بررسی و تحلیل مفاهیم شباهت و تفاوت و طرح یک روش سورگذاری این مفاهیم

بخش چهارم

در ادامه بخش چهارم این نوشتار تحلیلی که  خواندن آن در تداوم بخش سوم به تمرکز و دقت نیاز دارد، به خوانندگان آزادی خواه، عدالت جو و برابری طلب تقدیم می شود.

لطفعلی راجی

هامبورگ، بهار ۲۰۲۴

 

 

 چرا در تحلیل می توان از روش سورگذاری شباهتها و تفاوتها استفاده کرد؟

 

در این بخش چهارم از این نوشتارازجمله به جنبه هایی دیگر ازقابلیتهای ادراکی پیش شرط و مربوط به مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت وطیف مفهوم شباهت و طیف مفهوم تفاوت توجهی مجدد و کاربردی می کنیم بدون اینکه وارد بررسی  مشروح آنها شویم.

 ابتدا به یکی از مطالب طرح شده در بخش یکم  توجهی مجدد میکنیم و اینکه کدام قابلیتهای ادراکی برای تفکیک و تشخیص شباهتها و تفاوتها مابین پدیده ها و چیزهای گوناگون مقدماتی و ضروری هستند. در پاسخی که تا حال به این پرسش داده شد، از جمله به قابلیتهای ادراکی: تناسبی را برقرار کردن، مقایسه کردن و شمردن اشاراتی شد و این سه فعل را در بستر فرگشتی آنها تا حدی توضیح دادیم. در ادامه بایستی به چند قابلیت ادراکی اشاراتی شود که البته در این نوشتار به بررسی و تحلیل مشروح آنها نمی پردازیم بلکه به آنها برای درک وفهم درست موضوع اصلی و یکی از اهداف این نوشتاربه اجمال توجه می کنیم و در پس زمینه ی بحث اصلی این نوشتار در نظرشان می گیریم:

قابلیتهای ادارکی[۱] ما انسانها ازجمله برای تشخیص شباهتها و تفاوتها مابین چیزهای گوناگون را میتوان به شش قابلیت ادراکی یا به عبارتی دیگر عمل ادراکی[۲] خلاصه کرد. مبنای این قابلیتهای ادراکی قابلیتهای اندامی و رفتاری و اجتماعی هستند که حواس پنجگانه  در آنها نقشی پایه ای دارد:

۱-تمیز گذاری[۳]:  برای اینکه پدیده ها و چیزهای گوناگون تفکیک شوند تا ابهام پیشگیری و یا برطرف شود و تشخیص درست ممکن شود، بایستی مابین شاخصه ها ی متفاوت پدیده ها و چیزهای گوناگون متمرکز فرقی گذاشت و آنها را از هم جدا کرد. شباهت ها و تفاوتهای چیزهای گوناگون را با این قابلیت و عمل ادراکی می توان پس از مقایسه تفکیک و درک کرد.

۲-استقراء[۴] :  راه دیگری برای شناختن پدیده ها و چیزهای گوناگون و بیشمار نداریم به غیر از اینکه از تعداد کم  تجربیاتی که داریم آشنایی و شناختمان[۵] را به پدیده ها و چیزهای دیگر و بیشتر تعمیم دهیم. با این قابلیت و عمل ادراکی وجوه مشترک و مشابه و یا وجوه متفارق و متفاوت چیزهای محدودی  را که تا حدی برایمان آشنا هستند و یا آنها را می شناسیم  به چیزهای دیگر و بیشتر تعمیم می دهیم.

۳-قیاس تشبیهی[۶] : ناگزیر بایستی تجربیات گوناگون و بخشهای گوناگون تجربیات را برای اینکه آنها را درک کنیم، در وجوه موازی و مشابه و یا متفاوتشان بر آورد و مقایسه کنیم. با این قابلیت و عمل ادراکی  شباهتها و تفاوتهای تجربیات مان  را به تجربه های تازه و جدید فراافکن و برآورد و مقایسه میکنیم.

۴- اثباتگرایی توسط  شاهد و شواهد[۷] : چون نمی توانیم همه چیز را همواره خودمان بیازماییم و بسنجیم و درستی و نادرستی پدیده ها و چیزهای گوناگون و بیشمار را کنترل کنیم، ناگزیر بایستی به شاهدین و شواهدی تکیه کرده و به آنها ارجاع دهیم. با این قابلیت و عمل ادراکی برای فهم و درک درستی و نادرستی اطلاعات و آشنایی ها و شناختها ی دیگران، به همسو بودن و شباهت و تفاوت روال و شیوه درک و فهم دیگران و خودمان برای کسب اطلاعات وتجربیات و آشنایی ها و شناختهای مربوط به چیزهای بیشمار و گوناگون اطمینان و اعتماد می کنیم.

۵- تکمیل سازی[۸] : غیر ممکن است که بتوانیم همه چیز را در تمامی اجزاء شان حسی و ادراکی تشخیص دهیم، از اینرو بایستی بر مبنای دریافتهای حسی و ادراکی نا کامل و محدود، پیوندها و پیوستگی ها و کلیتها ی پدیده ها و چیزهای گوناگون و بیشمار را استنتاج کنیم. با این قابلیت  و عمل ادراکی نقاط مشترک و نقاط افتراق چیزها و پدیده ی محدودی که با آنها آشنا هستیم یا می شناسیم را برای درک و فهم بهتر و کارآمد تر در پیوندها و پیوستگی و گسست هایشان با چیزها و پدیده های مربوط و مرتبط تکمیل میکنیم.

۶-  طرح افکنی آینده[۹] :  برای ما انسانها  حیاتی است که تصوراتی را برای آینده  تصور و ترسیم کنیم و رفتار و روشمان را با توجه کافی به احتمالات موجه در شکل و قالبهایی فرضیه ای که هدفمندی شان معطوف به آینده ی کوتاه مدت، میان مدت و دراز مدت است، طرح ریزی کنیم. با این قابلیت ادراکی آشنایی ها و شناختها و تجربیات گذشته و حال را معطوف به آینده در جنبه هایی که می خواهیم مشابه بمانند و حفظ شوند و تداوم گیرند و در جنبه هایی که می خواهیم فرق کنند و متفاوت  و یا منتفی شوند تصور و تصویر و ترسیم و برنامه ریزی می کنیم.

