نقد فیلم ذیل از منظری روانکاوانه و ساختاری می خواهد هم قدرت و جذابیت فیلم «عنکبوت مقدس» را نشان بدهد و هم از طرف دیگر یک ضعف بنیادین و ساختاری آن را نشان بدهد و اینکه چرا گرفتار چنین ضعفی می شود. اینکه چرا دلهره و ایهام یک چنین فیلم جنایی و دراماتیک و با موضوعی از یکسو هولناک و از سوی دیگر جذاب و بحث برانگیز چون قتلهای سریالی زنانی تن فروش در مسیر فیلم دچار تنگی نفس می شود و یا گاه از نفس می افتد، بویژه وقتی آن را با اثری با موضوعی نسبتا مشابه مثل فیلم «روبان سفید» از میشائل هانکه مقایسه بکنیم. زیرا در فیلم قوی «عنکبوت سیاه» پس از نیم ساعت هر تماشاچی مانند کارگردان و بازیگران می داند که قاتل کیست و چرا قتل می کند و چه کسانی پشتیبانی از او می کنند. همانطور که این فیلم خوب اشارات قوی به زیرمتنها و حامیان مذهبی و حکومتی و فرهنگی چنین قتلهای سریالی و ناموسی می کند و اینکه چرا نمی توانستند یا نمی خواستند او را دستگیر بکنند، اما نمی تواند این منظر خویش را بشکل روایتی قوی، ملتهب و چندرگه بیافریند تا تماشاچی وادار به تولید سوالات و تفاسیر جدید یا قوی بشود. زیرا وقتی همه چیز از ابتدا مشخص و معلوم است، انگاه چه جایی برای تفسیرافرینی و دلهره و ایهام قوی می ماند؟ انگاه فیلم گویی می خواهد یک نقشه و توطئه ایی را برملا بسازد که از قبل می داند. یعنی وقتی از ابتدا معلوم است که قاتل اسیر یک فرهنگ مذهبی و ناموسی است و این فرهنگ توسط ایدیولوژی و دستگاه حاکمیت و فضای مذهبی شهر مشهد و دور حرم امام رضا حمایت می شود، چیزی که در ایران تقریبا اکثریت مردم و حول مباحثی مثل قتلهای ناموسی یا قتلهای سریالی و اسیدپاشی می دانند، انگاه چه جایی برای تولید یک «تریلر قوی» و با ابهام و ایهامی سوال برانگیز باقی می ماند. یا برای تولید درها و گشایشهای نو بر این فضای ناموسی/مذهبی و اینکه مثلا چرا این فرهنگ ناموسی/وسواسی عاشق پاکی و نجابت بشخصه دچار تمتع سادومازوخیستی و هیزگونه چون یک منحرف جنسی است.

زیرا بقول زیگموند فروید «نویروزی مثل وسواس فیلم نگاتیو یا اصل انحراف جنسی است» و بالعکس. زیرا انکه رانشهای جنسی و جنسیتی خویش را سرکوب می کند، یا به زبان فارسی به کُشتن سگ نفس یا گاو نفس دست می زند، بناچار یا سگانه له له می زند و تشنه ی شهوانی و بی مرز است و یا از طرف دیگر تقدس گرایی جبار و خشن می شود، هار می شود یا گاز می گیرد و کین جویی می کند. زیرا نمی خواهد با ان تمناها و ارزوهای سرکوب شده ایی روبرو بشود که در خویش دارد. ازینرو با قتل دیگری می خواهد سترونی و تشنگی و عذاب وجدان خویش را سرکوب بکند و احساس بزرگی و رستگاری بکند.

