از «گند» زدن نسل «شایگان» تا «خسته نباشید» مسئول گزینش دانشگاه
چرا تاسیان عدهای را آشفته خاطر ساخته است؟

سریال “تاسیان” آن دسته که دوران پیش از انقلاب را “استبداد سیاه و تاریک” و “شر مطلق” می پندارند آشفته خاطر ساخته است. برخلاف سال ها تصویر جاافتاده از طریق سریال های صدا و سیما درباره دوران منتهی به انقلاب ۵۷ که در آن بازاری ها و خرده بورژوازی مذهبی چهره های “خیر” و مخالفان آنان از جمله ساواکی ها “شر مطلق” به نمایش گذاشته می شدند، “تینا پاکروان” تصویری متفاوت ارائه داده است. او این بار به لطف فضای اندکی باز شده در سالیان اخیر و فعالیت شبکه های تلویزیونی خانگی بیرون از چارچوب صدا و سیما و قرائت رسمی از تاریخ که در سالیان گذشته رواج داشته، با تمام محدودیت ها برای نمایش، به زندگی طبقه متوسط مدرن و شهرنشین ایران پرداخته طبقه ای که در قرائت رسمی همواره یا به حاشیه رانده شده یا به عنوان “جماعت گمراه شده” و “دور افتاده از حقانیت و ارزش ها” به تصویر کشیده شده است.

نوژن اعتضادالسلطنه
“مسائل دیگری برایم مطرح شده و متحول شدهام. خب، آدم متحول میشود دیگر! به قول فرانسویها فقط ابلهان متحول نمیشوند! ایران در سالهای دهههای چهل و پنجاه داشت جهش میکرد. ما از آسیای جنوب شرقی آن موقع جلوتر بودیم. علت عدم موفقیت ما این است که ما شتاب تغییرات را تحمل نکردیم. ما روشنفکران جایگاه خود را ندانستیم و جامعه را خراب کردیم. یکی دیگر از آسیبهای جامعهی ما در آن هنگام چپزدگی شدید بود که با اتفاقات بیستوهشتم مرداد هم تشدید شد، و قهرمانگرایی بیش از پیش در جامعه فراگیر شد. باید اعتراف کنم شرمندهام که نسل ما گند زد”! این بخشی از سخنان مرحوم “داریوش شایگان” روشنفکر و نویسنده ایرانی بود که در پرداختن به فرهنگ های آسیایی مانند چین، هند و ژاپن با تحقیقات و نوشته های خود در پیش از انقلاب ۱۳۵۷ نقش مهمی در نظریه پردازی مخالفان حکومت پهلوی در باب مخالفت شان درباره نزدیک آن حکومت به آمریکا و غرب داشت. نکته جالب آن که او در حلقه روشنفکرانی بود که اتفاقا حکومت وقت آغوشش را برای شان باز کرده بود و امکان فعالیت، اظهارنظر و تاثیرگذاری در حوزه اندیشه و حتی تصمیم گیری ها در حوزه فرهنگی را داشتند.
مطلب تازه منتشر شده ای از آقای “بامداد لاجوردی” تحت عنوان “تاسیان: خرده جنایت های تینا پاکروان”! در تارنمای “فرارو” من را به عنوان یک دهه شصتی به یاد صحبت های معلمان پرورشی و ناظم ها در سر صف و شعارهای رسمی انداخت که از دوران تحصیلی دبستان تا متوسطه مجبور به شنیدن آن بودیم همان “خیر” و “شر” دیدن پیش و پس از انقلاب که ریشه در فرهنگ و سنت دوالیسم (دوگانه انگاری) ما ایرانیان دارد که از تفکر مانوی به ارث رسیده است: سیاه مطلق دیدن آن چه دوستش نداریم و سفید و خیر دیدن آن چه بدان دلبستگی داریم.