این شش قابلیت و عمل ادراکی از منظر و دیدگاه انسان شناختی  جهانشمول هستند و مبنای زیستی و اندامی و اجتماعی و زبانی دارند و همچنین در بافتارهای زیستی و اندامی و اجتماعی و زبانی و علوم گوناگون بکار برده میشوند و پایه ای هستند.[۱۰]

 روند فرگشت و شکل گیری این قابلیتهای حسی-ادراکی بگونه ای تباری در تداوم قابلیتهای مشابه جانداران و جانوران بوده است و در روند رشد و تکوین و فرگشت انسانها بارز و کارآمد با کاربردهایی متنوع تر، گسترده و فراگیر شده است. در شکل فردی نیز در روند رشد و پرورش نوزادان و کودکان، این قابلیتهای حسی-ادراکی به تدریج در طول عمر آموخته و آمخته میشوند. تا حدی مبنا و اساس این قابلیتها مادر زاد و فرگشتی است و تاحدی اکتسابی است که حاصل پرورش و آموزش در محیط زیستی- اجتماعی-فرهنگی است. پرسش جدلی دیرینه ی مربوطه که آیا قابلیتهای برشمرده شده و یادگیری زبان و قابلیتهای حسی- ادراکی دیگر مادرزاد است یا اینکه اکتسابی است در دهه های اخیر با طرح و بررسی درست و تجربی و آزمایشگاهی ژنها و شرایط پیرامونی ژنها بعنوان دو شرط مکمل  یکدیگر در مقایسه با گذشته پاسخی مناسب و درخور گرفته است. از اینرو هر گونه یکجانبه نگری و فروکاست گرایی در این بحث و مباحث مربوطه که در ابعاد متفاوتی رایج بوده اند و هنوز هم کمابیش هستند، بیجا و نادرست است. تکوین و شکل گیری قابلیتهای برشمرده شده در شکل تباری و در شکل فردی هم مادرزاد و هم اکتسابی است و برای تشخیص جنبه ها و درجات دقیق این نسبت تکمیلی، بایستی انضمامی و تجربی پژوهش کرد و آنهم متمرکز روی نمونه هایی از افراد یا گروههایی از افراد. از جمله فاکتورهای اساسی شرایط پیرامونی ژنها شرایط اقلیمی، اجتماعی –فرهنگی، بهداشت و تغذیه و مسکن و آموزش و پرورش هستند که در ارگانهای پیوسته و بستر فاعلیت ژنها تاثیر گذار هستند  و در فعل وانفعالات ژنها نقش تکمیلی ایفا میکنند. از اینرو هر گونه فروکاستگرایی یکجانبه فقط به کیفیت ژنها و یا فقط به کیفیت شرایط پیرامونی ژنها نا بجا و نادرست است و این دو مجموعه فاکتورها بایستی تکمیلی درنظر گرفته و بررسی شوند.

 با اختلال و یا ضعف و یا نقص این دسته قابلیتهای حسی-ادراکی بدیهی است که قادر نیستیم شباهتها و تفاوتها ی مابین چیزهای گوناگون را تشخیص دهیم. لزومی به توضیح مشروح نیست که این قابلیتهای حسی-ادراکی برای تمامی  امور و موارد زیست و زندگی  ما انسانها پایه ای هستند و فقط مختص به تشخیص شباهتها و تفاوتهای مابین پدیده ها و چیزهای گوناگون نمی شوند.

حال مجدد به بررسی و تحلیل مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت می پردازیم و این دو مفهوم را در موازات هم مجددا درنظر می گیریم. البته در میدان اندیشه و درک و فهم این توجه ی تکمیلی میسر میشود و نه در ردیفهای پیاپی سطرهای متنی کتبی. مگر اینکه در دو ستون موازی کتبی[۱۱] بخواهیم به این دو مفهوم نگاه و توجه کنیم که تا  به اندازه ی لازم شامل دیدن و خواندن این بررسی و تحلیل نیز بشود. تا چه حد پی در پی بودن روند شکل گیری روی آورندگی حسی ، احساسی، ذهنی و ادراکی وزبانی  حین خواندن یک متن کتبی  در درک و فهم مطالب طرح شده تآثیر گذار هستند پرسشی بجا وقابل بررسی است، که به ویژه در باره ی موضوع اصلی این نوشتار به درجاتی بیشتر کنجکاوی را بایستی تحریک کند. نگارنده وارد این بحث نمی شود وبه همین نیم اشاره بسنده میکند تا خوانندگان به لزوم  این بهتر پی ببرند که  مفهوم شباهت ومفهوم تفاوت را بایستی در موازات هم تکمیلی اندیشید و درک و فهم کرد. به این مطلب در فلسفه یونان باستان[۱۲] بیشتر از فلسفه ی معاصر توجه شده است که می توان آن را بدین گونه جمله بندی کرد:

مفاهیمی که در تقابل منطقی هستند را بایستی در موازات هم بررسی کرد  چون فقط درتناسب مکمل شان درست و سنجیده قابل درک و فهم و توضیح می شوند.

مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت و یا به عبارتی دیگر شباهتها و تفاوتها همچون دو تناسب ِ تکمیلی ولی منفک ِ مبنا در تمامی بخشها ی زیست و زندگی انسانها نقشی اساسی و پایه ای دارند.در یادگیری و فهم و درک زبان و بکارگیری و استفاده از زبان و همچنین آموزش زبان این شباهتها و تفاوتهای حروف الفبا و واژها و مفاهیم و علامتهای دیگر زبانی هم بگونه ای شفاهی و هم بگونه ای کتبی هستند که فقط با تشخیص درست و بجای شباهت های مابین شان و تفاوت های مابین شان، استفاده ی درست از زبان ممکن می شود. در داده ها و دریافتهای غیر زبانی حسی حواس پنجگانه و استفاده از حافظه این شباهتها و تفاوتهای مابین پدیده ها و چیز های گوناگون هستند که فقط با تفکیک و تشخیص درستشان قادر می شویم به زیست و زندگی و رفتار اندامی و اجتماعی مان شکلی مناسب و به سامان دهیم.  در منطق و فلسفه و علوم انسانی و تجربی و مجازی نیز با تشخیص و تفکیک و  تقسیم بندی و دسته بندی کردن شباهتها و تفاوتهای مابین داده ها و دریافتها و چیز های گوناگون قادر می شویم ترتیب و نظمی در پیچیدگی های زیاد و بیشماربرساخته و قابل استفاده کنیم. در زیست و زندگی گیاهان و جانوران  به مثابه خاستگاه و ریشه ها و بستر طبیعی و فرگشتی مقدم به زیست وزندگی ما انسانها،  تشخیص بدوی و غریزی تفاوتها و شباهتهای مابین پدیده ها وچیز های گوناگون وبیشمار هستند که امکان بقا و تداوم را به گیاهان و جانوران داده اند. حیات و زیست با ایجاد و تلفیق و تجدید و تکرار شباهتها و تفاوتهای مابین عناصر شکل گرفته و تداوم میگیرد و آنچه در حدی غریزی و  ارگانیک وارتباطی برای بقا و تداوم گیاهان و جانوران صدق میکند به مراتبی بیشتر و گسترده و متنوع با تفاوتهایی برای بقا و تداوم اجتماعات و جوامع انسانها صدق میکند.

