریق سازمان اجتماعی همچون اشراف، روسای ایلات وعشایر، قبایل ، طوایف ، خوانین محلی و روحانیون اعمال می شد؛ و این پدیده می توانست در شرایط ضعف یا قدرت پادشاه به اشکال و به نسبت های مختلف خود را نشان دهد ودر یک مناسبات متقابل از طریق قدرت حاکمه اعمال شود؛ در این وضعیت در بسیاری از نواحی کشور ما بایک حکومت غیر متمرکز وغیرمستقیم روبرو هستیم که درزمان رضا شاه درجهت ایجاد دولت دراشکال جدید آن با سرکوب واز بین بردن ایلات وعشایرو قدرت گریزاز مرکزآنها سعی دارد، به یک حکومت بی واسطه، مستقیم که شاه قدرت مطلقه را دردست دارد تبدیل شود؛ درچنین وضعیتی رضا شاه ابزارهای دولت مدرن را به دست میگیرد بدون آنکه اهمیتی به الزامات و نیازهای آن در این انتقال تاریخی دهد؛ بنابراین تفکیک و قوای سه گانه که یکی از پایه ها و نمودارها ی شاخص و اساسی در پیدایش دولت مدرن است که در جهت از بین بردن استبداد صورت می گیرد، در ایران تنها استبداد غیر متمرکز را که ناشی از حکمرانی و بافت ساختارها ی قدرت درشکل سنتی آن بود به استبداد و یا دیکتاتوری مطلقه شاه ودربار او تبدیل میکند؛ به همین جهت به لحاظ ماهیتی هنوز ملت در ذیل رعیت به سر می برد و تنها به لحاظ شکلی ، ساختارهای اعمال قدرت حاکمه در مشروعیت بخشی از آنچه که به عنوان بندگان پادشاه قرار داشت تغییر می یابد.
با توجه به موارد ابرازی، انتقال نظا م سرمایه داری ازغرب به شرق به عنوان یکی از مراحل تکامل شیوه های تولیدی بدون آنکه همچون اروپا، بسترهای تاریخی وتکاملی آن را طی نماید به یکباره از شیوه تولید آسیایی به شیوه تولید سرمایه داری گذار نموده است ؛درنتیجه ،این شیوه انتقالی، موجب پیدایش پدیده ها و مفاهیم تاریخی همچون ناسیونالیسم آمرانه ،اقتصاد آمرانه، سیاست آمرانه که در بخش بزرگی از جهان شرق از طریق سیاست های استعماری صورت گرفته؛ وهمواره با مقاومت ومقابله ازطریق جنبش های داخلی مواجه بوده است ؛ وهمچنین با توجه به آنکه این اقدامات انتقالی از شیوه تولید آسیایی به شیوه تولید سرمایه داری ازطریق بسترها ومفاهیم ایدئولوژیک بدون آنکه زمینه های مادی و تاریخی آن همچون جهان غرب وجود داشته باشد، پدید آمده، در نقطه مقابل آن ،چارچوب های ایدئولوژیک نیروهای مخالف آن را به همراه داشته است؛ بنا براین در اینجا ما نه تنها با مقاومت های طبیعی و تاریخی به عنوان یک زیر بنا در تغییرروبنا های تاریخی روبرو هستیم، بلکه با توجه به آنکه درهردو سمت این اقدامات عملی زیربنایی و روبنایی در جهت تغییر ساختارها ویا چگونگی آن ، برای گذار و حاکم نمودن نظام سرمایه داری، از طریق مفاهیم و چارچوب ها ی ایدئولوژیک و ایدئولوژی سازی صورت می گیرد؛ دراین شرایط، هر دو طرف این پدیده یعنی چه موافقین و چه مخالفین آن سعی داشته اند سلاح ایدئولوزیک خود را با قدرت هرچه بیشتری تجهیز نمایند؛ و بیان عملی آن در مقابل اقتصاد و سیاست آمرانه جنبش های ملی ضد استعماری، واکنش بر حقی بوده است که خود را ابراز داشته اند؛ زیرا نیروی ناسیونالیسم در کشورهای پسا استعماری در مقابل سلطه استعمار ابزاری قدرتمند درایجاد دولت ملی به عنوان یک پشتوانه عمل نموده است؛ اما مسئله به اینجا خاتمه نمی یابد، اگرتاکنون درقالب یک ملت و ناسیونالیسم ملی