جستاری در سیر تحولات نظری کارل مارکس – بخش نخست
www.hadizamani.com
فلسفه سیاسی مارکس در صحنه سیاسی ایران همواره تاثیر گذار بوده است. این تاثیر گذاری در دهههای ۴۰ و ۵۰ به ویژه چشمگیر بود. این نگاه و درک سازمانهای سیاسی ایران از آن در شکل گیری تحولات سیاسی این دوره بی تاثیر نبود. در شرایطی که بخش بزرگی از جامعه ایران اسیر فقر است و شکافهای طبقاتی با سرعت فزایندهای در حال رشد است، این نگرش میتواند در آینده نیز تاثیر گذار باشد. لذا، بررسی تواناییها و ضعفهای این نظریه برای مقابله با چالشهای توسعه سیاسی ایران میتواند سودمند باشد.
در فلسفه سیاسی مارکس سه دوره قابل تشخیص است. در دوره نخست ما با یک فیلسوف لیبرال و انسان گرا (اومانیست) روبرو هستیم که تحت تاثیر فیلسوفانی مانند لاک، میل، روسو و هگل قرار دارد. اندیشه محوری این دوره مارکس نظریه از خود بیگانگی است. مانند روسو، مارکس معتقد است که انسان در جامعه صنعتی مدرن از طبیعت خود دور افتاده و دچار از خود بیگانگی شده است. دوره دوم سالهایی است که مارکس از هگل فاصله میگیرد و با سرعت فزایندهای رادیکال میشود. دست آورد این دوره نظریه ماتریالیسم تاریخی و تاکید بر ضرورت تغییر جهان است. دوره سوم سالهایی است که مارکس از شکست انقلابهای اروپا آزرده است و با پی بردن به کاستیهای نظریه ماتریالیسم تاریخی به تدوین یک دستگاه نظری منسجم برای اثبات ناگزیری فروپاشی سرمایهداری و توضیح چرایی و چگونگی آن، برای توجیه ضرورت پی ریزی یک جهان جدید روی میاورد. اندیشه محوری این دوره نظریه «استثمار» است که در کتاب «سرمایه» تدوین و ارائه شده است.
نبوغ مارکس در ابداع مفاهیم جدید و تدوین یک دستگاه نظری منسجم و جامع کم نظیر است. با اینهمه، دستگاه نظری وی داری کاستیهای جدی است که به آنها میباید توجه داشت. بررسی سیر تحولات اندیشه مارکس میتواند ما را در شناخت توانایی و کاستیهای دستگاه نظری وی یاری کند.[۱]
مارکس لیبرال و نظریه از خود بیگانگی
مارکس جوان در ۱۸۳۶ در دانشگاه برلین مشغول به تحصیل حقوق شد. در این دوره مارکس تحت تاثیر استادش برونو باور (Bruno Bauer) قرار داشت که پیرو هگل و عضو انجمن «هگلیستهای جوان» بود. مارکس به این گروه پیوست و تا سال ۱۸۴۳ عضو این انجمن، که یک گروه روشنفکری رادیکال با گرایشات سکولار و اومانیستی بود، باقی ماند.
هگل در نظریه «تئوری نقاد» معتقد بود که وظیفه اصلی فلسفه نقد خود آگاهی انسان است. خود آگاهی انسان هیچگاه بازتاب دقیقی از محیط او نیست. لذا برای دسترسی به حقیقت و نزدیک شدن به درک دقیقتری از واقعیت میبایست پیوسته خود آگاهی انسان را مورد نقد قرار داد.[۲] «هگلیست های جوان» به دنبال آن بودند تا این نظریه را در مورد نظریههای هگل نیز بکار ببرند. تلاشهای فلسفی مارکس در این دوره عمدتا در این راستا است.
مارکس در نوشته های این دوره خود، به ویژه در «دست نوشتههای فلسفی و اقتصادی» که نگارش آن در سال ۱۸۴۴ به پایان رسید، یک انسان شناسی فلسفی ارائه میدهد که متشکل از نظریه ای درباره طبیعت انسان است. در این دوره نقد مارکس از جامعه مدرن عمدتا متکی بر مفروضات انسان شناسی است.
مارکس انسان را موجودی نیک سرشت و اجتماعی میداند. وی، مانند روسو معتقد است که مالکیت خصوصی و جنگ و رقابت برای انباشت ثروت و قدرت، پدیدههایی اجتماعی هستند که در فرایند اجتماعی شدن در انسان پدید آمده و به مرور زمان در روان وی تثبیت شدهاند. مارکس حتی از روسو نیز فراتر میرود و مدعی است که انسان حتی در وضعیت طبیعی نیز موجودی اجتماعی است. مارکس سرشت انسان را در کار خلاق و هدفمند میداند و معتقد است که انسان در جامعه صنعتی مدرن از طبیعت خود دور افتاده و دچار از خود بیگانگی شده است. برای توضیح مفهوم از خود بیگانگی ، مارکس از نظریه از خود بیگانگی هگل استفاده میکند. منتهی، نظریه هگل را از ماهیت ایده آلیستی رها میسازد، آن را به زمین میآورد و برای شناخت و توضیح مناسبات اقتصادی و اجتماعی به کار میگیرد.
