چند سال است که حتی زمان هایی که ننوشته ام هفته اول آبان آمده ام و درباره درد و  امید نوشته ام. امیدی که در شعرهای قیصر در کنار همه دردها و تلخی ها موج می زد و قیصری که دیگر نیست و سالروز وفاتش هشتم آبان است. نمی شده و نمی توانسته ام نادیده بگیرم حضور پررنگ نغمه هایش را در لحظه های ناب. در دلهره ها. در ناامیدی ها. در افتادن ها. در هر زمانی همیشه شعری، غزلی یا سخنی برای زمزمه کردن داشته است و دین بزرگ بر گردن من و امثال من دارد.

دلم نیامد امسال که امیدمان پررنگ تر شده و دلمان آرام تر از قبل، ننویسم از شاعر دردها و امیدها. ننویسم که ریشه های ما به آب و دستهای ما به آفتاب بوده که بذر جوانه هرچند نحیف  برایمان شکفته. نمی شد که امسال از کنار آبان گذشت و لبخند خدا را بابت بسیاری از اتفاقات امیدوارکننده شخصی و غیر شخصی نادیده گرفت.

تغییر و تحولات بعد از هشت سال سخت نماد صبرمان بود در ناملایمات. امید بذر هویتمان شد و جوانه زد و رشد کرد و امید که به خود ببالد. تنها عرصه اجتماعی امیدوارانه سال را آغاز نکرد. کودکی در کنارم رشد می کند که نماد مطلق امیدواری است. نشانه ای از آینده است و شیرین کننده روزها. اینچنین است که شاعر لحظه های ما این روزها که امیدمان گل کرده باید که از او یاد شود. باید بخوانیم و تلاش کنیم و بخواهیم که ناامید نباشیم.

تا درد و زخم را نشناسی، هرگونه امیدوارانه حرف زدنی و در ستایش امید نوشتنی لاف بیهوده می شود. قیصر شاعر  دردآشنای نسل ماست و اینچنین است که آینده نگری هایش بوی حماسه نمی دهد و از جنس روزگار ماست. مثل شعر زیر که روایتی است تاثیرگذار.

شاعری که جایش بسیار خالیست. روحش شاد.

 

در سال صرفه حویی لبخند

پروانه های رنگ پریده

روی لبان ما

پرپر زدند

لبخند ما

به زخم بدل شد

و زخم هایمان

تا استخوان رسید

و بوسه هایمان

پوسید

ما

لبخند استخوانی خود را

در لابلای زخم نهان کردیم

صد سال آزگار ماندیم

و زخم های خشک ترک خورده را

در متن لایه های نمک خواباندیم

اما

در روزهای ریخت و پاش لبخند

قصابکاران پروار

و کاسبان رسمی پروانه دار

لبخندهای یخ زده خویش را

بر پیشخان خود

به تماشا گذاشتند!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)