بیضایینامه ها و پیغام هایی برای بهرام بیضایی از
جمشید مشایخی، مژده شمسایی، فاطمه معتمد آریا، رضا کیانیان، نیلوفر بیضایی، حمید امجد، شبنم طلوعی، محمد یعقوبی، حمید احیاء، افشین هاشمی، کامبیز حسینی، مهناز افشار، محمد تنگستانی، احمد رأفت، سپیده عبدالوهاب، حمید مافی، محسن سراجی، عسل باقری و نیما دهقانی.
کاری از علاء محسنی و محمد تنگستانی
برای رفتن به صفحات داخلی بر روی نامه ها کلیک کنید.
برای استفاده بهتر با مرورگر کروم کار کنید.

——-

نامه علاء محسنی:

آقای بیضایی سلام،
من نمی خواستم چیزی بنویسم. و سعی کردم که از زیر بار این پروژه شانه خالی کنم. هفته قبل تلفنی با هم صحبت کرده بودیم و گفته بودید:« تو رو جان جدت بگیر بشین این رو تمومش کن!» منطورتان به «جانا و بلادور» بود که تدوینش را تمام کرده ایم و قرار است تصحیح رنگ و صدایش انجام شود و تحویلش بدهیم. من هم به جان جدم قسم که می خواستم همین کار را بکنم ولی نشد. می بینید که چرا. تولدتان است و علیرغم همه تلاشی که کردم نتوانستم کنار گود بمانم!
بیش از یک سال و نیم است که دارم با شما بر روی این پروژه کار می کنم. به عنوان دستیار تدوین، اپراتور و یا هر چه که اسمش را بگذارید. این سرزمین رویاها و آرزوها گاهی روی بی رحمش را نشان می دهد و گاهی از طرف دیگر فرصت های رویایی می سازد. مثلا فرصت کار کردن با شما را. کجا باورم می شد که به آمریکا بیایم و با بهرام بیضایی کار کنم؟ نمی دانم شما تاوان چه گناهی را دارید پس می دهید ولی برای من برنده شدن در این لاتاری بی نظیر فرهنگی غنیمتی بزرگ بوده است، که کفه اش همچنان بر مشکلات ریز و درشت مهاجرتی سنگینی می کند و باعث می شود که دوام بیاورم.
شاید برای بعضی جالب باشد که کار کردن با شما چگونه است. برای آن ها می نویسم: اسطوره معمولا ساعت دو، دو و نیم بعد از ظهر می آید، موقعی که من آخرین لقمه ناهارم را به عجله قورت داده ام. اگر مدتی کارمان به تعویق افتاده باشد معمولا با این جمله آغاز می کند: «این مدت کار نکردیم می بینم که خیلی سرحال و قبراق به نظر میایی!» معمولا همراه با نوشیدن قهوه ای کار را آغاز می کند و اگر عسل در آن بریزد ردخور ندارد که دستش نوچ می شود! پیش از هر کاری تخته زیردستی و کاغذها و قلمش را در می آورد که همه چیزش است: ماشین تایپ، لپ تاب، کامپیوتر، آی پد و … بعد از سال ها زندگی دیجیتالی دوباره ارزش قلم و نوشتن بر کاغذ را بر دستان او دیده ام. تدوین را هم در واقع بر روی کاغذ انجام می دهد. تقریبا ده زاویه مختلف دوربین داریم که تک به تک آن ها را می نویسد و با علائم و نشانه های خاصی مارک می کند. و همان جا روی کاغذ ترتیب پلان ها را مشخص می کند. گاهی فکر می کنم بعضی پلان ها به هم نمی خورند و یا مشکل تدوینی پیدا می کنیم، مثلا دو سه تا شات هم اندازه که قاعدتا نباید به هم مچ شوند، و یادآوری می کنم، می گوید: «ببین! تو به همین ترتیب این ها را بچین.» می چینم و نتیجه عالی در می آید! در طی این کار بارها شعبده تدوین را به چشم دیده و شگفت زده شده ام. گاهی که کامپیوتر ایرادی پیدا می کند و یا باید چیزی رندر شود و متوقف می شویم آن طرف مشغول نوشتن نمایشنامه اش می شود! به یک دست نمایشنامه و به یک دست تدوین، و گاهی همزمان سوت هم می زند! آهنگ هایی از راوی شانکار و یهودی منوهین، و یا عیسی مسیح سوپراستار از لوید وبر، مینیاتورهای ایرانی امین الله حسین و یا یک دوجین موسیقی درجه اول دیگر که اسم بعضی را نمی دانم. در کنار او همه چیز رو به کمال می رود، باید برود، هیچ بهانه ای هم نمی توانی برای ایرادات خودت بیاوری که به ناگاه با طنز ویرانگرش رو به رو می شوی. مثلا می گوید: «این پلان رو با چه نبوغ سینمایی این طوری گرفتی؟!» می گویم: «این انتهای نمایش بود و خسته شده بودیم و بعد از دو ساعت به خدا