یکی بود یکی نبود یه دختری بود که توی دبیرستان درس میخوند و سه چهار ماهم بود که بایه پسره دوست شده بود اونم اولین دوست پسرش بود و….

راستش تعریف کردن این داستان از طرف خودم کمی برام سخته. اما باید تعریفش کنم شاید اینجوری یکم قلبم آروم بگیره. و هم اگه لازمه بقیه هم استفاده کنن. من این داستان رو تعریف میکنم یعنی خودم را میذارم وسط. هر کس هم اینو تا آخرش خوند منصفانه برخورد کنه اگه خواستی شلاقم بزنی اگه خواستی دستمو بگیری اگه خواستی لگدی نثارم کنی و با بی تفاوتی رد بشی بدون من به نظر شما احترام میذارم یبارم شما ببینید من چی میگم. هر برخوردی کردی تو خلوتت بشین فکر کن و مغرضانه تصمیم نگیر…

دوم دبیرستان مردود شدم. خیلی روزهای سختی بود و تحملش برام سخت بود بخاط مردودی طرد شده بودم شاید برای همین به پسری که یکی دو ماه تابستون بود دنبالم بود لبیک گفتم و باهم دوست شدیم. اون موقع خیلی بی تجربه بودم. پسره هم میگفت دورادور بابامو می شناسه. یکبار که باهاش رفتم بیرون سعی کرد رگ خوابمو پیدا کنه و شیطونی کنه. اما من با اینکه به میل خودم رفته بودم هیچ تحریک نشدم شاید دفعه اولم بود شاید دیر بالغ بودم. کل کشش من به او یه حالت احساسی دوربود. اصلا آشنایی ما تازه داشت شکل می گرفت همیشه تو راه مدرسه ما بود خونشون تو مسیر من بود از جلوی خونشون رد میشدم و بهم لبخند میزدیم و من رد میشدم. گاهیم یه بوسه و بغل و تمام. بوسه هایی خام که در تب وتاب رسیده شدن بودند اما از طرف من خبری نبود گاهی اون صدای اعتراضش بلند میشد که تو چه سردی و من سوالم این بود که یعنی چی؟ سردی و گرمی چه معنایی داره. اما چرا برام فرقی نداشت. لا اقل باید در حد یه دوستی ساده کمی برام فرق میکرد….

وقتی مدرسه شروع شد یعنی پاییز دوباره باید دوم دبیرستان را شروع می کردم. چه روزای گندی بود. بچه های جدید با ما ردی ها نمی ساختن و هزار تا مشکلات دیگه… اما همه اون گرفتاریها یکطرف… یک روز طبق معمول که ته صف صبحگاه ایستاده بودم و تو خیالات خودم بودم یه صدایی از پشت سر گفت: تنهاییم عالمیه. برگشتم دیدم یه دختر خوش خنده مثلا داره متلک بهم میگه فقط نگاش کردم و هیچی نگفتم. اینجوری که شد سلام کرد. جوابشو دادم. بعدم همینطوری گذشت تا رفتیم سرکلاس. از اونروز به بعد بخاطر برخوردش سر صف بیشتر به چشمم میومد. نگاه سنگینش رو متوجه میشدم. سرشو میذاشت رو میزو دقیقه ها بهم خیره میشد یه نگاه خیس و داغ و عمیق. این نگاه بازیاش دیگه داشت کلافم میکرد کم محلیش میکردم. شاید نمی دونستم چی ازم میخواد شاید در گیر دوست پسرآبکیم بودم. اما خستم کرده بود شایدم چون خودشو خوارم میکرد در نظرم حقیر بود. تا اینکه یبار بهش تیکه انداختم که بعضیا ول کن ما نیستن و خیلی تحقیر آمیز ردش کردم که حوصله رفاقت با شاگردای جدید را ندارم. اینجا معلوم میشه که چقد آدم متکبری هم بودم.( حالا تقریبا یک ماه یک ماه و نیم از اول مدرسه ها میگذشت)

