در این مقاله سعی می کنم بر چند نکته تاکید کنم:

  1. حاکمیت و مخالفان با یک شیوه به مردم می نگرند.
  2. چپ کنونی ناتوان از شیوه ی اندیشیدنی نو برای کشف تئوری انقلابی ایران است.
  3. راه نجات، بازگشت به جامعه است.

۱ – در تابستان بخشی از مردم طبق آمار حکومتی (حدود ۴ میلیون نفر) در مراسم اربعین به کربلا رفته اند. چیزی در همین حدود نیز مجددا در اواخر تابستان برای زیارت و عزاداری به مشهد عزیمت کرده اند. در همین ایام چندین میلیون نفر نیز برای مسافرت و تفریح به شمال و دیگر شهرها رفته بودند، ولی حاکمیت تمام تبلیغات رسانه ای اش را بر روی بزرگنمایی اربعین و حرم امام رضا معطوف کرد و سخنی از آن جمعیت بسیار گسترده تر نکرد. به همین روال رسانه های مخالف و همچنین تحلیل گرانشان از قضا نه سخنی از جمعیت راهپیمایان اربعین و عزاداران در مشهد گفتند و نه از چرایی این واقعه ی تکراری در سال های اخیر سخنی تحلیلی بر زبان راندند و تمرکز خود را بر تصاویری از رقص و پایکوبی مسافران در کنار دریا گذاردند و ترجیح دادند آن را نادیده بگیرند. در واقع هر دو طرف به یک شیوه و با پنهان کاری، واقعیات را کتمان کردند و آن چیزی را به گوش مخاطبانشان رساندند که منافع سیاسی شان بود. به نظر می رسد هر طرف کار خودش را می کند و اصراری برای فهمیدن آن بخشی که مردم فرضشان نمی کند، ندارد. غافل از اینکه تا با همه ی واقعیت رو به رو نشویم نمی توانیم آن را خوب بفهمیم، بشناسیم و در نهایت تغیرش دهیم.

– در مقالات قبلی نیز بارها گفته ام که مخالفان حاکمیت برای تغییرات کیفی بایستی با مکانیزم دیگری بیاندیشند. این نگاهی که بر فهم مخالفین هم اکنون غلبه دارد، نگاهی کمی گراست. یعنی اختلاف را بر سر مقدار کم و زیاد آزادی، توزیع ثروت، حقوق اجتماعی و یا بهروری از محیط زیست می داند. در صورتی که اختلاف اساسی بر سر نوع اندیشیدن و کیفیت نگاه است.[۱] دو طرف شباهت عجیبی در روش اندیشیدن و مواجهه با مردم دارند. واقعیت را گزینش می کنند، دروغ می گویند، به مردم به چشم منابع و ابزار کسب قدرت می نگرند بدون آن که حق دانستن همه ی واقعیت را که یکی از پایه ای ترین اصول آزادی است، رعایت نمایند. در واقع اگر دقیق تر بنگریم این نگاه مختص حاکمیت و یا چند رسانه ی مخالف نیست بلکه هم نظام سرمایه و رسانه هایش که سردمدار چنین نگاهی اند این چنین عمل می کنند[۲] و هم تمام اپوزیسیون مخالف. از چپ های اتیکت دار تا سلطنت طلبان، از مجاهدین تا لیبرال ها، هیچ یک حاضر نیستند به همه ی مردم با هم بنگرند زیرا این روش در نگاه کردن، مسئولیت بزرگی به دنبال دارد و آن ها را ناگزیر می کند برای فهم جامعه به میان مردم بروند و در یک کار عملی و سپس تئوریک وسیع در عرصه های تولید، رفتار اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی آن ها را بشناسند تا بتوانند رفتار سیاسی شان را بفهمند.

اما مشکل فقط به همین جا ختم نمی شود. مردم که طرف دیگر ماجرا هستند نیز طالب همه ی حقیقت نیستند و یا درست تر بگویم حداقل برای کشف همه ی واقعیت تمام تلاش شان را نمی کنند. زیرا طی دهه ها آموخته اند که به مقولات کلیدی مانند مفاهیم آزادی و عدالت کمتر بیاندیشند و در عوض به موضوعات روزمره ی کسب درآمد و امنیت و تاثیر تصمیمات سیاسی حاکمیت بر زندگی خود توجه بیشتری داشته باشند.