در تاریخ فلسفه و علوم وابسته می توان برای مثال به چند نمونه اشاره کرد که به بحث اصلی این نوشتار مربوط می شوند و می توان آنها را با دقت لازم به دو مفهوم  شباهت و تفاوت بخردانه حل وفصل کرد:

 هراکلیت مدعی بود که در یک رودخانه نمی توان دوبار شنا کرد، چون در هر لحظه از جریان آب رودخانه، ما با یک رودخانه ی اینهمان روبرو نمی شویم و همه چیز رودخانه مدام در تغییر است. این ادعا از زاویه ای که درجه دقت تحلیلی بسیار زیادی داشته باشد البته موجه به نظر می رسد. همه چیز و همه ی ما مدام در حال تغییر هستیم و چیزی یا پدیده ای همواره در طول مدتی طولانی اینهمان و ثابت در روند زمانکان نمی ماند. اما بر مبنای شباهتهایی که چیز ها و پدیده ها باهم دارند و بر مبنای تفاوتهایی که آن چیزها و پدیده ها با باقی چیز ها و پدیده ها دارند در روند تغییر نیز حفظ می کنند، می توانیم با اینهمانی و ثبات نسبی چیز ها و پدیده ها ی گوناگون حساب کنیم و اطمینان داشته باشیم که با وجود تغییراتی در اجزاء ریز و ملوکولی و یا جزیی تر بسیاری از چیزها و پدید ه ها ی امسال در چهار سال یا پنجاه سال آینده بگونه ای تجربی اینهمان می مانند . منظور از این اینهمانی تجربی[۱۳] البته اینهمانی منطقی[۱۴] نیست چرا که در مباحث اصول منطقی، مبنا و رویکرد بر انتزاع و پیراستگی از ظرف زمانکان و تعیینات محسوس است.  آکسیوم اینهمانی را نمی توان با داده های حسی و محسوس و ارجاع به تغییرات در زمانمکان اثبات یا ابطال کرد چرا که اصلی انتزاعی است که راهنمایی می کند و تنظیمی است، اگر چه  در واقعیت ملموس  هیچگاه چیزی در تمامی جوانب و اجزاء اینهمان نمی ماند بلکه مدام در حرکت و تغییر و تکوین ویا کاهش وفرسایش است. در مباحث علوم سیاسی و اجتماعی و روانشناسی و پزشکی نیز منظور می تواند فقط هویت و اینهمانی تجربی باشد که انواع گوناگونی دارد ( از جمله: هویت ملی، هویت قومی،هویت زبانی، هویت جنسی، هویت اندامی، هویت شخصی و هویت حقوقی) و نه از منظر فرسخت منطق که انتزاعی و پیراسته از محسوسات و تعینات مادی و ملموس است. از اینرو تفکیک اینهمانی تجربی و اینهمانی منطقی ضروری است. مطلبی که از هراکلیت نقل شد به اهمیت تشخیص شباهتها و تفاوتهای  اصلی ما بین چیز ها و پدیده ها به اندازه کافی متوجه میکند: اگر چه آب یک رودخانه و بستر رودخانه مدام در جریان است و تغییر میکند  ولی ترکیبات قطرات آب رودخانه و ویژگی های عنصر آب تا حدی نه چندان کم ثابت می ماند و تفاوتهایی که این عنصر با باقی عناصر دارد نیز امتداد دارد و حفظ می شود. ما با جریان آب همچون جریان یک عنصر با ترکیبات شیمیایی و ویژگی های فیزیکی نسبتا ثابتی روبرو هستیم و با توجه به آنچه در باره ی طیف مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت در بخش قبلی عنوان شد می توانیم بدرستی بگوییم: در یک رودخانه  می توانیم با بیشترین شباهت و کمترین تفاوت دوباریا چندبار شنا کنیم چون جریان آب که جریان آبی مایع است همان جریان آب مایع است.  از توجه و تمرکز زیاد روی تفاوتهای جزئی جریان آب یک رودخانه و یا بستر رودخانه صرف نظر می کنیم و شباهتهای اصلی و ثابت را مبنا قرار می دهیم. این مطلب در زندگی روزمره و عادی نیز صدق میکند و فقط مختص به نقد آن تز سخنورانه ی هراکلیت نمی شود: فروشنده فروشگاه سر خیابان همان فروشنده ای است که هفته ی قبل از فروشگاهش خرید کرده ایم اگر چه محدود و در جزئیاتی در مقایسه با هفته ی قبل تفاوتهایی دارد. خانه ای که در آن سکونت داریم همان خانه ای است که دو سال قبل در آن سکونت داشته ایم اگر چه محدود و در جزئیاتی با دو سال قبل تفاوت هایی دارد. نانهای لواشی  که هفته ی پیش از نانوایی خریدیم همان نوع نانهای لواش هفته ی پیش هستند اگر چه در مقایسه تفاوتهایی جرئی  دارند. توضیحات لغتنامه ی دهخدا در باره معنی واژه ی “ممتد” همان توضیحاتی هستند که سی سال پیش در آن لغتنامه بودند اگر چه محدود درک و فهم خوانندگان از آن واژه تفاوتهایی جزئی با سی سال قبل دارد. به این مثالها ی معمولی و ساده بسیاری دیگر می توان افزود و نشان داد که بر مبنای تداوم شباهتها و تفاوتهای اصلی چیز ها و پدیده ها و تشخیص و درک و فهم آنها اصولا پیوستگی و امتداد ممکن می شود و لزومی ندارد که ایده های لاتغیر و لایزال و ذاتهایی جاویدان فرض و تصور کنیم، آنگونه که افلاطون و مذهبیون به آن باور دارند و مدعی شان بوده اند و هستند. یکی از دلایل اصلی طرح جهان ایده ها توسط افلاطون و در تعاقب آن مکتبهای مشابه فلسفی و یا مذهبی همین تغییر و تکوین و فرسایش پدیده ها بوده است که به باور افلاطون و پیش از او پارمندیس شناخت معتبری را ممکن نمی کنند چون ثباتی ندارند و مدام در تغییر و تغیر هستند. منظور از واژه ی “همان” شباهت زیاد و یا به عبارتی دیگر زیادترین شباهت و کمترین تفاوت است که یک چیز با خودش دارد و در  روند گذر زمان حفظ میکند و نه اینهمانی منطقی از دیدگاه و منظر فرسخت منطق. وارد تفکیک سنتی مفهوم جوهر و مفهوم عرض و چگونگی و چونی اعتبار مستدل شان نمی شویم تا مفاهیم همان و اینهمانی و هویت را توضیح دهیم چون در این نوشتار لزومی ندارد.

