
آن مرد گنجی در سر دارد
که میان شما پخش میکند.
گنج مردم نادار؛
مردمان دریغ شده!
گنجی از ناداری
گردآوری شده از روزمرگی
در جهان رو به دگرگونی!
آن مرد سرود گمشده میخواند؛
بازیابد خود بی خویشِ خویش را
در بَم و زیرهای آن؛
در تهران گمشده!
— وصفِ مرتضی احمدی از زبان بهرام بیضایی

“چغندر پخته”, “منو روی لج ننداز”, “شمس العماره”, “عذرا خانم”, “دم گاراژ بودم”, “وقتی از هند اومدم”
باد در غبغب نکن
فیس و افاده واسه چی؟
شَست تو اونجا بزار
شاید تلنگت در نره!
نقش مزارش نیز خندان ست


هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.