جدا از اینکه همیشه در هر عمل و رخدادی بخشی غیرقابل تاویل نهایی می ماند که چون تعلیق و ایهامی اثر و رخداد را ملتهب و زنده و قابل تفسیر نو نگه می دارد. فیلم خوب «عنکبوت مقدس» قدمهای مهم و خوبی در تولید یک روایت چندوجهی از چنین رخداد هولناکی می گذارد و این تواناییش اثرش را جذاب و دیدنی می کند، اما چون در نقش دانای کل می خواهد بر ما تماشاچیان حادثه را نمایان بسازد و زیرمتنهای حکومتی و مذهبی و غیره آن را برملا بسازد، انگاه بناچار گاه گرفتار رگه ایی پروپاگاندیستی می شود و نمی تواند روایتی جنایی با دلهره و ابهام و تعلیق قوی بوجود بیاورد، انطور که مثلا در فیلم «روبان سفید» از میشائل هانکه شاهد آن هستیم و با انکه آن فیلم نیز نکات ضعف و قدرت خویش را دارد و هیچ هنر و اثری نمی تواند کامل باشد. ( برای مثال در این کتاب اینترنتی دوم من در نقد فیلم از منظری روانکاوانه/دلوزی/بینامتنی به ص ۱۵۵ با تیتر «نقد فیلم روبان سفید و چگونگی تولید انسان خشن» مراجعه بکنید.). در متن کوتاه و فشرده ی ذیل می خواهم از این منظر این فیلم خوب را بشکافم و قدرت و ضعفش را از منظر روانکاوانه/ ساختاری فیلم بررسی بکنم. اینکه چرا وقتی در روایتت در نقش دانای کل قرار بگیری، انگاه بناچار نیشی از عنکبوت مقدس خورده ایی که خویش را دانای کل و ولی فقیه حقیقت می داند. چه بخواهی یا چه نخواهی.

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

نقدی روانکاوانه و ساختاری بر فیلم جذاب «عنکبوت مقدسن»!

یا کجا فیلم دچار نیش عنکبوت مقدس می شود!

سرانجام فیلم جذاب و قوی «عنکبوت مقدس» را دیدم. توانایی فیلم در تولید یک روایت تاثیرگذار از رخدادی هولناک چون خفاش شب و قتلهای سریالی او و پیوند عنکبوتی یا تاروار روایتش میان بدنهای فردی و بدنه های مذهبی و سیاسی و فرهنگی حول فرهنگ ناموسی و پاکی تحسین کننده است. فیلم با انکه در کشور اردن فیلمبرداری شده است، اما خوب فضای مذهبی شهری چون مشهد را به تماشاچی القاء می کند. بازیها سیاه/سفیدی نیست و خفاش شب با بازی نسبتا خوب مهدی بجستانی از طرف دیگر یک مرد و پدر معمولی و مذهبی است که در جبهه های جنگ بوده است (با انکه نقش او در لحظاتی می توانست بهتر اراِیه بشود و لایه های بیشتری بیابد). بنابراین گفتن اینکه این فیلم سیاه نمایی کرده است، حرفی بیهوده است. در هر فیلمی بایستی اغراق گوییهایی بوجود بیاید تا واقعیات پنهان و مهمتر نیز جلوه بکند. مگر اینکه اغراق گویی بدنبال جنجال افرینی و هیاهوافرینی صرف در باب عقب ماندگی ایرانیها و برای توجه فستیوال فیلم باشد که خوب نمی توان به این فیلم اینگونه نگریست.

همانطور که رخداد هولناک خفاش شب بدون پیوندهای زنجیره وارش با فرهنگ مذهبی رستگاری و پاکی و بدون پشتیبانی اشکار یا پنهان موسسات مذهبی یا دولتی و بخش مهمی از مردم مذهبی غیرقابل رخ دادن بود. همانطور که وقتی کسی به زنان ازاده اسیدپاشی می کند و ماهها او را نمی یابند، یا اصلا ذستگیر نمی کنند، در حینی که کافیست چندتا جوان در ویدیویی با قیافه ی نامشخص برقصند تا همان شب دستگیر بشوند، خوب نشان می دهد که چرا دستگیری چنین جنایاتی بسختی صورت می گیرد. زیرا کل نظام خواهان رستگاری و ارشاد بنوعی پشتیبان آن است و او را یک قهرمان ناموس می بیند.

