امروز که سال ها از انقلاب و قتل بختیار  گذشته است و نامش دائم بر زبان ها میاید، از او چه می دانیم؟ به هر جا نگاه می کنم می بینم که اطلاع مردم، چه موافق و چه محالف از حیات سیاسی او بسیار ناچیز است. می خواهم در این جا مختصر اطلاعاتی را یادآور همگان سازم. بختیار چهره ای ناشناخته در سیاست ایران است. مناقشه بر سر او بسیار بوده و سالیانی چند بازهم ادامه خواهد داشت .این نوشته در حقیقت کوششی است برای روشن کردن برخی از گوشه های زندگی او.

 بختیار شخصیتی مستقل داشت و رک گویی و صراحت او  همواره مناقشه انگیز بود.  او به تصور من پیش از آن که سیاستمدار باشد با تربیت فرانسوی و ارادتی که به حافظ و ادبیات ایران و فرانسه  داشت (چنانکه می گویند اتاق های خانه اش با کاشی های آراسته به اشعار حافظ تزیین شده بود.) در حقیقت روشنفکری انسان دوست بود.«من، افسوس در خزان عمر فردی هستم سخت آمیخته به مسایل سیاسی و از بد حادثه در اجتماعی زندگی کرده ام که در آن سیاست در انحصار کسانی بوده است که غالباً از آن چیزی درک نمی کرده اند.برداشت من، از انسان و سرنوشت او، به قدمت خود بشریت است، یعنی من به انسان معتقدم .و مبارزۀ من برای ایجاد امکان توسعه و شکوفائی انسان ،از همین برداشت نشأت می گیرد.رهبران کشور ایران این اندیشۀ ساده را مردود دانستند ( یکرنگی ) “

زندگی سیاسی بختیار را باید به دو دوره تقسیم کرد:

 یک – دوره فعالیت های سیاسی او در ایران که شامل عضویت در حزب ایران و جبهه ملی و گرفتن مسئولیت در دولت ملی دکتر محمد مصدق تا کودتای ۲۸مرداد می شود و پس از آن  با وجود آن که پسرعمویش  تیمور بختیار رئیس ساواک بود و دختر عمویش ثریا ملکه آن زمان و موقعیت بسیار خوبی برای گرفتن پست های دولتی داشت  با رد همکاری با حکومت شاه با تشکیل نهضت مقاومت ملی  مبارزه علیه دیکتاتوری شاه پرداخت و بعدها با فعالیت در جبهۀ ملی دوم به زندان رفت  تا قبول نخست وزیری در ۱۳۵۷که سرانجام با انقلاب ۵۷ دولتش ساقط گردید.

دو- تشکیل دوباره نهضت مقاومت و ادامه مبارزه  در فرانسه و گرفتن کمک مالی از صدام حسین در هنگامی که ایران و عراق درگیر جنگ بودند تا آن که با ترور او و همراهانش عبدالرحمن برومند و سروش کتیبه را از پا در می آورند.

او در میان کوه های سر به فلک کشیده بدنیا آمد.«من در آنجا میان دو کوه کلار و سبزه کوه که هر کدام بیش از چهار هزار متر ارتفاع دارد، در دامان طبیعتی که بر آدمی چیره است، زیر برف و باران و باد به دنیا آمده‌ام.»

او در بند این کوه ها باقی نماند و در نوجوانی به بیروت رفت و از آنجا به فرانسه پرتاپ شد.«من کودک قرنی هستم که که حوادثی باور نکردنی آفریده است و الزاماً ضربۀ تصادم این تغییر و تبدیل های غیر قابل پیش بینی دوران خود را که غالباً دردناک بوده است ، متحمل شده ام: دیده ام که جوامع ، کشورها ،اعتقادات برپا شده اند و دگر گون گردیده اند و سپس از میان رفته اند.بنا براین من، اگر علیه شرایط محیط به مبارزه بر نمی خواستم نمی توانستم خود بمانم.»

