خیال روی تو چون بگذرد به عنچه رخش ، دل از پی نظر آید به سوی روزن وحش

این تطاول که کشید از غم هجران رستم  ، تا سراپرده گل ندرد نعره زنان خواهد رفت

تخت و جایگاه گل همیشه در باغ است، همه دانند که غنچه رخش از بستان است 

نشنیدی که بگفت رخش هنوزم غنچه ام ناشکفته باشد ، هنوزم دُر دریایی نسفته باشد

بگفتا تشبیه دهانم  نتوان کرد به غنچه ، هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود ، نسیم صبح چو دل اندر پی هوای رستم شنود

نگشاید در معبد  چو غنچه اگر ،  که ساغر لاله گون نگشاید  باز

چو غنچه بردر معبد نهاده ام ، که گرز رستم بشکافد  پرده  خونین سعاده ام

خون شد دل رخش  بیاد رستم هر گه که در چمن ، بند قبای غنچه  گل میگشاید باد

دو چشم تنگ و دهن تنگ و تنگدل به حدیث ، شکسته زلف و به گاهِ سخن شکسته زبان

دهن تنگ و سر، گرد و ابرو فراخ ، رخی چون گل سرخ بر سبز شاخ

گفتند گشاد شد غنچه لبان ناز ؛ گفتم یاقوت بزرگ قیمتی تر باشد

فسون گشادگی عنچه را بدان ، که فروکندگرز را همه سویه به آن

 

رخش رستم- ۱۴۰۲

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)