بازیهای فیگورها نیز در مجموع قوی است و بویژه بازی زر امیر ابراهیمی در نقش رحیمی خبرنگار زن و همینطور بازی مهدی بجستانی در نقش سعید حنایی قاتل زنجیره ایی یا خفاش شب. تکه ی اخر فیلم و وقتی فرزندش چگونگی قتل زنان تن فروش توسط پدرش را با افتخار تعریف می کند و به شکل نمایشی روی خواهرش نشان می دهد، بشخصه خیلی گیرا و تراوماتیک است و تماشاچی را به فکر می اندازد. کارگردان فیلم را باید برای تولید این اثر قوی تحسین کرد.

نقطه ضعف فیلم اما در این است که پس از نیم ساعت از فیلم برای تماشاچی نیز مشخص است که قاتل کیست، چرا این زنان را به قتل می رساند و چرا دستگیر نمی شود. بنابراین دلهره و تعلیق و ایهام تاویل افرین یا چندرگه در اثر نمی تواند به شکل قوی نمایان بشود و یا نمی تواند تا فینال و پایان فیلم بخوبی تشدید و قویتر بشود، بلکه در جاهایی از روایت فیلم از نفس می افتد یا کم نفس می شود. برای درک بهتر این معضل روایی و نمایشی فیلم و چرا روایت دراماتیکش بخوبی ملتهب و چندرگه نمی شود، بایستی آنرا را با اثری مشابه و در کانتکستی دیگر مقایسه کرد. یعنی باید مثلا آن را با فیلم مهم «روبان سفید» از میشائل هانکه مقایسه بکنیم که در چهارچوب روایت فردی از رویدادهای خشن یک ده کوچک شروع و شیوع فاشیسم را به شکلی گیرا نمایان می سازد و انگاه که فرهنگ پاکی و رستگاری نژادی هرچه بیشتر حاکم می شود و نمادش در فیلم همان نماد «روبان سفید» است. در آن فیلم نیز مثل فیلم عنکبوت مقدس اشارات مهمی به زیرمتنهای فرهنگی و اجتماعی و سیاسی خشونت و فاشیسم در راه هست، همانطور که در فیلم عنکبوت سیاه می بینیم که مسجد امام رضا و خیابانهای اطرافش از بالا مثل یک عنکبوت دیده می شوند و یا شاهد حمایت فرهنگ مذهبی و حکومتی و موسسات مختلفش تا مردم عادی از قاتل زنجیره ایی و میسیون او در پی پاک کردن خیابان از دست زنان ناپاک و بدور حرم امام رضا می شویم. اما در فیلم «روبان سفید» میشایل هانکه قادر می شود که یک «موجودیت احساسی/مادی یا یک Entity» را چه توسط روایت و چه توسط موزیک و نوع فیلمبرداری محسوس بسازد که چون یک «شدت احساسی ماقبل سوژه ایی»، یا مثل یک طاعون احساسی کم کم همه گیر می شود و زیرمتن یا سلول سرطانیش همان «روبان سفید علامت پاکی و اصالت» است. به این خاطر فیلم هانکه دارای وزنه ی احساسی ترواماتیک قوی و تا حدودی غیر قابل تفسیراست که تماشاچی آن را بر روح و جان خویش حس می کند. رگه ایی تراوماتیک و دلهره اور چون یک شور خشونت ماقبل سوژه ایی که مانند یک انرژی خشن از جان و جسمی به جان و جسم دیگری انتقال می یابد و در عین اینکه ما را با زیرمتنهای فرهنگی و اجتماعی یا تربیتی رشد چنین خشونت فاشیستی اشنا می سازد. اما همزمان چیزی نامعلوم و تراوماتیک را در صحنه نگه می دارد که براحتی قابل تفسیر نیست. حضور این موجودیت یا شدت احساسی خشن و بخشا در تعلیق و ایهام در چنین فیلمهایی لازم است تا نه تنها پیوند زنجیره وار بدنهای فردی و بدنه های سیاسی/اجتماعی بهتر اشکار بشود و اینکه چرا انها همه دارای «تمتع ها و خوشیهای مشابه ناموسی و قهرمانی و سادومازوخیستی» هستند، اینکه چرا آنها دچار فرهنگ و تمتع وسواس پاکی و نجابت هستند، بلکه همزمان نشان بدهد که چرا شیوع چنین رگه و میل تمتع و خوشی خشن باعث می شود که مردم عادی هرچه بیشتر سیاه/سفیدی و خشن بشوند و نه اینکه ذاتا خشن و سادیست باشند.