اما یادمه فرداش دوباره تو صف مدرسه پشت سرم ایستاده بود و یه کتاب بهم دادو گفت لاشو نگاه کنم. اینو بگم تنها تو صف صبحگاه بود که می تونست منو یجا گیر بیاره که نشه از جام جم بخورم یه مشت رفیق گیر فضول هم داشت که اونجا ته صف خبری از اونها نبود بقول خودش ته صف واسه آدمای تنها وگوشه گیری مثل من بود که دست او به من میرسید. خلاصه کتاب رو باز کردم دیدم یه کارت پستال عاشقانست که معمول بود تو مدرسه بچه ها بهم میدادن بعد پشت ش را نگاه کردم دیدم خیلی درشت نوشته بود«باقلب من بازی نکن». چی بگم که نمی دونم چرا وقتی اینو خوندم چشمام سیاهی رفت. توی قلبم تیر کشید و یهو داغ شدم. با این حال عجیب ناشناخته چند دقیقه یا ثانیه سر کردم و چون خود دار بودم خودمو جمع کردم و بی تفاوت کتاب رو بهش دادم. وقتی دوباره عقب برگشتم دیدم رفته لب باقچه که سه متری از صف ها فاصله داشت نشسته و سرشو بین دستاش گرفته و زمین رو نگاه میکنه. یکی دو دقیقه بعد یکی زد روشونم یکی از بچه ها بود دوباره همون کتاب را بهم داد گفت م داده. گرفتم دیدم یه چیز بزرگتر بینشه. یه نامه بود که با خودکار مشکی نوشته بود اولشم اینجوری شروع شده بود

«در حسرت دیدار تو آواره ترینم                  هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست»

هرکلمه که می خوندم انگار یه گلوله آتش بود که به سینه سنگی من می خورد. یخم همینطور آب میشد و یه حالت تهوع دلچسب اومده بود سراغم. از عمق عشقش به من نوشته بود از اینکه چقدر به من فکر میکنه از اینکه از یکسال پیش شیفته ی من شده و فکرشو نمیکرده یروز همکلاسی بشیم. نوشته بود که بی تفاوتی من هم عشقشو زیاد کرده هم آتیشش زده. از تبی که وقتی نگاهم میکنه بهش دست میده. نوشته بود بیتا چشمات و اون طرز نگاهت آوارم کرده اینقدر بامن بدتا نکن …

نامش چهار صفحه بود وقتی تموم شد جونی توی زانوهام نبود یه موج بیقراری از توی سرم تا کف پاهام می رفت و برمیگشت. اونروز گذشت و چند روز دیگه. بازم زیاد بهش پا ندادم گفتم این آدم به نظر خیالباف میرسه. راستش حوصله رفیق بازی نداشتم نمی خواستم فضول داشته باشم چون مجبور می شدم قضیه ی دوستی خودم با پسره رو بهش بگم. می خواستم سرم تو لاک خودم باشه. هر وقتم سرکلاس سرشو میذاشت رو میز که ازاون سرکلاس منو دید بزنه خودم میزدم به یه در دیگه. از قضا شد نماینده ی کلاس. یک روز که بچه ها خیلی شلوغ می کردن رو تخته نوشت بد ها و خوبها و قسم خورد که اسم هر کی رو نوشت میده به دفتر. اینقد از این نماینده های عقده ای بدم میومد. زیرخوبها منو نوشت یکم نگام کرد وزیر بدها هم اسم منو نوشت. اعتراض کردم. اما توجه نکرد دلخور شدم. یکم گذشت کلاس ساکت نمیشد. من نیمکت اول نشسته بودم اونم رو سکوی جلوی کلاس روبروی من هنوز اون روز جلوی چشممه. یک آن نگاهمون بهم گره خورد همون نگاه خیس و چسبناک و عمیقش. اولش فقط خواستم کم نیارم که یعنی روتو کم کن اما همین باعث شد کارم ساخته بشه. بدنم هم یخ زده بود هم داغ شده بود میلرزیدم،این چه حالی بود داشتم. همون حالت تهوع اومد سراغم. غم عجیبی تو نگاهش بود. چشماش که تقریبا ازون چشمای ریز بود اما خوش حالت و جذاب منو میخواست بخوره و لبهای خوش فرمش نیمه باز مونده بود و دندونای صدفیش از بینش برق میزد. ابروش را میدیدم که از شدت هیجان میلرزید و یکم نم که توی چشماش نشست و در همین حین بود که نگاهش رو دزدید آه پر التهابی کشید و از جلو چشمم کنار رفت. سرمو انداختم پایین حال و هوایی داشتم که وصف شدنی نیست. از اون به بعد ذره ذره رابطمون بیشتر شد. اولین لمس ما دست دادن موقع خدافظی و سلام بود که از خاطرم نمی رفت و کم کم دستای هم دیگه رو میگرفتیم و با لمس دست قلبمون رو تسکین می دادیم. دستاش بهم نیروی زندگی می داد وقتی دست منو فشار میداد انگاریه صدای خشک لولای روغن نخورده ی در از بندبند دستم می شنیدم. حالا بیشتر ساعتای مدرسه باهم بودیم. یکی دوساعت هم بیشتر می موندیم ودرد دل می کردیم. واما دوست پسر بیچاره رو بگو که صداش بلند شده بود که چرا منو دیگه نمی بینه. منم توضیحی نداشتم که بهش بدم. از همون موقع ها شد که فکر کنم رفت بابقیه با یک نفر هم نه…

