بی گمان، آنچه را که در چند هفته اخیر، در جریان جنگ جنبش پیکارجوی حماس و دولت اسرائیل دیدیم، چیزی جز نومیدی از صلح و مایه عذاب وجدان بشری نبود. حمله خشونتبار حماس در هفتم اکتبر ۲۰۲۳ به اسرائیل و به دنبال آن واکنش مرگبار دولت اسرائیل و مرگ و دهشت و خشونتی که در این چند هفته، باریکه محنت زده غزه تجربه کرد، یک بار دیگر به یاد همه آورد که منازعه دیرپا و دراز آهنگ خاورمیانه نه تنها همچنان زنده است، بلکه نسبت به گذشته شکل پیچیدهتر و آشتیناپذیرتری نیز به خود گرفته است. در کنار واکنشهای مختلف و گاه متضاد، و اغلب در موافقت یا مخالفت یکی از دو طرف درگیر یعنی دولت اسرائیل و جنبش حماس، برای اذهان حاشیه نشین این پرسش نیز خود را گاه گاه پیشمیکشد که آیا میتوان این پیچیدگی و آشتیناپذیری رادست کم توضیح داد و فاجعه را اندکی قابل فهم کرد؟

بر سر غزه مدام بمب ریخته میشود ــ عکس: MAHMUD HAMS / AFP
واکنش کشورهای غربی، به خصوص ایالات متحده امریکا، در مورد کشتار غیر نظامیان فلسطینی در غزه بسیار نومید کننده بود. اشاره اندکی واقعبینانهتر دبیر کل سازمان ملل به ریشههای منازعه، در هیاهوی واکنشها و مخالفتها ناشنیده ماند و این خود نشان بدی از عدم اشتهای گوشهای ما به شنیدن حقایق و عادت چشمان ما به ندیدن واقعیتهاست. واکنشها در مخالفت با جنگ به طور کل و کشتار غیر نظامیان به طور خاص نسبتا قابل توجه است، اما این واکنشها، تا تبدیل شدن به یک جنبش ضد جنگ و تأثیرگذار روی مواضع و واکنشهای جوانب درگیر در ماجرا، راه درازی در پیش دارند؛ البته که وجدان بشری در سطح جهانی به گونه گسترده تکان خورده است. نکته اما این است که این کنش ـ واکنشها، هیچ کدام چشماندازی از ختم منازعه و یک همزیستی مسالمتآمیز را در دیدرس نمیگذارند. در اوج خشونتها، باز هم از دو طرف وعده خشونت بیشتر داده شد و سخن از احیای روند صلح از هیچ جانبی شنیده نشد؛ به گونه عجیبی سخن از صلح کراهتبار و ملالانگیز شده است. چنین به نظر میرسد که گویی منازعه سرشت ابدی به خود گرفته است و هر از چندی نسل جدیدی از پیکارجویان، سر این زخم کهن را باز میکند و با نمایش صحنههایی آزار دهنده ما را به تماشای نومیدوار دوام وبقای منازعه وادار میکند.
تا کنون دو روایت انعطاف ناپذیر از نزاع فاجعهبار کنونی پرداخته شده است که به موجب آن هر دو طرف نزاع، منازعه جاری را برغم فجایع انسانی که به همراه دارد، در راستای نوعی رسالت کیهانی و مقدر توجیه میکنند. جانب اسرائیلی و حامیان غربی آن بر دفاع مشروع و تأمین امنیت شهروندان تأکید دارند و جانب فلسطینی از مقاومت مشروع در برابر اشغال سخن میگویند. روند صلح، که حتی اشخاصی چون ادوار سعید دیرها پیشتر از این و سالها قبل از مرگ خود پایان آن را اعلام کرده بود، اگر نه رسما کنار گذاشته شده، دستکم مدت طولانی است که به کما رفته است. در غیبت تعهد برای صلح، بدیهی است که زمام امور به دست افراطیهایی دو طرف بیفتد و ادبیات بنیادگرایانه و سرشار از نفرت همه جا را در کنترول خود بگیرد. بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل کشتار غیر نظامیان در غزه را در امتداد مبارزه سه هزار ساله مردم یهود برای بقا توصیف کرد و در یک مورد با استناد به نیمی از یک آیه از کتاب جامعه، گفت اکنون زمانی برای جنگ است. ریتوریزم حماس اما، بر خللپذیر بودن ساختار امنیتی اسرائیل تأکید دارد و امیدوار است که رنج و عذاب مردم عادی فراموش خواهد شد ولی عملیات دراماتیک آنان که ساختار امنیتی اسرائیل را رخنهپذیر جلوه داده است، به یادها خواهد ماند و بدینسان تخم امید به پیروزی بر دشمن و نفرت از دشمن را در دل نسلهای تازهتری خواهد کاشت.