مثال دیگری از تاریخ منطق و فلسفه ی منطق می توان آورد و آن را با توجه کافی به بحث اصلی این نوشتار در نظر گرفت و بررسی کرد:

اصل امتناع اجتماع نقیضین و یا به عبارتی دیگر آکسیوم عدم امکان تناقض که آن را می توان به زبان روزمره اینگونه بیان کرد:  ممکن نیست که  چیزی هم باشد و هم نباشد. در این بحث که در فلسفه منطق از یونان باستان تا زمان معاصر جریان داشته و دارد، دو جبهه را می توان تشخیص داد که یکی مدافعین درستی این آکسیوم و دیگری منتقدین این آکسیوم بوده اند. این آکسیوم در تمامی بخشهای علوم و همچنین زندگی روزمره نقشی اساسی ایفا میکند و یکی از مبانی اصلی و اولیه ی یادگیری زبان است که در اوان کودکی آموخته و آمخته میشود. در این بحث بگونه ای مشروح وارد نمی شوم و به دو مورد به ظاهر کم اهمیت ولی اساسی، کوتاه میپردازم. مورد اول مربوط به نگرهای متفاوت میشود و مورد دوم به یادگیری و بکار گیری زبان مربوط می شود. آیا ممکن است چیزی هم باشد وهم نباشد؟ طرح این سوال در روال زبان روزمره ایرادهایی زیاد دارد که یکی از آنها عدم توجه دقیق به جنبه ها و وجوه و یا به عبارتی دیگر نگرها ی متفاوت چیزها و پدیده ها است. ایراد دیگر این سوال در روال زبان روزمره عدم التفات و توجه دقیق به قواعد زبانها و رفتار زبانی به مثابه قواعد روابط و رفتارهای اجتماعی است. اصل امتناع اجتماع نقیضین را ارسطو با چند جمله بندی متفاوت  در برخی آثارش عنوان کرده بود و یان ووکاسیویچ[۱۵]، منطقدان لهستانی این جمله بندی های متفاوت را در اواسط قرن بیستم میلادی مشروح بررسی و بحث کرده است. ارسطو اصل امتناع اجتماع نقیضین را غیر مستقیم اثبات کرده بود و آنهم بدینگونه که از منتقد و منکر این آکسیوم درخواست می شود چیزی بگوید و همینکه چیزی بیان کند ناگزیر بایستی به این اذعان کند که نقض آنچه بیان کرده است  انکار درستی آکسیوم تناقض را منتفی می کند. مثالی که ارسطو از آن استفاده میکند تا شیوه ی استدلالش را بیان کند اینگونه است: اگر نافی و منکر آکسیوم تناقض بگوید ” انسان” وقتی این کلمه را به زبان می آورد لابد معنایی از آن در نظر دارد و چیزی میگوید و با این گفتن این نکته را بیان میکند که “انسان بودن” چیز معینی است که  در عین حال و همزمان  ” انسان نبودن” نیست و بنابراین آنچه “انسان” است “نا انسان” نیست و بدین ترتیب درستی اصل امتناع تناقض را قبول میکند.[۱۶]  یان ووکاسیویچ انتقادی به این شیوه ی استدلال و برهان غیر مستقیم ارسطو وارد کرده است که بجا ست: با این استدلال و اثبات غیر مستقیم آنچه مبرهن می شود آکسیوم تناقض نیست بلکه آکسیوم نفی در نفی است. وارد این بحث در این نوشتار نمی شویم.  جمله بندی دقیقی از آکسیوم تناقض اگر بخواهیم عنوان کنیم بایستی چند مورد به ظاهر پیش پا افتاده ولی اساسی را وارد جمله بندی فوق از زبان روزمره کرده و آنها را با دقت رعایت کنیم و آن نیز نگرها و یا به عبارتی دیگر قیدهای ممکن یک چیز هستند که ممکن نیست به تمامی و کامل همزمان باشند و نباشند ولی ممکن است که بودن یا نبودن یک چیز واحد در برخی نگرها و یا به عبارتی دیگر قیدها شباهت زیاد ویا به عبارتی دیگر نقاط مشترک داشته باشند و در برخی نگرها و یا قیدها تفاوت زیاد و یا به عبارتی دیگر نقاط افتراق داشته باشند ولی در هر واحد از نگرها و یا به عبارتی دیگر هر واحد از قیدها در آن واحد ممکن نیست که یک ویژگی واحد و یا چند ویژگی آن چیز واحد در آن واحد  هم باشند و هم نباشند. لازم به توجه و التفات بیشتر است که در جمله بندی هایی که ارسطو برای این آکسیوم کرده است چند جا به ضرورت در نظر گرفتن نگرهای متعدد اشاراتی کرده است.[۱۷] یکی از جمله بندی های اصلی آکسیوم امتناع اجتماع نقیضین توسط ارسطو اینگونه است[۱۸]:

“ممکن نیست که محمولی واحد در آن واحد به موضوعی واحد از جهت واحد متعلق باشد و متعلق نباشد.”

و به این جمله نیز اضافه میکند:

” البته همه ی قیدهایی را هم که برای رفع اشکالهای منطقی لازم باشد می توان به آن افزود. “

در یادگیری زبان یکی از شروط اصلی و اولیه تمیزگذاری مابین  آنچیزی است که هست و موجود است از آنچیزی که در دسترس نیست و موجود نیست. به عبارتی دیگر تمیز و تفکیک مشخص آنچه هست از آنچه نیست. برای مثال نوزادان مابین حضور مادرشان و عدم حضور مادرشان تفکیک میکنند و یا دیدن یک اسباب بازی را از ندیدن همان اسباب بازی تفکیک میکنند. تفکیک و تمیز گذاری مابین داشتن و نداشتن، خواستن و نخواستن، دیدن و ندیدن، خوردن و نخوردن، آشامیدن و نیآشامیدن و الی آخر از ابتدایی ترین و اساسی ترین مراحل رشد و یادگیری زبان و قابلیتهای اندامی و اجتماعی و ادراکی هستند. یادگیری زبان و تمامی آموختن و آمخته شدن با قواعد یک زبان طبیعی و قواعد روابط اجتماعی و روزمره بر مبنای این آکسیوم شکل میگیرند. ارسطو بدرستی این آکسیوم را استوارترین مبدٲ از همه ی مبادی قلمداد کرده است. در دهه های اخیر با وجود تمامی انتقادی که به عدم امکان اثبات مستقیم این آکسیوم شده است، در پژوهش آموختن و آموزش زبان نیز به پایه ای بودن آن بیشتر توجه شده است و با تحقیقات و پژوهشهای تجربی یادگیری و آموزش زبان صدق و درستی این آکسیوم مستدل تر شده است. عدم امکان اثبات مستقیم این آکسیوم را می توان با کمی دقت درک کرد چون مبنای اصلی اثبات مستقیم این آکسیوم نیز مشروط به بکار گیری همین آکسیوم می ماند. راه درست، اثبات عدم امکان نادرستی این آکسیوم است و یا به عبارتی دیگر اثبات اینکه به هیچ وجه ممکن نیست که آکسیوم امتناع  تناقض نادرست باشد.