اماعشق تازه ی من یا بهتر بگم اولین عشق من.. اون دیگه آتیش به جونم انداخته بود همه جوره براش می مردم اما بازم عشقم خام بود. م یکم از من پخته تر میزد.

یادمه که یروز با یه چند تارفیق دیگه پشت مدرسه نشستیم هوایکم زمستونی بود اما نزدیک ظهر بود و خورشید آدمو گرم میکرد من و شهرزاد کف مدرسه نشسته بودیم و بچه های عشق والیبال یکم دورتر بازی می کردن مدامم داد میزدن م بدو اما اون گوش نمیداد گفت من نمیام و بی مهابا سرشو گذاشت رو پای من و صورتشو بی دریغ داد به نور خورشید و بعد ازاینکه کمی بهم خیره شدیم چشماشو بست و گفت سردمه. دستش رو گرفتم. سرم داغ کرد. بعد از اینکه چند دقیقه خوب تماشاش کردم بی اراده دست بردم تو صورتش و گونش رو نوازش کردم باسر انگشت گونه ها پیشونی و لبهاش رو نوازش میکردم. می دیدم که لبهاش می لرزه و حالش دست خودش نیست منم از حضور معشوق لوندم و نوازشش سر مست بودم تا اینکه رفقای شلوغ از راه رسیدن و عشق بازی ما تمام شد. فرداش خیلی از روی سادگی اعتراف کرد که صورتمو نوازش کردی یجوری شدم. می خواستم بهش بگم کاش یجایی داشتیم که یکم با هم تنها باشیم اما نمی دونم چرا نگفتم. همون غرور مسخره نگذاشت. یه مدت گذشت سر کلاس همش دستمون تو دست هم بود امید همدیگه بودیم. واقعا به یه دختر دل باخته بودم. اما هنوز پی به عمق فاجعه نبرده بودم. اما باز یروز دیگه فرا رسید که آغاز یک رابطه تازه بود یادمه سر زنگ آخر که طبق معمول بخاطر سررسیدن لحظه ی جدایی داغون بودیم وبه روی خود نمی آوردیم. او شروع کرد با مداد تو کتاب من خط خطی کردن انگار می خواست یه چیزی بهم بفهمونه منم فکر میکردم شاید مثل همیشه داره می نویسه که دیوونمه دوباره حالش اونجوری بود که انگار مایلها با من فاصله داشت. گاهی می خندید وگاهی انگار نمی اشک تو چشمش می نشست. کلاس تموم شد بچه ها با شتاب کلاس رو ترک می کردن اما او تکون نمی خورد شروع کردم کتابای او و خودمو گذاشتم توی کیفامون. پشتشو کرد به من وتکیه داد روی من. بچه های طبقه کلا همه رفتند. وصداها خوابید. گفتم پاشو الان یکی میاد میبینه ما نرفتیم ها. با همون خونسردی ذاتیش بلند شد چرخی زد سرش را خم کرد بسمت من صورتش به صورتم نزدیک شد فکر کردم می خواد روبوسی کنه (تااونموقع اینکارو نکرده بودیم. چون معمول نبود) هول شدم اما تا بخودم بجنبم لب منو بوسیده بود. وبوسه ی منم تو هوا موند اونقدر دستپاچه شدم که نگرفتم چی شد.