ماجرای داستان، اگر بشود ماجرایی برای آن قائل بود، در سال‌های اجرای قانون کشف حجاب در زمان پهلوی اول و در یکی از کوچه‌های تهران قدیم اتفاق می‌افتد؛ کوچۀ دل‌بخواه که شرح چندوچونش، طول و عرضش و حتی ساکنان محله‌اش به‌تفصیل در داستان اول مجموعه یعنی «جغرافیای کوچه» آمده. «جشن عروسی» حکایت تکراری مردی است که می‌خواهد برای بار دوم ازدواج کند و ازقضا دختر همسایۀ ‌راویِ کم‌سن‌وسال داستان را به همسری بگیرد و قرار است جشن عروسی در خانۀ عروس برگزار شود. روایت از زبان اول‌شخص آغاز می‌شود، با ریتمی یکنواخت و مناسب و واژه‌هایی خاطره‌انگیز، اما طولی نمی‌کشد که راوی با شرح بی‌ربط چگونگیِ بندانداختن رقیه‌خانم بندانداز، ملال و بی‌حوصلگی را وارد فضای داستان می‌کند. درادامه، توضیح راوی که «پریروز که زن مشهدی‌فتح‌الله زود آمد مرا از مادرم گرفت و برد تا به جرز کنار در کوچه‌شان، روی یک لکۀ خیسی بشاشم،…» این فرضیه را که او پسربچه‌ای نابالغ است قوت می‌بخشد، اما نگاه و شیوۀ روایت او درطول داستان طوری است که گاهی او را نوجوانی همه‌چیزفهم معرفی می‌کند و گاه تا سطح یک راوی دانای‌کل که از همه‌چیز و همه‌کس خبر دارد، بالا می‌برد.

 

یادی از اسلام کاظمیه

 

“اسلام کاظمیه”.
در ظاهرِ امر، قدری غریب می نماید که انسانی با نام کوچک “اسلام” و نام خانوادگی “کاظمیه” نتواند با اسلام و حکومت اسلامی کناربیاید!؟
اما نیامده است دیگر!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)