اکبر کرمی – یکم. بی شک چالش نظری بر سر سخنرانی محمد رضا نیکفر در سال گرد اسیرکشی67 را باید چهره ای دیگر از دعوا و دودسته گی قدیمی تر براندازی (انحلال طلبی) و اصلاح طلبی دید و به حساب آن ها گذاشت؛ در نتیجه، دور از ذهن نخواهد بود که به تدریج اصلاح طلبان در کنار گنجی و براندازان و انحلال طلبان در کنار نیکفر جبهه بندی کنند. چنین سنگرسازی هایی و چنین شهید بازی هایی برای من که سال هاست با این جدال کاذب و کم و بیش فرسایشی آشنا هستم و در نوشته های خود بارها و بارها به آن ها پرداخته ام چندان عجیب نیست! آن چه بیشتر تعجب مرا برمی نگیزد آن است که نیکفر که در مقام ستایش از دگراندیشی آن خطابه نفس گیر و تکان دهنده را ایراد کرده است و تلاش دارد صدای قربانیان جنون و جنایت را در تاریخ بشنود و به گوش ما برساند، همو در برابر دگر اندیشی هم چون گنجی این چنین مهار زبان از کف می نهد و تا کشتن نظری و سیاسی او پیش می رود و حتا از ترور شخصی او هم نمی پرهیزد؟ انگار او هم با قهرمان های مرده بیشتر حال می کند! من از خود می پرسم نیکفر که خود تیر کین ترور شخصیت را در شانه و سینه دارد، چه گونه می تواند این اندازه در برخورد با رقیب خود در پهنه ی نظر بی پروا و کم حوصله باشد؟ و نیز چرا سهیمی به جای دفاع از مواضع اصلاح طلبانه ی خود، دایم تلاش می کند با اشاره به سابقه ای از نیکفر، خطاهای احتمالی و برخی از ساده سازی های خود را جبران کند؟ در نمونه ای دیگر فرخ نگهدار که در پروژه ی سیاسی خود تا مرز هم دلی با زندان بان اعظم کوچیده است و تلاش دارد با ترغیب او به اصلاحات، شاید راهی به رهایی از نکبت سنگین و طولانی استبداد بجوید، چه گونه می تواند سخنان و نوشته های سهیمی را که در جبهه ی او ایستاده است و منتقد نظام و خامنه ای است، تهوع آور بنامد؟ چرا ما نمی توانیم کنار هم بایستیم و تصاویر و تفاسیر خود را کنار هم بگذاریم و نه در برابر هم؟ چرا سر اصل مطلب نمی رویم و هر چیزی را بهانه می کنیم تا دعواهای قدیمی تر را کش دهیم؟ چرا ما نمی توانیم اختلاف های مان را به رسمیت بشناسیم؟  چرا خدا هنوز برای ما (دست کم در دعواهای وطنی) نمرده است؟ و ما هر جا فرصت می کنیم فراموش می کنیم که کثرت گرایی جان و جادوی جهان جدید است؟ چرا ما به تصویر امروز نگاه نمی کنیم؟

با این همه کینه و نفرت چگونه می توان دمکراسی و حقوق بشر کاشت، داشت و برداشت؟ با این همه پاک دینی و سخت کیشی (در پهنه ی سیاست) به کدام هیچستان نماز می بریم؟ چرا ما گرفتار این همه پرگویی و سترونی ایم.

برخی از کسانی که در خشونت ها و کشمکش های دهه ی شصت حضور داشته اند و گاهی نقش آفرینی کرده اند، در آسیب شناسی آن حجم انبوه جنون و جنایت، هسته ی اختلاف ها و درگیری ها را به زندان های زمان محمد رضا شاه می برند و توضیح می دهند که چه گونه آن دشمنی ها و تیره گی ها با خون هم نتوانست شسته شود. در نتیجه عجیب نخواهد بود اگر از این صف بندی ها و جبهه گیری ها هم، که برخی از منادیان دمکراسی و حقوق بشر را در برابر هم قرار داده است بوی جنون و جنایت شنیده شود. چرا ما نمی توانیم و نمی خواهیم دیگری را به رسمیت بشناسیم؟ و به صدایش گوش فرادهیم؟ چرا برای ما همیشه منتقد خوب، منتقد مرده است؟ اگر ما با این همه ادا و ادعای دمکراسی و حقوق بشر، اکنون که بیرون از قدرت ایستاده ایم، نتوانیم منتقدان خود و داوری های آن ها را به رسمیت بشناسیم و هر اختلاف ساده و فنی ای را به جدالی ناموسی و سازش ناپذیر تبدیل کنیم، فردا که ممکن است در قدرت قرار بگیریم، چه گونه می توانیم بر این کارنامه ی تاریک و سیاه استبداد تاریخی نقطه ی پایان بگذاریم؟