در مقابله بااستعمارموجودیت وپیکره واقعی دشمنان خود را درخارج ازمرزها می دیدند(و نمونه واقعی آن درایران دکتر محمد مصدق و جنبش مترقی او می باشد.) هم اکنون ،آن را در داخل مرزهای سرزمینی و مقابله ناسیونالیسم قومی با ناسیونالیسم ملی می بینند ، که برای رسیدن به مطالبات خود ،درابتدای امر، باید هویت وموجودیت ملت ایران را در جهت رسیدن به مطالبات و منافع خرده ملت ها درهم شکست؛ که با عناوینی خصومت آمیز، تحت عنوان “فارسیست” واستعمارگراز آن یاد می شود؛ و اساسا باید مفاهیم ومحتویات جدیدی را جایگزین آن نمود وآن جایگاه تاریخی که این ملت بزرگ برای خود متصور هستند نابود شود؛ بنا براین ، اینبار درمقابل ناسیونالیسم آمرانه جنبش های هویت طلبی اقوام برای اینکه حقانیت خود را نشان دهند نه درمقابل یک دشمن خارجی بلکه درمقابل یک دشمن داخلی قراردارند؛ ناسیونالیسم قومی ویا ایده های ملی آنان در راستای در هم شکستن موجودیت ملت ایران عمل می کند؛ بزرگترین مانع رسیدن به دولت- ملت مستقل آنها فارسیست ها هستند که با ناسیونالیسم فارسی از آن جلوگیری می کنند؛ خرده ملت هایی در مقابل یک ملت بزرگ که آن را در قالب و مفاهیم نیروی استعمارگر قرار داده که خواهان سرکوب نمودن و ربودن حقوق اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی آنان است. آنها با ایجاد چارچوب های جدید برای مفهوم ملت، آرمان های ملی خود را در جهت فروپاشی ملت ایران قرارمی دهند تا بسترها ی ایدئولوژیک لازم جهت ارتقا مطالبات و جنبش های قومی به یک جنبش ملی در تقسیم بندی های گوناگون فراهم نموده و هرچه بیشتر تمایزات بین اقوام را پر رنگ کرده تا ازآن به عنوان نیروی محرک مبارزاتی استفاده نمایند.
وقتی پیدایش یک پدیده همراه وازطریق ایدئولوژیک صورت می گیرد، در نقطه مقابل و یا برابر نهاد آن نیز پیش از انکه حقایق تاریخی قرار گیرند ایدئو لوژی ها ی مخالف خودنمایی می کنند و حرکت و ضرورت های تاریخی در پشت این ایدئولوژی ها قرار می گیرد و ناتوان عمل می نماید.
در مقابل این وضعیت که وحدت سرزمینی و تمامیت ارضی را نشانه رفته است، جریان باستان گرایی در اشکال جدید آن باعنوان “سیاست ایرانشهری” ازاواخر دهه هشتاد، با حمایت حاکمیت درحال رشد می باشد؛ که با گرایشات ، سمت وسو وروایت های مختلف خود رابیان می دارد؛ وهردو، وضعیت مخاطره امیزی را برای آینده کشورایران ایجاد می کنند. بنا براین درخصوص مسئله ملی درایران ما با دوجریان سیاسی روبرو هستیم که باوجود آنکه این دو تفکردرنقطه مقابل هم قرار دارند و به رغم مقابله با یکدیگر در مبانی فکری مشترک هستند؛ به این معنا که هردو بر وجود ملت در کشورایران از گذشته های دوریا باستانی باوردارند؛ به همین جهت، درعین حال نیز به یکدیگر قدرت می بخشند وبه آفرینش و باز آفرینی یکدیگرمی پردازند، ونتایج حاصل ازهردو بینش آینده خطرناکی را برای مردم این سرزمین رقم می زند در نتیجه ناگزیریم در مخالفت با هردو، مبحث حاضر را در پیش گیریم.
هما ن منطقی که آنان را به این باور می رساند که از دوران باستان کشور ایران دارای یک ملت بوده است مخالفین آن را نیز به این نتیجه رسانده که ایران دارای یک امپراطوری با چند ملت بوده و اکنون خواهان حقوق ملی مربوط به خود هستند.