«سال ۱۹۳۹ بود، و چه تابستان قشنگی در پی داشت، اما بعد جنگ آغاز شد! هیتلر را می‌شناختم، در طی سال‌های تحصیل تابستان‌ها را برای تمرین زبان در آلمان می‌گذراندم. در سال ۱۹۳۸ به لطف دوستی در گردهمایی نورنبرگ شرکت جستم؛ از آن نوع مجالس شکوهمندی که فوت و فنش را فقط نازی‌ها بلد بودند. من در سی متری هیتلر بودم. از نظر من ظاهر و قیافه‌اش مطلقاً گیرا نبود. جلوی چشمان من صورتی غیرانسانی قرار داشت که به شدت مرا می‌رَماند. با این حال اعتقاد دارم که او برخلاف موسولینی، به آنچه می‌گفت اعتقاد داشت و مثل دوچه [موسولینی] نقش بازی نمی‌کرد. وقتی در یکی از سخنرانی‌های پرهیاهویش نعره می‌کشید: «خون آلمانی بر زمین ریخته‌است» صورتش چنان منقلب و آشفته می‌شد که من فقط می‌توانم بر آن نام جنون صمیمانه بگذارم. تا قبل از اشغال چکسلواکی می‌شد فکر کرد که بعضی از حرف‌هایش برحق است. ولی از لحظه‌ای که تجاوز به حقوق دیگران آغاز شد دیگر چنین تصوری ممکن نبود. »

بدین ترتیب به گفته خودش او درگیر انفجاری شده بود که دنیا را تغییر می داد و او بایستی انتخاب می کرد که در کدام سو ایستاده است و مبارزه با نازیسم را انتخاب کرد.

در  ۱۳۲۹ مشاور وزیر کار شد و با تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت و اوج  نهضت ملی، به عضویت حزب ایران درآمد.در اواخر ۱۳۳۰ ش به معاونت وزارت کار انتخاب شد. در همان دوران معاونت وزارت کار،  قانون بیمهٔ اجتماعی کارگران را با امضای مصدق تصویب کرد که بعدها این قانون باعث پی‌ریزی سازمان بیمه‌های اجتماعی کارگران شد. همان زمان برعلیه او شوریدند و با وجود آنکه کارگران هوادار او بودند ناچار به استعفا شد.

در سال۴۰ در سخنرانی جلالیه موضع ضد پیمان سنتو او ماجرا آفرین شد. او گفت: «سیاست ما پیروی از اصل بی‌طرفی مثبت است یعنی همان سیاست مصدق… ملت ایران قراردادهای تحمیلی را قبول ندارد» مردم با فریاد زنده باد مصدق از این گفته استقبال کردند و برخی از سران جبهه ملی با او مخالفت کردند ولی  عده ای هم در رده های پایین تر جبهه و در میان مردم که  موافق این گفته او بودند شهرت پیداکرد و سرانجام وقتی که نخست وزیر شد این پیمان را ملغی کرد.

در شورش ۱۵ خرداد با وفاداری به خط مشی جدایی دین از سیاست که داشت باتفاق دکتر صدیقی مانع از صدور اعلامیه حمایت جبهه ملی از این شورش شد.

دومین مناقشه دردسر ساز بختیار در سال ۴۳ پس از اینکه مکاتبات دکتر مصدق و الهیار صالح به نتیجه نرسید در جلسه ای که در خانه ادیب برومند تشکیل شد علناً و معترضانه به سیاست صبر و انتظار که الهیار صالح می خواست اعلام کند اعتراض کرد و مصرانه می خواست که اجازه بدهد جوان ها به میدان بیایند و  خون تازه ای در رگ های رهبری حزب جریان پیدا کند. با پیشنهاد او موافقت نشد و او گفت بعنوان عضو در حزب ایران و جبهه ملی می ماند ولی دیگر در جلسات شرکت نخواهد کرد.

سومین مناقشۀ او که به نظر پایان ناپذیر می نماید پذیرفتن پیشنهاد نخست وزیری شاه در سال ۵۷ بود. او نخست خواستار نخست وزیری سنجابی بود گو اینکه از نظر سیاسی او را قبول نداشت ولی هنگامی که او بدون داشتن وکالت از جبهه ملی رهبری خمینی را قبول کرد بختیار با طرز تفکری که داشت نمی توانست ساکت بماند و می دانست که چه فاجعه ای در شرف وقوع است و بارها در مجهول بودن جمهوری اسلامی و خلاف دموکراسی و آزادی بودن آن هشدار داد. او با قبول نخست وزیری و دادن آزادی به مطبوعات و آزاد کردن زندانیان سیاسی و انحلال بخش تعقیب و شکنجه ساواک به خواست های مردم جواب داد و شاه نیز اعلام کرد که صدای انقلاب را شنیده است وبه قانون اساسی عمل خواهد کرد. در حقیقت آن چیزی که در اعلامیه سه نفره ملیون که بختیار نیز یکی از امضا ء کنندگان آن بود، خواسته شده بود، عملاً به وقوع پیوسته بود اما تحریک ملایان برای برپایی جمهوری اسلامی ادامه داشت . بختیار بر این باور بود که «انقلاب برای هدفی است و برنامه‌ای است که می‌خواهند به آن برسند. وقتی که رسیدند اگر باز هم انقلاب ادامه پیدا کرد، این مسلماً به صورت یک دیکتاتوری نمایان خواهد شد و آن آزادی را که انقلاب باید بیاورد از بین خواهد برد.»