دیگه کمر برام باقی نمونده بود و …» و جواب می دهد:«متاسفانه چه مفت کمرت رو از دست دادی!!! حداقل یه چیزی می گرفتی که بهش بیارزه!» بعد از پنج شش ساعت کار بی وقفه وقتی که می خواهد برود هنوز دل از میز تدوین نمی کند و تا اخرین لحظه پیشنهاداتی دارد «حالا من که رفتم این ها رو این طوری هم بچین ببینیم چه طور می شود!» و من که انگار از رینگ بوکس درآمده باشم با تتمه انرژی ام سعی می کنم همچنان خودم را سرپا نگه دارم: «چشم!». و گاهی دو ساعت بعد زنگ می زند، مثلا از توی یک مهمانی و می گوید آن پلانی که هفته پیش گذاشته بودیم کنار؟ آن را توی این صحنه باید بین این دو پلان بگذاریم. که من دیگر ناک اوت می شوم!
آقای بیضایی،
سه بار برای شما و درباره شما نوشته ام. بار اول مطلب به نسبه بلندی بود درباره اجرا و توقیف نمایش «مجلس شبیه». آن روزی که خبرش را به ما اعلام کردید هرگز فراموش نمی کنم. اجازه بدهید از همان مطلب نقل کنم:
«روز سه‌شنبه 4 مردادماه 1384 بیست و یکمین اجرای‌مان است، بیضایی از همه می‌خواهد در پایان اجرا و بعد از تعویض لباس، روی صحنه حاضر باشند، آرام و با طمأنینه شروع می‌کند
“شاید بعضی شنیده باشید … این جمعه آخرین اجرای ماست …”
سعی می‌کند با همان آرامش ادامه دهد اما در میانه بغضش می‌شکند، رشته‌ی کلام قطع می‌شود، همه تحت تأثیر قرار گرفته‌اند و بعضی که احساساتی ترند بلند به هق‌هق می‌افتند، این‌بار این خود نمایش است که به سرنوشت استاد ماکان دچار شده است، خبر‌ها، گوشه‌کنایه‌ها و کابوس‌هایی که از شروع تمرینات زمزمه‌ی تعطیل و توقیف کار را سر می‌داد بالأخره صورت واقعیت به‌خود می‌گیرد، بیضایی سریع بر خودش مسلط می‌شود و بقیه را هم به آرامش می‌خواند
“این نباید باعث یأس ما بشه، با بغض و گریه بیرون نرین، ما نباید به‌نظر بیاد که شکست خوردیم، نباید کمر خم کنیم، ما هم‌چنان کار می‌‌کنیم …” »
و شما همچنان کار می کنید و کار می کنید و کار می کنید … گاهی حیرت می کنم که چگونه توانسته اید این طور بر «زمان» غلبه کنید. غنیمتی هستید در این دیار غریب. این را در مطلب دیگری نوشته بودم که شما هر کجا هستید بخشی از وطن آن جاست. بخش پاک و روشنی از وطن، و چه خوشبختیم ما که این همه دوریم از وطن ولی به واسطه شما از آن بهره مندیم. در بین این نامه ها خواندم و شنیدم که می گویند دلمان تنگ شده و اصرار می کنند که برگردید، زهی خیال باطل! کمپین راه می اندازیم و نمی گذاریم! شما حق مسلم ما هستید!
آقای بیضایی،
نمی توانم تصور کنم هفتاد و پنج سال بهرام بیضایی بودن را. جدی می گویم، توی مخیله من جا نمی شود، هفتاد و پنج سال به یک دست نگارش نمایشنامه، به یک دست نوشتن فیلمنامه، به دستی تحقیق و پژوهش، به دست دیگر ساختن فیلم، با دستی اجرای نمایش، به دستی تدریس، و همزمان نواختن همه موسیقی خوب جهان با سوت! شاید این فقط از اسطوره های باستانی بر می آید، همان که متخصص اش هستید، منتها ورژن مدرنی از آن ها. «ترکیبی از شکسپیر و هیچکاک که چاشنی چاپلین به آن زده باشند» این را هم در یادداشتی فیس بوکی درباره شما نوشته بودم… می دانم که الان به شکایت می گویید: «ول کن این حرفا رو، من نامه و فلسفه و شعر و تولد می خوام چکار! سر جدت بشین این جانا و بلادور رو تموم کن». به جان جدم قسم چشم! ولی این هفته که وضع ما را می بینید سه شب است نخوابیده ام و دارم تند و تند می نویسم که این عریضه خالی نماند، همه این ها را نوشتم که عذر تقصیری باشد برای به تعویق افتادن قرار، به هفته بعد! فقط بگذارید همین جمله آخر را بگویم و بروم پی کارم:
نویسندگان روس می گفتند ما همه از زیر شنل گوگول در آمده ایم، اغراق نیست اگر هنرمندان سینما و تئاتر ایران – حداقل این چند نسل اخیر – هم بگویند که ما همه از پشت نقاب مرگ یزدگرد شما بیرون آمده ایم.
تولدتان مبارک.