باری و بههرحال، در ورای محکوم کردنها و همدلیها و افسوسها و حتی نومیدیها، تأملی مجدد بر سرشت منازعه، اگر چشماندازی را نگشاید، دست کم تلاشی خواهد بود برای فهم خشونت و بنبست و دیدن موضوع از زاویه دیگر. در یک فضای، مانند اکنون، دوقطبی شده و سرشار از روایتهایی آشتیناپذیر، هر گونه تلاش برای ایجاد فهم متقابل، کاری است نشدنی، ولی با تأمل تاریخی میتوان سرشت منازعه را اندکی روشن کرد. پرسش این است: با توجه به مواضع دو طرف نزاع، که از بنیاد بر نفی جانب مقابل استوار است، آیا میتوان چشماندازی برای حل منازعه ترسیم کرد؟ یا دستکم پرتوی بر پیچیدگی و آشتیناپذیری آن افکند؟ نمیتوان زیاد خوشبین و امیدوار بود ولی با این حال، باز باید از تاریخ یاری بگیریم.
در سال ۱۷ هجری که سپاه مسلمانان بر دروازههای شهر ایلیا (همان اورشلیم عبری و بیت المقدس اسلامی) ایستاده بود، سرزمین فلسطین به مثابه بخش جنوبی منطقه وسیع و حاصلخیز شام، یک سرزمین مسیحی و جزو از قلمرو رومیان به شمار بود. اعراب شام، در این زمان، اغلب کیش ترسایی داشتند و ساکنان فلسطین که گاه اهل کنعان نیز خوانده میشدند و ریشه شان به عربان شبه جزیره میرسید، نیز مانند بقیه ساکنان سرزمین شامات، به کیش مسیحی بودند. یهودان، بعد از ختم دوران معروف به هجرت بابلی، امکان بازگشت به اورشلیم را یافته و معبد هیکل را تجدید بنا کرده بودند و لی از مدتهای طولانی بدینسو در اقلیت بودند. امپراطوری بیزانس، در یهودیت زدایی از اورشلیم نقش اساسی داشت. در سال ۳۲۶ کنستانتین در قدس مسلط شد و با تأسیس کلیسای قیامت در اورشلیم و کلیسای مهد در بیت اللحم راه استیلای کیش نصارا را بر فلسطین گشود. دو قرن بعد (۶۱۴) که ایرانیان بر رومیان در خاور نزدیک غلبه کرد، یهود فلسطین کوشید که انتقام شکست را از نصارای شهر بگیرد و به زور نیروهای فارس کلیسای قیامت و مهد را تخریب کردند. احتمالاً، اشارهای که در قرآن به غلبه رومیان در «أدنی الأرض» (شرق نزدیک) و سپس مغلوب شدن شان بعد از آن غلبه رفته است، بایستی ناظر به همین رویدادها باشد. اورشلیم، برغم وجود اماکن مقدس هز گر اهمیت دمشق را که به عنوان «زیباترین شهر شرق» مشهور بود، نداشت. اسقف نشین دمشق، از لحاظ مذهبی نیز بعد از رم اهمیت اساسی داشت.