در بحث مربوط به آکسیوم امتناع تناقض با توجه به موضوع اصلی این نوشتار می توان با کمی اندیشه و تآمل متوجه شد که عدم دقت و توجه کافی به تفاوتها ی قیدها و نگرها ی متفاوت دلیل اصلی این باور نادرست می شود که انگار آکسیوم امتناع تناقض معتبر و درست نیست. می توان به این مطلب درست نیز توجه کافی کرد که منکر این آکسیوم لزومی ندارد که  حتما چیزی به زبان بیاورد و کافی است که در یک زمان و مکان مشخص پیش خودش به چیزی معین، مثلا کفشهایی که به پا دارد یا صندلی ای که روی آن نشسته است فکر کند. ممکن نیست که در روند فکر کردنش در آن باره که مدتی قابل اندازه گیری دارد روی صندلی ای نشسته باشد و همزمان ننشسته باشد یا کفشهایی به پا داشته باشد و همزمان کفشهایی به پا نداشته باشد. این استدلال بر مبنای جریان روند اندیشیدن که دارای مدت قابل اندازه گیری ست طرح شده است. کلمات و جملاتی که منکر آکسیوم امتناع تناقض با آنها فکر میکند همزمان در آن واحد در تمامی نگرها و قیدها و ویژگی ها اندیشیده نشده اند و روندی مدت دار دارند و از اینرو  ممکن نیست که در آن واحد هم بکار برده شده باشند و هم بکار برده نشده باشند و بنابراین آکسیوم تناقض درست است. به این مطلب درست نیز می توان بیشتر توجه و دقت کرد که اثبات عدم امکان مطلبی یا پدیده ای که برخی برای احتمال و امکان آن گمانه زنی کرده اند و یا می کنند در مباحث و روشهای علوم تجربی و آزمایشگاهی معاصر روش برهان و استدلال معتبر و بخردانه ای قلمداد می شود.

برای نمایاندن کاربردهای کارآمد به نمونه هایی دیگر  از تاریخ علوم و فلسفه می توان پرداخت و نشان داد که تا چه حد مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت پایه ای و مبنا هستند و چگونه و چطورتوجه و دقت تحلیلی مستدل بیشتر به این دو مفهوم و ساختار تکمیلی شان میتواند مشکلات و مسائل گوناگون را حل و فصل کند .  نگارنده اما به همان دو نمونه از تاریخ فلسفه و منطق در این نوشتار بسنده می کند.

  در ادامه نگارنده  به دلایلی گوناگون به بحث مربوط به موضوع منطقی-فلسفی پرسیدن کوتاه می پردازد تا پیوندی تئوریک نیز با نوشتارهای قبلی منتشر شده  در باره ی موضوعهای پرسیدن و تحلیل و افعال همانگو، مترادف تام، مترادف جزئی، هم ارز و همسنخ با پرسیدن ایجاد شود. لازم به توضیح مشروح نیست که یکی از دلایل اصلی بررسی و تحلیل و طرح و بحث مفهوم  شباهت و مفهوم تفاوت  و طرح کردن روش سورگذاری در این نوشتار، از جمله میسر کردن و هموار کردن روند پژوهش کنش زبانی پرسیدن است که برای آن نگارنده می بایست با وجود امکانات و توان  و روابط مناسب کم، مقدماتی تئوریک و تحلیلی را بگونه ای بارز و مستدل و مشروح مطرح کند.

در دو نوشته ی قبلی در باره ی موضوع منطقی-فلسفی پرسیدن[۱۹] افعالی را برشمردیم و آنها را زیر عنوان مجموعه ی کنش زبانی پرسیدن معرفی کردیم:

احوالپرسی کردن، تفقد کردن، جویا شدن، استخبار کردن، استفسار کردن،سوال کردن، پژوهیدن، پژوهش کردن، اقتراح کردن، استعلام کردن، مسألت کردن، استطلاع کردن، تحقیق کردن، بررسیدن، پی جویی کردن، جستجو کردن، باز پرسی کردن، بازجویی کردن، دادخواهی کردن، واجستن، بازرسی کردن، تجسس کردن، ، تفحص کردن، تفتیش کردن، آگاهی حاصل کردن، وارسیدن، وارسی کردن، خبر گرفتن، سین جیم کردن، اطلاع حاصل کردن، خبر جستن، بازجستن، کنکاش کردن، کاوش کردن، واشکافتن، کشف کردن.

همانطور که در نوشتار قبلی  بیان شد جمع آوری و برشمردن این٣۶ فعل و کنش بدین معنی نیست که تمامی زیر مجموعه های مجموعه ی کنش زبانی پرسیدن را جامع ومانع برشمرده ایم . همچنین نباید نتیجه گیری کرد که همگی این کنشها و افعال مشخصا یک به یک دارای فرم منطقی بدست داده شده در پیش درآمد پژوهش کنش زبانی پرسیدن هستند  یا همگی دارای تمامی افعال و کنشها و عملکردهای شناخت شناسانه ای هستند که در بخش سوم نوشتار قبلی برای روند پرسیدن پرسش ج ( چرا نمی توان بدون پرسش و پرسیدن شناختی بدست آورد؟) مطرح شد. همچنین نباید نتیجه گیری کرد که تعریفی که برای پرسیدن بدست دادیم یک به یک برای تک تک  این زیر مجموعه ها درست و بجا است.  در نوشتار مربوط به مفهوم و روش تحلیل با یک طیف برای نسبت و رابطه ی تحلیل گر و تحلیل شونده آشنا شدیم و آنهم در پاسخی که معطوف بود به یک پرسش و برای اینکه خوانندگان بتوانند بدون دشواری به آن توجهی مجدد کنند آن سطرها را نگارنده اینجا یادآوری میکند:

رابطه ی منطقی و معناشناختی تحلیل شونده (آنالیزاندوم) و تحلیلگر (آنالیزانس)  چیست وچگونه رابطه ای می تواند باشد؟

این پرسش را اینگونه پاسخ دادیم:

رابطه و تناسب تحلیل شونده و تحلیلگر وابسته به موضوعی که آنرا می خواهیم تحلیل کنیم در یک طیف منطقی و معناشناختی  میتواند رابطه ها و تناسبهای زیر باشد:

اینهمانی : تحلیلگر و تحلیل شونده اینهمان هستند.

همانگویی: تحلیلگر و تحلیل شونده همانگو هستند.

ترادف: تحلیل گر و تحلیل شونده مترادف هستند.

هم ارزی: تحلیل گر و تحلیل شونده هم ارز هستند.

