هدف ازاین نوشته، شناخت آن حقایقی است که پیش روی ما قرار دارد وچگونگی مواجهه وگذاربربسترآن شرایطی که ما را دریک حرکت تاریخی به بیشترین مطالبات دموکراتیک و عدالت اجتماعی و آینده ای رو به پیشرفت رهنمون گردد، زیرا بدون شناخت و در نظر گرفتن حقایق، الزامات و نیازهای جامعه ایران، این گذارممکن نخواهد بود.
هنگامی که یک پدیده را درسطح کلان مورد تحلیل قرار می دهیم در ابتدای امر باید بسترها ، نیازها وجهت گیری تاریخی آنرا بشناسیم و سپس رخدادهای تاریخی از گذشته تاکنون و چگونگی پیدایش آن و ضرورت هایی که کمک می کند هر مرحله از تکامل جامعه برای رسیدن به آینده رو به پیشرفت طی نماید را درک نماییم ؛ به عبارت دیگر اندیشه ها و اقدامات ما باید به گونه ای باشد که بر مبنای ضرورت های تاریخی عمل نماید، در این شرایط است که آزادانه و فارغ از تعصبات ایدئولوژیک عمل نموده ایم؛ بنا براین *دراینجا می خواهیم آن واقعیات عینی را روشن نماییم که حاکم بر شرایط امروز جامعه ایران وچگونگی حرکت بر بسترآن درجهت عبوراز دیکتاتوری ورسیدن به دموکراسی وعدالت اجتماعی و صلح و پیشرفت ورفع تبعیض های قومی و دستیابی به مطالبات دموکراتیک اقوام مختلف می باشد.*
در نتیجه باید به این پرسش پاسخ دهیم، چگونه به دموکراسی دست یابیم و موجب پایداری و دوام آن شده ونیروهای متحد خود را برای پیدایش و دوام دموکراسی بیابیم، ودریک وضعیت دمو کراتیک مطالبات، خود را براساس الویت ها و ظرفیتهای موجود به پیش ببریم؟
در شرایط عدم توان در پاسخگویی به موارد بالا، مبارزه با دشمن مشترک مبنای همبستگی کنونی است؛ بدون آنکه چشم اندازروشنی ازموقعیتی که دشمن مشترک موجودیت خود را از دست می دهد داشته باشیم که دربطن خود تخاصمات بسیاری درتقابل با یکدیگرنهفته دارد.
بنا براین باید با صراحت و بدون پنهان کاری نشان دهیم آینده تاریخ مردم ایران چگونه ساخته می شود و راهبردهای تاکتیکی و استراتژیک ما عبارت از چه خواهد بود؟
لازم به توضیح است، موارد ابرازی دراین نوشته، تلاش درجهت تشریح وضعیت کنونی، ودرخصوص هویت طلبی قومی، آن را به عنوان یک کلی امر بیان می دارد؛ و هیچ جریان سیاسی خاصی مورد نظرنیست، بلکه این انها هستند که تشخیص می دهند که تا چه حدود ودرکجای آن قراردارند.
درابتدای امردرپاسخ به جریاناتی که از”هویت ساختگی تحت عنوان ملت ایران ” نام می برند باید گفت، ملت ایران هویتی ساختگی نیست بلکه مسیری تاریخی واز الزامات گذار به عصر جدید و نظام اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری با وقوع انقلاب مشروطه بوده است؛ آنچه که ساختگی بود روش های مستبدانه ای بود که با شکست انقلاب دموکراتیک مشروطه دراین گذارتاریخی به وسیله حکومت های دیکتاتوری دست نشانده استعمارانجام یافته است؛ درنتیجه، آنچه را که باید با ان مقابله نمود هویت ملت ایران نیست بلکه استبداد و ایجاد حکومتی دموکراتیک برمبنای آن شرایط تاریخی که در آن قرار داریم می باشد و دراین ارتباط،وضعیتی را که ازطریق ناسیونالیسم آمرانه انجام شده تبدیل به ناسیونالیسم دموکراتیک گردد.
مسئله دیگرازدیدگاه هویت طلبان ،هویت ملی ودموکراسی دوبخش مکمل یکدیگرهستند؛ بدون فهم یکی دیگری را نمی توان درک کرد، درهمین ارتباط است که از انقلاب ایران به عنوان انقلاب ملی دموکراتیک نام می برند؛ با وجود آنکه این عنوان، به خودی خود قابل دفاع می باشد؛ برداشت های متناقضی را درخود نهفته دارد زیرا آنها با این پیش فرض بسیار اشتباه و خطرناک که پدیده ملت ایرن را شکست خورده می دانند؛ هنگامی دموکراتیسم حاصل از انقلاب را مورد پذیرش قرارمی دهند که اقوام را به عنوان یک ملت یا دولت – ملت بپذیرد وپیدایش دموکراسی را در گروپذیرش تعلقات ملی قومی خود قرارمی دهند، و در صورت عدم پذیرش این مطالبه، جریاناتی را که مخالف چنین ذهنیتی هستند علت تجزیه طلبی اقوام می دانند؛ ودر نقطه مقابل آن سلطنت طلبان هستند، که ازانقلاب ایران به عنوان انقلاب ملی نام می برند؛ فارغ ازاینکه مفاهیم مستتردرملی خواندن انقلاب ایران بازتاب حقایق نهفته در این نوع از انقلابات نمی تواند باشد؛ زیرا نخستین وجه مشخصه انقلابات ملی طی دهه های گذشته که آن راموجه می ساخت گسست از مناسبات استعماری و سلطه جویانه بوده است ؛ بنا براین هدف از آن در تقابل با امری معطوف به خارج از کشور بوده است؛ در حالی که بیان این مسئله در شرایط کنونی، نوعی تقابل داخلی را با خود حمل می کند واین یکی ازمشخصه های ابرازی ناسیونالیسم افراطی در جهت سرکوب دموکراسی به بهانه و تحت عنوان امری ملی است تا موجودیت خود را متمایز نموده وبه آن حقانیت بخشند و رقبای سیاسی خود را عقب رانند. در این تفکر،انقلاب دموکراتیک و دموکراسی قربانی انقلاب ملی می شود واقعیتی که در این تقابل، چالش های بسیاری را درآینده در خود نهفته داشته وباید به روشنترین وجهی آن را مطرح نمود، زیرا اگر نیروهای دموکرات و مترقی نتوانند به یک انسجام تئوریک دست یابند یا جریانات هویت طلب نتوانند مطالبات ملی خود را ازمطالبات دموکرتیک جدا نمایند و دموکراتیسم حاصل ازانقلاب را به عنوان یک مرحله وگامی بزرگ درگذاراز دیکتاتوری پذیرفته، که بسترهای بسیار وسیعی را جهت شکوفایی ورشد جامعه فراهم خواهد کرد، باید به آنها گفت،دراین هنگام نه تنها شما شکست خواهید خورد بلکه همگی شکست خواهیم خورد، دموکراسی شکست خواهد خورد، ایران شکست خواهد خورد ودوران سیاهی دیگر با زخمی عمیق بر پیکر مردم ایران باقی خواهد ماند؛ براساس چنین درکی، باید گفت آنها حقیقت جامعه ایران را نمی شناسند و بر بستر شرایطی حرکت می کنند که تجربیات شکست خورده پیشینیان را تکرارنموده که نه تنها چیزی برای مردم ایران ندارد بلکه تنها ویرانی بر جای خواهد گذاشت؛ زیرا پرورش هویت طلبی ملی درمیان اقوام می تواند آرمان های دموکراتیک را فلج کند و آن را دریک وضعیت دوگانه قرار میدهد، دراین شرایط یا ملت سازی اقوام توسط انقلاب درهم شکسته می شود ویا دموکراتیسم انقلاب در مسیرملت سازی درهم شکسته می شود.