—–

نامه محمد تنگستانی

دایی بهرام سلام

امیدواروم تا زمانی که رو پات هسی زنده بمونی. مو یه جنوبی یم . آبادانی. تو شهر مو هر کیو دوس داشته باشن بهش می گن دایی. اصن ربطی نداره که دایی واقعی شون باشه یا نه؟ همین که دوسش داشته باشن بهش می گن دایی.

منم خیلی تو رو دوس داروم. خوشحالوم که تولد 75 سالگی تو با این ویژه نامه داروم جشن می گیروم. خیلیا رو دعوت کردوم. همه شون دوستت دارن حتی ای همکاروم که خیلی دوس داشت برات یه نامه ای بنویسه. اما طفلی ترسید. ترسید از روزنامه اخراجش کنن. ولی گف بهت بگوم که خیلی دوست داره. حتی بیشتر از دوس پسرش علی. نمی تونوم درک کنم. سالهاس نمی تونونم درک کنم چرا به دنیا اومدی؟ خواستی حالی از دنیا گرفته باشی؟ نمی دونوم؟ تولدت یه اتفاق نادر بوده یا یه استثناء؟ اما خدای تئاتر و سینمای ایرانی . یکه تازی. یه خدایی هسی که هیچ وق از خدایی خودش خسته نشد. خدا رو کولت.هفتاد و پنجساله بهرام بیضایی هستی. بس نیست. واقعا تا حالا پیش نیومده از این بزرگی و بی همتایی خودت خسه بشی روزی بخوای استعفا بدی ؟ بهرام بیضایی نباشی؟ اصن بیا استعفا بده . تا حالا به این فکر کردی؟ روزی یه آدم روزمره باشی؟ یه کارگر. یه بنا یه میوه فروش یه جاشو یا نه. بیا اصلن بشو فروشنده لوازم لوکس دست دوم تو بهترین جای شهر. یا نمی دوونوم اصن بشو آقام. یه کارمند. یه کارمندی که هنوز که هنوزه حقوقشو دیر می دن. هر ماه مجبوره دسشو جلو در و همسایه دراز کنه و یه پولی قرض بگیره تا دو سه هفته خرجی خونشو داشته باشه.