می گویند در یکی از شب های نخستین پذیرش نخست وزیری که بختیار کنفرانس مطبوعاتی اش را با عنوان نامزد نخست وزیری برگزار می کرد، شاه پای تلویزیون به همراه سه تن از یاران نزدیکش در حال بازی ورق بود. روزنامه نگاران سؤالات تند و تیزی از بختیار می پرسیدند که او با آرامش و طمأنینه پاسخ می داد.شاه گویا از این رفتار بختیار خوشش آمده بود رو به حاضران کرده و گفته بود: می بینید چطور از پس روزنامه ها برمی آید؟ این همه سال این شخص کجا بود؟ یکی از حاضران در جمع با احتیاط پاسخ داده بود که همه این سال ها بختیار در ایران بوده است ولی جرأت نکرده بگوید هفت سال هم در زندان های شما سپری کرده است .

شاه تاب ماندن نداشت و رفت. بختیار ایستاد و ایستادگی کرد تا شاید سخنانش خریداری بیابد اما سخنان او در توفانی که بپا شده بود گم شد. ایستادگی او پشت خمینی را لرزاند و شجاعت او را که درمیان شعارهای مرگ بر بختیار دولت بی اختیار همچنان به روشنگری ادامه می داد به خوی بیابانی نسبت داد. گذشت زمان ثابت کرد چه کسی خوی وحشیگری دارد. شاپور بختیار در بیوگرافی خود نوشته است:” بارها این پرسش با من در میان نهاده شده که اصول اندیشه ها و اعتقادات سیاسی من چیست. موضوع اندیشه بنیادی سیاسی من در یک کلمه انسان است و هدف من نیکبختی اوست.” یادمان نرود خمینی در بهشت زهرا زمانی از برق و اتوبوس مجانی و غیره سخن گفت که بختیار هنوز بر سر کار بود و خمینی اطمینان کامل از برپایی جمهوری اسلامی نداشت.

نمایش شلاق زدن مردم در بهشت زهرا از تلویزیون پخش شد و بختیار می خواست چهرۀ واقعی خمینی و حکومت بعدیش را نشان بدهد که  شورای سلطنت ، ارتش و ساواک خود را دست بسته تحویل خمینی دادند.

او پس از سقوط دولتش به فرانسه آمد و پرچم نهضت مقاومت را برافراشت و سرانجام با ترور او خواستند که صدای او را ببرند اما امروز صدای او و راه او لرزه بر جمهوری اسلامی انداخته است و باران تهمت و افترا اثری ندارد و صدای بختیار رساتر از همیشه شنیده می شود. سربریدن بختیار عجیب نیست او به راه مصدق رفت و به صدراعظم های بزرگ تاریخ ایران همچون قائم مقام فراهانی و امیر کبیر پیوست که بدست شاهان مستبد کشته شدند با این تفاوت که بختیار به دست ملایان مستبد کشته شد. سرنوشتی مکرر.

 این هایی را که نقل کردم برای این بود که ثابت قدمی بختیار را به همگان یادآور شوم. او از اول حیات سیاسی خود تا آخرین روز، از راهی که از ابتدای جوانی برگزیده بود، منحرف نشد. تمامی هزینۀ این انتخاب را پذیرفت و در نهایت جانش را نیز در این راه داد. وقتی در بارۀ او قضاوت می کنیم نمی باید فقط به نخست وزیری و مبارزه اش در خارج نگاه کنیم، می باید دورنمای تمامی حیات سیاسی وی را در نظر بیاوریم تا بتوانیم تصویر  درستی در پیش رو داشته باشیم و بخصوص قضاوتی جامع و منصفانه در حق وی بکنیم. با تهمت هایی را که به وی وارد می کنند همه شنیده ایم و می شناسیم. به رغم تکرار، هرکدام را که از نزدیک معاینه کنید، بی اعتباریش معلوم می شود. هرکدامشان را که نگاه کنید در حکم نفی معنای تمامی حیاتی است که نقاط عطفش را برای شما شمردم. پیش خودتان ببینید که منطق زندگی او کدام بوده. تداومی که من به شما یادآور شدم یا لکه هایی که برخی می کوشند بر این خط سیر بیاندازند.

یکشنبه – ۲۲ اَمرداد ۱۴۰۲ – Sunday – ۲۰۲۳ ۱۳ August

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)