در نظریه هگل، از خود بیگانگی به فرایندی اشاره دارد که در آن روح مطلق خود را بیرونی میکند و آنگاه با هستی دیگر خویش همچون چیزی متمایز و متضاد مواجه میشود. به عبارت دیگر، از خود بیگانگی ناشی از جدایی از آبجکت (object) از سوژه (subject) است که در آن ایده مطلق سوژه و هستی بیرونی آن ابجکت است. از خود بیگانگی هنگامی از بین میرود که ایده مطلق به معرفت مطلق دست یابد و سوژه و آبجکت یکی شوند. در نگاه هگل، تاریخ جهتی دارد و این جهت به مقصدی میانجامد. مقصد نهایی تاریخ آنگاه رخ میدهد که سوژه و آبجکت یکی شوند و روح مطلق به خودش به عنوان واقعیت نهایی بنگرد و در یابد هر آن چیز که بیگانه با خودش به حساب آمده، در واقع بخشی از وجود خویش بوده است. هگل اسم این مرحله را “معرفت مطلق” مینهد. از دید هگل تاریخ بشریت تاریخ آشکار شدن و شکوفایی خودآگاهی انسان است. انسان در وضعیت از خود بیگانگی قرار دارد که تنها با رشد خودآگاهی انسان بر طرف خواهد شد. در این نگاه این ایده و خود آگاهی است که منشا تحولات تاریخ است.
در تعبیر مارکس سوژه، انسان خود آگاه است و آبجکت شرایط مادی زندگی او است. به باور مارکس آنچه انسان را از حیوان متمایز میسازد توانایی او برای کار خلاق، هدفمند و با برنامه است. جامعه صنعتی مدرن با جدا کردن انسان تولید کننده از ابزار تولید و شرایط کارش موجب جدایی انسان از سرشت خویش و از خود بیگانگی او شده است. در این تعبیر عامل از خود بیگانگی عاملی ذهنی نیست، بلکه مناسبات مادی انسان است. دلیل از خود بیگانگی مناسبات جامعه مدرن است که نیروی کار را به یک کالا تبدیل کرده و محرک آن کسب بیشترین سود است.
این «از خود بیگانگی» دارای جنبههای متعددی است. نخست از خود بیگانگی نیروی کار از محصول کار خود. دوم، جدایی از پروسه تولید. به این معنی که فرد پروسه تولید را دیگر بخشی از زندگی خود نمیداند. بلکه نسبت به آن احساس بیگانگی میکند و زندگی «واقعی» او هنگامی آغاز میشود که پروسه تولید به پایان میرسد. سوم، بیگانگی نسبت سایر افراد که در پروسه تولید فعال هستند. به این معنی که فرد نسبت به آنها دیدی ابزاری دارد و آنها را رقیب خود میداند. چهارم از خود بیگانگی از سرشت انسان که او را از سایر موجودات متمایز میسازد. به عبارت دیگر، انسان از طریق فعالیت خود، از امکانات انسانی خود بیگانه شده است. او با محصولات فعالیت خود، با طبیعتی که در آن زندگی میکند، با انسانهای دیگر و حتی با خود بیگانه شده است. این مفهوم صرفاً توصیفی نیست، بلکه فراخوانی است برای بیگانگی زدایی از طریق تغییر رادیکال جهان.
[1] دامنه این بررسی به نظرات مارکس، در واقع مارکسیسم کلاسیک محدود است و نظرات «نو مارکسیست»ها را در بر نمی گیرد. «نو مارکسیست»ها، که خود از چند گروه مختلف، مانند مارکسیستهای فرهنگی و مکتب فرانکفورت تشکیل میشود، مشکلات مارکسیسم کلاسیک را میپذیرند، اما با بازبینی مفاهیم مارکس و گسترش آنها به عرصه فرهنگی، تلاش میکنند تا نابرابری توزیع قدرت در جامعه را تحلیل و نقد کنند. در جستار دیگری که امیدوارم در آینده نزدیک منتشر کنم، به بررسی نقادانه این جنبه نیز پرداختهام.
[۲] در واقع این نظریه پیش از هگل توسط کانت نیز مطرح شده بود. کانت معتقد بود که درک و دریافت انسان از محیط خود همواره دریافتی گزینشی است که در آن جنبه هایی از واقعیت که برای فرد دارای اهمیت هستند نقش برجسته تری ایفا میکنند. کانت معتقد بود که انسان هیچگاه نمیتواند به مفاهیمی دست یابد که بازتاب دقیقی از جهان اطراف او باشند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.