درهمان سال ۱۷ هجری، ایلیا یا بیت المقدس بهخواست مردم آن به دست اعراب مسلمان نیز به صلح گشوده شد. عمر بن خطاب خلیفه ثانی خود به فلسطین رفت و قرارداد صلح را در حضور گواهان بسیار با مردم شهر ار امضا کرد و در فرمانی که بعد از گشودن شهر صادر کرد، آزادی و تنوع مذهبی شهر را تضمین نمود. قبلا میان یهودیان و مسیحیان شهر نقار و کراهتی وجود داشت و اغلب اعراب مسیحی، از نیروهای فاتح چشم انتظار آن را داشتند تا یهودیان را بیشتر گوشمالی دهند ولی خلیفه فاتح تسامح و رواداری را بیشتر به سود سیاست خود دید. بدین سان شامات در کل و ارض کنعان به طور خاص به کانون تجربه معنوی ادیان ابراهیمی بدل شد. ابوهاشم صوفی کوفی نخستین خانقا صوفیه را در رمله بنا نهاد که نمیتواند بدون ارتباط به صومعههای راهبان مسیحی باشد که در آن زمان تعداد قابل توجهی از آنها در منطقه برقرار بودند و هر یک از ارزش فرهنگی، معنوی و آموزشی بسیار داشتند. داد و ستدهای معنوی و فرهنگی تا جایی بود که لویی ماسنیون از حیات معنوی مشترک مسیحیان و مسلمانان در این منطقه تا قرن هفتم/سیزدهم سخن میگوید. اما وضعیت همیشه این گونه مسالمتآمیز نبود. به تدریج در وجدان مذهبی اُمت مسیح نوعی شکاف و خلأ پدیدار شده بود که گمان میشد تنها با بازگشت به ارض مقدس و تصرف گور مسیح پرشدنی است.
در قرن پنجم/یازدهم جنگهای دراز دامن صلیبی شروع شد. صرف نظر از تحلیل فلسفی که هگل از این جنگها به عنوان یکی از مراحل خودآگاهی انسان اروپایی به دست داده است، این جنگها بیت المقدس را به مرکز یکی از دیرپاترین جدالهای دینی در تاریخ روابط ادیان بدل کرد. پاپ اوربان دوم در سال ۱۰۹۵ به ایراد کردن رشته از خطابههایی شورانگیز دینی با ادبیات به شدت موعودگرایانه دست زد که حاصل آن تجهیز سپاه گران با نشانههای صلیب مقدس بر دوش بود که در ۱۰۹۷ نخستین هجوم از راه قسطنطنیه به فلسطین را آغاز کرد که به تفاریق تا دو قرن ادامه یافت (۱۲۹۱). جنگهای صلیبی که روی هم رفته حدود دوصدسال زمان برد، شامل چهار جنگ عمده و عده نبردهای محدودتر میشدند. جنگ اول ۱۰۹۹ به دلیل آرایش نیروی وسیعی که صورت گرفته بود و به دلیل تعداد کشتهها در شهر اورشلیم (حدود هفتاد هزار گزارش شده است) و جنگ سوم به دلیل شرکت پادشاهان انگلیستان، فرانسه و المان در جنگ حایز اهمیت هستند. این جنگها به بیت المقدس هویت بسیار غلیظ دینی بخشید و آن را به شهر مقدس ولی در عین حال مورد منازعه میان دو دین مسیحی و اسلامی تبدیل کرد. بدین سان، نزاع بر سر بیت المقدس به لحاظ تاریخی یک نزاع اسلامی ـ مسیحی است نه عربی ـ یهودی. اما باید دید که یهود در این جدال عنیف در چه وضعیتی قرار داشت؟ و چگونه صورت منازعه از جدال اسلامی ـ مسیحی به منازعه عربی ـ یهودی تبدیل شد؟