هم سنخی: تحلیل گر و تحلیل شونده هم سنخ هستند.[۲۰]

گاهی در یک تحلیل ما به درجه ی دقت و تمرکز زیادی می توانیم تفکیک کنیم و مشخص کنیم و به این دلیل چون زبان و تسلط به زبانی که با آن تحلیل میکنیم و آشنایی و شناختمان از موضوع تحلیل این امکان را در اختیار مان می گذارد.  در این صورت برای آن تحلیل می توانیم تناسب دوشرطی ای را بدست آوریم که ارزش منطقی آزمون آن صدق است. اینگونه تحلیل را می توان نوعی تعریف نیز قلمداد کرد که تعریف گر و تعریف شونده[۲۱] آن نیز قرینه هستند. در این حالت رابطه و تناسب تحلیلگر و تحلیل شونده در یک تحلیل در سطوح دقیق این طیف قرار دارد:

اینهمانی-همانگویی-ترادف.  که آنرا  بخش طیف بَرین تناسب های تحلیلگر و تحلیل شونده نامیدیم.

البته اینهمانی و همانگویی در این بخش طیف را نمی توان با معیارهای فرسخت منطقی و ریاضی یکسان گرفت و از اینرو در واقع این دو قسمت از طیف بَرین تناسبهای تحلیلگر و تحلیل شونده را  فقط  با تساهل پراگماتیستی می توان بکار گرفت.

بسیاری از مفاهیم ویا به عبارتی دیگر بسیاری از موضوع ها در این حد قابل تحلیل نیستند و امکان بدست آوردن تناسب دوشرطی با ارزش صدق تحلیلی ممکن نمی شود. در این حالت، تحلیل در سطوح نه چندان دقیق این طیف قرار دارد:

ترادف-هم ارزی-هم سنخی. که آنرا بخش طیف زیرین تناسبهای تحلیلگر و تحلیل شونده نامیدیم.

 در این طیف و تفکیک آن به بخش بَرین و بخش زیرین حد فاصل و پیوند  واژه ها و مفاهیم، ترادف آنها می ماند و دلیل تقسیم بندی این طیف با این تفکیک سیال و مرز پیوسته نیز این است که درمجموعه ی واژه ها و مفاهیم مترادف ما با زیرمجموعه هایی برخورد می کنیم که شباهت آنها و امکان استفاده ی بدیلشان عمومی تر و رایج تر هستند ویا با زیرمجموعه هایی برخورد می کنیم که در آن حد رایج و پذیرفته نیستند. از اینرو انضمامی و وابسته به نمونه های واژه ها ی مترادف و مفاهیم مشابه می توان این سنخ را – مترادف – پل متصل کننده ی طیف بَرین و زیرین رابطه ها و تناسبهای تحلیل شونده (آنالیزاندم) و تحلیل گر (آنالیزانس) محسوب کرد و هر بار مشخص و انضمامی واژه و مفهوم مترادف را آزمود و سنجید که آیا بکار گیری آن در جمله و بافتاری دیگر بجا و درست است یا نه و معنی و منظور را کامل می رساند و درست هم فهمیده می شود یا نه. برخی از واژه ها و مفاهیم مترادف آنگونه بومی یک زبان شده اند و بکار گرفته می شوند که درجه اطمینان به آنها در بکار گیری بدیل و جایگزین نزدیک به یک همانگویی و یک اینهمانی است. به این بایستی توجه کافی کنیم که وقتی از واژه ها و مفاهیم مترادف صحبت می کنیم منظور نمی تواند یکسانی تمامی جنبه های دو واژه یا مفهوم باشد ولی تا آن حد که در چند جمله ی دیگر و بافتار دیگر بتوان بعنوان بدیل از آن استفاده کرد. شرط حفظالصدق بودن و ماندن واژه های مترادف را نمی توان به تمامی جملات وبافتارها تعمیم داد و این شرط را نمی توان مقیاس اصلی برای تمامی واژه ها و کلمات و اصطلاحات و مفاهیم مترادف قلمداد کرد.  شرط حفظ الوفق ماندن در مقایسه به کاربرد زبان و پراکسیس تحلیل نزدیک تر است ولی این شرط نیز به تنهایی کافی نیست. مفهوم مترادف رابایستی تفکیک کرد و آن را تحلیلی تا حدود ممکن انضمامی  با نمونه هایی بعنوان مثال مشخص کرد. بنابراین بجا و درست است که مفهوم مترادف را به دو بخش کلی تفکیک کنیم:

ترادف تام[۲۲]

و

ترادف جزئی[۲۳]

در اینجا مختصر می توان این دو مفهوم را اینگونه توضیح داد:

 ترادف تام، به آن زیرمجموعه های مجموعه ی واژه های مترادف اطلاق می شود که کاربرد و معنی یکسانی[۲۴] دارند و یا به عبارتی دیگر آنها را می توان یکسان بکار برد.

 ترادف جزئی، به آن زیر مجموعه ی مجموعه ی واژه های مترادف اطلاق می شود که کاربرد و معنی مشابهی[۲۵] دارند و یا به عبارتی دیگر آنها را می توان یکسان یا مشابه بکار برد.

 برای مثال تعدادی کلمات مترادف با کلمه ی “آهسته” را در نظر می گیریم:

آرام، بتدریج، بطئی، تآنی، درنگ، کند، ملایم، نرم، نرم نرمک، یواش،کم کم

 این کلمات به درجاتی متفاوت وابسته به جمله و بافتار بعنوان کلمات مترادف در زبان فارسی رایج هستند و بکار برده می شوند. این کلمات را می توان در یک طیف کاربردی ترادف تام تا ترادف جزئی جای داد که وابسته به جمله و بافتار بکار گیری به درجاتی متفاوت قابل فهم و پذیرش هستند وبه درجاتی متفاوت صدق و وفق دارند.   حال این واژه ها را در جمله ای که در باره ی چگونگی سرعت قدم زدن یا پیاده روی است یک به یک بکار می بریم و مقایسه می کنیم:

دسته ی اول:

“آرام قدم بزنیم” و “یواش قدم بزنیم”  و  ” ملایم قدم بزنیم” و”نرم نرمک قدم بزنیم”  “کند قدم بزنیم”رایج تر و عادی تر هستند از جملاتی چون:

دسته ی دوم:

“بتدریج قدم بزنیم” و” بطئی قدم بزنیم” و ” نرم قدم بزنیم” و”با تآنی قدم بزنیم” و ” با درنگ قدم بزنیم”، “کم کم قدم بزنیم”

 و در مقایسه ی کلمات مترادف با “آهسته” این دو دسته واژه های مترادف را در جملاتی مشابه می توان تفکیک کرد: در جمله ی فوق دسته ی اول را مترادف تام تلقی می کنیم و دسته ی دوم را مترادف جزئی. مرز جاری این تفکیک در مثال بالا با حروف اضافه ی “به” و”با” تفاوتهایی را در بر دارد که در کنار حروف اضافه ی دیگر برای واژه های دیگر برای بسیاری از کاربردهای کلمات مترادف در دستور زبان فارسی لازم هستند.

