افراد تحت چه شرايطي دست به انتحار مي زنند. زندگي تا كجا مي تواند انسان را پيش ببرد تا دست از زندگي بشويد. بارها ديده يا شنيده ايم كه كساني دست خود را به نشانه تسليم بالا برده اند و خودخواسته تسليم مرگ شده اند. زيرا كه طاقت مصيبت هاي زندگي را ندارد اما افرادي هم هستند كه هرچقدر هم زندگي بر آنها سخت بگيرد بازهم تسليم نمي شوند و سخت تر مي شوند كساني مثل یوهان آگوست استریندبرگ. نويسنده مقاله با عنوان مردن يا ماندن با بررسي  شرايط زندگي استريندبرگ سعي مي كند در خواننده سئوال هايي ايجاد كند كه چرا كساني دست به اينكار مي زنند. سئوال هايي كه البته جوابي ندارد.

در آن روزها –نوشتن نمایشنامه سونات شبح- یوهان آگوست استریندبرگ به تنهایی در آپارتمانی واقع در استکهلم زندگی می کرد. سومین همسرش «هریت بوس» و دخترشان «آنه ماری» به تازگی او را ترک کرده بودند و بیماری «پسوریازیس» او در آن روزها عود کرده بود، مرض پوستی دردناکی که در جریان آزمایش های علمی در پاریس به آن مبتلا شد و دست هایش در تماس با کوچکترین شیئی –حتی یک خودکار- به شدت خونریزی می کرد. …. به همین خاطر در طول نگارش نمایشنامه «سونات شبح» به طور دائم از درد جسمانی رنج می برد. این موضوع بیش از همیشه زندگی با او را دشوار کرد. در طول چهل روز ، شش خدمتکار او را ترک کردند و دو روز پیش از اینکه نمایش نامه اش را تمام کند آشپزش نیز او را تنها گذاشت….
استریندبرگ را نویسنده ای زن ستیز و روانشناختی سیاه می دانند. که بهترین اثر او –سونات شبح- فضایی پر از یاس و ناامیدی است. او درباره زندگی می نویسد: «زندگی به طرز هولناکی کریه است….بهترین امید برای ما این است که حداقل می توانیم فلاکت هایمان را مخفی کنیم. زندگی بغایت بی رحمانه است و تنها یک خوک می تواند از آن خوشحال باشد؛ هر کس هم که می تواند در زشت های زندگی، زیبایی ببیند چیزی جز یک خوک نیستم. زندگی چیزی جز مکافات نیست، یک جهنم واقعی. شاید برای عده ای جهنم باشد، اما برای هیچکس بهشت نیست.» این چنین انسان های پریشان حال و شوریده ای که به زندگی چنین سیاه نگاه می کنند چرا به ادامه این فلاکت ها تن می دهند. او و بسیاری از همفکرانشان – مارسل پروست ، کامو ، کافکا – دست به خودکشی نمی زنند؟ و زودتر از موعد به پایان نمی رسند؟ آیا داشتن یک نوع بیماری –بیماری جسمی – تحمل درد روحی را بیشتر می کند؟ پروست ، کافکا و استریندبرگ و نیچه و… هر کدام دارای یک بیماری جسمی بوده اند که منجر به مرگشان شده است و آنها می دانسته اند روزی – خیلی زودتر از موعود- به پایان می رسند. و شاید به قول هدایت خودشان را گول می زنند و از گول زدن خودشان خسته نمی شوند. استریندبرگ در نامه ای می نویسد : «همیشه آرزوی رسیدن به نور و روشنایی را داشتم و هرگز لحظه ای تلاش برای رسیدن به آن فروگذار نبودم. اما هیچ وقت چنین اتفاقی برای من نیفتاد. آیا بالاخره در حال رسیدن به مقصد هستم؟ نمی دانم، اما احساسم به من دلگرمی می دهد.» امید. امید به اتفاقات دلگرم کننده. آیا امید و یا حداقل داشتن آرزوهایی مانع می شود؟ رسیدن به هدفی و تلاش برای رسیدن به این هدف.
استریندبرگ در نامه ای بعد از اتمام سونات شبح می نویسد: «چیزی که روح مرا در طول این کار از تاریکی نجات داد مذهبم بود ، نوعی ارتباط با جهان آخرت. امید دستیابی به زندگی بهتر» آیا مذهب و عقاید مذهبی می تواند مانع خودکشی شوند؟ جواب به این سئوال هم بسیار دشوار است چه بسیار انسان های متدینی که دست به انتحار خویش زده اند.
او که تا حد جنون و دیوانگی پیش رفت اما تن به تسلیم نداد و در سال ۱۹۱۲ در سن ۶۳ سالگی به دلیل ابتلابه سرطان معده درگذشت.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)