هنگامی می توان با یک پدیده به صورت منطقی برخورد نمودکه چگونگی، بستر، الزامات و نیازهای تاریخی آن رادرک نمائیم؛ بنا براین ازیکسودرپاسخ به جریان “سیاست ایرانشهری” که معتقدند آنچه درخصوص پیدایش دولت – ملت ابراز می شود متعلق به اروپا است و کشورایران مسیرمتفاوتی را طی نموده ودراین مورد مصداق نمی یابد و یا از دیگرسو جریاناتی که از وجود چند ملت در ایران از قرون گذشته نام می برند؛ باید گفت پیدایش دولت-ملت متعلق به نظام سرمایه داری ،یکی از ارکان شکل گیری آن و یک پدیده جهانی -تاریخی است و تنها چگونگی و اشکال گذارآن نسبت به یکدیگر متفاوت می باشد؛ در نتیجه، این طرز تفکر اساسا هیچ در کی از رابطه بین شکل کیری روبنای سیاسی و نظام اقتصادی- اجتماعی وچگونگی تحولات تاریخی ندارد و آن را به عنوان یک پدیده ذهنی در پیدایش تمدن جوامع انسانی در نظرمی گیرند به همین علت درپی یافتن آن درآگاهی پیشینیان و یا در کتیبه های باستانی چنان گشودن رمز و رازی تاریخی می گردند؛ در حالی که “این آگاهی نیست که زندگی را تعیین می کند، بلکه آگاهی خود تعیین شده زندگی است”.
چنانکه پیش تر نیز گفته شد نقطه اشتراک هر دو جریانی که می گویند کشور ایران از گشته های دوردارای یک ملت یا چند ملت بوده است؛ این می باشد که هردو بر وجود ملت از گذشته های دورودرقرون متمادی تاکید دارند و نقطه افتراق آنها به جای یک ملت بروجود چند ملت اصرار دارند به همین جهت و در ماهیت امر، و به لحاظ استدلالی هرگز به نتیجه نخواهند رسید و جدالی بی پایان را در خود نهفته دارند.
وجه اشتراک دیگر آنها این است که هردو دشمنان خود را درداخل مرزهای سرزمینی و درمیان مردم ایران می جویند، یکی دردرون ملل ایران و دیگری در درون ملت ایران؛ یکی ازملت استعمارگر ایران نام می برد و دیگری از”تجزیه طلبان مزدور” سخن می گوید؛ درهردو،”دشمن دانا” و “نادان دوست” “صیقل می دهند، سلاح” خود “رابرای روز انتقام” ، تا ایدئولوژی های عقب مانده و واپسگرایانه خود را غالب و اثبات نمایند.
باستان گرایان نوظهوربه جای طرح این پرسش که استبداد، تبعیض، فقر ونابرابری چه در رژِیم گذشته وچه در جمهوری اسلامی بامردم این سرزمین چه کرده است که برخی از هم وطنانمان تا حد جدایی طلبی پیش می روند ؟ و آیا این وطن چگونه با آنها رفتار نموده که آنها را با اینجا رسانده است ؟ با تجزیه طلب ومزدور خواندن آنها شرایطی را فراهم می کنند که هرچه بیشتر به اختلافات و دشمنی درون جامعه دامن زده می شود تا بتوانند آنها را مورد سرکوب قرار دهند؛ به همین دلیل، باستان گرایان،هم می توانند باحکومت استبدادی پهلوی و هم جمهوری اسلامی سازگاری یابند وهردو نیزآنها را مورد حمایت قرارمی دهند.
(در چنین تناسب وتمایزی قرارداشته که سلطنت طلبان مدتی است در مبانی استدلالی، خود را ملی گرا،ایرانگرا و انقلاب زن، زندگی،آزادی را انقلاب ملی می خوانند.)
در صورت فقد ان حاکمیتی دموکراتیک ، اگرما درک درستی ازاین انتقال دموکراتیک نداشته باشیم و یا آن را نادیده بگیریم و کم اهمیت تلقی کنیم ، تاریخ باستان به عنوان یک سابقه مشرک تاریخی که در زمان پهلوی نیزاز آن استفاده می شد چندان کمکی نخواهد کرد.
اگر افکار جدایی طلبانه پدید می آید به خاطرآن نیست که ما یک ملت بوده ایم وآنها به مخالفت با آن می پردازند، پس باید با کاوش های باستانی آن را از دل تاریخ بیرون کشیده و اثبات نماییم؛ بلکه به این جهت است که ما این روند تاریخی گذاراز رعیت به ملت را به درستی طی ننموده ایم و نتوانستیم الزامات وجودی آنچه تحت عنوان ملت باید همراه آن پدید آید همچون عدم تبعیض، جامعه مدنی،حقوق شهروندی و دموکراسی را ایجاد نماییم و نسبت به آن وفادار باشیم تا بتوانیم همبستگی تاریخی طولانی مدت خود را حفظ نماییم.