سریال “تاسیان” آن دسته که دوران پیش از انقلاب را “استبداد سیاه و تاریک” و “شر مطلق” می پندارند آشفته خاطر ساخته است. برخلاف سال ها تصویر جاافتاده از طریق سریال های صدا و سیما درباره دوران منتهی به انقلاب ۵۷ که در آن بازاری ها و خرده بورژوازی مذهبی چهره های “خیر” و مخالفان آنان از جمله ساواکی ها “شر مطلق” به نمایش گذاشته می شدند، “تینا پاکروان” تصویری متفاوت ارائه داده است. او این بار به لطف فضای اندکی باز شده در سالیان اخیر و فعالیت شبکه های تلویزیونی خانگی بیرون از چارچوب صدا و سیما و قرائت رسمی از تاریخ که در سالیان گذشته رواج داشته، با تمام محدودیت ها برای نمایش، به زندگی طبقه متوسط مدرن و شهرنشین ایران پرداخته طبقه ای که در قرائت رسمی همواره یا به حاشیه رانده شده یا به عنوان “جماعت گمراه شده” و “دور افتاده از حقانیت و ارزش ها” به تصویر کشیده شده است.
آن چه “لاجوردی” در یادداشت خود درباره دوران پهلوی روایت می کند تنها سیاهی مطلق از دوران پهلوی است همان روایت تکراری در کتب درسی. او به روی دیگر سکه نمی پردازد.

رویکرد ساواک در قبال مخالفان رژیم
در اینجا شاید خوب است به رویکرد دستگاه امنیتی حکومت پهلوی نسبت به مخالفان پرداخته شود. اواخر بهمن ۱۳۵۲ خورشیدی دادگاه گروهی ۱۲ نفره برگزار شد. یک گروه ده نفره به همراه دو نفر دیگر. اتهام گروه ده نفره آن بود که قصد داشتند در جشنواره فیلم کودکان و نوجوانان “فرح دیبا” ملکه سابق ایران و “رضا پهلوی” ولیعهد وقت را به گروگان گرفته و آزادی زندانیان سیاسی را خواستار شوند. از این تعداد طیفور بطحائی، عباسعلی سماکار و رضا علامه زاده که در مدرسه عالی سینما و تلویزیون، وابسته به سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران تحصیل کرده بودند قصد داشتند اسلحه مورد نیاز برای عملیات شان را در جعبههای ابزارهای فیلمبرداری و صدابرداری جاسازی کنند و به درون محل برگزاری جشنواره ببرند. دو نفر دیگر، عبارت بودند از خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم سلیمی. این دو متهم بودند که برای کشتن شاه برنامهریزی میکردهاند. به گفته دادستان، این دو نفر و آن ده نفر از یک گروه بودند. این نخستین باری نبود که منوچهر مقدم سلیمی به اتهام تبانی برای ترور شاه محاکمه میشد. هشت سال پیش از آن، او که پس از تیراندازی به شاه در کاخ مرمر، همراه با پرویز نیکخواه، احمد منصوری مقدم و ۱۱ تن دیگر بازداشت شده بود، در دادگاه تجدیدنظر نظامی به سه سال زندان محکوم شد. سه نفر در دادگاه از خود دفاع کردند اما ابراز پشیمانی نکردند (طیفور بطحائی، عباسعلی سماکار و رضا علامه زاده). سایرین هرچند اصل اتهام را قبول داشتند، اما میگفتند که قصدشان آسیب زدن به ملکه و ولیعهد نبوده و ابراز پشیمانی میکردند. تنها دو نفر بودند که به جای دفاع از خود، شعار داده و بر مواضع شان پافشاری کردند: خسرو گلسرخی و کرامتالله دانشیان.

فارغ از متن دفاعیات خسرو گلسرخی که از لنین و علی بن ابی طالب و کارل مارکس گفت و نتیجه گرفت که اسلام همان مارکسیسم است! آن چه تنها سال ها بعد از جلسه دادگاه نظامی مورد توجه قرار گرفت خواسته و اصرار مقام های حکومتی از گلسرخی برای ابراز ندامت بود، خواسته ای که سرسختانه از سوی گلسرخی رد شد. این نشان می دهد که سیستم دیکتاتوری آن زمان ولعی برای اعدام مخالفان نداشت و تلاش می کرد از طریق مجبور کردن آنان به ابراز ندامت مجازات شان را تخفیف دهد تا وجهه رژیم نیز با کشتن مخالفان خدشه دار نشود.
در همان زمان، ایرج گرگین و آصفه گرگین برادر و خواهر همسر خسرو گلسرخی (عاطفه گرگین) در رادیو تلویزیون ملی ایران کار میکردند. نکته جالب توجه آن که حتی پس از اعدام گلسرخی آنان از مقام شان برکنار نشدند. حسن پویان، برادر امیر پرویز پویان، از بنیانگذاران سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، نیز به عنوان مترجم در واحد مرکزی خبر کار میکرد.
