بازى فوتبال پرسپولیس و میلان قدیم، چیزهایى را براى خاطره ما داشت. یکى از اینها شهلا جاهد بود. همسر صیغه اى ناصرمحمدخانى که لاله سحرخیزان، همسر اول او را کشته بود و بعدها اعدام شد. این بازى فوتبال، نیز مصادف شد با روزجهانى مبارزه علیه خشونت برزنان. این نوشته را به این بهانه ها باز نشر مى کنم. قسمت هاى بعدى این نوشته را در کامنت ها لینک مى دهم*:
شهلا جاهد اعدام شد. این پایان داستان لیبیدوی مردی است که دو زن را به کام مرگ فرستاد. چندی قبل در – واقعه میدان کاج – لیبیدوی زنی، دو مرد را به کام مرگ فرستاده بود. لاله سحرخیزان با اصابت هفده ضربه چاقو به گردنش توسط شهلا و همدستانش-به گفته دادخواست-کشته شد. مگر گردن انسان چقدر است که هفده ضربه را پذیرا باشد؟ قاتل چه کینه ای از او به دل داشته است که اینگونه او را کشته است؟ مرد جوان چاقو خورده در میدان کاج در انظار عمومی جان داد. قاتلش در یکی از میادین مهم پایتخت با چاقو به او ضربه ای زد وتا آخرین لحظات اجازه نداد کسی به او نزدیک شود. در مرکز این خشونت های هیچکاکی، غریزه جنسی نشسته است. تحقیقات جامعه شناختی بسیاری نشان داده است که امرجنسی، نقش اول را در خشونت های شخصی وشهری بازی می کند. لیبیدو در ایران چه وضعیتی دارد که تا این میزان دستش به خون آلوده است؟ سکس به عنوان مبنای غریزه «زندگی» چرا «مرگ» می آفریند؟ نکته مهم واساسی این است که «غریزه جنسی» وضعیت سراسر پروبلماتیکی در ایران پیداکرده است. این وضعیت را با چشم غیر مسلح هم می توان تماشا کرد، به گونه ای که بخشی از تجربه های زیسته وانضمامی افراد است. آدورنو درجایی گفته است جامعه فاشیستی جامعه ای است که شهروندانش به هنگام شنیدن صدای درب خانه شان نمی دانند گشتاپو پشت در است یا نظافتچی؛ جامعه ما چه جامعه ای است که زن در خیابان های آن نمی داند صدای بوق ماشینی که پشت سرش شنیده است آلارم یک مسافرکش است یا صدای لیبیدوی یک مرد؟
کاش داستان به اینجا ختم می شد. تحقیقی روانشناختی- جامعه شناختی نشان می دهد که بیش از شصت درصد دختران و هفتاد وپنج درصد خانواده ها در ایران «فوبیای اتومبیل های مسافرکش» دارند. زن در شهری شهوانی قدم می زند، اتومبیل سوار می شود و زندگی می کند که پدر،خدا وفرهنگ از او «باکرگی» می خواهند. نتیجه این پارادوکس عجیب، ترس جادویی او از خود وجهان اطرافش است؛ ترسی که با سکسوآلیته پیوند خورده است. این ترس برخاسته از نفی جهان اطراف ومستعد خشونت نسبت به دیگری است. صفحه حوادث یا همان صفحه خشونت روزنامه های هیچ کشوری تا این حد پر رونق و انباشته از امر جنسی نیست. گویی آلت جنسی در ایران همان آلت قتاله است. این وضعیت عمومى را دیگر نمى توان حادثه و حوادث نامید. ما با مسأله اجتماعى روبرو هستیم.
البته وجه تراژیک داستان تنها نظام مردسالاری ومحصولاتش مثل بدن خون آلود لاله یا بدن آویزه به طناب شهلا نیست؛ تراژدی عمومی جایی به اوج خود می رسد که قربانیان سیستم خود مهمترین بازیگران آن اند. آنها به عنوان نمادهای قربانی در سیستم مردسالاری، در بازتولید و تقویت این سیستم موثر بوده اند. لاله و شهلا سازندگان میدان تاخت وتاز نماینده تام الاختیار مردسالاری شدند. آنها خود را – به گونه ای مازاد بر مقدار مردسالاری ای که در جامعه مرسوم است- در اختیار سیستم مرد سالاری قرار دادند. لاله به اسم حفظ زندگی و شهلا به اسم عشق. یادمان نرود که شهلا به عقد مخفی مردی در آمد که زندگی دیگری داشته است. او عملا به ناصربرای گسترش غیرمتمدنانه لیبیدویش یاری رساند.
***
در روانکاوی، مفهوم اروس (Eros) اشاره دارد به غریزه‌های معطوف به لذت‌جویی (هدونیسم ) که نیرویشان از «لیبیدو» مایه می‌گیرد. البته اروس تکاپوی صرف برای ارضای غرایز حیوانی نیست، بلکه به گفته «فروید» هدف آن پیوستن یکایک افراد وسپس خانواده‌ها، قبایل، نژاد‌ها وملت‌ها به یکدیگر، به صورت واحد پهناور جامعه‌ی بشری است. به تعبیری دیگر اروس، میانجی ارتباط میان افراد و جوامع و به عبارتی خالق «فرهنگ» آن‌هاست.
