گفتی که چنانم و چنین  من نتوانم  ، وصل تو همه در دل معبد نتوانم

ایما و اشاره که کنی بر در معبد نتوانم ، تقدیس و تقدس ز اشارت نتوانم

 گرمی وجودت زسر باغ دولیمو نتوانم ، انبوه تمنا که گلم برکنید از باغ نتوانم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم، وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو مست  سخن گفتن و از جام نگاهت ، من دیوانه  چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال وصل تو ای گل به در باغ نتوانم، گر دامن وصل تو در مهتاب گرفتن نتوانم

تو پرتو ماه و سایه به دیوار نتوانم ،  گامی از سر کوی تو رفتن نتوانم

آن شب ز وصالت بدل شب نتوانم ،  چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهریت‌ ای گل که درین باغ ، چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم‌

ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم ، دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

بر باغ گل و معبد میوه دریغا  نتوانم ، من تشنه لیمو ، همی تا بسحر صبر نتوانم

دانی که وصالت شده شیدا نتوانم ، از بس که وعده بدادی و ندادی نتوانم

آن شب که شراب سکنات معبد عشق سیل ببرد نتوانم ، بر داریه و زنگی مستان به تحمل نتوانم

لب بر لب گل  غنچه ببند شبنم نتوانم، تا صبح چشیدن لب رخش را نتوانم 

رخش رستم- ۱۴۰۲

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)