یهودیان در جنگها آسیبی هم اگر دید از مسیحیان دید، اما شواهدی وجود ندارد که آنان هویت دینی خود را با حضور و سکونت در این شهر پیوند زده باشد. قبلا در دروان هجرت بابلی که بیت همیقداش ویران شد و یهودان اسیر و آواره گردید، وجدان مذهبی یهود نیز دچار بحران شدید شد، ولی به همت و تلاش انبیای عهد هجرت مانند ارمیا، دانیال وحزقیال، این بحران راه حل پیدا کرد. حزقیال به طور خاص «تورات» را که عمدتا به معنای کتاب و متن منصوص تلقی میشد، آموزش و تعلیم تفسیر کرد و از این رهگذر امکان یهودی بودن برای امت موسی را در بیرون از معبد هیکل و بیت همیقداش نیز ممکن دانست. این امر سنت یهود را دو پاره کرد که به سنت بابلی و اروشلیمی معروف است. بعدها که مجال بازگشت فراهم شد، یهودیان بسیاری دیگر بر نگشتند زیرا یهویت دیگر ملازمه با حضور در معبد هیکل و ارض مقدس نداشتند. گرچه زیارت دیوار ندبه در اورشلیم رؤیای هر مؤمن یهودی بود، اما به لحاظ مذهبی نیز شهر آن ارزشی را برای مسیحیان و مسلمانان داشت، برای یهودیان نداشت. موسی در مصر به دنیا آمده بود و پیش از آنکه به ارض مقدس برسد، از دنیا رفته بود و خاطرات داود و سلیمان نیز با تأسیس سنت بابلی یکسره بر وجدان امت موسی چیره نبود. عوام مسیحی دست یهود را نیز در جریان مصلوب شدن و شهادت مسیح در کار میدید و نزاع و بدبینی دوام داری بین پیروان دو آیین برقرار بود که هر از چندگاهی به آزار و خشونت علیه یهودیان منجر میشد. بدینسان، حتی وقتی که ایده دولت یهود مطرح شد، هرگز گمان نمیرفت که فلسطین مرکز این دولت باشد، چه رسد که کسی پیشبین منازعه سرشار از خشونت و فاجعه باشد که اکنون به دشواری میتوان پایانی بر آن تصور کرد.
ایده دولت یهود، زیاد پرپیشینه نیست زیرا بعد از زوال سلطنت داود و سلیمان، تأسیس این دولت منوط به ظهور منجی قوم بود و اغلب کاهنان و روحانیان یهودی ظهور عیسای ناصری را به عنوان منجی بنی اسرائیل نپذیرفتند. در ادوار بعد نیز بحران یهود، بحران ایمان بود نه بحران سیاست. احتمالا، اولین بار این اسپینوزا، متفکر مطرود یهودی، بود که راه تأسیس دولت سکولار یهودی را گشود و در «رساله سیاسی ـ الهی» خود با تفسیر فقراتی از کتاب مقدس، راه تأسیس دولت از منظر الهیاتی را باز کرد ولی هرگز نمیتوان ایدههای او را مبنای تئوریک دولت یهود دانست. طرح «دولت یهود» در دوران معاصر به جنبش صهیونیسم باز میگردد ولی در کانون این طرح باز هم بیت المقدس قرار ندارد. به دلیل همین نقش کماهمیتی که اورشلیم در وجدان دینی یهود داشت، بیت المقدس تنها یکی از گزینههای احتمالی هواداران تشکیل دولت یهود بود. در سال ۱۸۹۵ که هرتزل بنیادگذار جنیش صهیونیسم کتاب «دولت یهود» خود را منشتر کرد، با اینکه بر ضرورت دولت واحد یهودی متشکل از همه یهودیان