چندی پیش توئیتی زدم با این مضمون که ایران آینده محتاج حکومتی دمکراتیک و متمرکز و مقتدر است. برخی تعجب کرده بودند و حتی این ها را مغایر با لیبرال بودن شمرده بودند. دیدم توضیح کوتاهی لازم است که ممکن است برخی به توضیح واضحات تعبیر کنند ولی لازم به نظر میاید.

اول از تمرکز شروع می کنم. این دوره تصور نادرستی رایج شده که تمرکز را مترادف استبداد می شمرد و عدم تمرکز را لازمۀ دمکراسی و حفظ آزادی ها. نخست باید یادآوری کرد که ملت ساختۀ دولت است و نه بر عکس ـ لااقل در مورد ایران چنین است و تصور ملت بدون دولت رؤیایی پوچ است. دولت هم در بنیادی ترین و ساده ترین تعریفش مترادف است با تمرکز قدرت سیاسی. اگر بخواهید تمرکز را حذف کنید، دولت را حذف کرده اید و تکلیف ملت هم معلوم است. نفس تمرکز مترادف استبداد نیست. استبداد این است که نظام سیاسی به اصلی غیر از حاکمیت ملت تکیه کند، مثل ایران امروز، یا این که حکومت از خواست مردم و از قانون تبعیت نکند و دلبخواه عمل کند.

سخنم به معنای این نیست که عدم تمرکز مردود است و نباید بدان توجهی نمود. این است که نمی باید فراموش کرد که تمرکز اصل است و عدم تمرکز، فرع. دولت مرکزی می تواند دست نهاد های اداری منطقه ای را ـ طبعاً با نظارت دولت مرکزی ـ برای تصمیم گیری در محل باز بگذارد، یا اصلاً بخشی از اختیارات خویش را به نهاد های مدنی یا منتخب محلی واگذار کند. برای این کار دو معیار می توان در نظر گرفت.

یکی ایدئولوژیک و این فکر کهنه و ناکارآمد چپ که اصولاً همه چیز باید شورایی اداره بشود. بی دلیل نبود که اتحاد جماهیر «شوروی» داشتیم. البته این که چگونه، با چه کیفیتی هم اداره می شد، در یاد همگان هست. این ایده آل که قدرت چون از مردم سرچشمه می گیرد، باید ادارۀ هر نهاد و واحدی هم مستقیماً از سوی مردم انجام بپذیرد، پایۀ  این گرایش سنگین است به عدم تمرکز. مشکل اصلی این بینش در نظر نگرفتن وحدت کلی است. وحدت را نمی توان به این ترتیب و در حد یک کشور از پایین تأمین کرد. می گویید در برخی کشور های فدرال چنین بوده و این کشور ها با جمع آمدن واحد های کوچکی که تصمیم به زندگی مشترک گرفته اند، تشکیل یافته. درست، ولی این فراموش می شود که همین واحد های کوچک، اول و در سطح خود واجد دولتی شده اند که وحدتشان را تأمین کرده و سپس با تشکیل اتحایه ای از این دولت ها صورت فدرال گرفته اند. وحدت سیاسی چیزی نیست که از جمع دو یا چند و یا چندین واحد سیاسی تأمین گردد. این جمع ریاضی به هر عددی هم که ختم شود، وحدت ساز نیست. حاصل جمع سیاسی همیشه یک است، تعداد واحد ها هر چه باشد. این وحدت هم از مرجعی تأمین می گردد که به این ترتیب در مقام مرکزیت قرار می گیرد.