شاید برجسته ترین نمونه جذب مخالفان درون سیستم مورد “پرویز نیکخواه” باشد. او پس از گذراندن نیمی از مدت زمان ده سال زندانش از حبس آزاد شد و در یک مصاحبه تلویزیونی اعلام کرد که ارزیابیهای او و همفکرانش از اوضاع ایران اشتباه بوده است. او توضیح داد که اصلاحات ارضی وضع روستاهای ایران را دگرگون کرده و قوانینی مانند حق رای زنان، سهیم شدن کارگران در سود ویژه کارخانهها، سپاه دانش و غیره ایران را در جاده پیشرفت قرار داده و “اکنون به جای مبارزه برای سرنگون کردن رژیم و برقراری رژیم کمونیستی بهتر است همه دست به دست هم بدهیم و اصلاحاتی را که آغاز شده است را به پیش ببریم”. او پس از آزادی از زندان به سمت مدیر گروه تحقیق سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران منصوب شد. در واقع، رادیو و تلویزیون ملی ایران در آن زمان در کنترل نیروهای چپگرا بود.
شاه حتی “مسعود رجوی” از رهبران اصلی سازمان مجاهدین خلق را نیز مورد عفو قرار داده بود. پرویز ثابتی طبق آن چه در صفحه ۲۸۲ کتاب خاطرات خود مدعی شده، “کاظم رجوی” برادر بزرگ تر مسعود را با حقوق ماهی ۱۰۰۰ فرانک به مأمور ساواک تبدیل کرده بود. در سال ۱۳۵۰ خورشیدی و در پی ضربه شهریورماه ساواک به مرکزیت سازمان مجاهدین خلق، اعضای آن سازمان دستگیر و به اعدام محکوم می شوند. در آن هنگام کاظم رجوی با ثابتی تماس می گیرد تا برادر خود (مسعود رجوی) را نجات دهد. ثابتی در این زمینه می گوید:”من یک گزارشی درست کردم که برادرش برای ساواک این کارها و خدمات را کرده و مسعود رجوی را یک درجه تخفیف بدهیم، شاه هم موافقت کرد و یک درجه تخفیف داده شد و مسعود رجوی اعدام نشد”.

حذف گرایی در مقابل تلاش برای جذب طیف های مختلف
به یاد تجربه شخصی ام از مصاحبه در نهادهای دولتی در سالیان اخیر افتادم. به عنوان دانش آموخته دکترای فلسفه سیاسی برای مصاحبه به منظور جذب هیئت علمی دانشگاه دولتی از من برای مصاحبه “گزینش” دعوت بعمل آمد. در جلسه سه آقا که متولدین دهه های ۳۰ تا پایان دهه ۴۰ خورشیدی بودند، حضور داشتند، رده سنی ای که در اکثر نهادهای دولتی سمت های مهم و ارشد را برعهده دارند و خود نشان دهنده عدم چرخش قدرت و انتقال مناصب به نسل های بعدی است.
نخست یکی از آقایان پرسید “آیا عضو بسیج هستید”؟ پاسخ دادم “خیر، هیچ گاه عضو هیچ انجمن، گروه و تشکل سیاسی و غیر سیاسی ای نبوده ام”. با پوزخند پاسخ داد:”خسته نباشید”! نفر بعدی به کنایه گفت “از سلسله قاجاریه هستید یا پهلوی” پاسخ دادم “قاجاریه”. او نیز با پوزخند پاسخ داد:”خب، قجری هستید خیال مان راحت شد”. نفر سوم در حالی که تسبیح را در دستش می چرخاند پرسید “چرا تاکنون ازدواج نکرده اید” پاسخ دادم به دلایل مختلف شخصی و آرامش فکری دوران تجرد تا عدم توانایی کافی مالی برای ازدواج” او نیز با کنایه گفت “ولی اجدادتان که خیلی به ازدواج علاقه داشتند”. با ان نیش و کنایه ها و متلک ها متوجه شدم که “غیر خودی” قلمداد شده ام و درهای سیستم بر رویم بسته است.