اونم کیف و چادرش را برداشت وبا عجله از کلاس زد بیرون و از مدرسه هم خارج شد. دیدم بهش نمیرسم سلانه سلانه به راهم ادامه دادم. اما چی براتون بگم که اون شب چی به من گذشت. تبی داشتم و لرزی وصف ناشدنی… اونروزا میگذشتن. درس بود وامتحان و همه ی اینها تا رسیدیم به عید تا اون موقع هر وقت تنها می شدیم از هم لب می گرفتیم و مست هم دیگه می شدیم. اما از بس می ترسیدیم یک لب و بعد فاصله که یکوقت کسی نبینه. وضعیت دردناکی بود عاشق باشی و جرات نکنی بامعشوقت خلوت کنی. نزدیک عید بود که پسره یکم به من فشار آورد که باید ببینمت. ازبس زنگ میزد دیگه بابام شاکی شده بود میترسیدم آش نخورده ودهن سوخته بشم. بهش گفتم باشه میام. شاید دست از سرم برداره. یه روز بارونیه ابری بود تو مدرسه تعطیل بودیم با م عین دو تا پرنده اسیر قفس توی کلاس نشسته بودیم و غصه دار تعطیلات که داره میرسه و باید دوری بکشیم بودیم. یادم افتاد به پسره که قول دادم ببینمش. با م که مطرحش کردم التماس آمیز نگام کرد که نرو گفتم بیخ ریشمه بذار برم شاید ولم کنه. الان که دارم اینا رو می نویسم نمی دونم چطوری جرات کردم برم خونه خالی با پسری که اینقد از دستم عصبانی بود. فقط تو فکر م بودم و اینکه دوباره برگردم مدرسه پیشش.پسره اول بغلم کرد منو می بوسید اما حسی نداشتم امتناع میکردم و می خواستم که ولم کنه اونم هی میگفت دوستم داره. اما چی میگفت راه من از اون جدا بود. اونقد از حس بین یه دختر و پسر دور بودم که برام فرقی نداشت چی می خواد ازم اونقد بی تفاوت بودم که هیچی ازم نخواست. یکم منو بوسید و یا موهام بازی کرد وخودشو تحریک کرد. اونروز روز آخری بود که بایه پسر قرار گذاشتم چون برای من سودی نداشت، لذتی نداشت، اصلا کششی نداشتم. بعد با اصرار ازش جدا شدم به بهانه ی اینکه باید برم خونه اما همه ی فکر وذهنم پیش م یود پشیمون بودم که اونو رها کردم رفتم جای دیگه. اونروز هم جایی رو پیدا نکردم تا یکم باهاش تنها باشم. کاش پسر بودم اونوقت اینکار برام راحت میشد. باهاش خدافظی کردم در حالی که آتش عشقش هنوز توی قلبم ، توی وجودم بود. اونم حال خوبی نداشت.

روزها و ماههایی که بعد از اون فرارسیدن جز رنج و درد عشق و دوری چیزی نداشتن با اندکی تنها عصاره خوشی بخاطر بوس و کنارهای دزدکی.

