زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
که درخواب که در بیداری
سرود عشق می خواند
نگاهش بوالهوس
لبانش آتشین فریبا وصف دارد
صدایش صدکرشمه
امیدش دروصال یار
زنی را می شناسم من
که می گوید به دنبال سواری است
چرا دل را به راکب داده باید
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این تنهائی تنها
ولی از خود چنین پرسد
چه کس آغوش من را لایق
که داند وصف من را چون شقایق
زنی با تار تنهایی
کزان فیروزه رختی زتور افکنده بر خود
که تا پنهان دارد گوهر خویش
که تا وصفش کنند پیرو درویش
زنی خو کرده با شعر و ترنم
زنی مانوس با نجوای آهنگ
تمام آن خیالش این باشد
بیابد عاشقی تشنه به نازش
زنی را می شناسم من
که می میرد به یک آغوش گرمی
تمنا دارد او از بهر قلبی
خرامان می شود در گرمی شب
همه گلبرگ و نازش بسوزد گرمی تب
زنی پنهان دارد گل ناز خودرا
که در معبد به جویند اورا
ز عشاق می کند پنهان
نبینند آرزوی وصل اورا
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی وصل دارد
اگرچه ناز آتشینش پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب عاشقان را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه آرزویش بر نیاید
ولی آتش درون سینه اش بباید
زنی را می شناسم من
که رخت آبی برتن دارد
حریر نازبرگش بازگردد
زنی را می شناسم من
که اندامش وصف فریبا دارد
ز لبهایش سمند و زعفران دارد
زنی را می شناسم من
قفس را بشکسته سردر هوس دارد
که اوغرق در بلهوس دارد
و چون مجنون بیاید در پی اوی
همه اندام رخشش تحفه اوی
زنی را می شناسم من

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.