مخالفان رژیم پهلوی سال ها بعد درباره آن دوران چه گفتند؟
بازگردیم به بحث ساواک و رژیم پهلوی و تصویر تماما شر و سیاهی که منتقدان از جمله “لاجوردی” تلاش دارند از آن دوره ارائه دهند. شاید برای فهم ان دوران بهتر باشد به سخنان مخالفان سرسخت آن رژیم استناد کنیم.
“کوروش لاشایی” از رهبران سازمان انقلابی حزب توده ایران و از اعضای کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی-اتحادیه ملی جریان اصلی مخالف رژیم پهلوی در خارج از کشور که از قضا بسیاری از اعضایش با بورسیه حکومت وقت شاهنشاهی ایران در خارج از کشور تحصیل می کردند! در اوایل دهه ۱۳۵۰ خورشیدی پس از بازگشت به ایران به دلیل تلاش برای اقدامات مسلحانه بازداشت شد. او در آذر ۱۳۵۱ با حضور در جمع خبرنگاران و صفحۀ تلویزیون، سازمان انقلابی و مارکسیسم را محکوم کرد و مدعی شد که هرگونه مقاومتی در برابر رژیم شاه بیفایده است. لاشایی معتقد بود که ایدهها و تحلیلهای گروهش بیهوده است و زمینۀ مناسبی در ایران ندارد و نهایتا همه آنها باید بازگردند و با رژیم همکاری کنند. علاوه بر نگارش مقالاتی در حمایت از سیاستهای رژیم پهلوی اطلاعات ارزشمندی درباره تشکیلات و فعالیتهای گروههای چپ در اختیار ساواک قرار داد. “لاشایی” مدتی بعد مورد عفو شاه قرار گرفت و از زندان آزاد شده و رئیس نهادی فرهنگیـ اجتماعی بهنام لژیون خدمتگزاران بشر شد. با پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷، او مدتی متواری و مخفی بود و سرانجام از ایران گریخت و به امریکا رفت و تا پایان عمر در همانجا زندگی خود را سپری کرد.
او سال ها پس از پیروزی انقلاب زمانی که در خارج از ایران به سر می برد در مصاحبه ای گفته بود:”من فکر می کردم اگر ساواک وجود نداشت یا تا آن درجه دست به تفتیش عقاید نمی زد، البته هر نظامی به پلیس مخفی نیاز دارد، کار به اینجا نمی کشید. تندروی ها و نادیده انگاشتن واقعیات فقط از جانب اپوزیسیون نبود. خود دستگاه دولت با وجود ساواک به این تندروی ها دام زد و بر دامنه بحران و نارضایی عمومی افزود. با این وجود، در ایران و در همان نظام می توانستی کارهایی را پیش ببری و به پیشرفت جامعه کمک بکنی. دموکراسی و شکوفایی اقتصادی چندان دور از دسترس نبود و شاه رفتنی بود. نه آن که بگویم منتظر مرگش بودم اما مطمئن بودم طی ده بیست سال آینده او سرانجام جای خود را به کس دیگری خواهد سپرد و تغییر عظیمی پیش خواهد آمد. در چنین شرایطی جامعه می بایست از لحاظ اقتصادی و فرهنگی برای این پیشرفت آماده باشد. این قسمت از کار را می توانستی در همان نظام محقق کنی. حرف من این است که در آن نظام امکان اصلاحات وجود داشت و شاه بنا بر افکار تجدد خواهانه تا حدود زیادی به ناسیونالیسم و استقلال ملی فضا می داد. بر همین اساس کسانی که فعالیت خود را با آن حرکت تنظیم می کردند در آن دستگاه وجود داشتند. یک نمونه اش محمد بهمن بیگی و تعلیمات عشایری بود چنین فعالیتی نه تنها امکان پذیر بود بلکه از جانب دستگاه نیز حمایت می شد. بدین ترتیب اگر کسی می خواست به نحوی سازنده در آن مملکت کار بکند چنین امکانی فراهم بود”.
او در نقد چپ ها و رویکردشان نسبت به رژیم پهلوی می افزاید:”مسائلی بود که نیروی چپ کاملا لوث کرده و جوی را به وجود اورده بود که هیچ کس جرات نداشته باشد نکات مثبت تاریخ پهلوی را بیان کند”.
