شاهو خضری شهید اعتراضات ۱۴۰۱ و روایت شهادتش

ایمان عبدی یک شهروندخبرنگار و فعال و کمک‌رسان به شهروندان که اکنون ایران را ترک کرده است از نحوه شهادت شاهو خضری، شهید اعتراضات ‍۱۴۰۱ می‌گوید.

ایمان عبدی، جوان ۲۶ ساله‌ای که در سال ۱۳۹۶ فعالیت‌های خود را با کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان کرمانشاه آغاز کرد، به مرور زمان تبدیل به شهروندخبرنگار شد و در پی آن به زندان افتاد.

او در اعتراضات سراسری ۱۴۰۱ به پوشش اخبار و یاری‌رسانی به آسیب‌دیدگان پرداخت. روز ۵ آبان ۱۴۰۱، در اوج اعتراضات، ایمان در شرایطی بود که به‌جای او، جوانی دیگر به نام «شاهو خضری» جان باخت.

ایمان عبدی روایتی از این روز دارد. او می‌گوید: چشم‌های شاهو خضری از گاز اشک‌آور سوخت. من سیگاری روشن کردم. جابه‌جا شدیم. ناگهان صدای شلیک بلند شد. وقتی سرم را برگرداندم، شاهو روی زمین افتاده بود.

شاهو خضری به‌جای من کشته شد. ایمان اضافه می‌کند: همه‌چیز در یک ثانیه تغییر کرد. از سه جهت محاصره شده بودیم و می‌خواستیم منطقه را ارزیابی و معترضان را به سمت امن هدایت کنیم.

اما گاز اشک‌آور زده شد و چشم‌های شاهو  درد گرفت. سیگاری روشن کردم و جای‌مان را عوض کردیم. بعد از صدای شلیک، هوا شکاف برداشت و گلوله از کنار گوشم عبور کرد.

سرم را برگرداندم و شاهو روی زمین افتاده بود.

ساعت حدود ۱۳ بعدازظهر بود و ایمان عبدی در سه راه حافظ شهر مهاباد شوکه به گوشه‌ای رفت و خشکش زد.

شاهو را به عقب یک خودرو پژوی سفید انداختند و او را بردند. ایمان همچنان در همان‌جا ایستاده بود و بهت‌زده به صحنه نگاه می‌کرد.

با این حال، ایمان به میان مردم بازگشت. او مانند روزهای گذشته، لباسی با آستین‌بلند پوشیده بود تا ضربه‌های احتمالی گلوله‌های سلاح ساچمه‌ای را کمتر حس کند.

[نگاهی به سرگذشت شهید قیام، شاهو خضری]

او در راه آزادی جان باخت

شدت شوک ناشی از مرگ شاهو خضری به‌قدری بود که حتی متوجه نشد ساچمه‌ها به انگشت‌هایش برخورد کرده و دستانش خونی شده‌اند. وقتی به خانه برگشت، مادرش، طوبی خانم، به او گفت: بس کن. من دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. اما ایمان پاسخ داد: امروز به‌جای من یک نفر دیگر کشته شد. نمی‌توانم متوقف شوم. باید انتقام بگیرم.

ایمان در ادامه می‌گوید: احساس می‌کردم مادرم درکم نمی‌کند. نمی‌توانستم نروم. آن‌قدر شوکه بودم که نمی‌دانستم چه کنم. بعضی وقت‌ها با خودم می‌گویم کاش جایم را عوض نمی‌کردیم.

من می‌مردم و او زنده می‌ماند. شاید بهتر بود. سرکوبگران به سر شاهو شلیک کردند و ایمان پس از بردن شاهو خضری، تنها کاری که می‌توانست انجام دهد، نوشتن برای او بود.

او اینستاگرامش را باز کرد و نوشت: به این دلیل از مقاومت و شجاعت شاهو خضری نوشتم که خانواده و بستگانش بدانند که او در راه آزادی جان باخت.

نام اصلی ایمان، حسن است. ولی از وقتی که کارهای خودش را شروع نمود، اسم مستعار ایمان را انتخاب کرد و در مهاباد به این اسم صدا زده ‌می‌شد.

ایمان، جوان ۲۶ ساله‌ای که فعالیت‌های مدنی‌اش از سال ۱۳۹۶ و پس از زلزله کرمانشاه آغاز شد، از سوی مقامات ارتش در پادگان مهاباد احضار شد.

به‌خاطر کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان، ایمان را مجازات کردند و به مدت یک ماه اجازه خروج از پادگان را نداشت.

ایمان در سال ۱۳۹۹ خدمت سربازی‌اش را به پایان رساند و در یک مغازه موبایل‌فروشی مشغول به کار شد. یک روز نیروهای امنیتی به مغازه آمدند و او را بازداشت کردند.

به نظر می‌رسد که او تحت‌نظر بوده و حتی می‌دانستند چند گوشی موبایل دارد. پس از بازداشت، ایمان به مدت ۳۹ روز در انفرادی «اطلاعات سپاه المهدی» در ارومیه حبس و بازجویی شد.

راه شاهو خضری ادامه دارد

پس از ۳۹ روز انفرادی، ایمان به زندان «دریا» در ارومیه منتقل شد و ۱۳ روز در بند قرنطینه نگهداری شد.

پس از آن، یک هفته را در بند سیاسی‌ها سپری کرد.

در دادگاه بدوی، اتهامی مبنی بر همکاری با احزاب کردی و مخالف حکومت به او وارد شد و او را به «بغی» متهم کردند. دو دادگاه دیگر نیز برای او برگزار شد.

در تاریخ ۲۰ مهر ۱۴۰۱، ایمان که به‌خاطر فعالیت‌های مدنی‌اش در محل شناخته شده بود، به یکی از لیدرهای کمیته‌ محلی مهاباد تبدیل شد.

آن شب، چند دبه بنزین با خود داشت تا برای روشن کردن آتش استفاده کند. باید مراقب جوان‌ترها و به‌ویژه دخترها بودیم.

تجربه نداشتند و نباید اجازه می‌دادیم جلو بیایند. وقتی که سرکوبگران خسته می‌شدند، آن‌وقت به دخترها می‌گفتیم که می‌توانند جلو بیایند. من همیشه در صف جلو بودم.

ایمان دو دبه بنزین را نزدیک موتورها ریخت و کبریت کشید. سپس شروع به فرار کرد. سلاح‌های ساچمه‌ای هم شلیک را آغاز کردند.

من می‌دویدم و آن‌ها شلیک می‌کردند. وقتی به مردم رسیدم، پاهایم از خونی که در کفش‌هایم جاری شده بود، خیس شده بود.

وقتی به جمعیت معترضان رسیدم، از حال رفتم. ترومای شکنجه‌ها در لحظات فرار به سراغم آمد و برای همین از حال رفتم.

همراهان ایمان او را به بالای کوه بردند. ساچمه‌ها از سر تا پایش را پوشانده بود. تمام پشت کمرش پر از ساچمه بود.

ایمان به خود قول داد که راه شاهو خضری را در راه مبارزه با حاکمیت ملایان ادامه دهد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)