آنها برای نجات و تعهد به پیروزی وعمل کردن در درون قواعد انقلاب ایران و استفاده از دست آوردها وتوسعه نهادهای دموکراتیک وپایان بخشیدن به تبعیض های قومی ناگزیرند، یا بر مبنای شرایط و ظرفیت های تاریخی آن ،مطالبات خود را مطرح نمایند، و یا با به عقب انداختن انقلاب و سر بریدن آن بر سرمطالبات قومی وایدئولوژیک خود قمار تاریخی نمایند؛ درچنین وضعیتی، هویت طلبان ، سازوکارهای یک جامعه دموکراتِیک ،که نخستین شرط آن استفاده از ظرفیت های مختلف نیروهای اجتماعی در یک پروسه تاریخی به نفع مطالبات خود را از دست می دهند؛ و نیروهای ارتجاعی ضمن بهره برداری از ضعف های موجودهم نیروهای دموکرات و آزادی خواه را وهم قومیت ها را به عقب می رانند؛ درحالی که دراین موقعیت، مسئله اساسی این است، چگونه اقدام نمود که هم دموکراسی حفظ گردد و هم از حداکثر ظرفیت های حکومت دموکراتیک و نیروهای دموکرات به سود خود استفاده نمائیم ؟ درچنین شرایطی، به لحاظ سیاسی برای پیش برد آن برمبنای ضرورت های راهبردی ودریک روند دموکراتیک با توجه به مطالبات هر جریان سیاسی مشخص، مجموعه ای از ائتلا ف ها را می طلبد که از نزدیکترین نیروها نسبت به خود باید آغاز نمود تا در یک پروسه زمانی ودر یک بستر تاریخی به تدریج به بیشترین مطالبات خود دست یافت؛ درغیراین صورت با پافشاری بر خواسته های حداکثری، نه تنها ورود به دموکراسی را به عقب خواهند انداخت، نیروهای دموکرات را منفعل خواهند ساخت و نیروهای ائتلافی نزدیک به خود را ازدست داده؛ بلکه با دوقطبی شدن جامعه، در پی امد خود می تواند بستر سازمنازعات سیاسی خشن گردد؛ بنا براین اگردرگذشته مسئله ملی نوعی ابزار دفاعی و نیروی و حدت بخش ملی در مقابل منافع استعماری دیگر کشورها بوده است اما اکنون طرح مسئله ملیت در یک کشور نیروی درهم شکننده وحدت سرزمینی و از هم گسیختگی ملی و ایجاد اختلاف است وابزار به انفعال کشیدن نیروهای دموکراتیک و قدرت بخشیدن به جریانات ضد دموکراتیک می باشد؛ در نتیجه برای گریز از جزم های نظری، آنها به جای استفاده از قدرت بسیج کنندگی ناسیونالیسم قومی، باید راهبردهای سیاسی را براساس اشتراکات منافع مردم ایران مد نظر قرار دهند و واقعیت های خلاقانه ای را با تکیه بر دموکراسی ،حقوق شهروندی و رفع هر گونه ستم وتبعیض قومی وتمرکززدایی از قدرت سیاسی به کار گیرند که در عین حال که هدف را تامین می کند از ایجاد برخوردها جلو گیری نماید.
بنا براین نخستین الویت رسیدن به یک مرحله دموکراتیک در ایران باید به گونه ای باشدکه اهدافمان را درچنین چارچوبی تعریف کنیم ودیگر مطالباتمان ،در یک روند تاریخی مورد به مورد در شرایطی مطرح نمائیم که موجب فروپاشی حکومت دموکراتیک نگردد و جامعه ای که صدها سال استبداد را تجربه نموده، اولین و بزرگترین دستاوردش حفظ شرایط و موجودیت این حکومت دموکراتیک خواهد بود؛ اگر این را درک کنیم بدون شک پیروزمندانه به پیش خوایم رفت درغیراین صورت با بازگشت به گذشته شکست خواهیم خورد؛ زیرا درایران امروزاستفاده ازهویت طلبی ملی بدون درک ضرورتها و الویت های تاریخی برضد دموکراسی و روند شکل گیری و رشد آن عمل خواهد کرد.