در همین رابطه برخلاف آنچه که جواد طباطبایی در “بیست و چهارمین نشست از سلسله نشست های ایرانشهری” نقطه اختلاف بین اروپا و ایران را دراین می داند ،که آنها تا قرن ۱۵ “امت مسیحی” بودند وسپس تبدیل به ملت شدند؛ اما در خصوص کشور ایران می گوید: دررابطه با “جهان اسلام” ” در درونش بودیم ، چون کشوری مسلمان بودیم ، اما بیرونش بودیم زیرا وارد امت نبودیم” به همین دلیل “ما بیرون امت بوده ایم و ما خودمان را ملت می فهمیدیم بنا براین دلیلی نداشتیم بگوئیم چه هستیم .” به راستی این سخنان سطحی چه مفهومی می دهد؟ گویا پیدایش پدیده تاریخی ملت ناشی از امری ذهنی و تصوری است که موجودیت یافته و خود را اثبات می نماید.
این تفکر ناشی از باوری است که می گوید ملت ازدوران باستان در ایران وجود داشته ؛ و با تهاجم اعراب، بدون آنکه ایرانیان ازدولتی برخوردار باشند، همچنان تداوم یافته و موجودیت خود را حفظ می کند وبه این طریق است که وجه تمایز خود را ازامت بیان می دارد(چنانکه ملاحظه می شود مبانی استدلالی آنها همانند جریاناتی است که به چند ملت از گذشته های دوردرایران باور دارند) در حالی که آنچه مردم ایران را در مقابل تمامی مهاجمان متمایز نموده و موجب گشته تا بتوانند امروز به عنوان یک ملت و کشورموجودیت سرزمینی خود راحفظ نمایند، تاریخ ومیراث مشترک فرهنگی ایران ، آداب و رسوم ، جشنها و زبان فارسی بوده که شاهنامه فردوسی به عنوان یک نقطه عطف تاریخی نقش بسیار برجسته ای را درآن ایفا نموده است.
قابل ذکر است وجه اشتراک تمامی جریاناتی که تحت عنوان سیاست ایرانشهری ابرازمی شود، جدا ازاشکال و یا روایت های گوناگون آن، به جهت درک ایده آلیستی از تاریخ، چون زیربنا ، پایه واساس این روش تحلیل نادرست است؛ به همین دلیل چگونگی پیدایش ملت در تاریخ راهمچون یک پدیده خودبسنده،معلق ، وامری مستقل و ذهنی درک می کنند ونه در یک ارتباط ساختاری با تحول نظام اقتصادی و اجتماعی جامعه که خود متناسب باسطح معینی از تکامل نیروهای مولده و روابط تولیدی حاکم بر آن ایجاد می شود؛ بنا براین آنها نمی توانند چگونگی تغییر و تحولات و یا تفاوت مناسبات سیاسی حاکم بر جامعه را با آنچه در قرون گذشته وجود داشته درک نمایند وفهم درستی از آن ارائه دهند؛ در واقع این پدیده رعیت وملت است که در ارتباطی تعیین کننده باشیوه های تولیدی و یا ساختارهای اقتصادی و اجتماعی حاکم برجامعه قراردارد، به همین دلیل پیدایش و اصول حاکم بر تفاوت حقوق رعیت و ملت است که چگونگی و سمت و سوی حرکت تاریخ را تعیین می کند، حال این رعیت چه در درون امت قرار داشته یا نداشته باشد ؛ زیرا پدیده امت صرفا یکی از شیوه های حکومت داری و حفظ قدرت سیاسی است و نه زیربنای حاکم بر پیدایش ملت؛ بنا براین اگر تحول تاریخی اروپا متفاوت می شود چنانکه طباطبایی می گوید به جهت آن نیست که:”منطق تحول تاریخی اروپا،منطق تحول امت است” حالا باید تفاوت آن را دراندیشه سیاسی ایرانشهری جستجوکرد، بلکه در منطق حاکم بر تغییر شیوه های تولیدی قرار دارد و در چنین ارتباطی باید آن را درک نمود.