فرهنگ سیاه/سفیدی و وسواسی کنونی ما که توسط ایدیولوژی حاکمیت و دستگاه امر به معروف و نهی از منکرش و با ارزشهای ناموسی حول پاکی و بکارت حمایت و تغذیه می شود، در واقع تبلور این «موجودیت یا شور حسی/مادی خشن و تمتع و خوشی سادومازوخیستی» آن است و هرچه بیشتر این فرهنگ و موجودیت شیوع بیابد، به شکل هیستریک یک جامعه و حوزههای مختلفش بیشتر به آن گرفتار می شوند. در حالیکه تحت تاثیر عوامل و شرایط دیگری می توانستند به گونه ایی دیگر عمل بکنند، زیرا جوانب دیگری نیز در خویش دارند. اما در چهارچوب چنین فرهنگ سیاه/سفیدی و قهرمانانه انگاه اینگونه اعمال خشن هرچه بیشتر شیوع می یابد و این شدت احساسی و یا این موجودیت یا طاعون احساسی از تنی به تن دیگر، از بدنه ایی به بدنه ایی دیگر انتقال می یابد، همانطور که در اخر فیلم «عنکبوت مقدس» ما شاهد انتقالش به مردم محل و به فرزندش هستیم. فیلم «عنکبوت مقدس» اما نمی تواند این موجودیت و شدت احساسی تراوماتیک و خشن و ماقبل سوژه ایی را در کل فضای فیلم هرچه بیشتر وارد بکند و کاری بکند که ما با تراژدی محوری این جهان سیاه/سفیدی و وسواسی روبرو بشویم و اینکه چرا هر چه بیشتر مردم عادی را نیز منحرف و خشن می کند. زیرا این فرهنگ سیاه/سفیدی و حول پاکی و ناموس بشخصه منحرف و پرورز است و عاشق علایق و تمتع های خشن و سادومازوخیستی است. با انکه فیلم در لحظاتی به خوبی به لمس این لذایذ سادومازوخیستی نزدیک می شود، مثل لحظه ی همخوابگی خفاش شب با همسرش و وقتی در حین آن پای قربانی خویش در قالی را می بیند و با شدت بیشتری با همسرش می خوابد و لذتی دوچندان از سکس می برد، چون دمی تن به اشتیاقات و فانتزیهای سادومازوخیستی خویش می دهد. یا وقتی افسر پلیس در اطاق خبرنگار زن به او نزدیک می شود و می خواهد او را به همخوابگی مجبور بکند و ما با صحنه ایی ترواماتیک روبرو می شویم.