از دید‌گاه فروید، فرهنگ همواره از تکانه‌ای درونی تبعیت می‌کند. این تکانه یا غریزه چیزی نیست جز برانگیختن احساس مسؤولیت روز‌افزون و مراقبت برای زنده نگه‌داشتن آن، که لازمه تداوم فرهنگ می‌باشد. ‌احساس مسولیت همان چیزی است که فروید از آن به « تادیب نفس» یاد می‌کند. از نظر وی در روان آدمی، دومبدا وجود دارد: یکی مبدا واقعیت‌طلبی ودیگری مبدا لذت جویی که سازنده‌ی اصلی پیکار همیشگی «Ego»(من) با «Id» (نهاد) هستند. «نهاد» به عنوان قلمروی فاقد حس اخلاقی و صورت شکل‌نایافته تمنیات بدوی همچون غریزه جنسی، که اروس به عنوان رانه عاطفه‌ جنسی از ویژگی‌ها‌ی آن به شمار می‌رود، با «من» به عنوان قلمرو شخصیت انسان به گونه‌ای که در ناخودآگاه شکل می‌گیرد، در تعارضی تاریخی به سر می‌برد. از نظر فروید در ظهورتمدن، «من» می‌بایست » نهاد» را کنترل و رام نماید. تمدن از نظر وی همواره به سر‌کوب وابسته است ولذا ذاتا متضمن «رنج» و «احساس گناه» است. فروید در رساله‌ اجتماعی خود «تمدن و نا‌خرسندی ‌هایش» عنوان می‌کند که اگر ما سعی نمائیم همه امیال خود، اعم از جنسی و غیر جنسی را ارضا کنیم، جامعه ، تمدن و فرهنگ نابود می‌شود و در این شکل افراد به یکدیگر تنها به عنوان ارضا کنندگان اروس نگاه می‌کنند.
ناصر محمد خانی در واقع چیزی نیست جز واگذاری «من» به «نهاد». او یک نشانه از جامعه ای است که اخلاق اجتماعى را از دست داده است. اگر چنانچه قاضی و دادگاهی او را محاکمه نکرد ، خودرا بی گناه می داند. وجدانش به جایی بیرون از خودش انتقال یافته و تجسد نهادی پیدا کرده تا جایی که نمی تواند بین گناه و جرم یا وجدان ودادگاه تمایز قایل شود. جامعه ای که افراد در آن تا این حد الینه سیستم حقوقی شده باشند که فکرکنند، چنانچه مجرم حقوقی در دادگاهی نشده اند پس گنهکار هم نیستند ومسولیتی نسبت به فاجعه رخ داده ندارند، جامعه ای است که سوپر اگوی اجتماعی خود را از دست داده است. در این وضعیت است که «تادیب نفس» چیزی نیست جز «پلیس». هرجا پلیس بود نمی کند وهر جا نبود، آزاد است. در واقع ما با نوعی اخلاق دولتی مواجه هستیم. هنگامی که وظیفه سرکوب «نهاد» توسط «من» به قانون، پلیس و دولت سپرده شود، چیزی که از دست می رود سوپراگو(فرامن) در افراد است. در حالیکه لازمه «فرهنگ» در هر جامعه ای ایجاد وتقویت نوعی » درون» و «من اخلاقی» است. چنانچه این درون از دست برود، تجاوز به دیگری تا جای ممکن( جایی که قانون وشرع مجال می دهند) گسترده می شود.
هنگامی که وظیفه سرکوب نهاد یا لیبیدو به دولت واگذار می شود، اتفاقی که رخ می دهد چیزی است که به تاسی از «مارکوزه» می توان آن را «سرکوب مازاد» نام گذاشت. منظور مارکوزه از سر‌کوب مازاد، ایجاد محدودیت‌های جنسی وانقیاد سکسوآلیته، ‌جهت اعمال سلطه ایدئولوژی است که مازاد بر تعدیل لازم رانه‌ها جهت تداوم نسل آدمی در یک تمدن صورت می‌گیرد. مارکوزه نشان می دهد که چگونه مکانیزم سرکوب اضافی در مراحل اولیه سرمایه داری به امروز نیز سرایت کرده است. در مراحل نخستین سر‌مایه‌داری، برای تضمین این که مردم اکثروقت خود را صرف کار کردن نمایند، درجه بالایی از سرکوب اعمال می شد. در این وضعیت، معدودی از امیال اجازه پیدا می‌کردند تا وارد حوزه خود‌آگاهی شوند و نیز کانون‌های لذت‌آفرین بدن به اندام‌های جنسی محدود می‌ شدند. اما رشد نیرو‌های مولد در دوره‌های بعد سرمایه‌داری به معنای آن است که دیگر چنین درجه بالایی از سرکوب، ضرورتی ندارد. در این دوره است که نوعی سرکوب مازاد ایجاد می‌شود که چیزی بیشتر از سرکوب ضروری برای بقای موجودیت جامعه است. در واقع ایدئولوژی برای دست یافتن به آرزوهایش، امر جنسی را بیش از آنکه برای فرهنگ لازم است، سرکوب می کند. این ویژگی تمام ایدئولوژی هاست.
سرکوب مازاد صورت گرفته لیبیدو توسط دولت-ملت ایرانی وجدان اجتماعى را از بین برده و تصویری از جامعه نا‌متمدن ساخته است؛ درواقع نا‌متمدنی ای که محصول سر کوب مازاد لیبیدو است . وقتی دولت، خود را موظف به سرکوب و کنترل میل جنسی جامعه بداند و این «بار» را از دوش خود افراد بردارد- جایی که سوژه با به دوش کشیدنش در واقع خلق می شود- این پیام را به جامعه می‌دهد که هر جا من (دولت) نبودم، لیبیدویت را رها کن. در این وضعیت، محمد خانی بودن چیز عجیبی نیست: ناصر(پیروز).

* قسمت‌های بعدی:

درباره شهلا-بخش دو

درباره شهلا -بخش سه

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)