بشنو از نی چون حکایت می کند
بشنو از نی زان شب چون حکایت می کند ، از تمنای تنم آن نیمه شب فریاد کند
کز نِیِستان تا شبستر بوی نازم برده اند ، از نَفیرش مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق ، تا بگویم شرح دوازده سال اشتیاق
من همی کو مانده بودم از اصل خویش ، صد هزاران آرزو تا بجویم وصل خویش
من به هر سو چشم دوختم نالان شدم ، تا ببینم یار خود صدهزاران بار، زاران شدم
هر کسی از ظَنِّ خود می شد یار من ، از درون من نجست اسرار من
سِرِّ من از ناله من دور نیست ، لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز لیموی تنم افسرده بود ، لیک اوآمد و گلبرگ گلم آغشته کرد
آتش است این اندام من افسون بکرد ، او زمن تشنه تر وعشقش بمن ابراز بکرد
آتش عشق و شهد من آن شب فتاد ، جوشش عشق بود که او برمن فتاد
او زمن دیوانه شد از دنیا برید ، پرده هایم را چو آلاله ازهم درید
همچو او گلبرگ و کاسبرگم را بدید ، سر به معبد برنهاد تا انگبینم را بدید
نی حدیث شب فریبا بلوا کند ، شهد لیمو و عسل بر او کند
محرم این تن جز او کس نیست ، مر زبان را عشقم جز او نیست
در غم من روز ها بیگاه شد ، روز ها با سوز آن شب گاه شد
روز ها گر رفت گو رو باک نیست ، چون که او آمد سرایم خاک نیست
او بیامد کز فریبا غنچه اش سیراب شود ، او تنم را می فشرد تا پنجه اش میراب شود
در نیابد حال من آن شب سرای دیگری ، پس سخن کوتاه بباید کز عشق من با دیگری
رخش رستم- ۱۴۰۳

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.