او در ادامه مصاحبه می گوید که شکنجه نشده بود بلکه کتک خورده بود. درباره رفتار ساواک با مخالفان بسیاری از هنرمندان از جمله “شهیار قنبری” ترانه سرا نیز اشاره کرده اند که رفتار بازجوهای ساواک با آنان با تندی و خشونت نبوده است. این موضوع نشان می دهد که ساواک در قبال مخالفانی که صرفا انتقاد می کردند یا اقدام مسلحانه انجام نداده بودند رویکردی متفاوت در مقایسه با برخورد با فعالان سیاسی قائل به اقدام مسلحانه از جمله اعضای سازمان چریک های فدائی خلق و مجاهدین خلق داشته است.
لاشایی درباره تحمل رژیم پهلوی در قبال منتقدان می گوید:”درست است که حکومت از لحاظ سیاسی مستبد بود اما هنوز می توانستی درون دستگاه کار بکنی. صدها شاعر و نویسنده و روزنامه نویس و استاد دانشگاه در دوران پهلوی حرف های شان را می زدند و توانستند محمل ها و قالب هایی پیدا کنند که فعالیت داشته باشند. بگذریم از صدها اصلاح طلبی که در همان دستگاه حاکم مشاغل مختلفی داشتند و ساخت اجتماعی – اقتصادی کشور را به طور مثبت تغییر می دادند”.

نقل قول های انقلابیون آن زمان نشان می دهد که ساواک معمولا با روحانیت نیز رویکرد مداراجویانه ای را در پیش گرفته بود یا دست کم حتی هنگام بازداشت به سبب جایگاه اجتماعی قابل احترام آنان نزد بخش قابل توجهی از جامعه به آنان بی احترامی نمی کرد.
برای مثال در بخشی از خاطرات مبارزات رهبر انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای به زبان عربی در کتاب “انّ مع الصبر نصرا” در روایت شخص ایشان درباره حمله شبانه ساواک به منزل شان آمده است:”آنان با اسلحه خود شروع به کوبیدن به شیشه ضخیمی که روی در منزل بود، کردند و آن را شکستند. در همان حال که من به راهی برای نجات میاندیشیدم، یکی از آنان فریاد زد:”به نام قانون، در را باز کن”. از این حرف شان فهمیدم که از ماموران ساواک هستند. خدا را شکر کردم که برخلاف تصور من، آنها از چپیها نیستند…. یک ساعت یا بیشتر، تمام گوشهکنارها و سوراخسمبههای خانه را گشتند، تا این که وقت نماز صبح فرا رسید. گفتم: می خواهم نماز بخوانم. یکی از آنها با من تا محل وضو آمد. وضو گرفتم و به کتابخانه برگشتم و آنجا نماز خواندم. بعد یکی از آنها هم نماز خواند. ولی بقیّه نماز نخواندند و به بازرسی خانه ادامه دادند. حتی یک وجب از خانه را نکاویده نگذاشتند! به نظرم من از مادر مصطفی قدری غذا خواستم و بعد از او خواستم مجتبی و مسعود را که پس از بیدار شدن، دوباره به خواب رفته بودند، بیدار کند تا با آنها خداحافظی کنم. هنگام خداحافظی به فرزندان گفته شد: پدرتان عازم سفر است. من گفتم لازم نیست دروغ گفته شود. و واقع امر را به بچهها گفتم”.
“فائزه هاشمی” فرزند آیت الله هاشمی رفسنجانی نیز در مورد رفتار ساواک با پدرش گفته بود:”صد رحمت به آن موقع باید با چراغ دنبال آن موقع بگردیم. من به عنوان یک بچه خاطرات سختی از آن دوران ندارم. کسانی که می آمدند خانه ما بابا را ببرند مادر از ابتدا به آنان بد و بیراه می گفت. با این حال، آنان خیلی با احترام بابا می بردند ولی یکبار به مامان جسارت و توهین نکردند. معلوم بود آموزش دیده اند”.