کم کم ندا اومد که خواستگار داره. چه روزایی بر من میگذشت. شاید خنده دار هم باشه، غیرت خودمو میگم. وقتی فهمیدم به مرز جنون رسیدم. چنان گریه کردم که از حال رفتم. بعدش که به خودم اومدم گفت ردش میکنه. یکم آروم گرفتم. اما فرداش که اومد خیلی ناراحت بود گفت: ببین بیتا من رفتم زدم زیر همه چیز چطوری بدون تو باشم. بعد مکث عمیقی کرد و گفت بابام گریه کرد و گفت تو آخه چته ازین پسر بهتر کیو می خوای نکنه پای کسی در میونه.دلم برا بابام سوخت. اینا رو که گفت من یهو ول شدم اینقدر خوب حس دلسوزی واسه باباشو درک کردم که اعتراضی نکردم و سکوت کردم که دیگه چاره ای نیست بعد دستشو گرفتم و با اندوهی عمیق همو نگاه کردیم. که مثلا کی به ما کار داره عشق ما باقی می مونه. چه ساده بودیم و چه ساده بودم. معلومه که اگه بخوام زیاد وارد جزییات بشم دیگه میشه رمان.

بطور خلاصه بگم که دیگه این شرایط را پذیرفته بودیم اوهم هنوز نامزد نکرده بود درخواستمون واسه با هم بودن بیشتر بود زمان بوسه هامون بیشتر شده بود التهابمون وصف ناشدنی بود حالا دیگه با دیدن اندامش که تنگ می افتاد توی مانتوش دیوونه میشدم اصلا باهاش راحت نبودم دیگه اینکه اون چه حسی داشت برام مهم نبود. اما یادمه فقط یروزموقع جدایی توی آبخوری مدرسه به بهانه ی آبخوردن رفتیم که همو ببوسیم. من درو بستم و توی اون چنددقیقه که وقت داشتیم برای اولین و آخرین بار تا تونستم لبشو بخورم و مزه ی دهنش رو چشیدم. وای که چه روزی بود وحال بعد ازاونم که چقدخراب بودم.

اما بد نیست آخرین دیدار عاشقانه رو هم تعریف کنم گرچه اونم یه ضد حال بیشتر نیست. تابستون شروع شده بود و خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم. یروز همینطوری به بهانه ی کارنامه پاشدم که برم مدرسه. باور کنید وقتی وارد مدرسه شدم بیجهت قلبم اونقدر شدید به تپیدن کرد که داشتم بالامی آوردم. هر چی جلو می رفتم زانوهام بیشتر میلرزید این دقیقا حسی بود که او به من منتقل میکرد چون وقتی از حیاط گذشتم وچشمم به در سالن رسید اورا دیدم که بطرفم میاد تا دیدمش بند بند وجودم قفل شد بهم که رسید دستشو درازکرد دستشو گرفتم و همینطوری خیره بهم موندیم نه سلامی نه علیکی. روبوسی که جای خود داره اونم تو جمع. دست همو رها کردیم و هرکدوم خلاف جهت تلو تلو خوران از هم دور شدیم. واسه اینکه پاهام جون بگیره یکم لب باغچه نشستم. بعد بلند شدم و بی اراده رفتم پشت مدرسه. از دور دیدم او زودتر ازمن اومده یکی دوتا ماشین اونجا پارک بود همونطورایستاده سرشو گذاشته بود رو کاپوت یکیشون خودمو بهش رسوندم تا کسی نیمده یه کامی بگیرم اما او بی مهابا خودشو انداخت تو بغلم چنان به من چسبیده بود انگار جزیی ازمن بود از خود بیخود بودم. مقنعش کنارفته بود و انبود موهاش صورتمو نوازش میکرد بوی تنش با ادکلنی که زده بود داشت دیوونم میکردواو که انگار قفل شده بود اما من که تاب و قرار نداشتم لبهامو به گردنش می ساییدم و گوشش و بناگوششو می بوسیدم. سینه هاش که با تنم در تماس بود ریوونم میکرد. نمی دونم چقدر گذشت تا صدای عده ای بگوشم رسید به زحمت از خودم کندمش و دور تر ایستادم او بازم سرشو گذاشت رو ماشین. چنان آه میکشید که دل سنگ آب می شد.وقتی مزاحمها رفتند حسابی لبشو بوسیدم ودور شدم. اونطرف مدرسه همو دیدیم تازه دهنمون باز شد که حرف بزنیم فقط چند کلمه دیوونتم و دلم برات تنگ میشه و اینها و انگار چیزی رو دلش سنگینی میکرد و من احمق نفهمیدم. یه نامه هامونو رد وبدل کردیم جداشدیم.