اما در کل فیلم خوب «عنکبوت مقدس» نمی تواند تمتع منحرف و خشن این عنکبوت مقدس و فانتزیهای پنهان سادومازوخیستی آن را بخوبی نمایان سازد و با انکه اشارات خوبی به ان می کند و بویژه با بخش اخر فیلم در مورد پسر خانواده و خواهرش. زیرا باید این تمتع یا شدت احساسی سادومازوخیستی و در پیوند با فرهنگ وسواس پاکی و نجابت و یا حتی در پیوند با فرهنگ «خراباتی عارفانه» را دید و اینکه این میل خشن و وسواسی چطور در روابط درون فردی و بینافردی و در حوزه های مختلف شیوع یافته و می یابد. یا این شور و رگه ی سیاه/سفیدی و ناموسی چگونه توسط ایدیولوژی حاکمیت و توسط روایت کنونی از مذهب و مسجد امام رضا و غیره حمایت می شود و هرچه بیشتر به رگه ی محوری تبدیل شده است، تا هم بهتر فهمید که چرا چنین اتفاقات هولناکی رخ می دهد و چرا مدتها ادامه می یابند و تکرار می شوند. زیرا این رخدادها بیانگر ذایقه و میلی جمعی و حکومتی است. هم دید که حضور چنین رگه و شدت احساسی خشن و سادومازوخیستی به این معنا نیست که این ادمها همه متجاوز و طرفدار خشونت به زنان و یا به زنان تن فروش باشند، اما در چنین لحظاتی و تحت تاثیر چنین فضایی هرچه بیشتر بدرون این سوراخ سیاه و خشن فرهنگ وسواسی/ ناموسی پاکی و نجابت کشیده می شوند و بویژه وقتی از صبح تا شب از طریق تلویزیون و اذان مسجد به یادشان اورده می شود که باید رستگار و پاک باشند و نماد فرهنگ ناموسی باشند. همانطور که فرهنگ هراس از شور جنسی و از تنانگی در فرهنگ ایرانی و زرتشتی نیز حضور داشته است و یک نماد مهم اسطوره ایی آن کشتن گاو به دست میترا است. در حالیکه در فرهنگ مقابل با ما یعنی در فرهنگ یونانی موجود نیمه حیوان یا نیمه انسان یعنی «ساتور یا ساتیر» در واقع معلم قهرمانانی چون هرکول و یا یاران خدای شراب و عیش دنیوی یعنی دیونیزوس است. یا ما در فرهنگ عارفانه ی خویش این میل کُشتن سگ نفس برای دستیابی به وحدت وجود را می بینیم و بهایش همان خراباتی شدن عارف ایرانی و عدم تواناییش در دست یابی به عشق و تنانگی دنیوی و زبانمند و قادر به دگردیسی مداوم است. او مجبور است در هجرانی ابدی در جستجوی یک وحدت وجود ناممکن بزیید و در حینی که بر سر شاخ بُن می بُرد. همانطور که این فرهنگ سک نفس کُشی و چیرگی بر نیمه تنه ی پایین برای دستیابی به معنویات هم در فرهنگ زردشتی وجود داشت و هم توسط فرهنگ اسلامی رشد کرد و در انقلاب اسلامی به تمتع و شور اصلی و محوری تبدیل شد و به بهایش ما دچار انسداد چهل و اندی ساله ی اخیر و با فجایع فراوان سیاسی و اجتماعی و یا با فجایعی چون قتلهای سریالی سیاسی یا جنایی و قتلهای ناموسی و اسیدپاشی و قاتلهای سریالی شده و هستیم. ( در این باب باید یادی از فیلم خوب «سگ کُشی» از بهرام بیضایی نیز کرد و با وجود ضعفهایش)

اثر قوی کارگردان جوان ایرانی-سوئدی، علی عباسی، می تواند بخوبی دلهره و فاجعه ی قتلهای سریالی خفاش شب و پیوند زنجیره وار یا عنکبوت وارش با فرهنگ و ایدیولوژی سیاه/سفیدی و وسواسی حاکم و مذهبی را نشان بدهد و اینکه چرا پلیس نمی توانست یا نمی خواست او را دستگیر بکند، یا قادر می شود حتی جوانب انسانی خفاش شب را نیز نشان بدهد و مصیبت نامه ننویسد، اما نمی تواند بخوبی «دلهره و تراومای بنیادین و ماقبل سوژه ایی» این شدت احساسی وسواسی و همراه با تمتع و خوشیهای سادومازوخیستی آن را برملا بسازد. اینکه چرا بقول فروید در پشت هر خُشکه مذهبی یک منحرف جنسی هیز نهفته است و بالعکس. زیرا انکه سگ نفس خویش را بکُشد، بناچار سگانه له له می زند و هار می شود و گاز می گیرد و تمتع خشن اش را شیوع می دهد.

همانطور که در هر رخداد خشن فردی یا جمعی ما شاهد حضور این «شدت احساسی ماقبل سوژه ایی» هستیم که به شکل هیستریک شیوع می یابد و بی انکه بتوان کامل آن را و شیوع شدیدش را توضیح داد. زیرا همیشه بخشی تراوماتیک و غیرقابل فهم باقی می ماند تا بتوان آنچه را نیز بهتر فهمید که رخ می دهد و همزمان همیشه راه یا راههای دیگر برای تاویل و نوخوانی باز بماند و روایت هنری دری و یا گشایشی بشود به صحنه و موجودیتی قابل تفسیر و جذاب و از طرف دیگر میخکوب کننده و غیر قابل تفسیر.

