آن شب سوزناک هوس

یاددارم آن شبی در باغ من آمدگلی

غنچه بودو  آتشی اندردرون سنبلی

من زخود بیگانه بودم  اندراتاق  

سوزسرما و بیداد بهمن در اجاق

من همی تشنه بدم دروصل گل

گل همی با شاخه رنگین کمان

ساقه و گلبرگ گل درهم بدند

شاخه اش پربارو هر دولیموی تنش آتشکده

دست هایم هردو لیموی تنش چون شعله در برمی گرفت

تشنه لب لیمو فشردم تا سحر سیراب شدم

ناگهان آن گل غنچه زده شبنم بزد

وزدرون غنچه اش شهد گلش جاری بشد

نرم نرمک انگبین از نازاو فواره زد

من تنش هرشاخه اش را میفشردم ازهوس

آن شب تاریک و سرد را گرم کردیم با نفس

باردیگر سنبل آن باغ من شیدا بشد

چشمه جوشان گل شد چون همی آتشفشان

دستهایم میفشرد پیکرش را چون جوشن فشان

من زوصل نازاوی لب در لبش آتش شدم

او زمن دیوانه تر شهد گلش بر من نهاد

بوکشیدم غنچه اش ، شهد گلش طعم عسل

آن  همی آن غنچه کرد من را داغ هوس

ناگهان هردو چو  آتش  در نفس اندرنفس

او نهاد لب برلبم ، شهد عسل دندان اوی

می فشردم من تنش اندام اوی

نرم نرمک سر نهاد در گوش من

 زمزمه می کرد او بود مدهوش من

ای مسافردیرآمده در سوی  من

غنچه را آتش بزن در کوی من

گل را با شاخه اش برکن زباغ

شهد گل را تو بنوش از نازمن

 

 رخش رستم -۱۴۰۲

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)