“نباید گریه کنم”. چندین و چند بار این را با خودم تکرار میکنم و بغضم را به هر زحمتی هست می خورم. ” الان باید به این بچه ها برسیم و من نباید اشک در چشمانم باشد”.

چشمم به …. می افتد که آنطرف تر اشک در چشمان قرمزش جمع شده است و او هم دارد تلاش می کند گریه نکند. در بحبوحه عجیبی هستیم. دقیقاً سه قدم با در بازداشتگاه اوین فاصله داریم و شاهد سنگین ترین صحنه جدایی هستم – و گزافه نمی گویم- که در عمرم دیده ام. آنقدر تاریخی بود که با وجود سنگینی غم بارش، خوشحال بودم و افتخار می کردم که در آن حضور دارم و از نزدیک شاهدش هستم.باز هم صحبت از خانواده رحیمیان است. حکم ناعادلانه پنج سال زندان و ۹ میلیون جزای نقدی، امروز به اجراء در می آید و کیوان به برادر و زن برادرش می پیوندد تا ۴ یا ۵ سال آینده عمر خودشان را در حالی در زندان بگذرانند که دو فرزند ۳ – آرتین- و یازده ساله – ژینا- بیرون زندان هستند. همسر کیوان هم چند ماه پیش به دلیل بیماری سرطان جهان خاکی را ترک گفت. کیوان آدم آرام و اساساً کم حرفی ست. قد کوتاهی دارد و موهایی فرفری. از بالای عینک قطورش به من و ….. و ……. که داریم خاطرات خنده دار پارسال جلوی اوین را تعریف می کنیم و می خندیم نگاه می کند و لبخند تلخی میزند. آرتین و ژینا هم همین اطراف هستند و در زمین آسفلات جلوی ما بازی می کند. مخصوصاً آرتین که کلّی دویده است. از صبح ساعت ۱۰:۱۵ با جمعی ۱۵-۲۰ نفره زیر اتوبان یادگار امام در سایه دیوار ایستاده ایم و خاطره تعریف می کنیم و می خندیم.

جلوی زندان اوین، خیابانی با شیب تند به پایین می رود و اغلب مراجعه کنندگان همان سایه دیوار کنار اتوبان را ترجیح می دهند و روی جدول های کنار خیابان می نشینند. همه جور آدم می بینی. با همه جرمی. مخصوصاً امروز که چند نفر از بستگان ” بزرگان دیروز” و “در بندان امروز” هم جلوی در هستند و با دیدنشان، به بی بنیادی دنیا بیشتر پی می بری. هیچ کدامشان باورشان نمی شود که ما آمده ایم تا عزیزی را تحویل دیوارهای سرد اوین بدهیم و اینقدر خندان و شاد هستیم. همه به توان و نیروی این جمع آفرین می گویند.ساعت ۱۲ که می شود، کیوان بدّو به سمت در شمالی اوین می رود تا بلکه آرتین بتواند مادرش را در ملاقات حضوری اوین ببیند. ما هم می رویم نهاری می خوریم و ساعت ۲ همه بر می گردیم جلوی میعادگاه اوین. زندگی انگار جریانش را برای خیلی از بهایی ها اینجا باز کرده است.

 

چند نفر بهایی دیگر هم به ما می پیوندند که برای امور مختلف مربوط به عزیزانشان به اینجا آمده اند. همه در حال تعریف خاطرات و اخبار هستیم و می خندیم. کیوان امّا، تنهاتر از همه است. همسرش اکنون در ملکوت است و چشم امید برادر و زن برادرش به او بود برای بزرگ کردن بچّه شان، که او هم اکنون به زندان باید برود.ساعت ۲.۵ است و کیوان را که تازه از ملاقات فاران ( مادر آرتین) برگشته است، صدا می کنند و می رود که کارهای اداری را بکند. ساده برمی گردد و ساده ما را یک به یک در آغوش می کشد. تا اینجا اغلب افراد خودشان را کنترل کرده اند و شاید تنها قطره اشکی در چشم دارند. آرتین که آن پایین با چهره معصوم و دیگر نگران شده عمویش رانگاه می کند، ناگهان انگار می فهمد که عمو قرار است واقعاً برود. کیوان که بغلش می کند، پشتش به من است و من صورت آرتین را می بینم که اشکهایش رقصان هستند و دستش را محکم دور گردن کیوان گره زده است. همه ساکت شده اند. آرتین زار زار گریه می کند و می گوید ” عمو نرو! عمو نرو!” او دیگر خوب می داند که معنی “رفتن و از دست دادن” چیست. دیگر نمی توان گولش زد. صدای گریه ژینا هم بلند می شود و او هم التماس می کند که پدرش نرود. صدای کیوان را می شونم که به آرامی سعی می کند آرامشان کند و بگوید که من زود بر می گردم و گفته بودم که… . سرم را بالامی آورم و می بینم که همه همراهان دیگر غرق در اشک شده اند. جلوی اوین انگار که سکوتی محض برقرار شده بود و فقط صدای گریه ژینا و آرتین می آمد. آرام آرام تمامی سرباز های جلوی در بازداشتگاه به تماشای ما می ایستند و در صورت همه غم موج می زند. چرخی می زنم و می بینم تمامی سربازان نگهبان در اصلی و تمامی مراجعه کنندگان هم به نظّاره ما ایستاده اند. کسی آرتین را به زور از کیوان می خواهد بگیرد و که آرتین دستش را دور گردن کیوان محکم تر می کند و باز می گوید ” نرو!”.

 

او رابه دوستم می دهند و من شروع می کنم به ادا درآوردن برای آرتین. سریع من و دوستم بال در می آوریم و از جمع بیرون می زنیم و آرتین را به آسفالتهایی که رویشان چند ساعت پیش بازی می کرد می بریم. من، من آنچه در توان دارم از شکلک و بازی و اطوار در می آورم که او را بخندانم. و خود اشک در چشم و بغض در گلو دارم. پانزده دقیقه این کار را ادامه دادیم و انگار ابدیتی طول کشید. آرتین خیلی سریع حواسش به ما پرت شد و مشغول بازی با ما شد. نهایت کاری بود که می توانستیم بکنیم و… کاش الان هم اشک اجازه بیشتر نوشتن را می داد. “نباید گریه کنی! این بچه الان به صورت خندان و امید بخش ما نیاز دارد…”.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)