کسانی که اهدف دموکرتیک را درخدمت هدف های ملی و ملت سازی خود می دانند، چون با پیش فرض هایی ایدئولوژیک به پدیده ملی نگاه می کنند، بدون توجه به دولت مستقرچه از نوع استبدادی و چه دمو کراتیک وبدون تفاوت قائل شدن بین ناسیونالیسم آمرانه و ناسیونالیسم دموکراتیک هر گونه حاکمیت از جانب دولت مرکزی تحت عنوان ملت ایران را یک پدیده استعماری تلقی کرده و نوعی فراخون مقابله به مثل را نسبت به آن را ابرازمی دارند، وبا تعمیم و گسترش استعمار به داخل کشورایران وتحت عنوان ملت فارسیست استعمارگر،ازپدیده ومفهوم تاریخی استعماردرجهت شناسایی دشمن خود درداخل کشوراستفاده می کنند؛ وبه جای مبارزه برای پایان بخشیدن به تبعیض های قومی به همان سان که دولت مستقر را نمی خواهند ملت ایران را نیز نمی خواهند؛ درحالی که هرگونه حل مسئله اقوام از طریق استقرار دولت دموکراتیک و رفع تبعیض قومی به جای قوم گرایی پاسخ خود را می یابد؛ و بیان آن ضرورت های تاریخی است که از منازعات داخلی بین ساکنین کشورایران و میان اقوام مختلف جلوگیری می نماید؛ دراین هنگام است که ناسیونالیسم دموکراتیک ملت ایران، در گذارازاستبداد و ناسیونالیسم آمرانه ، نقش تاریخی خود را ایفا خواهد کرد.
مسئله دیگر، که در اینجا لازم به تاکید دوباره است، نقش و موقعیت زبان فارسی به عنوان زبان رسمی و ملی کشور ایران است که مورد اختلاف می باشد؛ دراین خصوص باید گفت وقتی که صحبت از یک پدیده ملی همچون زبان به میان می آید، از یکسو،این مسئله نیز همچون مرزهای سرزمینی یکی از مشخصه های یک واحد جغرافیایی تعیین شده به عنوان یک کشوردرصحنه بین المللی است؛ واز دیگرسو، در صحنه داخلی، زبان فارسی وسیله ارتباطی و نیروی وحدت بخش ویگانگی ویکی از مولفه های هویت ملی، همچون سرزمین میراث مشترک تمام مردم ایران بوده وپیدایش آن دستاوردی است که متعلق به هیچ قومی نیست؛(در این میان ،این وظیفه بردوش زبان شناسان سنگینی می کند که نشان دهند ،وبرآن تاکید نمایند، که پیدایش زبان فارسی چگونه واز ترکیب کدام زبان ها ایجاد شده و وام دار آنها است) و این اهمیت و موقعیت خود را که با گذراز حوادث بسیارکه براین سرزمین رفته در میان سایر زبان ها، به پشتوانه زوروسرنیزه حاکمان به دست نیاورده، بلکه پیدایس و برجسته نمودن آن نتیجه کوشش و تلاش کلیه اقوام ساکن در سرزمین ایران، در حفظ موجودیت و هویت خود در مقابل تمامی مهاجمین در طول تاریخ بوده است، که قرون متمادی بر این سرزمین حکمرانی نموده و آن را به زیر سلطه خود در آورده اند ؛ وبا درون مایه قدرت مندی ازاندیشه ورزی توسط افرادی همچون فردوسی ، مولانا ، حافظ و سعدی پرورش یافته تا بتواند به عنوان زبانی با توانایی های هر چه افزونتروبه عنوان یکی از مولفه های قدرتمند در حفظ تمایز و هویت خود در مقابل مهاجمین عمل نموده؛ درنتیجه، امروز بتوانیم به عنوان یک کشور ویک ملت موجودیت خود را حفظ نموده ودر جایگاه زبان رسمی و ملی کشور ایران قرار گیرد؛ ودرفرهنگ جهانی نیزاین موقعیت ویژه خود را تسخیر نماید، تا اشخاصی همچون پوشکین را مجذوب خود سازد؛ درهمین ارتباط نیز انگلس به عنوان یک انگلیسی زبان در نامه به مارکس در تاریخ ۶ ژوئن ۱۸۵۳ می گوید :”برای وایتلینگ بسیار متاسف ام که فارسی نمی داند زیرا اگر با این زبان آشنا یی داشت ،می توانست آن زبان جهانی که درآرزو داشته را بیابد”
در اینجا لازم است یاد آوری نماییم ، تمامی کسانی که در این سرزمین آثار ادبی به زبان فارسی آفریدند، وپیام خود را به زبان فارسی منتقل کردند، فارغ ازاینکه خود را متعلق به کدام قسمت ازجغرافیای سرزمین ایران دانسته و یا هرعقیده ای که در خصوص جایگاه زبان فارسی داشته اند، در حفظ و غنا آن ایفا نقش نموه اند ؛ و این امری قابل تقدیر است.
در حالی که به غیرازمسئله زبان ،هویت طلبان با دوری ازاحساس یگانگی واشتراکات ملت ایران برتمایزات آنها تاکید می نمایند، وازهویت طلبی قومی به عنوان ابزاری برای وفاداری اهداف گروهی استفاده می کنند؛ با چنین دیدگاه قومیتی، هم با یک دولت ستمگر و هم با یک ملت ستمگر فارسیست روبرو هستند، وملت ایران باید هویت ملی وسرزمینی خود را در کشورایرن به نفع ایجاد ملل غیرفارس ازدست دهند؛ بنا براین دموکراسی مورد ادعای آنان ،جهت تحقق کامل خود، هم باید دولت ستمگر و هم ملت ستمگر را ازسرراه بردارد؛ در نتیجه اگردر گذشته با دولت استعماری به عنوان یک پدیده خارجی روبرو بو ده ایم اکنون هم با یک دولت وهم ملت روبروهستیم؛ دراینجا استعماردرمفهوم کلاسیک آن در مقابله دو دولت دردو کشور متفاوت مطرح نیست؛ بلکه هردو داخل کشورهستند، مقابله ملل غیر فارس با ملت ایران است که متشکل از تمامی اقوام ساکن در ایران می باشد و ارتباطی با فارس بودن ندارد ؛ به همین دلیل از”مستعمره داخلی ” و”استعمار داخلی “نام می برند، آنها هر نوع ستمی را همانند کول بری ، سوخت بری،از بین رفتن منابع آب،جنگل ها،و محیط زیست را درذیل ستم ملی قرار می دهند وهمگی را وجوهی از ستم ملی می دانند و درهمین چارچوب نیز پاسخ خود را می یابد و به این طریق تا هرچه بیشتربه تفکیک ملی قدرت بخشیده و حقانیت خود را اثبات نمایند.