دوم. صورت بندی جدید اصلاح طلبان در شرایطی که به نظر می رسد قرار است جمهوری اسلامی ایران از زندان اتمی خودساخته بیرون بیاید می تواند به درک بهتر مواضع بالا کمک کند. اگر خط فارغ اصلاح طلبی از براندازی و انحلال طلبی را بتوان در نقطه  ی آغازین این جریان ها ترسیم کرد؛ اصلاح طلبی پروژه ای تعریف می شود که از و در نظام حاضر آغازیده است و براندازی پروژه ای است که به پس از نظام حاضر گره خورده است. اصلاح طلبان با همه ی نقدها و مخالفت های پرگونی که ممکن است به نظام حاکم و نظامیان حاکمه داشته باشند، در این نقطه، هم داستان و هم نظراند که برون رفت پایدار و بهینه از نکبت موجود، تنها می تواند و باید با عبور از نظام و نظامیان حاکم در دل جمهوری اسلامی ایران رخ دهد. اصلاح طلبان چیره شدن بر تاریخ بریده بریده و ناپیوسته گی تاریخی ایران را هم بخشی از مساله می دانند و آن را هم چون پیوسته گی جغرافیایی مهم ارزیابی می کنند.(1) در نتیجه، هم اصلاح طلبی و هم جمهوری اسلامی (که قرار است اصلاح شود) را باید جریان پرشتابی دید که هر روز دیگر می شود. طبیعی است اصلاح طلبان با هر تصویر و تفسیری از جمهوری اسلامی که  در برابر این دریافت بایستد، مشکل خواهند داشت. جریان های رقیب و برانداز تلاش دارند با تفکیک جمهوری اسلامی از مردم، تفکیک جمهوری اسلامی از ایران و نیز تفکیک قربانی ها از جلادها در جمهوری اسلامی تصویری ذاتی و سیاه و سفیدی از تاریخ نکبت بار گذشته ترسیم کنند؛ تصویری که راهی غیر از پاک کردن کامل آن (با از میان برداشتن کامل بنارهای اصلی آن) در برابر ما نمی گشاید.

اصلاح طلبان (به قاعده) با نقد تاریخی جمهوری اسلامی و همه مردان ریز و درشت آن نباید مساله ای داشته باشند، مساله ای اگر هست در نقد یک سویه و ایدیولوژیک جمهوری اسلامی است. به باور بسیاری از اصلاح طلبان ایدولوژی های براندازانه بسیار ساده انگارانه اند و درنتیجه در سرخوشی رویای شیرین برانداختن جمهوری اسلامی، چشم خود را بر فرصت های ممکن و واقعی دمکراسی سازی بسته اند. اصلاح طلبان ایدولوژی های براندازی را (تا حد بسیاری و دست کم در عمل) چهره ی دیگری از ایدولوژی های سرکوب در ایران می دانند (هرچند خود را خصم و بدیل آن تصور کنند.) و بر این باورند که براندازان هم به سرکوب داخلی دامن می زنند و هم به نظامیان حاکم فرصت می دهند که بتوانند در پشت “حفظ نظام” و “حفظ تمامیت عرضی ایران” پنهان شوند.

پیوستار اصلاح طلبی، چه آن جا که هنوز دل در گرو این نظام دارد (و اصلاحات را به اصلاح نظامیان حاکم و برنامه های حاکم فرومی کاهد) و چه آن جا که اصلاحات را راهی برای عبور بهینه، پایدار، کم هزینه و به هنگام از این نظام سرکوب گر می داند، در یک نقطه به هم می رسد؛ متاسفانه نمی توان مردم (دست کم لایه هایی از مردم) را به آسانی از جمهوری اسلامی جدا کرد؛ این مردم هم، چه خوشمان بیاید و چه نه، بخشی از پازل ایران امروز اند و در نفاط فراوانی با حکومت هم پوشانی دارند.

ممکن است بتوان با افزایش فشارهای خارجی از این نظام عبور کرد، اما از این مردم به این آسانی ها نمی توان گذشت! از اتفاق محمد رضا نیکفر در مقاله درخشان “در ایران چه می گذرد؟”(2) بر این هم دستی و دوپهلویی انگشت گذاشته است.

«لنین، فرمول نبوغ‌آسایی برای تشخیص برآمد انقلابی دارد:

۱- بالایی‌ها نتوانند
۲- پایینی‌ها نخواهند
۳- شور تحول‌خواهی و روحیه‌ی دل به دریا زدن و فداکاری همه‌گیر شود

جهانِ مصداقیِ این فرمول با دو گسست مشخصه می‌شود: گسستی که میان بالا و پایین برقرار است و گسستی که میان امروز و فردا وجود دارد و با آن فردا دیگر نمی‌خواهد در ادامه‌ی امروز باشد. این گسست دوم انقلاب خوانده می‌شود، تحولی که مشخصه‌ی آن انتظار بزرگ است، چنان بزرگ و شورانگیز که آماده می‌‌شوی دل به دریا بزنی و بگویی هر چه بادا باد.»