لازم است در اینجا به کلمه ی مردم نیز توجه کنیم که خود چقدر توهم زاست. هر کسی پشت آن پنهان می شود و آن را به گونه ای که می خواهد تشریح می کند. مثل حاکمیت که مردم برایش همان امت حزب الله است یا در کلام رفسنجانی هنگامی که می گفت “کار را باید به مردم سپرد” مثلا منظورش بازار بود و یا گروه های سیاسی که مردم را همان نیرو های مخالف حاکمیت و یا طرفداران خود می دانند. اما مردم در واقع یعنی همه ی موافقین و مخالفین، همه ی معترضین و تماشاچیان، همه ی اقلیت ها و اقوام، همه ی راهپیمایان اربعین و همه ی مسافران شمال، همه ی حاشیه نشینان محروم و زحمتکش با همه ی خلافکاران و مفت بر های لمپن اش در همین حاشیه ها، همه ی کارگران فقیر روزمزد با تمام کارگران مرفه استخدامی مثلا در شرکت نفت و…که برای شناخت شان باید در میان شان باشیم، به رسمیت بشناسیم شان و رفتارشان را در محیط های اجتماعی مختلف مانند رندی، کاسبکاری، محافظه کاری، مبارزه طلبی، خشونت ورزی، بی تفاوتی، دینداری، بی ایمانی، فداکاری و گذشت، بفهمیم و حرکت آینده ی این رفتار را در گروه های اجتماعی در مواجهه با بحران های سیاسی پیش بینی کنیم وگرنه امکان ندارد به سمت تغییرات کیفی بتوانیم قدمی برداریم.

۲ – به نظر می رسد عمده ی چپ ایران پس از دهه ی ۶۰، به دلایل مختلفی از “مردمی” که تحت عنوان کارگران و زحمتکشان نام می برد، فاصله گرفت. دلایل آن متعدد است. از کشتار وحشیانه ی بسیاری از اندیشمندانش در دهه ی ۶۰ تا نابودی تولید در این چهار دهه و کوچکتر شدن طبقه ی کارگر، از مهاجرت عمده ی چپ باقی مانده به خارج از کشور تا نداشتن یک اندیشه ی پویای جایگزین متناسب برای تحلیل شرایط اقتصادی و سیاسی جامعه ی ایران، از سرکوب بی امان هر تشکل سیاسی و نبود احزاب تا شناوری طبقات در ایران[۳] و رشد فرهنگ کاسبکاری، از عقب نشینی دائمی چپ در عرصه های جهانی در مقابل سوسیال دموکراسی و لیبرالیسم تا تجارب شکست خورده ی حکومت های چپ و انحرافات متعدد آنان و بسیاری دلایل دیگر.

این فاصله گرفتن اما، به کیفیت ماده، که جامعه ی تولیدی ایران است نیز باز می گردد و زمینه ی فعالیت را محدود می سازد. در واقع طی چندین دهه، تولید کارخانه ای که مهمترین عامل برای حفظ و موجودیت کارگران است رو به نابودی گذارده. کارگران بتدریج قدرت چانه زنی خود را که همان اعتصاب است با گسترش حضور کارگران بیکار از دست داده اند زیرا اصولا سیاست اقتصادی حاکمیت در تولید ثروت از طریق تولید تکنولوژیک اتفاق نمی افتد و اگرچه کارگران در مناسبات سرمایه داری زندگی می کنند اما با حاکمیت سرمایه رو برو نیستند و این حرکت طبیعی سرمایه نیست که تولید و زندگی آنان را رقم می زند. از سوی دیگر طبقات شناور شده و چیزی به نام تشکل طبقاتی، یا طبقه ی کارگری که در آن کارگران حس همسرنوشتی مشترکی در میانشان ایجاد شود وجود ندارد پس مبارزات طبقاتی نیز شکل نمی گیرد. امکان ریزش طبقه ی متوسط به طبقات فرودست و جا بجایی کارگران به سمت تولید خرد و خدمات و مشاغل غیر کارگری بتدریج مهیا شده است بنابراین  مبارزات از شکل طبقاتی به شکل جبهه ای و در قالب تعارض مردم و حاکمیت بدل گشته است. میدان مبارزه از محل طبقاتی مانند کارخانجات به کف خیابان انتقال یافته و مطالبات نه در اشکال خواست های طبقاتی بلکه در شکل عمومی تر و کلی تر توسط گروه های مختلف مردم (زنان، دانشجویان، جوانان و اقوام) تبدیل به موضوعات سیاسی مانند فریاد برای آزادی و سرنگونی حاکمیت نمایان شده است.