وقتی که دلایل و موانع مشکلات موجود به غلط ابراز شود راه حل ها نیز مسیری انحرافی و خطا را خواهد رفت، بنا براین درهم شکستن و گذارازملت ایران یکی از نخستین راه حل ها یا پیش شرط های گذارازفلاکت ونابسامانی های وضعیت موجود نشان داده می شود؛ آنها هرگونه ستمی را با قرار دادن درچارچوب ستم و هویت طلبی قومی به یک تضاد آشتی ناپذیر به یک آنتاگونیسم تبدیل می کنند، که تنها در هویت بخشی به ملل کوچک ومستقل پاسخ خود را می یابد؛ بنا براین کول بری ،سوخت بری ودیگر موارد ابرازی نتیجه تبعیض، سیاست غلط اقتصادی وچگونگی مناسبات وانزوای بین المللی دراقتصاد و سیاست و درنا کارآمدی و فساد قدرت حاکمه در یک حکومت مستبد و سرکوبگر نیست تا در چارچوب یک دولت دمو کراتیک از طریق رفع ستم قومی و حقوق شهروندی و تغییر سیاست های اقتصادی و مناسبات بین المللی قابل حل باشد؛ بلکه پاسخ خود را در مقابله با فارسیت های استعمار گر ودر ذیل یک فرهنگ و زبان مادری می یابد؛ در حالی که ما هر نوع باوری داشته باشیم مسئله فرهنگی و زبانی بخشی از حقوق شهروندی است نه یک مسئله ملی؛ آنها با طرح مسئله ملت حاکم و ملت محکوم مسئله زبان را به عنوان ابزار سلطه نام می برندو با زیر سئوال بردن یک زبان مشترک برای ایجاد ارتباط و حفظ هویت و احساس مشترک درمیان یک ملت، تحت عناوینی همچون فارسیست همواره آن را آماج حمله خود قرار می دهند؛ وبا تقویت وقدرت بخشیدن به تعصبات اجتماعی ،فرهنگی وزبانی باعث ایجاد، تشدید وزنده نگاه داشتن خصومت ها می شوند؛ چنین نگاهی از هویت طلبی قومی، نفی و انکار ملت ایران، که از آن تحت عنوان ناسیونالیسم فارسیستی نام می برند به گسترش نفرت قومی و دامن زدن به آن می پردازند در چنین شرایطی ناسیونالیسمی متکی به جانسپاری توده ای و وفاداری قومی به جای اتکا به مبانی و دست آوردهای دموکراتیک و استفاده از آن در الویت قرار می گیرد، و درذا ت خود چیزی به جز شکست و ناکامی ملی، که راه آن را نه در ایجاد یک فضای دموکراتیک در یک پروسه تاریخی در جهت دست یابی به مطالبات مردم، بلکه گام گذاشتن در فضا و مسیری قهر آمیز ایجاد خواهد کرد ودرتداوم خود منازعات داخلی را پدید خواهد آورد؛ هر اقدامی که به چنین شرایطی منجر شود برحق نخواهد بود چون از حق سخن می گوید؛ همین نوع نگاه در شرایط کنونی نوعی خط ومرزپنهان را درماهیت همبستگی ملت ایران قرار می دهد، زیرا همواره خود را به عنوان یک ملت مغلوب در مقابل یک ملت غالب می یابند، و هر تبعیضی را در چنین چارچوبی می بینند، وهنگامی هم که به مرکز مهاجرت می کنند با یک مرزبندی وافکارازپیش تعریف شده با دیگرافراد جامعه روبرو می گردند، که حامل نوعی حق طلبی در مقابل آنان است، و تفاوت جایگاه طبقاتی و اجتماعی افراد معنی خود را از دست می دهد؛ تنها اورا درموضع یک خصم ستمگرمی یابد که زبان و فرهنگ او را پایمال نموده است وهرچه زودتر باید به آن پایان بخشید؛ بنا برا ین همواره درارتباط گیری با ساکنین مرکزیک پرده حائلی بین آنها و دیگر افراد جامعه وجود دارد که حتی تفاوت های طبقاتی به صورت قدرتمندی رنگ می بازد در چنین شرایطی فقط کافی است، کسی را هم زبان خود بیابند تا ازاین خصم موجود فارسیستی رهایی یابند در نتیجه حتی با رهایی ازاین پدیده درآینده ، همچنان استمرارستم طبقاتی ، سیاسی ، اجتماعی ودر عین حال فرهنگی به نوع دیگربه همراه خواهد داشت؛ درنتیجه دراین معنی و با این دیدگاه، درد مشترک ملت ایران رنگ باخته و در صورت باور به آن نیز حدود و مرز بندی دارد، و به عنوان یک سپر دفاعی در مقابل همبستگی ملی عمل می کند؛ و هرگونه اقدام وعمل مشترک در مقابل دیکتاتوری حاکم موجودیت خود را درون این همبستگی ملی نمی یابد بلکه در کنارآن قرار داشته و عمل می کند؛ اینکه درآینده درشرایط گذارازجمهوری اسلامی چگونه عمل خواهد شد، تنها به قدرت اند یشه جریان های سیاسی مختلف در ستم موجود بستگی دارد، بنا براین آنها باید تصمیم بگیرند و روشن نمایند براساس چنین تقسیم بندی ازهویت طلبی ملی عمل می نمایند و یا بر اساس وفاداری به آرمانهای دموکراتیک ملت ایران که اتکا به هریک می تواند آینده کشوررا با مسیرهای متفاوتی روبرو نماید.
دراینجا لازم است به یک تجربه عملی در جنبش زن، زندگی، آزادی که با کشته شدن ژینا امینی آغاز می شود اشاره نماییم؛ شکل گیری این جنبش در پیوند جنبش ملیت ها با سایر جنبش های اعتراضی از جمله جنبش زنان، که بر خی چنین می پندارند، نبوده است ؛چرا که اساسا این جنبش، مبارزه ای بر اساس مداخله و خواست هویت طلبی ملی نبوده وچنین مفهومی را نمی رساند وهرگز نیزساکنین مرکز نیز چنین برداشتی ازآن نداشتند ؛ بلکه در یک مفهوم عام، مبارزه مردم ایران بر اساس یک درد مشترک با خصم مشترک بوده و شعار “از کردستان تا تهران جانم فدای ایران “چنین حقیقتی را بیان می دارد و دقیقا به همین دلیل، کا ملا می شد تشخیص داد پس ازاین جنبش، چگونه این احساس یگانگی ، همدلی ونزدیکی در بین مردم ایران قدرت یافته، وآن تفاوت قومیتی کم رنگ شده است؛ در همین راستا، درمواقع بسیاری که فرصتی دریک فضای عمومی پیش می آمد جوانان مرکز با تقلید ازهم وطنمان کرد و با ترانه وموزیک کردی به شادی، ودرحمایت ازآنها به طوردسته جمعی به پایکوبی و رقص کرد ی می پرداختند.