«جمهوری اسلامی از ابتدا کانون مقتدری داشته و همزمان برخوردار از سازمانی هم چون یک شرکت سهامی بوده است که در آن سهامداران کوچک، هم در نقش «مردم» ظاهر می‌شوند، هم در نقش رکنی از «قدرت».

جمهوری اسلامی در این معنا «مردمی» است. برای زندانی این امکان موجود است که زندانبان شود، در تعیین مسئولان بندها مشارکت داشته باشد، خود وکیل بند شود، از مجریان شکنجه و اعدام شود، تیر خلاص بزند، سپس به سلولش برگردد و همچون دیگران محرومیت بکشد و آزار ببیند.

همدستی و دوپهلویی از مشخصه‌های اصلی وضع سیاسی و اجتماعی ماست. با رژیم همدستی ایدئولوژیک و کارکردی وجود دارد، هم به شکل فعال و هم به شکل منفعل. وقتی در میدان‌ها دار می‌زنند، عده‌ای تماشاچی جمع می‌شوند و از آن میان گروهی کشتن را تشویق می‌کنند و با دیدن آن منظره دچار حظّی روحانی-شهوانی می‌شوند. در تحمیل حجاب به زنان و برقراری آپارتاید جنسی، مردان بسی همدستی نشان داده‌اند.

گروهی بزرگ از رژیم رشوه گرفته‌ و متناسب با رشوه‌ای که می‌گیرند، همکاری می‌کنند، سکوت می‌کنند، دعوت به سکوت می‌کنند. ولی حتّا همکاران نزدیک رژیم هم می‌خواهند سر به تن آن نماند. در جهان، هیچ رژیمی این قدر منفور نیست و در عین حال این قدر جامعه را به ساز خود نمی‌رقصاند (= پای منبر خود نمی‌نشاند / به سینه‌زنی نمی‌کشاند / با نوحه‌های خود نمی‌گریاند).

همه بر خود و دیگران ظلم می‌کنند، در عین حال همه مظلوم‌اند. شهید بزرگ، طبقه‌ی متوسط است که از همه بیشتر عجز و لابه می‌کند، در عین حال رشوه‌های رژیم را می‌پذیرد و به نوبت خود به رژیم رشوه می‌دهد، تا اینجا و آنجا شأنی و گذرانی متناسب با وضعیت طبقاتی خود داشته باشد.»(3)

به این ترتیب عجیب نیست اگر بسیاری از اصلاح طلبان تفکیک جمهوری اسلامی از مردم و ایران را هرچند مطلوب اما ممکن و عقلانی نمی دانند و در نتیجه عبور از نکبت موجود را به تحولی اساسی در جان و جهان ایرانیان امروز پیوند می دهند. به عبارت دیگر اصلاح طلبان در انتخاب راه های بسیار دشوار اصلاح طلبانه و براندازانه، اصلاح طلبی را بهداشتی تر می دانند. به باور آن ها اگر مردم به واقع راه خود را از جمهوری اسلامی جدا کنند، نظامیان حاکم حتا به کمک سرکوب و سانسور هم نمی توانند سکوت لایه های خاموش را بخرند. اگرچه سرکوب سنگین و سانسور چندلایه ی حاکم در پیوند با سکوت لایه های گسترده ای از مردم  در ادامه ی حیات جمهوری اسلامی موثر است اما فروکاهیدن پایداری جمهوری اسلامی به این اندازه، نوعی ساده سازی است و تنها می تواند به کار قماربازانی بیاید که در اوج ناامیدی و یاس دل به دریا بزنند و هر چه بادا باد بگویند. اگر ما و مردم نخواهیم و نتوانیم به سهم خود در جنایت های جمهوری اسلامی بپردازیم، چه گونه می توانیم از جلادان طلب حقیقت و پشیمانی و از قربانیان طلب عطوفت و گذشت داشته باشیم؟

ایدیولوژی های انقلابی و برانداز و گفتمان های بنیادگرا در برخورد با نظام هایی که نیازمند بحران و حادثه اند نوعی هیچستان گرایی اند که هم چون سوخت های فسیلی به کار زار بنیادگرایان می آید و به تداوم حیات ننگین آن ها کمک می رساند.