برخورد خشونت بار دستگاه امنیتی با مخالفان مسلح
در مقابل، عمده برخوردهای خشن صورت گرفته ساواک با اعضای سازمان مجاهدین خلق و چریک های فدائی خلق بود که خط مشی مسلحانه را برای مبارزه سیاسی برگزیده بودند رویکردی که در آن زمان “مُد” بود و “ارنستو چه گوارا” انقلابی آرژانتینی که در نبردهای مسلحانه در آمریکای لاتین از کوبا تا بولیوی برای صدور انقلاب سوسیالیستی نقش داشت به الگوی مبارزان ایرانی نیز تبدیل شده بود. از انفجار نخستین بمب سازمان چریک های فدایی خلق در انجمن ایران و آمریکا در سال ۱۳۵۰ تا یورش به بانک ملی خیابان آیزنهاور و دزیدن حدود ۶۰۰ هزار تومان موجودی بانک در اردیبهشت ۱۳۵۰ تا قتل محمد صادق فاتح (که کاراکتر جمشید نجات در سریال تاسیان شباهت های زیادی با او دارد) رئیس کارخانه جهان چیت به دست چریکهای فدایی در مرداد ۱۳۵۳ خورشیدی تاریخ سازمان های مسلح مخالف رژیم پهلوی مملو از کشتار و بمبگذاری بوده است. در اینجا باید پرسید آیا هر دستگاه امنیتی دیگری به غیر از ساواک رفتاری متفاوت در قبال چنین اقداماتی از خود نشان می داد؟
در فاصله زمانی مشابه گروه “بادر ماینهوف” که با نام رسمی “فراکسیون ارتش سرخ” نیز شناخته میشود، یک گروه چپگرای افراطی آلمانی بود که در دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ فعالیتهای مسلحانهای انجام میداد. این گروه در واکنش به قتل یک فعال سیاسی توسط پلیس در جریان تظاهرات، توسط آندریاس بادر و اولریکه ماینهوف شکل گرفت. برخورد پلیس آلمان با این گروه شامل دستگیریهای گسترده، تعقیب و گریز و درگیریهای مسلحانه بود. در نهایت، بسیاری از اعضای اصلی گروه دستگیر و زندانی شدند و برخی نیز در درگیریها یا در زندان کشته شدند. آیا در این باره رفتار پلیس امنیتی یک حکومت دموکراتیک چون آلمان غربی متفاوت از رفتار دستگاه امنیتی یک حکومت اقتدارگرا چون رژیم پهلوی بود؟
آیا شکنجه می تواند از نظر اخلاقی موجه باشد؟ به نظر می رسد در موارد استثنا می تواند. برای مثال، وقتی که شکنجه یک مجرم از آسیب زدن او به مردم بیگناه جلوگیری کند. چنین امری زمانی رخ میدهد که مجرم را مجبور کنیم محل کارگذاشتن بمبی را لو دهد یا محل اختفای گروگانی را بگوید که اگر پیدا نشود، میمیرد. کشتن فردی به این منظور که اجازه ندهیم بمبی که مردم بیگناه را خواهد کشت، منفجر کند یا گروگان بیگناهی را بکشد، اخلاقاً موجه است و چون به طور کلی کشته شدن بدتر از شکنجه شدن است، لذا این امر باید موجه باشد که برای جلوگیری از قتل افراد بیگناه، مجرم شکنجه گردد. در مواردی که شکنجه به این شکل قابل دفاع است، فرد شکنجه شده مورد ظلم قرار نگرفته است زیرا او میتوانست به سادگی با انجام کاری که به هرحال اخلاقا باید انجام میداد، مثلا افشای محل بمب یا گروگان، از شکنجه رهایی یابد.