چنانکه ملاحظه می شود، امروز بخش بسیاربزرگی از مردم ایران می دانند چه می خواهند؛ اما این اپوزسیون ،این جریانات سیاسی خارج از کشور، با افکارایدئولوزیک زده و منجمد شده دردهه های گذشته است که نمی توانند انرا درک کنند؛ و به همین دلیل همواره درگیر مناقشاتی هستند که موضوعیت و چندان ربطی به مردم ایران ندارد؛ به همان سان هم اختلافات و دشمنی خود را ازگذشته به میان مردم ایران گسترش می دهند؛ واین مسئله، به دلیل آن است، یا درمورد گذشته پاسخی نیافته اند ویا از این دشمنی بیمارگونه همچون سلطنت طلبان سود می برند ونقطه قوت خود یافته تا رقبای سیاسی خود را عقب رانند.
هویت طلبان قومی وقتی سیاست های دولت های مستبد حاکم را نه در ایجاد نابرابری و تبعیض های قومی، بلکه رویکردهای استعماری می دانند، این پدیده دیگردر چارچوب هیچ یک از راه حل های دموکراتیک از طریق دولت مرکزی در مرزهای ملی سرزمینی جای نمی گیرد؛ بلکه تا زمانی که آن رابطه استعماری ازطریق استعمارزدایی قطع نگردد نمی توانند به مطالبات خود دست یابند؛ به همین جهت همواره بر مرزها ی هویت طلبی ملی تاکید داشته ، که در پی آمد خود می تواند مرزهای جداگانه سرزمینی را به همراه داشته باشد؛ در حالی که پاسخ این است، درجامعه ای متشکل از افراد با تکثر قومی و زبانی ومذهبی در یک واحد سرزمینی و سیاسی برای آنکه بتوانند در کنار یکدیگرزندگی کنند باید بر اساس توسعه نهادهای دموکراتیک و از بین بردن تبعیض های قومی و ایجاد عدالت و حقوق برابر عمل نمود؛ ونه آنچه که به غلط تحت عنوان حق ملل در تعیین سرنوشت خویش با تاکید بر حقوق خود به عنوان یک ملت که از قرنها پیش وجود وحضور داشته اند نام برده می شود؛ دراین خصوص باید گفت، هنگامی که حق ملل در تعیین سرنوشت خود مطرح میشود، چنانکه گفته شد، اساسا این پدیده متعلق به نظام سرمایه داری است که با پیدایش و تکامل آن پدیده استعمار را به همراه داشته است ؛ دراین رابطه با دومسئله که ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر دارند روبرو هستیم، اولا سیاستی در جهت استعمار زدایی است، بنا براین طرح چنین امری پیش از ظهور نظام سرمایه داری در صحنه سیاست خارجی امری بی معنا بوده است ؛ دوما در صحنه داخلی شرایط ، امکانات و نیازهای چنین حقی وجود نداشته و مردم نیز از چنین حقی برخوردار نبودند بلکه حق تعیین سرنوشت در قلمرو قدرت پادشاهان قرار داشته و متعلق به آنان بود و اعمال می شد ومردم نیزرعایای پادشاه بوده اند؛ اساسا ملتی وجود نداشته که ازتوانایی برخورداری از چنین حقوقی بهره مند باشد زیرا “ملک ورعیت” از آن پادشاه بوده است؛ با توجه به موارد ابرازی ،درگذشته وپیش ازپیداش نظام سرمایه داری در خواست حق تعیین سرنوشت چه در عرصه خارجی و چه داخلی و به عنوان یک ملت نمی توانست موجودیت یابد؛ در نتیجه چه آنانکه می گویند از گذشته های دور ما در ایران یک ملت بوده ایم، و چه آنانکه می گویند کشور ایران دارای چندین ملت داخل یک امپراطوری بوده است و اکنون خواستار حقوق ملی خود هستیم، بر خلاف حرکت تکاملی تاریخ سخن می گویند؛ بنا براین آنها هویت طلبی خود را بربستریک حرکت طبیعی تاریخی نمی یابند بلکه آن را از طریق نظریه پردازی و ساختارهای ایدئولوزیک و قدرت یافتن آن اعمال می کنند.هنگامی که نقطه شروع ، مبانی و اصول یک نظریه یا تحلیل نادرست باشد نتایج نادرست را نیز به همراه دارد به همین جهت هردو تفکرنه تنها راه حلی برای آینده مردم ایران نیستند بلکه با ایجاد دشمنی خود یک معضل به شمار می روند.
ما هنگامی می توانیم دموکراسی را به طورعملی به کار گیریم که به ساز و کارهای آن همچون صندوق رای و همراهی اکثریت افراد جامعه با خود را باور داشته باشیم؛ عدم باور به چنین امری به معنای آن است که آنها از دموکراسی تبعیت نمی کنند بلکه دموکراسی باید تابع خواسته های آنها باشد؛ جریاناتی که به جای دموکراسی حداکثری که متکی به آرای مردم از طریق صندوق های رای است خواهان “دموکراسی مشارکتی توافقی” هستند تا دولت-ملت آنها تشکیل گردد؛ در ابتدای امر پاسخ دهند، این توافق با چه کسی صورت خواهد گرفت؟ در شرایطی که تاکنون هیچ یک از نیروهای اپوزسیون آن موقعیت وجایگاه رهبری که بتوان به آن تکیه نمود را ندارد و حتی در صورت چنین پذیرشی آیا مردمی که آنها ادعای نمایندگیشان را خواهند داشت فروپاشی ملت ایران در جهت ایجاد خرده ملت-دولت ها را مورد پذیرش قرارخواهند داد؟ دموکراسی اعمال اراده مردم است، وقتی یک مطالبه ای در سطح ملی مطرح می گردد بدون تردید تمامی مردم ساکن در سرزمین ایران حق مشارکت درآن دارند و طرح مباحثی که می خواهد این حق را نادیده بگیرد تنها منجر به منازعیه بین مردم می گردد و ربطی به دموکراسی ندارد بلکه روشی برای موجه سازی ایدئولوژیک مطالبات خود است.