عالم تأکید کرد، سرزمین خاصی را برای آن پیشنهاد نکرد، ولی او هم به سلطان عثمانی، هم به خدیو مصر و هم به دولت برتانیا جهت اختصاص سرزمین خاصی برای یهودان در اورشلیم یا دست کم سرزمینهای مجاور آن مراجعه و تلاش کرد. جالب است که دولت برتانیا اوگاندا را در افریقای شرقی که آن زمان بخشی از مستعمرات برتانیا بود، به او پیشنهاد داد. قهرا، برای یهودیان دست اندرکار دولت یهود، در مورد فلسطین داعیهای وجود داشت ولی واقعیتهای اجتماعی از جمله اکثریت مطلق ساکنان عرب منطقه، چشم انداز روشنی را از برپایی دولت یهود در دید نمینهاد. اما اراده استعمار برتانیا، ناممکن را ممکن کرد و با پشت کردن به متحدین عرب خود از جمله شریف حسین مکی، زمینه را برای تأسیس دولت اسرائیل مهیا کرد و این به معنای جابجایی صورت منازعه از شکل جدال اسلامی ـ مسیحی به صورت عربی ـ اسرائیلی بود. بدینسان، یهودی ستیزی به عنوان مشکل اروپایی از اروپا به خاورمیانه منتقل شد و یهودانی که پیش از این قربانی اروپا بودند اکنون مورد حمایت اروپا قرار گرفتند و دولت اسرائیل به عنوان یک ماهیت مرکب شکل گرفت. این دولت هم نماینده رنج یهود اروپا و به خصوص شش میلیون قربانی دوران کشتار جمعی (هلوکاست) بود و هم مورد حمایت قدرتهای غربی و بنابراین دست کم در وجدان عربان مسلمان، امتداد منازعه اسلامی ـ مسیحی در شکل جدید به شمار میرفت.
بدین ترتیب منازعه که در طول تاریخ به منازعه اسلامی ـ مسیحی مشهور و انگ و نشان خود را با جنگهای صلیبی بر جبین تاریخ کوفته بود، اینک بعد از استعمار برتانیا به منازعه اعراب و اسرائیل تبدیل شد. نکته اما اینجاست که دولت اسرائیل ادامه تاریخ یهود در جهان اسلام نیست، بلکه امتداد تاریخ مشحون از رنج و نکبت یهود در اروپا است که، از قضا یا به لطف دولت انگلیس، از خاورمیانه سر بلند کرده است.
یهودیان بخش مهمی از تاریخ فرهنگی جهان اسلام است و قرنها در نقش نویسنده، دانشمند، طبیب، کارگزار حکومت در هرسه جهان ترکی، فارسی و عربی حضور داشته است. به لحاظ ساختار دینی شریعت محور، یهودیت نسبت به مسیحیت به اسلام نزدیکتر است و لئواشتراوس فیلسوف یهودی معاصر وقتی که از نسبت ادیان ابراهیمی با فلسفه یونان سخن گفته است، اسلام و یهودیت را در یک موضع و مسیحیت را در موضع دیگر قرار میدهد. پیوندهای فرهنگی مسلمانان و یهودیان ژرفتر از آن است که با رویکردهای سپاهیگرانه کنونی قابل درک باشد. ابن میمون کتاب خود «دلاله الحایرین» را در پاسخ به بحران ایمانی قوم یهود، با رجوع به دیدگاههای فلسفی ابنسینا تدوین کرد و هر یکی از ابن کمونه و ابوالبرکات بغدادی مشارکت قابل توجهی در سنت فلسفی اسلامی داشتند. بدینسان، یهودیان سالها در جهان اسلام با آرامش زیسته و همواره حضور مشروع و موجه داشتهاند.