در طیف فوق  ترادف تام در بخش بَرین تناسبهای تحلیل شونده (آنالیزاندوم) و تحلیل گر (آنالیزانس) جای می گیرد که نزدیک است به همانگویی و اینهمانی و در بخش زیرین ترادف جزئی جای دارد که نزدیک است به هم ارزی و هم سنخی. ازینرو این طیف را به اختصار و برای  درک بهتر می توان اینگونه بسط داد:

طیف کامل تناسبهای تحلیل شونده (آنالیزاندوم) و تحلیل گر (آنالیزانس):

اینهمانی   –   همانگویی   –    ترادف تام   –   ترادف جزئی   –   هم ارزی   –   هم سنخی

بخش بَرین طیف تناسبهای  تحلیل شونده (آنالیزاندم) و تحلیل گر (آنالیزانس):

اینهمانی-همانگویی-ترادف تام

بخش زیرین طیف تناسبهای تحلیل شونده (آنالیزاندم) و تحلیل گر (آنالیزانس):

ترادف جزئی -هم ارزی- هم سنخی

دراین طیف در واقع ما با مفاهیمی روبرو هستیم که  در طیف های نسبی مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت جای می گیرند: اینهمانی شباهتی  زیاد و تفاوتی کم با همانگویی دارد. همانگویی  شباهتی کم و  تفاوتی زیاد با ترادف تام دارد. ترادف تام کمی شباهت و کمی تفاوت با ترادف جزئی دارد. ترادف جزئی شباهتی کم  وتفاوتی زیاد  با هم ارزی دارد. هم ارزی شباهتی کم  و تفاوتی کم با همسنخی دارد. اینهمانی کمترین شباهت و زیادترین تفاوت را با همسنخی دارد. هم ارزی کمترین شباهت و زیادترین تفاوت را با همانگویی دارد  والی آخر. در بررسی دقیق درجات کم و یا زیاد شباهت و تفاوت این مفاهیم با هم فعلا وارد نمی شویم چون قصد از آوردن جملات قبلی بیان و نشان دادن این مطلب درست است که مفاهیم بخش بَرین  و زیرین طیف رابطه و نسبت تحلیل شونده و تحلیلگر در واقع در طیف نسبی مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت جای دارند و جای می گیرند. خواننده ی علاقه مند و با تمرکز کافی میتواند خود این کار را بکند. ضعف آن دسته مفاهیم  در مقایسه با مفاهیم شباهت و تفاوت و طیف نسبی این دو مفهوم، یکی این است که ما با برساختهایی فلسفی و منطقی روبرو هستیم که هر یک گذشته از اینکه نیاز به توضیحاتی مشروح و مستدل دارند و با مثالهایی متعدد می بایست به اصطلاح مستند  و مستدل شوند، همچنین با اختلاف نظرهایی گوناگون نیز روبرو می شویم که در میان متخصصان منطق، زبانشناسی، فلسفه، ریاضیات و علومی دیگر رایج و شایع هستند.  این اختلاف نظرها علاوه بر جنبه های صرفا منطقی و فلسفی و تخصصی  جنبه هایی سیاسی و فرهنگی هم دارند که باعث موضع گیری های متخالف می شوند.بکارگیری طیف مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت برای تحلیل و تدقیق مفاهیم طیف نسبتها و رابطه های تحلیل شونده و تحلیل گر ازینرو  کار آمد است: بدین گونه که وقتی  نمونه های سنخهایی از افعال را می خواهیم تحلیل کنیم برای دقت تحلیلی بیشتر از دو طیف مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت استفاده می کنیم و درجات شباهت و درجات تفاوت سنخها و همچنین نمونه ها ی سنخها را تفکیک و مشخص میکنیم و آنهم دردرجات تفکیک شده ی طیف بّرین  و زیرین تحلیل شونده و تحلیلگر. طیف نسبی مفاهیم شباهت و تفاوت  در فلسفه ی منطق فازی جای می گیرد و  با منطق دو ارزشی کلاسیک فاصله ای موجه و منطقی ایجاد می کند  و به زبان رایج وادراک ملتزم به عقل سلیم ارجحیت میدهد، بجای اینکه شیوه ای  تحکمی و تصنعی را به کلام و زبان و ذهن حقنه کند. فهم و درک و کاربرد طیف مفاهیم شباهت و تفاوت برای روش  تحلیل در مقایسه ساده  و ملموس است و به زندگی روزمره و عادی نیز بسیار نزدیک تر است  ومفاهیم طیف فوق را دقیقتر میکند. از شروط اصلی و لازم آنچه در مباحث منطقی و فلسفی و علمی طرح و بحث می شود اقتصادی بودن مطالب است: هر چه ساده تر و شفاف تر باشد راحت تر می توان آن را فهمید و سنجید و بکار برد. اما این بدین معنی نیست که همه جا وهمواره می توان و یا می بایست از مفاهیم جا افتاده ی منطق و فلسفه دوری و صرف نظر کرد بلکه وابسته به موضوع  و مورد مشخص می توان تلاش کرد تا مفاهیم تخصصی را از برج عاجهای موضع گیری های متخالف با تحلیلی دقیق  به مبانی اصلی و اولیه بگونه ای موجه باز گرداند و یا به اصطلاح برگرداند و روی زمین محکم و قابل اعتماد و اطمینان بیشتر، مستقر و مستدل کرد بدون اینکه به کلی منکر فواید و مزایای مفاهیم برساخته ی منطقی و فلسفی وعلوم وابسته بشویم.

 می توان شیوه کاربردی طیف نسبی مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت را با روش  سنجش تحلیلی و محاسبه  و یا به عبارتی دیگر روش سور گذاری شباهتها و تفاوتها اولا معطوف و متمرکز روی سنخها و افعال و مفاهیم کلی و تخصصی استفاده کرد و بکار برد و دوما می توان این شیوه و روش سوگذاری را معطوف و متمرکزروی نمونه ها ی سنخها و افعال و جمله ها و کلمات و واژه ها استفاده کرد و برای پژوهش بکار گرفت.

در بخش پیامد این نوشتار نگارنده به  تحلیل و بررسی و سنجش چند فعل از افعال برشمرده در مجموعه ی کنش زبانی پرسیدن با بکار گیری طیف نسبی مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت و روش سنجش تحلیلی و محاسبه با آن تا حدی متناسب برای این نوشتار متمرکز می پردازد.