دموکراسی یک پدیده با چارچوب های مشخص از پیش ساخته و درخود بسنده نیست که بتوان آن را هرطورکه خواهان آن هستیم بر مبنای بافته ها و یافته های ایدئولوزیک بر جامعه اعمال نمود؛ بلکه یک پدیده تاریخی است که به تدر یج ایجاد شده ورشد یافته، بنا براین اعمال آن بر جامعه ایران بدون فهم آن شرایط تاریخی که در آن به سرمی بریم توهمی بیش نیست وبا چنین دیدگاهی حتی قادر به حفظ آن نیزنخواهیم بود؛ واین نتیجه تفکری است که گمان میکنند دموکراسی همچون عصای موسی معجزه ای خواهد کرد، وتنها باید دستورات و یا درخواست های لازم را به آن بدهند یا به آن تفهیم نمایند.
در حالی که دموکراسی یک مفهوم از پیش تعیین شده نیست که هرجریان سیاسی سعی نماید در این خصوص مناسبترین و بهترین تعاریف و موارد پیشنهادی را ارائه نماید؛ بلکه برای دستیابی به آن باید با توجه به ظرفیت های هر جامعه به گونه ای عمل نمود که به عنوان یک امر سیاسی بیشترین نیروهای ائتلافی را به سوی خود جلب نماید و به صورت گام به گام و در یک پروسه تاریخی به اهداف مورد نظر دست یافت؛(“آزادی عملی است تاریخی، نه عملی ذهنی که همانا توسط شرلیط تاریخی به وجود می آید”.(ایدئولوژی آلمانی) بنا براین چون دموکراسی یک پدیده تاریخی است ، معجزه ای در کار نخواهد بود و نمی توان آن را در یک قالب از پیش تعیین شده قرار داد و با چارچوب های مشخص تعریف نمود، در نتیجه برای پیش برد ان نیز، باید بستر تاریخی آن را در نظر گرفت و الزامات آن نیز فراهم شده باشد.
در واقع این جریانات با تعاریف ایدئولوزیک خود ازدموکراسی بدون توجه به عینت وبسترهای تاریخی ان عمل می کنند؛ زیرا آنها دموکراسی را درذیل ناسیونالیسم قومی قرار می دهند و به جای آنکه ناسیونالیسم در خدمت دموکراسی عمل نماید دموکراسی در خدمت ناسیونالیسم است؛ دراین شرایط ، ملت سازی به عنوان بخشی از دموکراسی عمل نمی کند بلکه دموکراسی را به مقابله فرا می خوانند؛ زیرا در نخستین گام مبارزه جهت حیات بخشیدن به شکلی راستین ازدولت دموکراتیک موضوع اصلی باید باشد؛ بنا براین و قتی ما تحلیلی ازیک پدیده ارائه می دهیم درابتدای امر باید خود را مورد پرسش قرار دهیم که هم اکنون درکجای حرکت تاریخی ایستاده ایم وچه نقشی را درآن ایفا می نماییم؟ درچنین شرایطی می توانیم بگوئیم آیا این اندیشه ما کمکی به پیدایش ضرورت های تاریخی تکامل یابنده نموده است یا خود در مقابل آن مانع ایجاد کرده است؟
ناسیونالیسم رو به گذشته دارد و دموکراسی رو به آینده به همین جهت درمقطعی ازتاریخ موجودیت خود را به عنوان بخشی از روند تکاملی تاریخ از دست می دهد، واین دموکراسی است که ضمن پذیرش ناسیونالیسم در درو ن خود بر آن غالب شده و موجودیت آن را به زوال هدایت می کند؛ ناسیو نالیسم دموکراتیک دردرون دموکراسی هم رشد می یابد و هم به لحاظ تاریخی زوال می یابد؛ این ناسیونالیسم نیست که چارچوب های دموکراسی را تعیین می کند بلکه این دموکراسی است که چارچوب های ناسیونالیسم را تعیین می کند؛ بنا براین ناسیونالیسم الزاما باید دموکراسی را بپذیرد اما دموکراسی نباید الزاما ناسیونالیسم را مورد پذیرش قرار دهد، زیرا ماهیت دموکراسی پذیرش الزاماتی است که نظر به آینده داردودر جریان تحول تاریخی جوامع انسانی در پی گسترش موجودیت خود و گذارازگذشته به آینده و زوال موانع گذار به جامعه بدون مرز می باشد. بنا براین رابطه بین دموکراسی و ناسیونالیسم به لحاظ تاریخی گذر از ناسیونالیسم است نه پایداری وقدرت بخشیدن و تکثر تنوع های ناسیونالیستی زیرا ناسیونالیسم ضمن آنکه می توانداز نمودارها ، شاخص ها و ظرفیت های دموکراسی استفاده کرده و آن را نشان دهد در عین حال به عنوان یک پدیده جهانی تاریخی یکی از موانع دموکراسی است.
از دیدگاه درک ماتریالیستی از تاریخ مرزهای سرزمینی ، دولت ، ملت و ناسیونالیسم دموکرتیک یک هدف تاریخی ویا پایان تاریخ نیست بلکه یک مرحله وجودی از تکامل تاریخ جوامع انسانی است بنا براین مواجهه با آن باید به گونه ای باشد تا چگونگی، بسترها و الزامات گذارازآن را فراهم نماید.
همبستگی ملی سرزمینی با روش های سرکوبگرانه و ارتجاعی نطفه درگیری ،هویت طلبی قومی وتجزیه طلبی را در خود نهفته داشته و پرورش می دهد که به نوعی برگشت به عقب است؛ بنا بر این با وجود آنکه همبستگی ملی و سراسری در نفس خود به لحاظ تاریخی عملی مترقی است اما درعین حال باید چگونگی دست یافتن و تداوم آن را از طریق مسیرهای دموکراتیک بیابیم، تا از موقعیتی دوری نماییم که مسئله ملی نتواند به ایجاد دشمنی ، تاکید و برجسته نمودن تفاوت های جغرافیایی ، زبانی ، فرهنگی ،قومی و کم رنگ نمودن مبانی اتحاد ملی در مرزهای سرزمینی تبدیل گردد وبه جای احزاب سراسری موجب گرایش به احزاب محلی با تمایلاتی جاه طلبانه تحت عنوان رهایی ملی تبدیل گردد.