بر عکس، در اروپا با تعقیب و آزار مواجه بودهاند. اینک، این یهودیان شکنجه دیده اروپا است که با تدابیر دولت استعماری برتانیا، دولت اسرائیل را تشکیل داده است. بدیهی است که این دولت برای عربان مسلمان و کم و بیش برای سایر مسلمانان، در ذیل مناسبات اسلامی ـ مسیحی معنا پیدا کند و در وجدان عمومی ادامه همان جنگ صلیبی باشد که در یک قلم هفتاد هزار نفر در بیت المقدس به دست صلیب بدوشان خواهان آمرزش و بهشت، سر بریده شدند و در جنگ دیگر، سران سه کشور فرانسه، انگلیستان و آلمان شرکت کردند و از ریچارد شیردل پادشاه انگلیستان هنوز داستانهایی در افواه و اذهان عامه مسلمین باقی است. دولت اسرائیل میراث خشونت علیه یهود در اروپا را بر دوش دارد ولی آن را در خاورمیانه که در آن تاریخ مسالمت آمیز دارد، به گونه وارونه تمرین میکند. اگر منازعه صورت جنگ مدام را به خود گرفته است از آن رو است که آرایش صورت گرفته بسیار غیر طبیعی است. بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل در خلال حملات علیه غیر نظامیان در غزه به هلوکاست و جنگ سه هزار ساله مردم یهود برای بقا اشاره کرد. اما بدیهی است که تاوان خشونت بخت النصر بابلی و هیتلر آلمانی را از اعراب فلسطین گرفتن چیزی جز نفت ریختن بر آتش نفرت و خشونت نباشد.
سفرهای حمایتی سران کشورهای غربی از جمله امریکا، انگلیستان، فرانسه و المان در چشمانداز عربان مسلمان اسرائیل را از یک دولت یهودی خارج و به عنوان سنگر دفاعی غرب در برابر دشمنان دیرین جلوه میدهد. درست است که از جنگهای صلیبی زمان بسیار سپری شده است ولی رویدادهای اتفاق میافتد که هر از چندگاهی این رویداد شوم و خونین را در خاطره را زنده میکند. بعد از حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ جورج بوش پسر واکنش امریکا را به جنگهای صلیبی تشبیه کرد و طالبان و القاعده مکرر تعبیر «صلیبیها» و «دشمن صلیبی» را تکرار میکردند و کم نبودند پیکارجویانی که با حد اکثر خشونت و انتحار (مانند شبکه حقانی در افغانستان که یک مورد کودکان نوزاد را در شفاخانه قصابی کردند) قصد داشتند در نقش یک صلاح الدین ایوبی جدید قهرمان مسلمانان شوند. اینها همه در تکوین هویت این منازعه نقش دارند و بدین ترتیب، در وجدان عمومی هویت این منازعه به میزان زیادی از صورت منازعه یهودی ـ عربی خارج شده است. دولت اسرائیل در عمر کوتاه خود، کامیابیهای نظامی بسیار داشته و اکنون نیز قهر و خشونت خود را در غزه نشان میدهد، ولی باختش این است که این دولت دیگر نماینده مسئله یهود نیست، بلکه خود تبدیل به یک مسئله جدید شده است. واقعبینانه نیست که امریکا دست از حمایت اسرائیل بردارد، اما به سود ملت و دولت یهود است که خودشان را در امتداد تاریخ یهود درخاورمیانه تعریف کنند و نماینده حضور و اقتدار غرب در منطقه نباشد. این همان راه صلح و بازگشت به وضعیت سال ۱۹۶۷ است که البته دیگر کسی، به خصوص جانب اسرائیلی و غربی، علاقه ندارد از آن سخن گوید.
دولت یهود موانع فکری و الهیاتی بسیار دارد. کم نیستند یهودیان راست کیشی که از منظر ایمانی، ایجاد یک دولت یهودی را مشروع نمیدانند و در واقع نیز تأسیس دولت بر مبنای مذهب به سختی میتواند توجیه معقول داشته باشد. بنابراین ناگزیر باید برای دولت یهود نه مبنای تئولوژیک، بلکه مبنای فرهنگی و تاریخی و از جمله رنج و سرگردانی ملت یهود را در نظر بگیریم. در این صورت دولت اسرائیل باید با تاریخ ملت یهود درخاورمیانه آشتی نموده و راه زندگی مسالمت آمیز با عربان را پیدا کند. اگر دولت اسرائیل خود را وارث شش میلیون قربانی یهودی میداند که در جریان جنگهای جهانی اول و دوم در اروپا نابود شدهاند، نباید پایه خود را بر کشتار و خشونت استوار کند. گرفتن انتقام خون یهود اروپا از عرب فلسطین، پایههای دولت یهود را سست و منازعه را دوام دار خواهد کرد. یهودیان دچار بحران هویت هستند و اسیر روایتهای فناتیک گروههای راست افراطی شدهاند و گمان میکنند که با حمایت غرب همواره دست برتر را در خاورمیانه خواهد داشت. ولی در آن صورت دیگر دولت یهودی نیست، بلکه امتداد منازعات صلیبی است. یهودیان باید بر بحران هویت خود غلبه کند و لذا اگر دولت یهودی هم در خاورمیانه به وجود آید، این دولت باید امتداد حضور سیاسی و فرهنگی قوم یهود در جهان اسلام باشد و نه امتداد منازعات غرب با جهان اسلام که نمونه خونبار آن جنگهای صلیبی بر سر ارض مقدسه و کنترول گور مسیح است.