یعنی مشکل روایی فیلم جذاب و قوی «عنکبوت مقدس» از علی عباسی در مقایسه با فیلم «روبان سفید» از میشایل هانکه این است که از ابتدای فیلم برای کارگردان و سپس برای تماشاچی مشخص است که این قاتل خشن یک فرد مذهبی است که خشونتش توسط حاکمیت و فرهنگ مذهبی پشتیبانی مستقیم و غیرمستقیم می شود و بنابراین جای زیادی برای تعلیق و ایهام و تولید تفسیر و نقد باقی نمی ماند. در حالیکه در اثر «روبان سفید» از میشایل هانکه در انتها باز هم نمی توانی دقیق توضیح بدهی که این خشونت شیوع یافته که به حاکمیت فاشیسم و به جنگ جهانی دوم منتهی می شود، دقیقا ناشی از چیست و با انکه پیوند زیرمتنی و یا بینامتنی اش با فرهنگ راسیستی و مذهبی پاکی و رستگاری را بخوبی می بینی. ازینرو در فیلم هانکه دلهره همراه با ابهام و ایهام تراوماتیک و سوال برانگیز است، اما در فیلم علی عباسی دلهره بدون ابهام و ایهام است و همه می دانند که موضوع چیست و مقصر کیست. اینجاست که فیلم کمی رنگ پروپاگاندا می گیرد و بی انکه روایت قویش کم ارزش بشود. اما فیلمی در ژانر تریلر یا جنایی و دلهره اور که بعد از نیم ساعت معلوم بشود موضوعش چیست و چرا او دستگیر نمی شود، نمی تواند بخوبی آن فضای دلهره و ایهامی را ایجاد بکند که شایسته ی یک چنین فیلم و موضوعی است. زیرا وقتی کارگردان و بازیگران و تماشاچی همه بدانند موضوع چیست، انگاه یک جای کار بشدت می لنگد و عنکبوت مقدس نیش اش را به فیلم زده است و از یادش بُرده است که انکه بداند حقیقت چیست، همان دانای کلی است که روی دیگر و حقیقت عملیش یک منحرف جنسی و هیز است. یا به این خاطر خبرنگار شجاع زن از جهاتی پارانوییک است و از اول توطئه ایی می بیند که می خواهد موضوع را سرپوش بگذارد، بجای اینکه تاثیر این فرهنگ ناموسی و سیاه/سفیدی را ببیند که بناچار هم پلیس و هم مردم را کور و خشن می کند و حتی در مهربانیشان این خشونت بشکل مستتر و خفته حضور دارد. مثل صحنه ایی که در پیک نیک پسر به اشتباه با توپ به پشت سر پدرش می زند و ناگهان این خشونت و کین جویی سرباز می زند و او بدنبال پسرش می افتد تا او را بزند. چون زخمی خوره وار در او یکدفعه با این پس گردنی ناخواسته باز می شود، برملا می شود و خون می طلبد. یا کاشکی کارگردان در لحظات قتل زنان تن فروش توسط قاتل نگاه قاتل را طوری نشان می داد تا این کین جویی همراه با لذت سادومازوخیستی بهتر نمایان بشود تا عمق فاجعه بهتر معلوم بشود و انچه باید در کل بدن و احساس فردی و در بدنه ی اموزشی و سیاسی و اجتماعی تغییر بکند و بی انکه خطر کین جویی و خشونت بی مرز کامل رفع بشود. زیرا همیشه ابهام و ایهامی می ماند.