منطقه گرایی به جای احزاب سراسری ودر سطح کشوری موجب جدایی و تولید دشمنی های ملی می گردد، درحالی که دراین ارتباط پرسش اساسی این است حل مسئله ملی از چه طریق و در خدمت منافع کدام طبقه عمل می نماید ؟ بر اساس این دیدگاه برای آنها آنچه تعیین کننده وسازنده سیاست است، منافع طبقاتی نیست بلکه گروه های قومی ملی هستند و منافع طبقاتی در خدمت منافع قومی عمل می کند و سیاست طبقاتی در مقابل آن رنگ می بازد و تمامی جامعه و منافع جاصل از آن به صورتی واحد و همگن در می اید و پیروز میدان این نبرد بورژوازی و اولیگاراشی خودی می باشد.
آنهابا ساختن هویت های جدید ملی و ناسیونالیسم منطقه ای ماهیت بین المللی مبارزه طبقاتی را که تنها ازنظرشکل ملی است با تقسیم بندی های هر چه بیشتری روبرو ساخته و موجب ضعف قدرت و عقب افتادن آن می گردند.
چه مارکس و یا انگلس که در خصوص ایرلند،هنگامی که مسئله ملی را مورد توجه قرار می دهند؛ ازآن به عنوان عاملی در جهت ایجاد همبستگی بین المللی طبقه کارگر استفاده می کنند در حالی که درخواست حق ملل در تعیین سرنوشت خود درکشورایران تنها موجب تضعیف همبستگی طبقاتی طبقه کارگرمی گردد.
اگر ما بخواهیم به لحاظ تاریخی ودر یک روند معکوس وجهه تشابهی با وضعیت کنونی کشور ایران بیابیم ، اتحاد آلمان درزمان بیسمارک است، که با وجود آنکه مارکس و انگلس با روشهای ارتجاعی بیسمارک در جهت اتحاد آلمان مخالف بودند، اما آنرا به لحاظ تاریخی یک اقدام مترقی می دانستند؛ به همین دلیل، انگلس در ۲۵ ژوئیه ۱۸۶۶ به مارکس می نویسد:”تمام این دولت های کوچک از بین رفته و تاثیرات نامطلوب آنها زدوده شده و به جای احزاب محلی،عاقبت واقعا ملی و سراسری می شوند.” اما در ایران امروز،برخی، بایک پیش فرض ایدئولوژیک ساختگی تحت عنوان حق ملل در تعیین سرنوشت خود، که هیچ ارتباطی با کشورایران ندارد، به دنبال”دولتهای کوچک”و”محلی ” هستند؛درواقع آنها در مخالفت با مسیرتاریخ وبه صورت وارونه حرکت می کنند. بنا براین تفاوت دراین است که ما اتحاد سرزمینی داشته ایم اما چگونگی انتقال به عصر جدید، موانع و مشکلات موجود را ایجاد نموده وتعمیم وگسترش آن به اتحاد سرزمینی و فروپاشی آن از طریق ایجاد دولت-ملت های منطقه ای یا محلی یک راه حل نیست بلکه یک بی راهه است و به لحاظ سیر تکاملی تاریخی یک عقب گرد و محصول بدفهمی تاریخی است.
درعین حال در خصوص جریاناتی که برای گذار وایجاد جامعه سوسیالیستی ازحق ملل در تعیین سرنوشت خود سخن می گویند؛ لازم به توضیح است، حق ملل در تعیین سرنوشت خود یک حق متعلق به نظام سرمایه داری است و هیچ ارتباطی با ایجاد جامعه سوسیالیستی ندارد و هرگز نمی تواند ذیل آن قرار گیرد و تا هنگامی که از چنین حقی صحبت می شود در چارچوب جامعه سرمایه داری قرار دارد؛ چه از جانب طبقه کارگرویا طبقه سرمایه دار اعمال شود.
بنا براین درخواست حق ملل در تعیین سرنوشت خود و درعین حال پذیرش آن به عنوان یکی ازمطالبات در جهت ایجاد جامعه سوسیالیستی چیزی بیش از یک توهم ناشی از سوسیالیسم ایدئو لوزیک نیست؛ واعمال آن درخصوص کشورهای مستعمره پس ازجنگ جهانی دوم در جهت استعمار زدایی، به لحاظ ماهیتی پدیده ای بورژوا-دموکراتیک بوده است.
پس از بررسی ابعاد و نتایج داخلی هویت طلبی قومی، در اینجا لازم است اشاراتی به عملکرد ونتایج آن به لحاظ تاریخی – جهانی نمائیم.
در حالی احزاب منطقه ای و محلی چگونگی پاسخ خود را برای آینده درذیل یک فرهنگ وزبان مادری می یابند؛ که خود بخشی از یک گذار،تحول و ضرورت تاریخی رو به افول در جهت جایگزینی و رسیدن به یک زبان و فرهنگ جهانی قرار داشته ودر ماهیت خود حرکتی ضد تاریخی را به دنبال دارد زیرا حرکت تاریخ نه تنها همبستگی ملی ، بلکه گذار از آن و درهم شکستن مرزهای ملی و وحدت بین المللی و جهانی را در بطن خود نهفته دارد و الزامات و نیازهای مربوط به آن را می طلبد.
آنچه مسلم است پیدایش دولت ملت یک پدیده تاریخی است که زوال خواهد یافت، در حالی که هویت طلبی و یکپارچگی قومی در مقابل یکپا رچگی ملی سرزمینی موجب تحریک و افزایش تنش های قومی گردیده و چنین روندی را بیان نمی دارد.