ولی کار وجه دومی هم دارد که برخاسته از عملگرایی است. وقتی هدف ادارۀ هر چه بهتر و کارآمدتر مملکت باشد، نمی توان فقط به عمل کردن در قالبی پیش ساخته اکتفا کرد و باید نظر به نتیجۀ کار داشت. وقتی از این دیدگاه به مسئله بپردازیم، بسیار منطقی است که اگر کاری بدون دخالت و البته با نظارت مرکز انجام می پذیرد، به این ترتیب انجام شود. دیدگاه لیبرال اصولاً مبتنی بر این است که اگر خود مردم می توانند کاری را بهتر از دولت انجام بدهند، باید به خود آن ها سپردش. این نوع عدم تمرکز عملگرایانه کمابیش در همه جا هست و حرفیست معقول و متکی به تجربه که کسی با آن مخالفتی ندارد. روشن است که دستور گرفتن برای همه کار از مرکز عملی نیست و تعادلی که باید، حتی در داخل خود دستگاه دولت و از نظر اداری بین مرکز و اجزأ برقرار گردد، در درجۀ اول کارآیی را هدف دارد.

این را نیز باید اضافه کرد که مرکز، یک نقطۀ جغرافیایی نیست که اراده اش را به کل قلمرو تحمیل کند و بعد همه بیایند به پایتخت فحش بدهند. مرکز یعنی کل کشور. منطق کار دولت، ملی است و نه محلی. قرار نیست هر کار در مملکت انجام شد با جلب نظر اهل محل انجام بشود. مثال های زیاد است ولی یکی را که دم دست است می گیرم. شما اگر در مملکتی که جاده احتیاج دارد، بخواهید جاده تأسیس کنید، دلیل ندارد از مردم محل یا منطقه اجازه بگیرید. نهاد های ملی تصمیم می گیرند و به اجرا می گذارند، غرامت و خسارت صاحبان زمین را هم می پردازند. آن چه مرکز نامیده می شود و در اصل دولت ملی است، بر اساس منافع ملی عمل می کند، نه منافع منطقه ای. هر قدر مرکز تضعیف شود، وجه ملی کشور داری ضعیف می شود. فراموش نکنیم که مای سیاسی ما ملت ایران است نه این قوم و آن قوم. حاکمیت مال ملت است و از مرکز، مرکزی که باید برگزیدۀ مردم باشد، اعمال می گردد.

در مورد اقتدار هم با مشکلی کمابیش مشابه سر و کار داریم. این فکر که اقتدار دولت مترادف تضعیف آزادی هاست همین طور دست به دست می شود، بدون این که پایه و مایه ای داشته باشد. در این جا هم باز باید مثل مورد قبل یادآوری کرد که اقتدار لازمۀ وجود دولت است. دولتی که اقتدار نداشته باشد و به عبارت عامیانه، خطش را نخوانند، اصلاً شایستۀ نام دولت نیست، می شود یک چیزی مثل دولت بازرگان. اقتدار فرضی دولت هم بسته به نوع نظام سیاسی نیست. یعنی دولتی استبدادی می تواند از اقتدار بری باشد و دولتی دمکراتیک می تواند در نهایت اقتدار عمل کند. مترادف گرفتن اقتدار با استبداد همان قدر خطاست که مترادف گرفتن تمرکز با آن. دولت جمهوری اسلامی نه فقط مستبد که توتالیتر است ولی اقتدار کافی ندارد. یعنی در عمل صورت نوعی ملوک الطوایفی پیدا کرده که حتی سخنان رهبرش هم مطاع نیست و خود او هم مایل است بیشتر صحبت از توصیه بکند…

باید توجه داشت که کار دولت ادارۀ مملکت است که در کلی ترین وجهش یک بعد خارجی دارد و یک بعد داخلی. باید واحد سیاسی از تعرض و تهدید خارجی در امان باشد و در داخل مملکت هم خشونت مهار شود و برتری تصمیمات دولتی و قانون نه محل تردید باشد و نه موضوع مقاومت. خواهید گفت که دولت باید به هزار و یک چیز برسد، از آموزش و پرورش گرفته تا محیط زیست و فهرستی که پایان ندارد، حال چه لیبرال باشد و چه نه. درست است و فقط مسئلۀ خشونت مطرح نیست، ولی این اصل و اساس است و باقی وظایف هم فقط به یمن اقتدار دولت قابل انجام است. اگر اقتدار نباشد، وظایف دولت انجام نمی پذیرد و دولتی که تصمیماتش به مرحلۀ اجرا گذاشته نشود، اصلاً وجود ندارد و دیر یا زود جایش را به دیگری خواهد داد چون کار مملکت نمی تواند زمین بماند. آخرین یادآوری اینکه دولت بی اقتدار قادر نیست از آزادی های شما حفاظت کند.

