یاد گلی که بال واگشود
آن شبی در باغ گل آتش فشان
شاخ گل بشکسته بودنازک نشان
باغبان امد به باغم چون ارسلان
لب نهاد او بر لبم چون اردوان
او دولیموی تنم تا صبح ستان
اوهمی جان بخشید برمن شوم اسب دوان
از درون پیکرم آن شبنم غنچه به زد الماس نشان
تا سحر مستی نمود چون اب چکان
ناگهان آن غنچه مغموم در نیمه شب آژیرکشان
سر به زد از خمره اش آن شراب باختران
خمره انباشته شهد گلش در بازوان باغبان
او شکست آن خمره را بربط زنان
شهد گل جاری بشد چون بی امان
صدهزاران قصه آن کاروان تا بیکران
بارها شب تا به صبح گرم روان
من همی بوسیدمش بر امتنان
تا که نخلش دردرون غنچه ام ارابه ران
من همی دیوانه و آتش به ناز چون استران
نخل خرمایش همی برپا شود چون ارغوان
جان می داد بر ناز گلم چون اردلان
شهدخرما و عسل درنازمن شد انگبین
لب نهاد بر گوش من گفت آفرین
معبدم را بازگشودم تا که او چون فاتحان
او درون آید گشاید قفل معبد جون صاحبان
او همی پنجه به زد بر نای گل ارابه ران
من نفس اندرهوس جون ارغوان
آن سفر کردیم دیار عاشقان افتادگان
ناگهان آمد زعرشه وقت اذان
لب نهاد برچشم من بلبل زبان
من به تن کردم رخت عروس آوازه خوان
نوعروسش من شدم آن شب همی بعله بران
او زناز دیوانه شد بوسید مرا بشکن زنان
گفت ای فریبا پیکرت پاک روان
من همی باید ابد نازت کشان
آن شبی دیگر زسرمای سهند در پشته بان
او نشست بر پیکرم رفت درون معبدم چون قهرمان
سوز سرمای سهند لب زد به گلبرگ گلم چون آهوان
بارالها توهمی محفوظ بدار آن باغبان
تاشوم من همرهش چون ساربان
رخش رستم – ۸ اسفندما ه ۱۴۰۲

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.