سوم. براندازان هر چند در تفکیک مردم و ایران از جمهوری اسلامی لحظه ای تردیدد نمی کنند، اما به هیچ روی حاضر نیستند جمهوری اسلامی را از مردان ریز و درشت آن و از رخ دادهای تاریخی اش تفکیک کنند؛ یعنی مثلن نمی توانند جمهوری اسلامی را اصلاح شده تصور کنند. نوعی ذات گرایی یا نوعی فاتالیزم به این تصویر بسته از جمهوری اسلامی سنجاق شده است که نمی گذارد گفت و گو ها به سمت مصالحه و توافق پیش رود. در چنین تصویری هر نقشی جاودانه است و نمی تواند تغییر کند. (در نتیجه عجیب نیست اگر براندازها دست آخر مجبور اند – با راستی یا ناراستی – به گذشته ی اکبر گنجی یا سروش و … گیر دهند.)

نمی توان به مردمی که نکبت انقلابی خشونت بار و کم نتیجه را بر دوش های خود حمل می کنند، فرصت بریدن از انقلاب و دوری جستن از آن را داد اما به مردان ریزو درشت انقلاب و انقلاب نه! نمی توان رخ داد های تاریخی را به امان خدایی که مرده است رها کرد؛ و نمی توان به مردمی که حاضر نیستند مسوولیت تاریخی خود را در انقلاب پرهزینه ی گذشته به عهده بگیرند فرمان انقلابی دیگر داد.

به باور من تاریخ همیشه ظرفیت آن را داشته است که گفتمان های متفاوت و حتا رقیب را در خود جای دهد؛ و برای هم کاری و هم سویی و هم پارچه گی در نهادینه کردن حقوق بشر و استقرار دمکراسی نیازی به گفت و گوهای بی پایان تاریخی نیست. تاریخ همیشه همانی نیست که ما می پنداریم؛ تاریخ گاهی می تواند چهره ی چیره ای از راهی باشد که ما گزیده ایم؛ در نتیجه باید به جای دعواهای تاریخی به راهی که باید برویم و به جایی که باید برسیم بیاندیشیم.

به تصویر امروز نگاه کنید.

عمود خیمه ی نظام افتاده است. (بلندپروازی های اتمی اسلام گراها در جمهوری اسلامی به پایان راه خود رسیده است.)

زندان بان اعظم درهم شکسته است. (بسیاری از اصول گراها هم از او بریده اند.)

زندان اتمی از هم پاشیده است. (این که زندان بان اعظم از رهایی زندانیان سیاسی این همه وحشت دارد، نمی تواند بی ارتباط با شرایط جدید باشد.)

به تصویر امروز نگاه کنید و کارنامه ی خامنه ای را از کارنامه ی روحانی در پرونده ی هسته ای تمایز بگذارید؛ بی شک توافق هسته ای یک شکست بزرگ برای خامنه ای و یک پیروزی کلان برای روحانی و مردمی است که به او رای دادند. باید محورهای متفاوت سیاست های جمهوری اسلامی در پهنه های مختلف (ایران، منطقه و جهان) هم سو و هم راستا دید؛ در نتیجه، اگر توافق هسته ای بتواند بر بحران هسته ای چیره شود، فرو افتادن سیاست های دیگر و فروپاشی محورهای بحرانی دیگر در ایران امروز هم دور از دست نیست.

نیکفر چه زیبا این توهم اتمی را پیش تر توصیف کرده است.

«اتم یعنی سانسور. اتم تابلوی حوزه‌ای است که مردم حق اظهار نظر درباره‌ی آن را ندارند. اتم یکی از مقدس‌هاست، رکنی از الهیات سیاسی است. فلسفه‌ی سیاسی دینی به اتم ختم می‌شود. از دولتیان نیز کسی مجاز نیست درباره‌ی آن نظر دهد، مگر به تأیید و ستایش. هیچ کس حق مخالفت ندارد. اتم، یعنی وزارت خارجه‌ی بی‌اختیار، یعنی کابینه‌ی تشریفاتی، یعنی بودجه‌ی دولتی مخفی. اتم عنوان دیگر ولایت فقیه است. ولایت فقیه عمود خیمه‌ی نظام است و اتم عمود خیمه‌ی ولایت فقیه. کسی که برنامه‌ی اتمی رژیم را بپذیرد، باید به بقیه‌ی قضایا تن دهد. اتم ، یعنی صغارت در برابر ولایت، یعنی زبان‌بستگی، یعنی جبن و بندگی.»

پانوشت ها

  1. این نکته را در “نظام، انگاره ی حفظ نظام و اهمیت ان در تاریخ معاصر ما” کاویده ام. http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=42931
  1. نیکفر، محمد رضا، در ایران چه می گذرد.http://news.gooya.com/politics/archives/2009/06/088426.php
  1. من در مقاله ای با عنوان تصویر که دیده نمی شود همین مشکل را کاویده ام.http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=41223

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)