در چنین واقعیتی، چپ چه کرده است؟ بخشی از چپ همچنان تلاش می کند تمام واقعیت را نبیند. پس در تلاشی تئوریک به جای طبقه ی کارگر طبقه ی مزدبگیران را می نشاند و یکسره طبقه ی متوسط را منکر می شود تا تحت عنوان اردوی کار و اردوی سرمایه، کمبود عددی عدم حضور کارگران در مبارزات را جبران کند. یعنی در واقع از خود و خواسته هایش آغاز می کند و واقعیات را متناسب با این خواست ها تعریف می نماید. بخش دیگر مانند گروه های اتیکت دار که از گذشته باقی مانده اند حتی همین کار تئوریک را هم نمی کنند یعنی زحمتی برای فهمیدن شرایط تولیدی، اقتصادی و اجتماعی جامعه را هم به خود نمی دهند و همچنان بر همان سخنان گذشته از میان کتاب های کلاسیک پای می فشارند بدون آنکه دریابند چه بر سر طبقات در ایران آمده است و فقط بر وجه سیاسی و تحلیل سیاسی انگشت می گذارند و نتیجتا هیچ را بر هیچ می نشانند. بخش دیگر از دیگران قاطع تر و انقلابی ترند و تنها راه را سوسیالیسم می دانند و دیگر هیچ. ایشان خیال خود را تا پایان بشریت راحت می کنند و برایشان باکی نیست که کارگران آمادگی پذیرش سوسیالیسم را نداشته باشند. آنها به هر صورت پیامبرانی اند که نوید بهشت موعود را پیشاپیش داده اند هرچند که خود در نظام منفور سرمایه داری در رنج و عذاب اند.[۴]

اما اندک افراد دیگری هم هستند که تلاش های متفاوتی کرده اند مانند آقایان آصف بیات و نیکفر و…فارغ از تئوری هایی که ایشان برای تحلیل جامعه ابراز داشته اند، این هر دو برای رسیدن به تئوری از جامعه آغاز کرده و واقعیات را با تلاش مثال زدنی سالهاست که بررسی کرده اند و اگرچه می توانند در تحلیل نهایی دچار اشتباهاتی (بزعم من) شوند[۵]. اما روش کار یعنی شروع از جامعه و نه از خود و یا اندیشه های خدشه ناپذیر کاری است که قطعا با آزمون و خطاهای مداوم منجر به تئوری های کاربردی خواهد شد.

۳ – چپ بودن بزعم من یعنی به شیوه ای عملی و نظری خواهان تغییرات کیفی در تمامی عرصه های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و تولیدی باشیم. این تغییرات پایان ناپذیر و مداوم است و بایستی به شکلی بی وقفه در حرکت باشد پس پرسش مدام، مهم ترین اصل آن است. حوزه ی عزیمت فعالیت عملی آن، جامعه ی انسانی است در همه ی عرصه هایش از کار و زندگی و محیط زیست. و فعالیت نظری آن با تکیه بر پرسش مدام و عزیمت از جامعه، کشف تئوری انقلابی برای توضیح اجرایی تغییرات کیفی است. آموزش نیز یکی از ارکان اندیشه ی چپ است، یعنی انتقال دموکراتیک تئوری هایی که در مقاطع مختلف کارآیی خود را برای تغییرات کیفی در آن مرحله به اثبات رسانده اند، به چپ جدید. پس اگر کسی به صرف اینکه خود را مارکسیست می داند، خود را نیز چپ بداند کافی نیست زیرا او بایستی مارکسیست بودن در ایران را به گونه ای عملی و نظری توضیح دهد تا دریافته شود آیا منجر به تغییرات کیفی خواهد شد یا خیر. هیچ  کس با خواندن کتاب مارکسیست نمی شود و مارکسیستی که نتواند بسازد و منجر به تغییرات بنیادین نشود ادعایش بی اعتبار است.

متاسفانه چپی که در ایران از قضا خود را مارکسیست هم می داند طی دهه هاست:

  1. ارتباطش را با جامعه از اساس از دست داده و نتوانسته است در فعالیت عملی، گروهی، تشکیلاتی درس های لازم را از آن فرا بگیرد و همواره از خود آغاز کرده و بتدریج به ذهنی گرایی، دگماتیسم و بی عملی دچار گردیده است.
  2. در حوزه ی نظری دهه هاست حتی یک تئوری برای توضیح ایران در هیچ عرصه ای نداشته است. سالهاست تولید فکر نکرده و چیزی را نساخته است و کارگران را در هیچ عرصه ی نظری نتوانسته است با خود همراه کند و یا آنها را ترغیب به ساختن تشکل و یا نهادشان بکند.
  3. نسل جدید دانشجویانی را که تمایل به دیدگاه های چپ (با تعاریف گذشته از چپ) داشته اند را نتوانسته آموزش دهد و در نهایت ایشان در تکراری پیوسته، در بهترین حالت مشابه نسل قبلی خود شده اند با پرسش هایی کمتر و ادعاهایی بیشتر.
  4. از لحاظ شیوه ی اندیشیدن و استفاده از ابزارهای کسب قدرت به شدت شبیه حاکمیت شده و نتوانسته مرز واضحی در ماهیت اندیشه بین خود و حاکمیت ترسیم کند.
  5. چپ ایران در انقلاب ۵۷ به دلیل نفهمیدن دلایل انقلاب و نشناختن جامعه و مردم و طبعا نداشتن تئوری انقلابی به ناگزیر دچار اشتباه تحلیلی شد. هم اینک نیز مدت هاست در همان شرایط و همان ناتوانی ها اسیر گشته، با این تفاوت که فرسوده و نزار هم هست. پس بدیهی است لاجرم به همان اشتباه تاریخی دچار شود. در واقع چپ فرسوده ی فعلی آن چنان در اوهام خویش غرق گردیده که فراموش کرده کار چپ پرداختن به جامعه و طبقات آن و فهم همه جانبه ی نیروهای مولده و مناسبات تولیدی آن است و متوهمانه هنوز می اندیشد دنیا بی تاب بیانیه های سیاسی ایشان در مورد هر مسئله ی جهانی (اوکراین، غزه و…) است.

 

  – چپ ایران راه نجاتی ندارد مگر آنکه بخش جوان آن که فعلا همان سوسیال دموکرات های کنونی هستند برای کسب هویت نظری جدید بند ناف خود را برای همیشه از چپ تن پرور، دگم، نسخه بردار و بدون تئوری قطع کند و به جامعه بازگردد، از ادعاها بکاهد و به پرسش ها و کار عملی در جامعه و شناخت مناسبات تولید بیافزاید تا امیدواری همچنان در مفهوم “چپ” زنده بماند. زیرا “چپ” به مفهوم ذکر شده هنوز تنها منادی تغییرات بنیادین بی وقفه در جوامع بشری است.

 آبان ۱۴۰۲

[۱] . برای جلوگیری از تکرار و توضیح روش در نگاه کیفی مراجعه شود به مقاله ی “قدرت نه گفتن” در تاریخ فروردین ۱۴۰۲ از همین نویسنده.

[۲] . نگاه کنیم به رسانه های داخلی و خارجی، گروهی و باندی در مورد غزه.

[۳] . در مورد شناوری طبقات در ایران و دلایل و چگونگی آن، از همین نویسنده کتاب و مقالات مختلفی موجود است.

[۴] . فراموش نمی کنم سخنان یکی از ایشان را که گفته بود: ” من نیم قرن است که دارم در نظام سرمایه داری و امپریالیستی عذاب می کشم”. نمیدانم چرا کسی تاکنون به او نگفته چه نیرویی نمی گذارد که او به رژاوای سوسیالیستی برود و از این عذاب ممتد خلاص شود.

[۵] . آقای بیات در پرداختن به مبارزات حاشیه نشینان، کلیه ی تلاش های ایشان را در مقابله با قانون و هر نوع قانون گریزی را به صرف مقابله با حاکمیت نوعی مبارزه قلمداد می کند مانند برق دزدی یا بساط پهن کردن (تصرف خیابان) یا خلاف های روزمره ی جاری. در صورتی که به وضوح روشن است بایستی بین بخش زحمتکش و لمپن حاشیه نشین فرق قایل شویم. بخش اول در صف مبارزه و مقابل حاکمیت و بخش دوم در مجموع در کنار حاکمیت قرار گرفته اند. از سوی دیگر بایستی در تئوری هایمان مرز آنارشیسم و حق خواهی را روشن سازیم.

آقای نیکفر در طرح “هژمونی بیچارگی” در توضیح عدم حضور کارگران و زحمتکشان فراموش می کند به دلایل مادی این رفتار اشاره کند و صرفا بر وجه رفتاری و نوعی روانشناسی اجتماعی انگشت می گذارد در صورتی که شناوری طبقات در ایران و گسترش فرهنگ کاسبکارانه و همچنین نبود مرزهای روشن طبقاتی جزو عوامل جدی بروز چنین واکنش هایی توسط تماشاچیان متوسط و همچنین فرودستان جامعه است.

در فرصتی دیگر من و همه ی دوستان بایستی به این اندیشه ها که از تحلیل عینی جامعه برخواسته اند مجددا و مفصلا بپردازیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)