“ترا که این قد و قامت اساس سرمایه ست
مکن جفا به پرولتاریای بی آزار”

 

هزار سال گذشت و نیامدی ای یار
بیا بیا که سر هفته میشود دوهزار

شده اسیر یکی چون تو کارفرمائی
یکی منی که بجز عشق تو ندارد کار

بهوش باش که تا حق کارگر نخوری
که مزد زحمت من نیست غیر بوس و کنار

قرار بود مزایای من اضافه کنی
دو بوسه ام بدهی بهر رفع استثمار

قرار بود مرا بیمه رقیب کنی
ولی خبر نشده اتحادیه ز قرار

بیا وسائل تولید را بکن ملی
به تندرستی سرمایه داری بیمار

امید من به کمون های خودکفائی نیست
که خسته ام ز خودارضائی ملالت بار

ترا که این قد و قامت اساس سرمایه ست
مکن جفا به پرولتاریای بی آزار

شکایت از تو به کارل مارکس میبرم آخر
بیا و قدرت مارکسیسم را مکن انکار

مرو مرو که فدای اضافه وزن تو ام
بیا و ارزش افزوده را به من بسپار

مرا حواله مده نیمه شب به مانیفست
که من به حکم کاپیتال مانده ام بیدار

بیا حمایت ازین خرده بورژوازی کن
بغل بگیر مرا دلبرا بدون فشار

مرا تو درس چپ آموختی به مکتب عشق
به راه راست مسیرم کشیده ای انگار

مراد من ز چپ و راست همدلی با توست
وگرنه بوده ام از ایدئولوژی بیزار

بیا به بستر من انقلاب کن امشب
وگر قبول نکردی، من و زمان تزار.

 

 ۱۶ مهر ۴۰۳

**********************

در این رابطه:

“کمونیزم عشق” به مناسبت روز عشاق, “عشق چه ربطی به کمونیسم دارد؟” (به انگلیسی)

تحقیقی پیرامون فقر ارزش مبادله

تمام صحبت سخنران اشاره بدین نکته ی ساده است که, در جهانی که همه چیز بر اساس و مبنای پول و ارزش مبادله و کالایی شدن روابط ما در زندگانی روزمره می باشد, ولی ما در عشق و محبت با اعضای خانواده یا دوستان و رفقا نگاهی به ارزش مبادله نداریم و بدون در نظر گرفتن ارزش های بازار و مبادله (در “جزیره های کوچک کمونیستی” ) به عزیزان و یاران خویش مهر می ورزیم, دلباخته و عاشقشان هستیم.
گوهر و اساس عشق در جهان سرمایه دارانه ی امروز اتفاقا بسیار کمونیستی و اشتراکی است!

 

**************

میعاد

 

 

در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.

 

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌ی پُل

 

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راهِ آخرین را
در پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن.

 

 

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می‌دارم.

 

در آن دوردستِ بعید
که رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها
                                           به‌تمامی
فرومی‌نشیند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان چون روحی
                    که جسد را در پایانِ سفر،
تا به هجومِ کرکس‌هایِ پایان‌اش وانهد…

 

 

در فراسوهای عشق
تو را دوست می‌دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.

 

در فراسوهای پیکرهایِمان
با من وعده‌ی دیداری بده.

 

اردیبهشتِ ۱۳۴۳
شیرگاه

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)