ای وای از دل من، سرتونو در آوردم. سال تحصیلی که شروع شد دیگه هیچی مثل سابق پیش نرفت یه دبیر اسگول داشتیم که پی به رابطه ی خاص ما برد تو بچه ها هم دشمن داشتیم. یروز که از دفتر مدرسه خواستنش با صورتی پر از غم اومد و با کلی اصرار من فقط یه چیز گفت اگه دوسم داری دورمو خط بکش. ازم جداشد. بعد فهمیدم که تهدیدش کردن که اخراجش میکنن چون نمراتش هم خراب بود اما تهدید کرده بودن که با والدین من حرف میزنن و منو هم اخراج میکنن. جیزی نگذشت که دیگه دووم نیاورد وترک تحصیل کرد. هنوز یکسال ونیم نشده بود که ما همکلاس بودیم. چرا این بلا سرمون اومد بعد از عید دیگه نیومد. تازه فهمیدم که تابستونی که گذشته بود او عقد کرده بود و نتونسته بود به من بگه.این که چه روزای گندی را گذروندم بماند شب وروز به عشق شهرزاد یواشکی گریه میکردم و تو خودم می سوختم دردی بود که نمی شد به کسی بگی. تک وتوکی که تو کلاس که فقط می دونستن دوستی عمیقی بین ماست مسخرم میکردن. دیپلم را گرفتم وآماده کنکور میشدم. یه مدت ازش متنفر بودم فکر میکردم او باعث شد که من دیگه نتونم کسی رو دوست داشته باشم اما خودش رفته سر زندگیش. وقتی رفتم دانشگاه آخرای ترم دو رفتم خونش. یه پسر چهارساله داشت. اصلا نمی تونستم تو چشماش خیره بشم اما خودمو عادی نشون میدادم. اونروز بعد از چهار سال شایدم بیشتر برام تعریف کرد که مدیر چطور تو تنگنا گذاشته بودش. تهدیدش کرده بود اگه به دوستی با بیتا ادامه بدی اخراجش می کنیم. بعدشم اونقدر افسرده بوده که نامزدشو نمی دیده دو تا برادر سختگیر داشته که زیر نظرش گرفته بودن و نامه های من رو پیدا کرده بودن و خیلی کتکش زده بودن. بعد با آب و تاب برام تعریف کرد که شوهرش با این چیزا مخالف نیست وزل زد تو چشمام. اما من خودمو زدم به کوچه علی چپ و بروی خودم نیاوردم. به دروغ بهش گفتم من دوست پسر دارم و میخوام باهاش ازدواج کنمو پسر خوبیه. اونم برام آرزوی خوشبختی کردو

نمی دونم چرا نذاشتم پیشنهادی بده یا در خواستی بکنه. با یه قیافه ی احمقانه گفتم: خواستم بگم راجع به من دیگه عذاب وجدان نداشته باش. اونم لبخندی زد و باورش شد و کلی سفارش کرد که مواظب خودم باشم.

امکان داشت زندگیشو نابود کنم اونم تو اون شهر کوچیک که او زندگی میکرد.

بماند. اینم قصه ی من بود که جز تلخی چیزی نداره. الان نزدیک هفده سال از اون روزها که عاشق م شدم میگذره هنوزم تو حسرتش میسوزم. عشقی که تو اوج رسیدن و به بار نشستن به انتها رسید.یکی دوتای دیگه هم پیداشد که مشابه من بودن اما جرقه ای بینمون پیش نیومد که خوشحالم کنه تازه به کی میشه اعتماد کرد.حسابی افسرده ام. ازدواجم کردم این یکی روزگارم بد نیست.اما آتیش زیر خاکسترم. چطوری بگم…..

کسی هست که درک کنه. چطور میشه آدم جفت خودش رو پیدا کنه. به کسی نمیشه رو زد. آدم را تا دم مرگ میبرن. یا می خوان سوء استفاده کنن. من کسی نیستم که بتونم با هر کسی لز داشته باشم.دیگه چی بگم……

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)