زیرا راه عبور از فرهنگ خشن و سیاه/سفیدی رستگاری و پاکی در هر نوع مذهبی و یا ایدیولوژیکی و فاشیستی و حتی در نوع پوپولیستی و مدرنش این است که همه بپذیرند هیچکس دانای کل نیست و هیچکس نمی داند حقیقت نهایی چیست و همیشه جایی برای تعلیق و ایمان و بناچار برای تفسیر و تاویل می ماند. اینکه همیشه، بقول ژیل دلوز در دو کتاب مرجعش در مورد فیلم، «شدتهای احساسی ماقبل سوژه ایی» حضور دارند که می توانند مثل یک رگه و شور بدون جسم، مثل یک عضو بدون جسم، در بدنهای فردی و در بدنه های سیاسی و ا جتماعی نفوذ بکنند و شیوع بیابند و بدنبال ارضای امیال و تمتع های خشن و یا فاشیستی و سادومازوخیستی خویش باشند (یک نمونه ی قوی نمایش این شورهای خشن و فاشیستی فراسوژه ایی یا ماقبل سوژه ایی را ما در فیلم معروف پازولینی «سالو یا صدو بیست روز در سدوم» می بینیم. همانطور که بهترین راه مقابله با این رگه های خشن فاشیستی یا سیاه/سفیدی در هر فرهنگ و بدنه ایی ورود رنگارنگی همراه با ابهام و ایهام است. تا هم فضای سیاه/سفیدی شکسته بشود و رنگارنگی فردی و جمعی و در هر حوزه جنسی و جنسیتی و مذهبی و سیاسی بهتر پذیرفته بشود و هم همیشه ابهام و ایهامی بماند که راه را برای تفسیرها و امکانات نو باز می کند و برای گشایشهای نو.

شاید باید به فیلم عنکبوت مقدس این ناتوانی نهایی برای ایجاد فضایی همراه با دلهره و ابهام و ایهام قوی را از این منظر بخشید که این فیلم برای اولین بار به موضوعی حساس و مهم در جامعه و فرهنگ ایرانی می پردازد. پس باید امیدوار بود که علی عباسی در کارهای بعدیش قادر بشود هرچه بیشتر این فضای دلهره و تعلیق و ایهام در کل روایت و موزیکش وارد بکند و بدینوسیله که این پند لکان را اویزه ی گوشش بکند که «اثری که می خواهد شرور باشد، حق ندارد شرورانه باشد». یا اثری که می خواهد عنکبوت مقدس و تارهای خشن و سادومازوخیستی فرهنگ پاکی و نجابتش در چنین رخدادهایی چون قتلهای سریالی را نمایان بسازد، حق ندارد بشخصه بدنبال آن باشد که نشان بدهد چگونه همه دستشان در یک کاسه است و حافظ قاتل هستند. اینکه نباید بشخصه گرفتار پارانوییا و تئوری‌ توطئه مثل عنکبوتان مقدس باشد. حتی اگر این گرفتاری در این فیلم فقط رگه ایی باشد. حاصلش اما این است که قدرت دلهره و تعلیق فیلم اندک می شود و حوادث تا حدودی قابل پیش بینی هستند. به امید موفقیتهای بیشتر برای کارگردان فیلم علی عباسی و برای بازیگران خوبش و از جمله زر امیر ابراهیمی.

پانویس: یک موضوع جذاب دیگر برای بحث و نقد در واقع پوستر فیلم است و تصویر زنی به قتل رسیده بر روی قالی ایرانی که نکات دیگری در بر دارد که الان بحث را طولانی می کند اگر بخواهم به آن بپردازم. برایم جالب است اگر بدانم چرا این پوستر را اینگونه انتخاب کرده اند. زیرا یک نکته ی مهم ای ناست که اشکال روی قالی ایرانی بر اساس میل وحدت طلبی و قرینه سازی افریده شده اند و به این خاطر قالی ایرانی مرتب اشکال هندسی مشخص و قرینه وار را تکرار می کند و از تغییر خوشش نمی اید. فرهنگ وسواسی نیز فرهنگ عاشق وحدت طلبی تحت یک ارمان خشن و در پی قرینه افرینی است. بنابراین از هرچیز متفاوت بدش می اید و از آنها هراس دارد و عنصر متفاوت در آنها وسوسه ایجاد می کند و از روی دیگر میل طهارت و شستن خویش از گناه را. مثل وقتی که قاتل دستان خویش را وسواسی می

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)