بنا بر این هویت طلبی قومی، منطقه گرایی و افزایش وفاداری قومی درمقابل پیوندهای ملی سرزمینی کشورایران درشرایطی است که به لحاظ ماهیتی چارچوب های ملی پروسه افول خود را در مقابل پدیده جهانی شدن و دگرگونی و تحولات ناشی از آن طی می نماید و مرزهای سرزمینی در حال ازدست دادن پیوندها و قدرت بازدارندگی در مقابل جهانی بدون مرزومفاهیم غیرملی در حرکت است و اصل شهروندی جهانی در مقابل شهروندی ملی قدرت خود را تحمیل می نماید؛ اقتصاد جهانی، سیاست جهانی،قوانین حقوقی جهانی ، زبان جهانی و فرهنگی جهانی تمامی مرزهای ملی را درهم خواهد شکست و نوید بخش جهانی بدون مرزخواهد بود وهرچه اقتصاد وسیاست جهانی درهم تنیدگی بیشتری می یابد و وسایل ارتباطی گسترده ترو ساده ترمی گردد نتایح حاصل از تصمیمات و حوادث در یک نقطه از جهان اثرات عمیق تری بر دیگر مناطق خواهد گذاشت ؛ در نتیجه پروسه حرکت تاریخ با جهانی شدن به صورت غیر قابل بازگشتی به سوی افول مفاهیم دولت – ملت به پیش می رود و غالب شدن یک فرهنگ و زبان جهانی که دیگر زبانها را در ذیل خود قرار خواهد داد؛ با درهم شکستن مرزهای ملی در حرکت است و عصر جهانی شدن نیازها و الزامات خودرا با قدرت و به عنوان یک ضرورت تاریخی تحمیل خواهد کرد.
اقتصاد، سیاست ،قوانین، حقوق، فرهنگ و زبان جهانی در یک جامعه جهانی بدون هر گونه مرزهای ملی ضرورت تکاملی تاریخ بشری است واکنون درفرآیند یا مسیرجهانی شدن بسیاری از تفاوت های زبانی، نوع پوشش، فرهنگ و آداب و رسوم از بین رفته و با نوعی یک دستی جهانی روبروهستیم.
درآینده هنگامی که در پروسه جهانی شدن تمامی مرزهای سرزمینی و ملی در هم شکسته خواهد شد آنچه که نام ایران و مردمان آن را زنده نگاه خواهد داشت ملت یا ملل آن نیست بلکه تاریخ و فرهنگ ایران خواهد بود.
انقلاب آینده ایران انقلابی دموکراتیک است و وظیفه تاریخی آن انتقال از دیکتاتوری مطلقه به حکومتی دموکراتیک است ،وظیفه بزرگی که هیچ یک از انقلابات مشروطه (لازم به توضیح است به عنوان یک نقطه عطف تاریخی، دکتر محمد مصدق وجنبش او نماینده راستین و مترقی انقلاب مشروطه ودر صدد احیا آن بود؛وکودتای مرداد ۳۲ شکستی دوباره بر انقلاب مشروطه بود، یکی به دست پدرودیگری به دست پسروسقوط یک بخش تعیین کننده ازتاریخ ایران بود؛ وپس ازآن، مشروطیت برای همیشه درتاریخ ایران دفن شد.) و۵۷ نتوانستند به آن دست یابند و مجموعه نیروهای انقلاب دموکراتیک ایران را آن جریانات سیاسی ای در بر می گیرند که وظیفه بنیادین واساسی خود در گذار به این دموکراتیسم انقلابی قرار دهند؛ و هر گونه مغفول ماندن ، نادیده گرفتن و یا کم اهمیت دادن به آن وعدم درک ضرورت تاریخی آن در مقابل دیکر مطالبات مطروحه نه تنها این جریانات را از این همبستگی انقلابی در جهت گذار به این دموکراتیسم انقلاب خارج ساخته بلکه آنها را در مقابل آن قرار خواهد داد؛ درنتیجه موجب عقب راندن دموکراسی حاصل از انقلاب خواهند شد و مجموعه ای از منازعات را ایجاد خواهد کرد که همگی بازنده آن خواهند بود ؛در چنین شرایطی مطالبات حداکثری جریانات سیاسی به دست نخواهد آمد بلکه این دموکراسی است که قربانی آن مطالبات خواهد شد پدیده ای که می تواند در یک شرایط دموکراتیک زمینه و بستر لازم در جهت رسیدن به بسیاری از مطالبات مورد درخواست را تا مین نماید.
بنا براین درک اصولی ازپدبده ملی باوربه موقعیتی است که در یک دولت مدرن و دموکراتیک ،مشارکت سیاسی و حقوق شهروندی عامل تعیین کننده دولت-ملت وهویت مشترک ملی باشد نه تعصبات وهویت طلبی قومی ؛ در نتیجه با تقویت نهادهای مدنی قدرت دولتی در خدمت ملت و وحدت درونی آن باید قرار گیرد؛ در چنین شرایطی ثبات سیاسی جامعه از طریق تو سعه نهادهای دموکراتیک صورت پذیرفته تا دولت-ملت را به عنوان بخشی از موجودیت خود بپذیرد.ازگذشته های دورنیزآنچه اقوام مختلف را دریک واحد وبر اساس وحدت سرزمینی بزرگ به نام کشورایران حفظ می نمود تعددهویت های ملی نبود؛ بلکه حفظ حقوق آنها متناسب با شرایط تاریخی خود در پیوند با حکومت مرکزی بود ه است ؛آنچه که امروزنیز در یک ساختار و چارچوب دموکراتیک می توان در یک ابعاد جدید به آن حیات بخشید؛ زیرا جهان و شرایط جدید ساختارها وامکانت جدید را می طلبد و این یگانه راه جهت گیری رشد تاریخی می باشد؛ وهیچ چارچوب ایدئولوژیک و از پیش تعیین شده ای برای آن وجود ندارد تا حکومت دموکراتیک به خواسته های جاه طلبانه تبدیل گردد؛ پس باید بحران کارکردی دولتها را که بخش بزرگی ازآن به حاکمیت دیکتاتوری باز می گردد از طریق حاکمیت دموکراتیک حل نمودوقدرت دولتی در خدمت ملت و وحدت درونی آن بوده ودر جهت از بین برد ن تبعیض های قومی ورفاه جامعه وعدالت اجتماعی حرکت نما ید؛ درچنین وضعیتی ثبات سیاسی جامعه از طریق تو سعه نهادهای دموکراتیک وتمرکز زدایی از قدرت سیاسی صورت می پذیرد تا از یکسو دولت-ملت را به عنوان بخشی از موجودیت خود بپذیرد ؛ و از دیگر سو به عنوان بخشی از یک روند جهانی – تاریخی تا جایی ادامه می یابد که قدرت سیاسی به نفع قدرت اجتماعی مردم موجودیت خود را از دست می دهد و تنها قدرت اجتماعی ابزار اداره جامعه از طریق نهادهای خود خواهد بود.
کاوه ۲۵/۱۱/۱۴۰۳
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.