بعد شب بیاد خونه با زنش و دوتا بچه اش بشینه فیلم بهرام بیضایی ببینه و حال کنه و لذت ببره از دنیا. یا نه.اصلن بیا بشو یه دانشجوی شهرستانی. با بدبختی. بدبختی به معنای واقعی کلمه ها.خودتو شهید بکنی تا بتونی پول یه نمایشو پیدا کنی گیر بیاری بیای بشینی یه نمایش بهرام بیضایی یو نگاه کنی. تازه نمایشی که خودشم کارگردانی نکرده. فقط متنشه نوشته.

تا حالا شده دوس داشته باشی یه بچه دبیرستانی باشی بعد به بهانه خرید کتاب کنکور از آقات، همون آقایی که هنوز که هنوزه حقوقشه دیر می دن پول بگیری و بری به جاش کتابای بیضایی رو بخری؟

ا ای رفیقات جلد کتابای کنکور سال پیشو بگیری بچسبونی روش تا خونه آروم آروم راه بری اما عمیق بخونیش؟ بعد ننه ات همین جوری دنبالت راه بیافته اسفند دود کنه داد بزنه ها! بچه ام امسال دانشگاه دولتی قبول می شه. بره به در و همسایه بگه بچه ام امسال مهندس می شه.

بعدش شما غش غش بخندین و غرق تو نوشته های بیضایی باشین؟ لذت ببری از این دنیا بعد نه مهندس بشی و نه هیچی و بعد آخر سر مجبور بشی از ایران بزنی بیرون از دست همو دولتی که قرار بود مهندست بکنه و دور بشه ای از همو ننه ای که برات اسفند دود می کرد که درس بخونی و مهندس بشی

اما مو از بچه ای نه می خواسوم مهندس بشوم نه هیچی دیگه. مو می خواسوم بشوم بهرام بیضایی. نه بشووم یه کارگردان ها. نه. بشوم اسم بهرام بیضایی . برا اولین بار وقتی همی چن وقت پیش وقتی بهت زنگ زدوم و گفتم آقای بیضایی ما داریم یه ویژه نامه ای برا تولد هفتاد و پنج سالگی ات می خوایم آماده می کنیم . خیلی راحت گفتی ممنون. این ممنون گفتنت بیس و هشت سال ، بیس و نه سال زندگی مو جلو چشام رد کرد.

تا چن ساعت همی جور مثه احمقا جلو آینه وایساده بودم و با خودوم حرف می زدوم. با بهرام بیضایی حرف می زدوم.

دایی بهرام تو رو سید عباس واسه یه روزم که شده بیا استعفا بده. بیا بشین فیلما بهرام بیضایی رو ببین بیا بشین نمایشنامه هاشو بخون. کاراشو بخون مصاحبه هاشو گوش کن ببین چه لذتی می بری؟

همه اینا رو حاضروم باهات تقسیم کونوم الا یه چیز. اونوم او لذتی که از کتک مدیر مدرسه بردوم. دبیرستانی بودم ای فیلم «مرگ یزگرد» ته از تو کمد آقام دزدیه بودوم با خودوم برده بودوم مدرسه . ای جوری زیر پیرنم گذاشته بودمش. زنگ تفریح اومدوم آب بخوروم تلپی فیلمه افتاد بیرون. آقا مایو ورداشتن بردن دفتر یک کتکی به مو زدن اما لذت داشت. چون مصبب اون کتک تو بودی.

برده بودومت مدرسه دنیارو نشونت بدم. مدرسه رو نشونت بدم ریاضی بخونی جغرافی بخونی علوم بخونی فیزیک بخونی شاید ماجرا طور دیگه ای عوض بشه اما این لامصب افتاد بیرون . هیچی نشد. دایی بهرام. چند نفر مثه مونو عاشقشون کردی، نویسنده شون کردی؟ شاعرشون کردی؟ بزرگشون کردی؟ کارگردانشون کردی؟ آدمشون کردی؟

تو رو سید عباس واسه یه روز هم که شده استعفا بده. بیا بشو یکی دیگه. اصن نشو من . آقامم نمی خواد بشی . ببین چه لذتی می بری از کارایی که بهرام بیضایی کرده؟ بعدش او موقع می فهمی هفتاد و پنج سال دور بودی از ای لذت…..

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)