بازی کردن با روند صلح و کنار گذاشتن غیر محترمانه آن و تحقیر و خشونت پیوسته، نسل جدید عربان مسلمان را بیش از بیش به آینده بدبین کرده است و طلیعه شکل گیری هستههای بعدی مقاومت حتی در صورت نابودی حماس از هم اکنون پیدا است. احترام حد اقلی به واقعیتهای انسانی شاید بتواند افقی برای یک زندگی مسالمت آمیز نسبی باز کند. آنچه که در هفتاد و پنج سال گذشته صورت گرفته است، به هیچ وجه طبیعی نیست. در هنگام سلطه برتانیا بر منطقه در آغاز قرن بیستم، سرزمین فلسطین سه میلیون ششصدهزار عرب (اعم از مسیحی و مسلمان) و تنها نهصدهزار یهودی داشت (به نقل از اکرم زعیتر در:القضیه الفلسطینیه). اکنون از جمعیت ده میلیونی اسرائیل چیزی بیشتر از یک میلیون عرب هستند و بر سر ۱۶ در صدخاک فلسطین که در اختیار فلسطینی هستند، نیز پوشیده نیست که چه وضعیتی حاکم است. سخت است تصور کنیم که این وضع بدون خشونت دوام کند. آیا مردمان منطقه بایستی خود را برای یک خشونت دوامدار و ابدی آماده کنند؟ نمیتوان برای صلح امیدوار بود؟ در کتاب جامعه از کتب تورات آیه وجود دارد که در هفتههای اول جنگ نخست وزیر نتانیاهو فقط نیم آن را خواند و گفت: «اکنون زمانی برای جنگ است». این آیه کتاب مقدس شاید بتواند رهنمای برای اکنون در بر داشته باشد، اگر به متن کامل آن توجه شود. متن کامل این است: «در زیر آسمان هر چیزی را وقتی است؛ وقتی برای صلح و وقتی برای جنگ، وقتی برای مرگ و وقتی برای زندگی» هفتاد و پنج سال گذشته همواره وقت جنگ و مرگ بوده است. مؤمنین به کتاب مقدس باید به جد از خود بپرسند که زمان جنگ و مرگ تا کی ادامه دارد و وقت صلح و زندگی چه وقت فرا میرسد. تا دولت کنونی اسرائیل خود را وارث رنج و عذاب یهود در اروپا میداند و قصد دارد انتقام آن را از اعراب فلسطین بگیرد و به جای حسن رابطه با همسایگان به قدرت قاهره غرب و به خصوص امریکا اتکا کند، میتوان گفت هنوز زمان صلح و زندگی فرانرسیده و معلوم نیست که زمان مرگ و جنگ تا کی دوام خواهد آورد. اما اگر طبق آیه کتاب مقدس «صلح» و «زندگی» نیز وقتی در زیر آسمان دارد، راهی به سوی صلح و زندگی تنها از رهگذر تأسیس دولت مستقل فلسطینی و اجرای طرح دو دولت میگذرد. جناح راست افراطی در اسرائیل با نابود کردن روند صلح، تنها درخت منازعه ابدی را آبیاری کرده است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.