برسیم به آشتی پذیری لیبرالیسم با این حرف ها. نکتۀ اصلی و اساسی این است که دولت لیبرال، دولت ضعیف نیست، دولت محدود است. قرار بر این است که دولت لیبرال در همه کاری دخالت نکند و بیشترین میدان را برای آزادی باز بگذارد، نه اینکه ناتوان باشد و از عهدۀ انجام وظایفش هم بر نیاید. تمرکز و اقتدار هیچ منافاتی با لیبرالیسم ندارد و دولت آیندۀ ایران که نه فقط لیبرال که لائیک هم باید باشد، باید هم متمرکز باشد و هم مقتدر. فراموش نکنیم که برقراری لائیسیته که لازم نیست در اهمیت آن سخنی بگویم، محتاج اقتدار است.

حال چرا در موقعیت فعلی توئیت زدم تا این موضوعات نسبتاً بدیهی را یادآوری بکنم و بالاخره کارم کشید به نوشتن مقاله. برای این که فکر و ذکر همه براندازی است که بسیار بجاست. در این میان انواع و اقسام حرف های فانتزی را می شنویم که قدیمی ترینشان مارکسیستی است ولی هزار نوع دیگر هم دارد. اما کسی در این میان دغدغه ندارد که وقتی براندازی موفق شد، ما مملکت کمابیش مخروبه ای را تحویل خواهیم گرفت که هیچ جایش درست کار نمی کند، نه اقتصاد، نه محیط زیست نه… این کشور را باید جمع و جور و اداره کرد. وسیلۀ اصلی این کار هم دولت است. بحمدالله از همه چیز صحبت می شود مگر بازسازی دولت که ابزار اصلی ادارۀ زندگانی جمعی و ملی ماست. بازسازی دولت بر بازسازی هر چیز دیگری مقدم است و به هیچوجه هم تأخیر و تردید برنمی دارد. اگر در حالت عادی، آن خاصیت هایی که برای دولت شمردم، لازم باشد، بعد از سقوط نظام اسلامی حیاتی است. یعنی یا از عهده برمیایید یا مملکت از دستتان می رود. در حالت عادی، اگر دمکرات باشید و نتوانید کشور را اداره  کنید، دیر یا زود یک گاریچی نظیر رضا خان پیدا می شود و با ادعای عرضۀ مشت آهنین، قدرت را از شما می گیرد و بعد هم هر کاری خواست با آن می کند. ولی در فردای سقوط رژیم، احتمال اینکه بدخواهان خارجی بتوانند موفق به تجزیۀ ایران بشوند، هست. یعنی دیگر اصلاً ایرانی باقی نخواهد ماند تا راجع به آن صحبت کنیم. آنچه را که راجع به تمرکز و اقتدار گفتم در آن ایرانی که قرار است دمکراتیک و لائیک باشد، همان قدر لازم است که امروز. می گویید یک رشتۀ این تصمیمات با مجلس مؤسسان است؟ راست می گویید. ولی از همین امروز به فکرش باشید و به جای دل دادن به خیال پردازی های یاوۀ سیاسی که حاصل نوع اسلامیش را چهل سال است شاهدیم، پیشبینی لوازم کار را بکنید. کار سیاسی تفریح نیست و بازیگوشی هم برنمی دارد.

۱۰ اوت ۲۰۲۳، ۱۹ مرداد ۱۴۰۲

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است rkamrane@yahoo.com

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)