“جرمی بنتام” فیلسوف به عنوان پدر استدلال “بمب ساعتی” در نظر گرفته شده است. او در مقاله خود در سال ۱۸۰۴ با عنوان “راههای استخراج برای موارد فوقالعاده” نوشته بود:”فرض کنید موقعیتی پیش بیاید که در آن سوءظنی ایجاد شود، به همان اندازه قوی که به عنوان دلیل کافی برای دستگیری و ارتکاب جرم تلقی میشود، سوءظنی مبنی بر این که در همین زمان تعداد قابل توجهی از افراد در واقع از خشونت غیرقانونی رنج میبرند، از شدتی برابر با آن چه که اگر توسط دست عدالت اعمال میشد، به طور جهانی تحت عنوان شکنجه از آن یاد میشد. به منظور نجات این صد بیگناه از شکنجه، آیا باید در اعمال شکنجه برابر یا برتر، برای استخراج اطلاعات لازم از دهان یک جنایتکار، که قدرت اعلام محل وقوع جنایت یا احتمال وقوع آن را دارد، از انجام این کار خودداری کند، تردیدی داشت”؟

طبقه متوسط شهرنشینی که دستش به دهانش می رسید
جناب “لاجوردی” در یادداشت خود در ادامه “سیاه” خواندن هر آن چه در دوران پیش از انقلاب بوده به موضوع تکراری “حاشیه نشینی” اشاره داشته اند در حالی که باید پرسید آیا امروزه در فرانسه مناطق حاشیه ای پاریس و یا در آمریکا بی خانمان های در خیابان حضور ندارند؟ نتیجه شعارهای برابری طلبانه رژیم های بی توجه به اصل “آزادی” چون اتحاد جماهیر شوروی نیز در عمل دیده شد یخچال های خالی و شعارهای توخالی.
نکته مهم و قابل توجه آن است که در دوره پهلوی دوم به سبب سیاست خارجی متوازن و روابط ایران با تمام کشورها از دول غربی و آمریکا گرفته تا چین کمونیست و اتحاد جماهیر شوروی سفر گردشگران خارجی به ایران و جذب سرمایه گذاری مستقیم خارجی جریان داشت که سود ناشی از آن به طبقه متوسط شهری نیز می رسید.
در رسیدن دست اعضای آن طبقه به دهان شان همان بس که به خاطرات افرادی که در آن دوره جوان بوده اند گوش کنیم. دکتر “موسی غنی نژاد” اقتصاددان در خاطره ای از دوره دانشجویی خود گفته بود که دانشجویان آن زمان از دولت شاهنشاهی وقت حقوق ارزی دریافت می کردند و بدون نیاز ویزا به فرانسه سفر می کردند.
تجربه شخصی اعضای خانواده و خویشاوندان من نیز حاکی از وضعیت مشابهی است. پدربزرگ پدری من مالک کارخانه آرد بود فردی اتفاقا معتقد به مسائل مذهبی که می توانست هم به سفر حج برود هم برای گردش و سیاحت به قاهره و بیروت و در سال های کهنسالی همراه با خانواده به لندن و واشنگتن و حتی یکی از پسرانش را برای ادامه تحصیل به لندن بفرستد. سایر خویشاوندان و بستگان پدری و مادری من که کارمند دولت یا پزشک بودند نیز براحتی امکان سفر خارجی را داشتند. چلوکباب و آبگوشت غذاهایی که کارگران نیز به راحتی به آن دسترسی داشتند و خرید خانه یک رویا نبود. ندیدن این واقعیت یا به عمد عدم بیان آن سبب قضاوت و تحلیل یکسویه می شود. این ها “فانتزی” نیستند بلکه روی دیگر سکه ای بودند که منتقدانی که آن دوران را سراسر “سیاهی” می بینند نمی خواهند آن را ببینند.
نوژن اعتضادالسلطنه
نویسنده، مترجم و روزنامه نگار – دانش آموخته دکتری فلسفه سیاسی از پژوهشگاه مطالعات فرهنگی، اجتماعی و تمدنی

منابع:
بهار نیوز (۱۳۹۷)، داریوش شایگان: باید اعتراف کنم شرمندهام که نسل ما گند زد
برشی از کتاب خاطرات مبارزات رهبر انقلاب به زبان عربی؛ |روایت آیتالله خامنهای از حمله شبانهی ساواک به منزل ایشان (۱۳۹۷)، سایت مقام معظم رهبری
خوشخو، آرش (۱۴۰۲)، سالهای ترور و شکنجه، روزنامه هفت صبح
قانعی فرد، عرفان (۱۳۹۰)، در دامگه حادثه گفتگویی با پرویز ثابتی مدیر امنیت داخلی ساواک، شرکت کتاب
شوکت، حمید (۱۳۸۱)، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، نشر اختران
مک مهن، جف (۱۳۹۴)، آیا شکنجه هرگز میتواند اخلاقی باشد؟، ترجمان
Rejali, Darius (2020). “The Field of Torture Today: Ten Years On from Torture and Democracy”. Interrogation and Torture: Integrating Efficacy with Law and Morality. Oxford University Press

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.