آنچه که مشروطه خواهان به دنبال آن بوده اند و پس از مشروطه خود را به صورت تعیین کننده ای تحمیل نمود پیشرفت و تحولات ناشی از نظام سرمایه داری در غرب بوده است؛ بنا براین نمی توان ازاین تحولات پیروی نمود و درعین حال همچون جواد طباطبا یی در سخنرانی پیش گفته مدعی بود که “تحولات تاریخی ما متفاوت” است وبه دنبال کشف یا ایجاد مفاهیم ایدئولوزیک متفاوتی تحت عنوان اندیشه سیاست ایرانشهری از دوران باستان بود؛ برعکس، دقیقا به جهت آنکه با ورود نظام سرمایه داری از غرب تحول تاریخی ما همانند غرب شده است باید با مفاهیم غربی آن را توضیح داد و نمی توان آن را با یک دولت- ملت فرضی باستانی منطبق نمود، به همین جهت نیز، بخش بزرگی ازقانون مدنی ما برگرفته ازکشور فرانسه است ؛به عبارت دیگر نمی شود نظام اقتصادی و اجتماعی را از غرب اقتباس نمود اما آن را با پس زمینه های ایدئولوژیک، با مفاهیم سیاسی باستانی که در شرایط تاریخی بسیار متفاوت از نظام سرمایه داری که روبناهای سیاسی مخصوص به خود را ایجاد کرده منطبق نمود یا توضیح داد.
و برخلاف تاریخ نگاری متاثرازاندیشه هگل در سیاست ایرانشهری، ما چیزی به عنوان ملت تاریخی نداریم بلکه ملت ها بر بستر تاریخ پدید آمده یا ایجاد می شوند؛ سیاست ایرانشهری بر اساس این باور از ملت تاریخی باستانی است که به ” تاریخ ملی” می رسد؛ در حالی که تاریخ ملی پدیده ای مرتبط با نظام اقتصادی و اجتماعی حاکم بر جامعه و روبنای سیاسی منبعث از آن است.
لازم به توضیح است پدیده ای که ازآن تحت عنوان دولت مدرن نام برده می شود درمقایسه آن با ساختارهای حکومتی تا قبل از پیدایش جامعه سرمایه داری است؛ با توجه به این موضوع، ما چیزی به عنوان ملت مدرن در مقام مقایسه با ملت کهن نداریم، چرا که پیدایش ملت روندی تاریخی است که با شکل گیری نظام سرمایداری همراه بوده است بنا براین استفاده ازدولت-ملت مدرن مفهوم نادرستی است که گاه از آن استفاده می شود.
آنچه که به عنوان باستان گرایی شناخته می شود، تنها متعلق به امروز نیست بلکه در دوران مشروطه نیز با نگاهی متفاوت جریان داشته است؛ متفکرین عصر مشروطه نیزبرخلاف مدافعین سیاست ایرانشهری آنچه را دررابطه با دولت – ملت ابراز می داشتند، برداشتی بود که ازغرب اقتباص نموده بودند واز گذشته باستانی به عنوان امری تاریخی وفرهنگی مشترک درمیان ایرانیان وبه عنوان نقاطی ازحلقه اتصال آنها و نموداری از هویت ملی بهره برداری نموده و یادآوری می کردند؛ درواقع آنچه که تحت عنوان سیاست ایرانشهری بیان می شود” نوعی ازاندیشیدن سیاسی است که در ایران بوده است”؛
وایدئولوژی سازی ونگاهی ایدئولوژیک به سیاست باستانی واستفاده و کشاندن آن به صحنه زندگی امروز است و نتایج عملی حاصل ازآن ایجاد مسیری انحرافی و شکاف هرچه بیشتربین مردم برسرآنچه دردوران باستان پیش آمده خصوصا در زمان ساسانیان به عنوان قبله گاه سیاست ایرانشهری می باشد؛ که اساسا هیچ موضوعیتی برای مردم ایران که در پاسخگویی به مشکلات امروز خود ناتوان مانده اند ندارد، وتنها به شکل مضحکی یک هلاکت جمعی را در خصوص اختلافاتی باستانی به دنبال دارد؛ واین نتیجه وضعیتی است که در جهتی فرقه گرایانه از یک پدیده تاریخی –فرهنگی ،استفاده سیاسی می شود زیرا فرهنگ صحنه اشتراکات و سیاست صحنه اختلافات است.
چه به صورت آگاهانه یا ناآگاهانه تلاش درگسترش و تبدیل یک پدیده فرهنگی و تاریخی ایران به یک پدیده سیاسی، تنها موجب افزایش مبانی اختلافی و دشمنی بین مردم گردیده بدون آنکه هیچ دست آوردی برای زندگی انها داشته باشد؛ درواقع مباحثات مربوط به سیاست ایرانشهری مباحثی انحرافی و تفرقه انگیزاست، که جامعه را از پرداختن به مسائل اساسی دورمی نماید ؛ افکاری ازاین دست ، با نتایجی خطرناک در شرایط خلاء و فقدان راه کار درست پدید می آ یند ودر شرایط ناتوانی وضعف یک ملت مطرح می شوند.
کاوه۲۵/۱۱/۱۴۰۳
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.