 

جمعبندی:

در این بخش چهارم از این نوشتار  ابتدا به شش قابلیت و عمل ادراکی لازمه ی تشخیص شباهتها و تفاوتها  و توضیح مختصر آنها توجه کردیم. به این مطلب به اجمال پرداخته شد که تکوین و فرگشت و شکلگیری این شش قابلیت ادراکی تباری و فردی هستند و در تداوم قابلیتهای  زیستی  و بدوی و غریزی گیاهان و جانوران در روند فرگشتی دراز مدت در جوامع ما انسانها رایج و عمومی شده اند.  کوتاه در نقد فروکاستگرایی زیستشناختی به ضرورت توجه کافی به کیفیت ژنها و شرایط پیرامونی ژنها همچون دو شرط مکمل و لازم هم توجه کردیم.به لزوم درک و فهم موازی و تکمیلی مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت اشاراتی دیگرشد. با ذره بین کاربردی مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت دو نمونه از تاریخ فلسفه و منطق را کوتاه بررسی کرده و توضیح دادیم و دوباره به اهمیت و مبنا بودن مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت برای حل و فصل و درک و فهم درست بسیاری از مشکلات منطقی و فلسفی وعلوم وابسته اشاراتی شد.  با تفکیک اینهمانی تجربی و اینهمانی منطقی آشنا شدیم.با یک یاد آوری به طیف رابطه ها و نسبتهای  تحلیل شونده و تحلیلگر و زیر مجموعه های مجموعه ی کنش زبانی پرسیدن مجددا توجه کردیم. به اجمال متوجه شدیم که آن طیف نسبتهای تحلیل شونده و تحلیل گر در واقع در طیف نسبی مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت جای دارند و آن طیف را کاربردی دقیقتر میکنند. به کاربرد طیف نسبی مفهوم شباهت و مفهوم تفاوت برای تحلیل دقیق سنخها و نمونه های سنخها و مفاهیم اشاره ای شد. در بخش پیامد این نوشتار به تحلیل و بررسی و کاربرد آزمونی روش سور گذاری، متمرکز روی چند فعل از افعال برشمرده از مجموعه ی کنش زبانی پرسیدن خواهیم پرداخت.

 

ادامه دارد.

زیرنویس ها:

[۱] Kognitive Fähigkeiten , Cognitive ability

[2] Kognitive Operation , Cognitive operation

[3] Distinktion ; Distinction

[4] Induktion , Induction

[5]   تفکیک مابین آشنا بودن با چیزی و شناختن همان چیز لازم و ضروری است و نیاز به توضیحاتی مشروح دارد اما در  این نوشتار نگارنده به آن نمی پردازد. خوانندگان می توانند در صورت تمایل، به نوشته ی نگارنده زیر عنوان: تحلیل  مفهوم و روش و آن سطرهایی که مربوط به راه حل پراگماتیستی پارادوکس تحلیل میشوند، رجوع کنند. آنجا این تفکیک برای حل و فصل پارادوکسهای آموختن، تحلیل و یادگیری زبان بکار برده شده است. برای اطلاعات بیشتر در باره ی این تفکیک از جمله به بحثهای ارسطو و برتراند راسل می توان رجوع کرد:

Aristoteles:  Zweite Analytik. Erstes Buch. Kapitel 1-2. 71a-72b. Herausgegeben, übersetzt, mit Einleitung und Anmerkungen von: Hans Günter Zekl. Griechisch-Deutsch, Felix Meiner Verlag Hamburg 1998,S.311-321

Russell, Bertrand: The Problems of Philosophy, London 1912, In der deutschen Übersetzung: Probleme der Philosophie, Frankfurt a.M. 1967. S.43. Zitiert aus: Newen,A. und Sagviny,E.v.: Analytische Philosophie. Eine Einführung. Wilhelm Fink Verlag.München.1996. 2.3.1 Die Erkenntnistheorie. 2.3.1.1 Arten des Wissens: Bekanntschaft und Beschreibung. S. 52-57.

همچنین رجوع کنید به سه کتاب:

Schmid, Wilhelm.: Philosophie der Lebenskunst. Eine Grundlegung. Suhrkamp Taschenbuch Wissenschaft.1999.

Auf der Suche nach einer neuen Lebenskunst. Suhrkamp Taschenbuch 2000

Mit sich selbst befreundet  sein. Suhrkamp Taschenbuch 2004

 ویلهلم شمید در این کتابها با توضیحات ساده و ملموس از زندگی روزمره به تفکیک دو مفهوم آشنایی و شناخت چندین جا اشاراتی میکند  واین دو مفهوم را به زبان آلمانی زیر مفاهیم:

Kenntnis und Erkenntnis

توضیح می دهد.

[۶]  Analogie , Analogy

[7]  Verifikation durch Zeugnis und Zeugen  , Verification by testimony and witnesses

[8]  Vervollständigung , completion

[9]  Zukunftentwurf ,future design

[10]  مقایسه کنید با:

Philologia, Sprachwissenschaftliche Forschungsergebnisse, Band 22: Dissertation von: Reiß,Sonja: Stereotypen und Fremdsprachendidaktik, Hamburg 1997, Verlag Kovač, S. 25-27

Klein,Josef: Sprache, Diskurs und ethnisches Vorurteil. Linguistische Analyse und einige Vorschläge für den Deutschunterricht, In: Sprache und Literatur in Wissenschaft und Unterricht. 73/1994, S. 91-108

در این دو متن تمرکز پژوهشها روی پیش داوری ها، کلیشه ها و قالب واره های گوناگونی ست که مربوط به ملیت ها و قوم ها، شغل ها و حرفه ها، جنسیت ها، عقاید سیاسی و غیره است که در تمامی جوامع و فرهنگها رایج و شایع هستند و در روند آموختن و آموزش زبانها و از جمله زبان آلمانی منتقل می شوند.

[۱۱] Synoptisch

[12] Platon: Phaidron  ۹۷d ; Aristoteles: Topik I 104a.

در روش گفتگوی  دیالکتیکی مواضع متفابل با هم را بایستی  در کنار هم بحث و بررسی کرد تا موضعی برهمنهاده و ترکیبی که به شناخت مستدل وحقیقت نزدیک تر است ممکن شود.

[۱۳]Empirische Identität

[14] Logische Identität

[15]  Jan Łukasiewicz (1878-1956): Über den Satz des Widerspruchs bei Aristoteles. Kraków 1910.

ووکاسیویچ پایه گذار منطق سه ارزشی است .

[۱۶] برای توضیحات مشروح تر در بحث ارسطو به  متافیزیک، کتاب گاما فصل اول تا ششم رجوع کنید.

[۱۷]  همانجا

[۱۸] همانجا فصل سوم کتاب گاما

آکسیوم عدم امکان تناقض را در منطق جدید به شکل زیر مشخص می کنند:

 (A Λ ¬ A)¬

[۱۹]  پرسیدن   پیش درآمد پژوهش یک کنش زبانی منتشر شده در سایت رادیو زمانه و چهار بخش این پژوهش با طرح و پاسخگویی به چهار پرسش از این پژوهش منتشر شده در سایت نقد.

[۲۰]  مفهوم “همسنخ” هنوز آنچنان که لازم است از باقی مفاهیم تفکیک نشده و نیاز به توضیح و شرح و تحلیل بیشتری دارد.

[۲۱]  Definiens; Definiendum

این دو مفهوم برگردانی رایج هستند ولی رسا و دقیق نیستند.

[۲۲] Strikte Synonomie

[23] Partielle Synonomie

[24] Bedeutungsgleichheit

[25] Bedeutungsähnlichkeit

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)