نعیمه
۴ – ۵ سالی بود که دنبالش میگشتم جستجو را به ۴-۵ جوان کاربلد سپرده بودم .آمریکا ، کانادا و استرالیا را شخم زده بودند و بادست خالی آمده بودند . حتی به لیست های متوفیان هم مراجعه کرده بودند ، نبود که نبود ! بالاخره در نروژ پیدایش کردند .
ازاو اسم ، فامیل سال تولد و زادگاه اش را می دانستم .معلوم شد پس از جنگ رفته نروژ.
هم محله ای مان بود . دو سال ازمن بزرگتر بود . وقتی سیزده سالم بود هرروز می آمد خانه مان . خیلی نسبت به من محبت داشت . میزم و کیف مدرسه ام را مرتب می کرد ، به سر و وضع ام می رسید . موهایم را آب می زد وشانه می کرد و صورت وبدنش را آنقدربه من نزدیک می کرد که مست از وجودش می شدم وتقریباً می شود گفت ازحال می رفتم .
یک بار از مادرم اجازه گرفت و تن ام را لب حوض شست . بعد خشک کرد و لباس های تازه تنم کرد . من تسلیم بودم ، تسلیم . اما او مثل مادرم به بعضی از جاهای تنم نگاه نمی کرد .بهش گفتم میتوانم تن شما را هم شستشودهم ؟گفت : نه ! ولی وقتی به او گفتم تن شما چه قدر با تن ما متفاوت است وبی پروا دست به سینه های نورس اش زدم ، عکس العمل تندی نشان نداد . آرام ازمن فاصله گرفت . نکتهیعجیب داستان این بود که من همیشه همه جا سعیمیکردم خودم را بزرگتر ازسن واقعی ام نشان دهم ، ولیدر حضور او داستان برعکس شده بود . خودم را ریاکارانه پسربچه بی خطرینشان میدادم که محبت های اورا برادرانه قدرمیداند .
تا او میآمد اولین کاری که می کردم می رفتم مایو بسیارتنگی که داشتم به پا می کردم !
یک بار به لب هایم خیره شد ، گفت لبهائی به این خوش رنگی تا حالا ندیده بودم و مرا بوسید ، بوسه اش خیلی کوتاه بود . ازآن هیچ حالی ام نشد ! فردایش که آمد به او گفتم : لب های تان چه حالت زیبائی دارند ، تا حالا لب هائی با این حالت ندیده ام و تا خواستم حرکتی کنم گفت : لب ها پوشش دندان ودهان هستند ! … واز من دور شد .
او آنقدر دم دست بود که به رؤیاهایم راه نمی یافت .
گاهی جاهائی آشکار از بدنم را به او نشان می دادم و می گفتم درد می کند و او آن جا را ماساژ میداد.
آن موقع بود که فهمیدم ماساژدادن کجا و ماساژگرفتن کجا !
او ازمیان تمام پسرها ودخترهای محله سریع تر می دوید ، او در واقع نمی دوید ، پرواز می کرد !… وبه من رموزاین فن را یادداد! اصلاً فکرنمی کردم نقش حرکات دست ها دردویدن این قدرمهم است ! حیاط خانه مان بزرگ بود و امکان مانور زیاد . اما من دوست داشتم دراتاق این آموزش ها راببینم !
مادرم که همواره همه چیزرازیرنظرداشت وقتی نعیمه میآمد ازتوی آشپزخانه اش در نمیآمد .
با آغاز سال تحصیلی ۱۳۴۷-۴۸، یعنی ورودم به دبیرستان ، خیلی چیزها تدریجاً اززندگی ام محو شدند . از دوتا خرگوش سفیدم ، بره قهوه ای رنگ ام ، ۱۲ مرغ و خروس عربی ام ، سه طوطی و دو بلبل ام ، لاک پشت ام فقط آن هائی باقی ماندند که درقفس بودند .بلبل ها وطوطی ها ! …. ومهمتر از همه دیگر از نعیمه نه خبری بود ونه اثری !
مادرم یک بار گفت : بابات سن تو بود معلم دبستان سعادت در بوشهر بود ، نان خودش را در می آورد . وبعد پشت چشم اش را نازک کرده بود و گفته بود : العاقل اکفل الاشاره!
… واین یعنی ختم الکلام !
حالا هفتاد ساله است . زبان نروژی یاد گرفته ، قبل از بازنشستگی اش معلم دوره ی راهنمائی بوده است . سه پسر ودودخترو یازده نوه دارد . می گفت سال اولی که وارد مدرسه شدم ، مدیر مدرسه به من گفت درکلاس شما ۲۰ فرشته هست وسه شیطان ! باید با آن ها بسازی و بسازید !… شرط استخدام تان برای سال آتی همین جمله است ! در آن سال من ۱۷ کیلو وزن کم کردم . مهار سه شیطان علیرغم، امکانات بی شماری که مدرسه دراختیارم گذاشته بود، باورنکردنی دشوار بود !
اما … مرا به خاطر نیاورد !
ازمادرم خیلی تعریف می کرد . می گفت هروقت میآمدم به خانه تان ، در آشپزخانه غذای تازه به من می خوراند و بغچه بغچه به من لباس های نوِ نو می داد ، ومرا ازسایر پسران اش برحذر می داشت . میگفت مادرت بلد نبود دُرُست عربی حرف بزند ، بعضی وقت ها هم خنده دار حرف می زد ، ولی من منظورش را می فهمیدم .
… می گفت مادرت نیمه شعبان برای ما خلعت می آورد !
من از سرنوشت خودم وسختی پیدا کردنش وحتی عاقبت مادرم پس از انقلاب ، جنگ ، پس از فوت پدرم و پس از اعدام برادرم هیچ نگفتم .
…و اشک ریزان با یکی ازنعمت های آغاز دوران نوجوانیم ، خدا حافظی کردم …. سخت ترین کار زندگیم .
مسعود خوشابی
بازل ۱۴۰۲/۶/۹
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.